• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان مُعَمَر | ریحانه نصیری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Reihaneh.N
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 41
  • بازدیدها 2,021
  • Tagged users هیچ

نقاط قوت توی رمان کجاست؟


  • مجموع رای دهندگان
    8

Reihaneh.N

کاربر ویژه
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
1,026
پسندها
16,769
امتیازها
37,073
مدال‌ها
17
سن
16
کد رمان: 4095
ناظر: roro nei30 roro nei30

نام رمان: مُعَمَر
نام نویسنده: ریحانه نصیری
ژانر: #اجتماعی #عاشقانه
معمر.jpg

خلاصه: مردی که بعد از گذر هفتاد و دو سال از عمرش و کشیدن درد هایی که از گذشته به او تحمیل شده؛ حال با آمدن تنشی جدید، عشق کهنه‌اش سر باز می‌کند. تیموری که گذشته‌ی خفقان آور چنگی در حال و مستقبلش می‌اندازد و او را پریشان حال می‌سازد.
آغاز: ۷/خرداد/۱۴۰۰
مُعَمَر: به معنای پیر، کهنسال
گفتمان آزاد رمان مُعَمَر
پ.ن: به دنبال هیجان در این رمان نباشید. سیر این رمان مانند افراد سالمند، کند و شیرین پیش می‌رود.
 
آخرین ویرایش

Zahra.Modaber

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
12/5/20
ارسالی‌ها
354
پسندها
2,299
امتیازها
12,013
مدال‌ها
16
IMG_20210521_154722_962.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید
تاپیک جامع ژانرهای موجود در تالار کتاب

پس از ارسالِ 35 پست از رمان‌تان مجاز هستید در تاپیکِ زیر درخواست تگ( تعیین سطحِ رمان‌ـان) بدهید:
☆ * تاپیک جامع درخواست تگ برای رمان‌ها * ☆

دوستان عزیز نقد تگ رمان خود را می‌توانید در تاپیک زیر مطالعه کنید.
تاپیک جامع مخزن نقدِ تگ رمان کاربران

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید!
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید!
"تاپیک جامع درخواست جلد"

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید!
♥♥تاپیک جامع دریافت جلد♥♥

برای آگاهی از نحوه‌ی ویرایش و علامت‌گذاری رمانتان به تاپیک‌های آموزشی بخش ویرایش مراجعه کنید!
**آموزش ویرایش**

نـکـته‌ی مهــم:
لطفا قبل از شروع به پارت‌گذاری، تاپیک آموزشی زیر را مطالعه کنید.
تاپیک جامع آموزش نکات ویرایشی

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست‌های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان‌های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت کتاب یک رمان

 
آخرین ویرایش

Reihaneh.N

کاربر ویژه
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
1,026
پسندها
16,769
امتیازها
37,073
مدال‌ها
17
سن
16
به نام خدای عاشقان
مقدمه:
بخند پیر زن من، بخند عزیز دل این پیر مرد خاک خورده. صدای تبسم‌های شیرین و لرزانت، قلبه از کار افتاده‌ام را به تپش می‌اندازد. برای آن لبخند‌های بدون دندانت جان می‌دهم. گرچه صورتت به سبب کهولت سن چروکیده است اما تو برای من مانند همان دختر تازه و جوانی هستی که در روز اول دیدمت. ماه شب چهارده من بتاب بر قلب این مُعَمَر خسته.
 
