• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان مُعَمَر | ریحانه نصیری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع REIHANEH.N
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 69
  • بازدیدها 3,884
  • Tagged users هیچ

REIHANEH.N

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
2,771
پسندها
33,866
امتیازها
66,873
سن
17
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
کد رمان: 4095
ناظر: Atropa belladonna sevil.-.f84
تگ: مطلوب

نام رمان: مُعَمَر
نام نویسنده: ریحانه نصیری
ژانر: #اجتماعی #عاشقانه

معمر.jpg

خلاصه:
پیرمردی، در میان شوریدگی از جنس نفرت، قلب فرتوتش
زیر آواری از خاطرات تلخ گذشته شکسته شده!
با هجوم یک اتفاق ناگهانی به راحتی استشمام می‌کند بوی تعفن و
رغبت انگیز عشقی کهنه را! اما دروازه‌ی قلبش قفلی دارد از تبار کهنگی
که هیچ‌کس توان عبور از آن را ندارد؛ بلکه شاید باشد چشمان شهلایش
کلید همان دروازه‌ی خاک خورده.
آغاز: ۷/خرداد/۱۴۰۰
مُعَمَر: به معنای پیر، کهنسال
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ZAHRA MODABER

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
12/5/20
ارسالی‌ها
473
پسندها
3,536
امتیازها
17,033
IMG_20210521_154722_962.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

[COLOR=rgb(184, 49...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

REIHANEH.N

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
2,771
پسندها
33,866
امتیازها
66,873
سن
17
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
به نام خدای عاشقان
مقدمه:
بخند پیر زن من، بخند عزیز دل این پیر مرد خاک خورده. صدای تبسم‌های شیرین و لرزانت، قلبه از کار افتاده‌ام را به تپش می‌اندازد. برای آن لبخند‌های بدون دندانت جان می‌دهم. گرچه صورتت به سبب کهولت سن چروکیده است اما تو برای من مانند همان دختر تازه و جوانی هستی که در روز اول دیدمت. ماه شب چهارده من بتاب بر قلب این مُعَمَر خسته.
 
آخرین ویرایش

REIHANEH.N

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
2,771
پسندها
33,866
امتیازها
66,873
سن
17
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
((فصل اول: تنهایی))
زمان: حال
به عادت هر روزه‌اش چای خوش رنگی در همان لیوان محبوبش که جنس و زنان رویش، تباری از چین داشتند دم کرد و بین دست‌های چروکیده و لاغرش گرفت. عطر چای وقتی به بینی صاف و متناسبش می‌نوشید حس خوبی در جای‌جای بدنش شکل می‌گرفت. او را به دوران کودکی‌اش سوق می‌داد. زمانی که پدرش در حیاط خانه می‌نشست و مادرش برای او چای تازه دم جلویش می‌گذاشت تا خستگی یک صبح تا شب کار کردن از تنش بیرون رود؛ بوی آن چای همیشه در خانه پر مهر و صفایشان بود. با یادآوری خاطرات گذشته خنده‌ی محوی روی صورت زیبا و پیرش نشست. قدم زنان از آشپز‌خانه کوچک سه گوشه‌اش بیرون آمد و روی مبل تک نفره چرمی‌ نشست. به گلدان حسن یوسفش که برای او از همه عزیز‌تر بود نگاه عاشقانه‌ای کرد. او به عشق اعتقادی نداشت اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

REIHANEH.N

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
2,771
پسندها
33,866
امتیازها
66,873
سن
17
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
به ساعت دیواری گردش نگاهی انداخت. خبر از رفتن او پیش کهنه رفیقش را می‌داد. دوست نداشت پیش هیچ کس بد قولی کند، برای همین زودتر از ساعت موعود از خانه‌ی صد متری‌اش که در طبقه دوم آپارتمان آقای رستگاری بود خارج می‌شد تا به پارکی که هر روز آن‌جا محمود، رفیق چندساله‌اش را می‌دید برود. با قدم‌های آرام و نامنظم که نتیجه‌ی کهولت سن بود عصای چوبی‌اش را روی زمین گذاشت و به سمت اتاق که کمی جلوتر از درب ورودی قرار داشت رفت. او شاید یک پیر مرد تنها بود اما خانه‌اش مانند زنان تازه عروس برق می‌زد و همیشه خوشحال بود به خاطر این همه تمیزی. یک وقت‌هایی زیاد از حد تمیز می‌شد اما از نظر او هیچ اشکالی نداشت. در لباس پوشیدن هم وسواس خودش را به خرج می‌داد مانند پسر‌های جوان تازه به دوران رسیده تیپ می‌زد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

REIHANEH.N

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
2,771
پسندها
33,866
امتیازها
66,873
سن
17
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
کفش‌هایش را جلوی پایش انداخت و با دقت و در پایین‌ترین سرعت ممکن آن‌ها را پوشید. درب آهنی خانه‌اش را باز کرد. تازه مغز پیر خاک خورده‌اش به یاد آورد که کیف شطرنجش را فراموش کرده. عقب گرد کرد. او بخاطر وسواس شدیدش کیفی که هر روز با خود به بیرون می‌برد را کنار وسایل خانه‌اش نمی‌گذاشت برای همین آن کیف مشکی را تک و تنها در کمد کوچک کنار درب می‌گذاشت. دسته‌ی چرم کیف را با دقت در دست پیر و لاغرش گرفت و از خانه خارج شد. همان‌طور که درحال بستن درب آهنی خانه بود صدای نازک و از نظر او چندش خانم فلاح در گوش های بزرگ و چروکیده‌اش پیچید.
خانم فلاح: به‌به جناب تیموری صبح‌تون بخیر.
اخم غلیظی روی پیشانی سفیدش جا خوش کرد. او آن‌قدر از این زن سی و خورده‌ای ساله متنفر بود که حد نداشت. همیشه به خاطر بی ادب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