آخرین ویرایش

Reihaneh.N

کاربر ویژه
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
1,026
پسندها
16,769
امتیازها
37,073
مدال‌ها
17
سن
16
((فصل اول: تنهایی))
زمان: حال
به عادت هر روزه‌اش چای خوش رنگی در همان لیوان محبوبش که جنس و زنان رویش، تباری از چین داشتند دم کرد و بین دست‌های چروکیده و لاغرش گرفت. عطر چای وقتی به بینی صاف و متناسبش می‌نوشید حس خوبی در جای‌جای بدنش شکل می‌گرفت. او را به دوران کودکی‌اش سوق می‌داد. زمانی که پدرش در حیاط خانه می‌نشست و مادرش برای او چای تازه دم جلویش می‌گذاشت تا خستگی یک صبح تا شب کار کردن از تنش بیرون رود؛ بوی آن چای همیشه در خانه پر مهر و صفایشان بود. با یادآوری خاطرات گذشته خنده‌ی محوی روی صورت زیبا و پیرش نشست. قدم زنان از آشپز‌خانه کوچک سه گوشه‌اش بیرون آمد و روی مبل تک نفره چرمی‌ نشست. به گلدان حسن یوسفش که برای او از همه عزیز‌تر بود نگاه عاشقانه‌ای کرد. او به عشق اعتقادی نداشت اما همیشه بدون آن‌که خود از آن آگاه باشد به گیاه‌هایش و تک عروس هلندی که در قفس سفید نگه می‌داشت تا هم دم و هم راز او باشد عشق می‌ورزید به عقیده خود دوست داشتن گل و گیاه و حیوان شرف داشت به دوست داشتن انسان‌های نامردی که نه بویی از محبت بردند نه شرافت. کس چه می‌دانست شاید او زخمی عمیق، از عشق برداشته بود که این‌ گونه بی‌رحم درباره عشق سخن می‌گفت و ترجیح می‌داد تا این سن تک و تنها و در این سکوت مرگ بار زندگی کند.
همان‌طور که به گل‌ها چشم دوخته بود زیر لب طبق عادت همیشه‌اش جمله‌ای روانه‌ی زبان کرد.
- رفتی و ندیدی چه بر جای گذاشتی. هیچ‌وقت این خطا را نکن و به عقب بر نگرد. چون به‌جای جوان رعنای چندی پیش پیری با کمر خمیده می‌بینی ای هم سفر من... .
نتیجه‌ی تنهایی و کتاب‌هایی که خوانده بود این جمله‌هایی بود که گه‌گاه میزبان خانه‌ی مسکوتش می‌شد.
چایش را با لذت و درحالی که غرق در تماشای آن عروس هلندی سفید بود، خورد. خوب به یاد دارد که دو سال پیش این عروس را برای خانه سوت و کورش خریداری کرده بود. او زنی برای همدم خود در این روز‌های تاریک و سرد پیدا نکرده بود و تنها چاره‌ی آن، پناه بردن به سمت آن حیوانات خانگی و گیاهان بود. لحظه‌ای قلبش از آن تنهایی و مسکوتی خانه گرفت و برای لحظه‌ای، شاید آرزو می‌کرد صدای خنده‌های نوه‌هایش در این خانه‌ی نه چندان بزرگش بپیچد و به به مانند پژواکی زیبا، در گوش‌هایش که چیزی جز آوای فرتوتی و تنهایی ننواخته بود، نواخته شود.
قبل از آن‌که موهایش هم‌رنگ دندان‌هایش شود به دنبال زن زندگی بود اما هرچه گشت کسی را نیافت. انگار جز خود او کسی در دلش نمی‌نشست. ده سال پیش دست از گشتن برداشت و کاملاً بی‌خیال شد و دل به همین خانه مجردی و بی سر و صدای خود، خوش کرد. نگاهش بین گیاه‌ها، عروس هلندی و ماهی قرمزش که مال سال تحویل بود چرخید. او نمی‌توانست هیچ تفاوتی میان آن‌ها بگذارد. هر کدام به نوبه‌ی خودشان از تنهایی و بی‌کسی پیرمرد کم می‌کردند.
نفسی عمیقی از سر تنهایی کشید و از روی مبل چرمی‌اش که شده بود تکیه گاه او در این زندگی بلند شد. زیر لب شروع کرد به خواندن آهنگی از مرضیه که خواننده مورد علاقه‌اش بود.
- می‌گذرم تنها از میان گلها
گه به گلستانها، گه به کوه و صحرا
تازه گلی سر راهم
گیرد و با من گوید
محرم راز تو کو
خار رهی به تمنا
دامن من بگرفته
کان گل ناز تو کو
پیرمردی بود و دنیای شیرینش. به خاطر وسواس شدیدی که داشت نمی‌توانست لیوان چاییش را همان‌جا روی اپن سنگی رها کند. برای همین پا در آشپزخانه گذاشت و میز نهارخوری دونفره از جنس چوب که او همیشه تک و تنها پشت آن می‌نشست و به صندلی خالی رو به رویش خیره می‌شد از نظر گذراند. شیر آب سرد را باز کرد. انگشتر عقیقش را با دقت در آورد و کنار سینک قرار داد. شاید او آدم با نظم و مرتبی بود اما به خاطر پیری نمی‌توانست سرعتش را بالا ببرد. با دست‌های پیر و لاغرش لیوان را خوب شست تا اثری از زردی چای روی آن نماند.
 
آخرین ویرایش

Reihaneh.N

کاربر ویژه
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
1,026
پسندها
16,769
امتیازها
37,073
مدال‌ها
17
سن
16
به ساعت دیواری گردش نگاهی انداخت. خبر از رفتن او پیش کهنه رفیقش را می‌داد. دوست نداشت پیش هیچ کس بد قولی کند، برای همین زودتر از ساعت موعود از خانه‌ی صد متری‌اش که در طبقه دوم آپارتمان آقای رستگاری بود خارج می‌شد تا به پارکی که هر روز آن‌جا محمود، رفیق چندساله‌اش را می‌دید برود. با قدم‌های آرام و نامنظم که نتیجه‌ی کهولت سن بود عصای چوبی‌اش را روی زمین گذاشت و به سمت اتاق که کمی جلوتر از درب ورودی قرار داشت رفت. او شاید یک پی‌ مرد تنها بود اما خانه‌اش مانند زنان تازه عروس برق می‌زد و همیشه خوشحال بود به خاطر این همه تمیزی. یک وقت‌هایی زیاد از حد تمیز می‌شد اما از نظر او هیچ اشکالی نداشت. در لباس پوشیدن هم وسواس خودش را به خرج می‌داد مانند پسر‌های جوان تازه به دوران رسیده تیپ می‌زد. عصایش را به میز تحریر چوبی‌اش تکیه داد. درب کمد دیواری سفید را باز کرد. دستی به روی صورت سفیدش که ته ریشی داشت کشید و پیرهنی از داخل کمد دیواری دو نفره و بزرگش که جلو‌تر از درب ورود اتاق بود، بیرون کشید. او این پیراهن را به دلیل آن‌که آبی نفیتی رنگ مورد علاقه‌اش است از مغازه خریداری کرده بود. و حال می‌خواهد برای این‌که پیش رفیقش زیبا و آراسته به نظر بیاید بپوشد. شاید اتاق مربع شکلش مانند تمام منزلش از رنگ‌های گرم و به رنگ چوب پیروی می‌کرد. شاید هم سالان او هیچ‌وقت این شکلی سر و وضعشان را درست نمی‌کردند اما او اعتقاد داشت انسان هرچقدر هم فقیر و بی‌چاره باشد باید با سر وضع مناسب توی خیابان راه برود مگر مردم چه گناهی کردن که ریخت ژولیده‌ی او را ببینند؟! شلوار کتان مشکی‌اش را بالا کشید و توی پاهای لاغر و باریکش مرتب کرد. روبه روی آینه قدی که روی در کمد دیواری بود ایستاد. دستی میان موهای لخت و سفیدش کشید و آنها را به عقب فرستاد. عینک ریبن مشکی‌اش را که علاقه‌ای خاصی به آن داشت روی چشم‌های ریز عسلی‎‌اش گذاشت و با برداشتن عصای چوبی و بلندش از درب اتاق خارج شد. نگاه سر‌سری به کفش‌های به خط شده، در جا کفشی آهنی انداخت. با صدای خش‌داری که حاصل از کهولت سن بود با خودش در آن تنهایی گفت:
- خب این کتونی‌ها اصلاً با این تیپم جور در نمیاد پس[ انگشتش را مقابل کفش طبی مشکی که برای پارک خریده بود گرفت] این رو می‌پوشم.
طوری رفتار می‌کرد که انگار در آن‌ جاکفشی دو طبقه کوچولو ده مدل کفش خوابیده درحالی که او فقط سه مدل کفش داشت. یک کتونی مشکی، یک کفش طبی و راحتی برای زمانی که کمتر پیاده روی می‌کند و یک کفش مهمانی که آن را هیچ‌وقت در جاکفشی نمی‌گذاشت چون پول زیادی برای آن داده بود و فقط و فقط در مهمانی های‌خاص می‌پوشید. از نظر خودش کتونی که پارسال برادرش از خارج از کشور برایش فرستاده بود اضافی بود البته این رو زمانی می‌گفت که به آن احتیاجی نداشت. اگر روزی با آن در پارک قدم می‌زد رد خور نداشت و دعا به جان برادرش و زن برادرش نکند که این کفش‌ را برای او خریده‌اند. پیر مردیست و هزار فکر‌های جور واجور.
 
آخرین ویرایش

Reihaneh.N

کاربر ویژه
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
1,026
پسندها
16,769
امتیازها
37,073
مدال‌ها
17
سن
16
کفش‌هایش را جلوی پایش انداخت و با دقت و در پایین‌ترین سرعت ممکن آن‌ها را پوشید. درب آهنی خانه‌اش را باز کرد. تازه مغز پیر خاک خورده‌اش به یاد آورد که کیف شطرنجش را فراموش کرده. عقب گرد کرد. او بخاطر وسواس شدیدش کیفی که هر روز با خود به بیرون می‌برد را کنار وسایل خانه‌اش نمی‌گذاشت برای همین آن کیف مشکی را تک و تنها در کمد کوچک کنار درب می‌گذاشت. دسته‌ی چرم کیف را با دقت در دست پیر و لاغرش گرفت و از خانه خارج شد. همان‌طور که درحال بستن درب آهنی خانه بود صدای نازک و از نظر او چندش خانم فلاح در گوش های بزرگ و چروکیده‌اش پیچید.
خانم فلاح: به‌به جناب تیموری صبح‌تون بخیر.
اخم غلیظی روی پیشانی سفیدش جا خوش کرد. او آن‌قدر از این زن سی و خورده‌ای ساله متنفر بود که حد نداشت. همیشه به خاطر بی ادب بودنش او را سرزنش و مورد تمسخر قرار می‌داد. از طرفی برایش عجیب بود که او به آقای تیموری پیری سلام کرده چون هر زمان که آن دو باهم روبه رو می‌شدند خانم فلاح آن‌قدر سلام نمی‌کرد که آقای تیموری از روی ادب به او سلام می‌گفت ولی هیچ‌وقت جوابی جز تکان دادن سر از خانم فلاح نمی‌گرفت. تنها همسایه‌ای بود که با او سر ناسازگاری داشت. طبق عادت همیشه سرش را پایین انداخت و سلام کوتاه و خشکی به خانم فلاح داد.
تیموری: علیک سلام خانم فلاح.
خانم فلاح زنی تنها بود که در خانه طبقه‌ی سوم، بالای سر آقای تیموری زندگی می‌کرد. بلا استثناء هر شب صدا‌های مضحک و زیادی که منشاء آن خانه خانوم فلاح بود، آرامش جناب تیموری را بهم می‌زد. فلاح دستی به موهای شرابی‌اش کشید و با لُندی روبه تیموری گفت:
- جناب تیموری چرا این‌قدر خشن؟ یه بار نشد با من مهربون برخورد کنید.
تیموری درحالی که دکمه آسانسور در طوسی را می‌زد نیش خندی روی صورت پیرش نقش بست. و با اعتماد به نفسی که همیشه در وجودش رخنه می‌کرد گفت:
- هر آدمی حد و اندازه‌ای داره خانم فلاح اندازه و ارزش شما هم در همین حد یه سلام و علیکه. نه بیشتر! گرچه این سلامم براتون زیادیه. اما جواب سلام واجبه برای همین ما مثل بعضیا نیستیم که جواب سلام رو ندیم.
بعد هم با همون وقار و پوزخند روی لبش وارد آسانسور شد و دکمه‌ی همکف را فشار داد. خانم فلاح که خون خونش را می‌خورد با عصبانیت تمام، مانتوی صورتی جیغش را از زیر پاش جمع کرد و با حرص پله‌ها را یکی در میان بالا رفت. از فرت عصبانیت صورت سبزه‌اش که یک کیلو لوازم آرایش رویش خفته بود به قرمزی مایل شده بود. چشمانه مشکی‌اش از حرص نزدیک بود از حدقه در آید. زیر لب به اوی غر‌غرو زیر لب بد و بیراه می‌گفت:
- مرتیکه بی‌شعور اندازه بابابزرگ من سن داره. چه می‌فهمه ما جوونا چی می‌کشیم و چی می‌خوایم.
همچین می‌گفت جوون انگار هم‌سن یکتا، همسایه طبقه اول که دختری جوون و بیست ساله‌ای هست، بود.
آقای تیموری خوشحال از این‌که نیش زبون‌هایش به خانم فلاح، او را عصبی کرده پا از ساختمان چند سال ساز آقای رستگاری بیرون گذاشت. دوران پیری بود دیگر. این دوران بی‌شک شباهت زیادی با کودکی دارد. کار‌های کوچک برای یک پیر مرد آن را بسیار خوشحال می‌کند مانند همان طعنه زدن‌ها به خانم فلاح. از نظر تیموری او فاقد تربیت بود برای همین گوش زد کردن این بی‌تربیتیش با زبان‌های مختلف هیچ ایرادی نداشت. وسط پیاده روی باریک خیابانشان ایستاده بود و به درخت‌هایی که یکی در میان کاشته شده بودنند نگاه می‌کرد. به‌خاطر وجود ماه خرداد همه‌شان سبز و تازه بود. مغز آلزایمری‌اش تازه به یاد آورد دیروز شطرنج را از محمود باخته و باید طبق قرار‌شان بستی یا خوراکی بخرد و برای محمود روزنامه باز، ببرد. چرا به او روزنامه باز می‌گفت؟ برای آن‌که محمود یک دکه روزنامه فروشی روبه روی پارک همیشگیشان داشت جدا از اون از جوانی عاشق مطالعه روزنامه بود. تیموری برعکس او عاشق مطالعه کتاب‌های مختلف بود. همیشه ظهر‌ها رأس ساعت دو تا سه با لذت تمام کتاب می‌خواند.
 
آخرین ویرایش

Reihaneh.N

کاربر ویژه
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
1,026
پسندها
16,769
امتیازها
37,073
مدال‌ها
17
سن
16
با قدم‌های استوار شروع کرد به قدم زدن. او می‌توانست با پیکان سفید قدیمی‌اش تا میدان برود اما مثل همیشه دوست داشت پیاده این محله‌ی کمی آرام را از نظر بگذراند. او در انتخاب محله و منزل حرف نداشت. در محله‌شان از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا می‌شد. برای همین همین‌طور که به میدان نزدیک می‌شد نبش خیابان، بستی فروشی پسر جوانی بود که تیموری بستنی‌های سنتی‌اش را خیلی دوست داشت؛ گاهی اوقات تنها برای دل خودش بستنی می‌خرید بعضی وقت‌ها هم محمود را شریک خودش می‌کرد. او خوب می‌دانست رفیق کهنه‌اش چه علاقه‌ی شدیدی به بستی سنتی زعفرانی دارد برای همین تعللی نکرد و وارد مغازه بستنی فروشیه آقای صبوری شد. صبوری پسری خوش برخورد و متین بود و پیر مرد کمی خوش اعصاب ما از معاشرت با او بسیار لذت می‌برد. سعی کرد خنده‌ی قشنگی میان صورت چروکیده‌اش بندازد و وارد مغازه بشود. صبوری حال که پشت صندوق نشسته بود و بستنی کاکائویی وارد شکم گنده و برآمده‌اش می‌کرد با دیدن تیموری از جا برخواست، تی‌شرت قرمزش را روی شلوار لی‌اش کشید و با خوش رویی جلو رفت. او خوب می‌دانست که جناب تیموری به‌خاطر وسواسش با کسی دست نمی‌دهد اگر هم بدهد دستمال یا دستکشی در دست‌های پیر و لاغرش می‌کند تا در معرض میکروب‌ها قرار نگیرد. برای همین تنها با سلام از او پذیرایی کرد و از دست دادن با پیر مرد لاغر خود داری کرد. صبوری همان‌طور که دستی به ته ریشش روی صورت کمی آفتاب خورده‌اش می‌کشید با خنده‌ گفت:
- خیلی وقته دیگه به ما سر نمی‌زنید آقای تیموری.
آقای تیموری از لحن جوان خنده‌اش گرفت. او خود را می‌شناخت اگر در زمستان بستنی می‌خورد یک سرما خوردگی روی شاخش بود برای همین نه به این بستنی فروشی شیک و مدرن می‌آمد نه بستنی سنتی میل می‌کرد. با تک خنده‌ای مردونه و زیبا هر دو دست‌هایش را روی عصای چوبی گذاشت و گفت:
- ما پیر مرد‌ها مثل شما جوون‌ها نیستیم که دم به دقیقه هرچی بخوایم بخوریم. مثلاً خود من به خاطر سرمایی بودنم نمی‌تونم تو زمستون بستی بخورم وگرنه الفاتحه... .
صبوری تک خنده‌ای زد و با لحن معترضانه‌ای گفت:
- اولاً دور از جونتون آقای تیموری. دوماً مگه می‌گم به‌خاطر بستنی بیاید این‌جا این یعنی ما آدم نیستیم، ما هم محلی شما نیستیم... .
همان‌طور دلش می‌خواست تا صبح ادامه دهد اما پیر مرد میان حرفش پرید و گفت:
- ترمز بگیر جوون. چرا، تو همه‌ی اینایی که می‌گی هستی. اصلاً تقصیر منه که نیومدم. خوب شد؟
صدای خنده‌ی هردو توی مغازه‌ی سه گوش و شیک صبوری پیچید. خنده‌هایشان را که خوب کردند تیموری به یاد رفیقش افتاد که از تأخیر کردن و منتظر ماندن برای کسی بی‌زار است. برای همین همین‌طور که سمت صندلی پلاستیکی نارنجی می‌رفت تا رویش بنشیند با صدای آرام و خش‌دارش به صبوری گفت:
- از همون همیشگی می‌خوام. یکی نه...دوتا.
صبوری همان‌طور که مسیر بین در و صندوق را طی می‌کرد با لحنی که سرشار از خوشی برای آمدن آقای تیموری به مغازه‌ی او بود، گفت:
- ای به چشم هرچی جناب تیموری بگه.
تیموری لبخند پدرانه‌ای زد و به او که درحال ریختن بستنی‌ها در ظرف بود نگاه کرد. بستنی فروشی نبود که تا کله‌اش مشتری جمع شود و جای سوزن انداختن نباشد. گه‌گاهی از همین هم محله‌های می‌آمدند و از مغازه آقای صبوری خوش اخلاق و شکمو بستنی می‌خریدند. زمان آنچنانی نگذشت که صبوری خوشحال و شاد به سمت تیموری آمد و کیسه سفیدی را که حاویه دو کاسه کوچک بستی سنتی زعفرانی بود را مقابل پیر مرد گرفت.
صبوری: اینم خدمت شما. با خامه‌ی اضافه تر.
تیموری دستانش را لرزان جلو برد و کیسه را از دست تپل پسر جوان گرفت.
تیموری: دستت درد نکنه جوون.
صبوری برای رسیدگی به مشتری بعدی از پیرمرد فاصله گرفت و پشت صندوق نشست. تیموری دست در جیب شلوار کتان مشکی‌اش کرد و کیف پول چرمی مشکی را از آن خارج کرد. خوب می‌دانست اگر به صبوری بگوید حسابش چه ‌قدره؟ او قبول نمی‌کند اما دل پیرمرد هم به مجانی خوردن آن بستنی‌ها راضی نمی‌شد. برای همین چشمان ضعیفش را روی لیست قیمت بستنی‌های روی میز دوخت با بالا پایین کرد آن به زور توانست قیمت بستنی‌ها را ببیند. با ریاضیات سوخته در مغزش قیمتش را ضرب در دو کرد و پول کافی را از کیف پول چرمی‌اش خارج کرد.
 
آخرین ویرایش

Reihaneh.N

کاربر ویژه
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
1,026
پسندها
16,769
امتیازها
37,073
مدال‌ها
17
سن
16
‌در دستی عصایش و در دست دیگر کیف شطرنج و بستنی‌های خوش مزه‌اش را گرفت. با قدم‌های آهسته مسیر صندلی‌ها تا صندوق را طی کرد. صبوری برای ریختن بستنی به آن طرف صندوق کنار یخچال رفته بود؛ برای همین تیموری از فرصت استفاده کرد و پول را روی پیش‌خان گذاشت و با خنده و خوش‌رویی از مغازه و بدان آن‌که پسر جوان متوجه شود، خارج شد. فاصله‌ی زیادی تا میدان نبود اما به‌خاطر کهولت سن یواش‌یواش قدم برمی‌داشت. حدث آن را می‌زد که محمود از او زود‌تر رسیده باشد، چون دکه روزنامه فروشی‌اش دور همین میدان بود. برای همین بدون وقفه خود را به آن طرف خیابان رساند و از درب ورودی پارک عبور کرد. پارک آن‌ها به پارک پیر مرد‌ها معروف بود. امثال تیموری و محمود زیاد به آن‌جا می‌آمدند. هرکدام برای خود سرگرمی داشتند؛ بعضی از آن‌ها مثل همین مردی که الان از جلوی تیموری عبور کرد و گرم کن ورزشی به تن داشت برای سلامتییشان می‌آمدند. یکسری هم برای پرورش ذهن و دوری از پیری زودرس شطرنج و کارت بازی می‌کردند. کسانی هم بودند که کلاً دلشان هیچ چیز نمی‌خواست جز تکان دادن فکشان دوست نداشتند هیچ انرژی برای دویدن یا پرورش ذهنشان مصرف کنند. تیموری از میان راه باریک‌های مختلف گذشت تا به صندلی سنگی همیشگی خود و رفیق شفیقش برسد. آن‌ها هرکدام بعد از بازنشتگی از ارتش خود را مشغول به کاری کردند؛ شاید حقوق بازنشستگی کفاف تیموری تنها را می‌داد اما کفاف محمود که یک همسر داشت و یک پسر متأهل را نمی‌داد، برای همین فروش روزنامه در دکه را از ده سال پیش شروع کرد. تیموری با این‌که تنها بود اما روز‌هایی برای رفع حال بد و تنهایی با پیکان خسته‌اش مسافر جابه‌جا می‌کرد. چشم‌های کمی ضعیفش یار شفیقش را رؤیت کرد. با لبخند همیشگی که مخصوص برای خود محمود بود به او نزدیک شد. محمود نگاهش را از پیر مرد پرچانه‌ی روبه رویش گرفت و به تیمور تیموری دوخت. سال‌ها بود که دلش می‌خواست لباس دامادی تن این کهنه رفیقش کند اما هر‌جا که به خواستگاری می‌رفتن تیمور دلیل‌های مسخره‌ای می‌آورد که خلق محمود تنگ می‌شد. محمود دستی به پیرهن آستین کوتاه سفیدش که عیدی تک عروسش بود کشید. حالا فاصله‌ی تیمور و محمود به صفر رسیده بود و راحت می‌توانستند اتفاق‌های این یک روز را برای هم باز گو کنند. محمود لبخندی میان صورت کمی پر و چروکیده‌اش انداخت و با صدای لرزان و آرام گفت:
- تیمور امیدوارم برای شیرینی باخت دیروزت چیز خوبی آورده باشی.
تیموری لبخند پررنگی مهمان صورت سفیدش شد. کیسه‌ی سفید رنگ بستنی‌ها را همراه کیف شطرنج مقابل محمود گذاشت و خودش هم روی صندلی سنگی روبه رویش نشست، بعد هم حالت مغروری به خودش گرفت و گفت:
- فکر کن تیمور تیموری بزنه زیر قول و شرطش؛ شیرینی گرفتم اونم چه شیرینی.
محمود دستی میان مو‌های کم پشت و سفیدش کشید و بدون معطلی بستنی سنتی‌ها رو از کیسه خارج کرد و با برقی که در چشمان قهوه‌ای و ریزش موج می‌زد یواش‌یواش آن را وارد بدن کمی تو پرش کرد. تیموری در حالی که با دقت بالا، مهره‌های شطرنج را روی صفحه می‌چیند ریز نگاهی به این کهنه رفیقش که با لذت بستنی می‌خورد کرد. به عقیده خودش درست است او پیر مردی هفتاد ساله است اما گاهی مانند کودکان دو ساله برخورد می‌کرد؛ تیموری همچون علاقه شدید به بچه‌ها داشت هیچ وقت او را به‌خاطر اخلاق کودکانه‌اش سرزنش نمی‌کرد. وقتی چیدن مهره‌های سفید و مشکی‌ به پایان رسید دست برد تا بستنی‌اش را نوش جان کند بلکه از گرمای درونش کم شود. محمود دستی روی شلوار لی‌اش کشید و با لحنی دوستانه روبه تیمور گفت:
- دستت درد نکنه جوون دل این پیر مرد رو شاد کردی.
تیموری خنده‌ی بلندی سر داد و محمود هم از آن پیشی گرفت. به راستی از نظر ظاهر تیموری کمی از محمود جوان‌تر می‌زد درحالی که تیموری تقریباً سه سال از محمود بزرگ‌تر بود. او همیشه به محمود می‌گفت زن و بچه تو را پیر کردن، من که نه زن داشتم نه بچه جوان‌تر از تو هستم. تیمور درحالی که پای لاغرش را روی آن یکی می‌انداخت با همان خنده‌ی شیرینش روبه محمود گفت:
- ببین دارم کیف دنیا رو می‌کنم نه زن دارم نه بچه که خرجیشون و بدم و به خاطر مسائل مختلف زندگی مشترک زود پیر شم.
 
آخرین ویرایش

Reihaneh.N

کاربر ویژه
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
1,026
پسندها
16,769
امتیازها
37,073
مدال‌ها
17
سن
16
سلام به همراه‌های عزیز بابت تأخیر عذرخواهی می‌کنم درگیر اون یکی رمانمم :icon12:
محمود که همیشه از این حرف تیمور دلش می‌گرفت سرش را پایین انداخت و لبخند زورکی روی صورت سفید آفتاب خورده‌اش انداخت. او همیشه لذت می‌برد از این‌که کنار همسر و پسرش و آن دو نوه‌ی شیرینش زندگی می‌کند؛ دلیل کمی خسته بودنش هم برای بازی‌هایی بود که روزگار با او کرده بود، نه زن و بچه‌ای که همیشه برایش باعث بهتر شدن حالا او می‌شدند. سرش را بالا گرفت و تیمور منتظر را دید. برای همین، حرفایی که در دلش زده بود را به او هم با لحنی آرام و شمرده گفت:
- جناب تیمور تیموری من هیچ‌وقت به‌خاطر خانمم و بچم پیر نشدم؛ این تویی که یه پات لبه گوره و هیچ کاری نمی‌کنی.
شاید این بحث هر روز میان آن دو سر می‌گرفت. گاهی پایانش خوش بود و گاهی تلخ. تیموری دل خوشی از زن‌ها نداشت؛ شاید تنها دلیلش نبود همان کسی است که سال‌ها منتظرش بوده و او را میان این تنهایی رها کرده. گلویش را صاف کرد و با صورتی که تلفیقی از خوشحالی و ناراحتی بود رو به محمود گفت:
- جناب بصیرتی همه‌ی آدم‌ها که نباید شکل هم باشن. یکی مثل من از تنهاییش لذت می‌بره یکی هم نه! مثل تو دوست داره اطرافش شلوغ باشه.
کاش یکی در آن‌جا بلند می‌شد و همه‌ی حرف‌های تیمور را تکذیب می‌کرد، چون آن‌قدر آن دروغ را به خود خورانده بود که باورش شده بود تنهایی برایش بهتر است درحالی که هیچ‌کس جز دلش خبر نداشت که او زمانی عاشق بوده؛ مثل هر انسانی که در زندگی عاشق می‌شود. محمود درحالی که اولین مهره شطرنجش را به حرکت درآورد با صدای شاکی گفت:
- آخه کدوم آدم با شعوری از تنهایی لذت می‌بره که تو دومیش باشی؟
تیموری نگاه مستقیمش به تخته شطرنج بود تا مهره بعدی را به حرکت درآورد اما در مغزش داشت تجزیه تحلیل می‌کرد که آیا واقعاً او از تنهاییش لذت می‌برد؟ که در آخر به نتیجه‌ای رسید و آن را با لحنی آرام و یواش برای دوستش بازگو کرد.
تیموری: ببین محمود، تو از تنهایی لذت نمی‌بری ولی من با برنامه و خوشحالی ازش لذت می‌برم. هر روز برنامه خاص خودم و دارم و زندگیم بدون فراز و نشیب جلو می‌ره که ایشاالله چند وقت دیگه هم سرم رو راحت می‌ذارم زمین و خلاص.
محمود پوف کلافه‌ای کشید و مهره‌ی دومش را به حرکت درآورد. تیموری سعی داشت امروز حداقل محمود را کیش و مات کند تا فردا او خوراکی خریداری کند. برای همین در حال فکر کردن بود که مهره‌ی بعدی را چگونه به حرکت درآورد. محمود لب باز کرد و درحالی که دستش زیر چانه‌اش بود و به تیمور زل زده بود گفت:
- آخه مرد حسابی این شد زندگی کردن؟ زندگی بدون فراز و نشیب یا هیجان که زندگی نمی‌شه. اگر قرار باشه همه مثل تو زندگی کنن که می‌شیم یه جامعه‌ی خشک و بی‌روح و بدون این‌که به اطرافیان توجه کنیم سرم و می‌ذاریم روی زمین و الفاتحه... .
تیموری خنده تلخی زد. کسی از چه خبر داشت؟ از هیچی! حتی خودش هم خبر نداشت چه برسد به بقیه. نفس عمیقی کشید و در حالی که مهره‌ی بعدی را با وسواس جا به جا می‌کرد با لحنی خش‌دار که به‌خاطر کهولت سن و پیری بود گفت:
- من نمی‌گم همه مثل هم باشن اما دنیا به امثال منم نیاز داره. اگر امثال من، به قول تو بی‌روح و بی‌احساس روی این کره خاکی نبودن که دیگه اسمش دنیا نبود، می‌شد بهشت.
چه‌قدر حرفایش بوی دلی شکسته را می‌داد. یعنی کسی توانسته بود از قلب این پیر مرد کمی عبوس عبور کند؟ محمود که خود خوب می‌دانست بحث کردن با او سر این موضوع تمامی ندارد سعی کرد حواسش را به بازی دهد تا بتواند دوباره از آن بستنی‌های خوش‌مزه نوش‌جان کند. هر دو در سکوت غرق آن بازی مهیج بودند که یک لحظه با حرکت ناگهانی جناب محمود بصیرتی کیش و مات شد و بادش مانند بادکنکی که بهش سوزن خورده باشد خالی شد. تیموری نیشش تا بناگوش باز شده بود. او دیروز به‌جای آن‌که وقتش را برای کتاب تاریخی مورد علاقه‌اش بگذارد کتاب شطرنجی که از کتاب‌خانه‌ی محلشان به امانت گرفته بود و آن را را خوانده و چند روش کیش و مات کردن را از آن‌جا یاد گرفته بود تا در بازی امروزش با محمود آن را پیاده کرد. محمود هنوز داشت در مغزش تحلیل می‌کرد که چگونه کیش و مات شده. تیمور با لبخندی مغرورانه و شیرین به دوستش گفت:
- نمی‌خواد فسفور بسوزونی پیر مرد. فرمول جدیده، مخصوصِ خودمه بهت یادش نمی‌دم.
 
آخرین ویرایش

Reihaneh.N

کاربر ویژه
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
1,026
پسندها
16,769
امتیازها
37,073
مدال‌ها
17
سن
16
محمود یواش و با صدایی گرفته خنده‌ایی کرد. تیموری دست‌های ظریف و لاغرش را روی میز سنگی مربعی شکل که صفحه‌ی شطرنجی رویش نقاشی کشیده بود،گذاشت و با دقت به صورت پیر و چروکیده‌ی رفیقش نگاهی انداخت؛ در دل خدا را شکر می‌کرد به‌خاطر داشتن دوستی مثل او. محمود متوجه‌ی نگاه خیره‌ی تیموری شد برای همین سر از موبایل لمسی خود که همسرش برای او پیامی فرستاده بود تا زود‌‌تر به خانه برگردد گرفت و موشکافانه به این پیر مرد تنها نگاه انداخت. با انرژی که از چشم‌های او دریافت کرده بود با هیجان و مهربانی که در صدایش موج می‌زد گفت:
- چرا اون‌جوری نگاه می‌کنی یار شفیق؟
تیموری جدا از لب‌های کمی سرخ و نازکش، چشم‌های عسلی‌اش هم می‌خندید. تمام این سال‌هایی که عمر کرده بود هیچ چیز جز رفیقش برایش نمانده بود؛ نه خانواده‌اش نه عشقش، فقط و فقط همین دوستی که داشت او را در این سال‌ها رها نکرده بود. شاید چند همسایه هم هوای او را داشتند؛ به خصوص خانم و آقای شاکری که در طبقه‌ی اول رو به روی واحد یکتا خانم زندگی می‌کردند. خانواده‌اش هم که هر کدام سرشان به زندگی خود گرم بود و او را ظاهراً فراموش کرده بودند. تیمور دست لاغرش را ستون سرش کرد و با همان نگاه خندان گفت:
- می‌دونی وقتی نگاهت کردم به خودم گفتم، ببین مرد هیچ‌کس توی این دنیا برات نمونده. اون از خواهرات و داداشت که نیست شدن؛ اونم از... .
حرفش را خورد. خود نمی‌دانست چرا در این روز‌ها دائم به یاد آن عشق کهنه می‌افتاد. شاید تنهایی بعد از سال‌ها زیاد به او فشار آورده بود که او خود را آن‌قدر محتاج او می‌دانست. محمود با مکث طولانی او کمی تعجب کرد؛ چون سابقه نداشت تیمور تیموری صبری میان سخنانش کند و حرف‌هایش را همیشه بر‌عکس پیرمرد‌های دیگر منظم و سریع می‌گفت. تیموری با تته‌پته، در حالی که سعی می‌کرد مغزش را جمع کند به درخت‌های بلند سروی که در اطراف آن میدان گرد در کنار هم کاشته شده بودند نگاه کرد و گفت:
- اون...هم... از همه. هیچ‌کس تو رو نخواست اما این محمود خل و چل هنوز برات مونده.
خودش کمی از جوابش کلافه شد برای همین دستی میان مو‌های یک‌دست سفیدش کشید. محمود در جایش کمی تکان خورد و همان‌طور که یواش مهره‌های شطرنج را توی کیف تیمور می‌انداخت و نیم نگاهی به سنگ فرش‌های کف پارک می‌انداخت گفت:
- من که چاکرتم پیرمرد تنها، اما اگه یک عدد زن اختیار کرده بودی اون هم به این لیست چند نفره اضافه می‌شد.
تیموری از این بحث اصلاً لذت نمی‌برد درحالی که محمود هر سری آن را باز می‌کرد بلکه شاید عقل این پیر مرد خسته سر جایش بیاید. تیموری نفس عمیقی کشید و درحالی که دستمال مرطوبی از جیب شلوارش خارج می‌کرد تا دست‌هایش را پاک کند. با لحن شاکی و کلافه‌ای که از این حرف‌های محمود در وجودش رخنه کرده بود گفت:
- ای بابا محمود! شد یه روز من و تو درباره‌ی زن گرفتن من حرف نزنیم. برادر من سنی از من گذشته! دیگه کسی به من زن نمی‌ده، اگر هم بدن من نمی‌خوام. لطفاً دیگه دربارش حرف نزنیم.
محمود حال که مهره‌های شطرنج را در کیف روی هم قرار داده بود؛ سری از سوی تأسف تکان داد. تیموری همان‌طور که با دقت دست‌هایش را تمیز می‌کرد که مبادا خدای نکرده میکروبی روی آن بماند نیم نگاهی به محمود انداخت. از حالت او خنده‌ی کم‌رنگی روی صورت سفیدش جا خوش کرد. محمود برای آن‌که بحث را عوض کند موضوع جدیدی را در پیش گرفت. دستی روی زانوان درد مندش کشید و با لبخند که تا بناگوشش باز شده بود با لحنی که به طنز آمیخته شده بود گفت:
- از همسایه‌تون چه خبر؟
تیموری در حالی که دستمال از نظر خودش پر از باکتری را در سطل زباله‌ی سبز کوچک پارک که چند قدم از آن‌ها فاصله داشت می‌انداخت و با صدای خشک و گرفته‌ای نفسش را با صدا بیرون داد.
تیمور: کدوم همسایه؟ اگه اون سه تا دختر دانشجوی شلوغ و پر سر و صدا رو می‌گی که رفتن و فعلاً همسایه‌ای در کار نیست.
محمود لبخندی زد و درحالی که داشت به صورت لبو شده‌ی تیموری وقتی در چند روز گذشته از آن سه دختر شیرین و کمی پر سر و صدا حرف می‌زد فکر می‌کرد؛ دست‌های تو پرش را روی هم انداخت و سرش را بالا انداخت و گفت:
- نه منظورم همسایه طبقه‌ی بالاتونه آقای تیموری.
تیموری که یاد رفتار زننده‌ی صبح خانم فلاح افتاد اخمی روی پیشانی کمی پهنش جا خوش کرد. با حرصی که در لحنش مشخص بود گفت:
- زن‌هام زنای قدیم محمود. باهاشون که حرف می‌زدی کیف می‌کردی این‌قدر شرم و حیا داشتن و قشنگ صحبت می‌کردن زنای الان امثال این خانم فلاح حیا رو خوردن یه آبم روش. نمی‌گم همشون هم مثل هم هستنا[ دستش را رو به بالا انداخت] نه! اما این زن دیگه خیلی...استغفرالله. این روزا می‌خواستم برای شکایت کردن ازش برم پیش رستگاری و بهش بگم مرده حصابی همه‌ی آدمای این ساختمون آدمن. برداشتی یه زنی که، ببخشید مثل حیوون می‌مونه و مجرده رو آوردی توی این خونه.
محمود که از لحن عصبی و حرصیه تیمور خنده‌اش گرفته بود و سعی در خوردنش داشت با صدای یواشی گفت:
- یعنی توی همسایه‌هاتون فقط این خانم مشکل داره؟ پس تکلیف اون پسر جوونی که توی همون طبقه کنار واحده خانم فلاحه چیه؟ اونم مگه همسنش و مجرد نیست؟ پس کلاً همسایه‌های طبقه‌ی سوم مشکل دارن.
تیموری دست پیرش را که عقیق قرمز رنگ و گردش در آن خود نمایی می‌کرد به معنای نه بالا انداخت و با لحن یواشی گفت:
- نه بابا! به خدا یه تار موی گندیده‌ی امیر علی به این خانم فلاح افاده‌ای نمی‌دم. پسره بنده خدا کاری نداره به ما. صبح می‌ره شب میاد آخر هفته‌ها هم می‌ره پیش خانوادش و رفیقاش. چی بشه سالی یکی، دوبار دوستاش و دعوت کنه؛ تازه اونم چون می‌دونه پیش‌تر ساختمون خانواده و افراد سالمندن این‌قدر آروم و ساکتن که حد نداره. برنامه‌ی زندگیش روی روال و مرتب.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 10)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 2, کاربر: 0, مهمان: 2)

بالا