REIHANEH.N

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
2,771
پسندها
33,866
امتیازها
66,873
سن
17
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
با قدم‌های استوار شروع کرد به قدم زدن. او می‌توانست با پیکان سفید قدیمی‌اش تا میدان برود اما مثل همیشه دوست داشت پیاده این محله‌ی کمی آرام را از نظر بگذراند. او در انتخاب محله و منزل حرف نداشت. در محله‌شان از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا می‌شد. برای همین همین‌طور که به میدان نزدیک می‌شد نبش خیابان، بستی فروشی پسر جوانی بود که تیموری بستنی‌های سنتی‌اش را خیلی دوست داشت؛ گاهی اوقات تنها برای دل خودش بستنی می‌خرید بعضی وقت‌ها هم محمود را شریک خودش می‌کرد. او خوب می‌دانست رفیق کهنه‌اش چه علاقه‌ی شدیدی به بستی سنتی زعفرانی دارد برای همین تعللی نکرد و وارد مغازه بستنی فروشیه آقای صبوری شد. صبوری پسری خوش برخورد و متین بود و پیر مرد کمی خوش اعصاب ما از معاشرت با او بسیار لذت می‌برد. سعی کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

REIHANEH.N

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
2,771
پسندها
33,866
امتیازها
66,873
سن
17
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
‌در دستی عصایش و در دست دیگر کیف شطرنج و بستنی‌های خوش مزه‌اش را گرفت. با قدم‌های آهسته مسیر صندلی‌ها تا صندوق را طی کرد. صبوری برای ریختن بستنی به آن طرف صندوق کنار یخچال رفته بود؛ برای همین تیموری از فرصت استفاده کرد و پول را روی پیش‌خان گذاشت و با خنده و خوش‌رویی از مغازه و بدان آن‌که پسر جوان متوجه شود، خارج شد. فاصله‌ی زیادی تا میدان نبود اما به‌خاطر کهولت سن یواش‌یواش قدم برمی‌داشت. حدث آن را می‌زد که محمود از او زود‌تر رسیده باشد، چون دکه روزنامه فروشی‌اش دور همین میدان بود. برای همین بدون وقفه خود را به آن طرف خیابان رساند و از درب ورودی پارک عبور کرد. پارک آن‌ها به پارک پیر مرد‌ها معروف بود. امثال تیموری و محمود زیاد به آن‌جا می‌آمدند. هرکدام برای خود سرگرمی داشتند؛ بعضی از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

REIHANEH.N

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
2,771
پسندها
33,866
امتیازها
66,873
سن
17
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
سلام به همراه‌های عزیز بابت تأخیر عذرخواهی می‌کنم درگیر اون یکی رمانمم :icon12:
محمود که همیشه از این حرف تیمور دلش می‌گرفت سرش را پایین انداخت و لبخند زورکی روی صورت سفید آفتاب خورده‌اش انداخت. او همیشه لذت می‌برد از این‌که کنار همسر و پسرش و آن دو نوه‌ی شیرینش زندگی می‌کند؛ دلیل کمی خسته بودنش هم برای بازی‌هایی بود که روزگار با او کرده بود، نه زن و بچه‌ای که همیشه برایش باعث بهتر شدن حالا او می‌شدند. سرش را بالا گرفت و تیمور منتظر را دید. برای همین، حرفایی که در دلش زده بود را به او هم با لحنی آرام و شمرده گفت:
- جناب تیمور تیموری من هیچ‌وقت به‌خاطر خانمم و بچم پیر نشدم؛ این تویی که یه پات لبه گوره و هیچ کاری نمی‌کنی.
شاید این بحث هر روز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

REIHANEH.N

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
2,771
پسندها
33,866
امتیازها
66,873
سن
17
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
محمود یواش و با صدایی گرفته خنده‌ایی کرد. تیموری دست‌های ظریف و لاغرش را روی میز سنگی مربعی شکل که صفحه‌ی شطرنجی رویش نقاشی کشیده بود،گذاشت و با دقت به صورت پیر و چروکیده‌ی رفیقش نگاهی انداخت؛ در دل خدا را شکر می‌کرد به‌خاطر داشتن دوستی مثل او. محمود متوجه‌ی نگاه خیره‌ی تیموری شد برای همین سر از موبایل لمسی خود که همسرش برای او پیامی فرستاده بود تا زود‌‌تر به خانه برگردد گرفت و موشکافانه به این پیر مرد تنها نگاه انداخت. با انرژی که از چشم‌های او دریافت کرده بود با هیجان و مهربانی که در صدایش موج می‌زد گفت:
- چرا اون‌جوری نگاه می‌کنی یار شفیق؟
تیموری جدا از لب‌های کمی سرخ و نازکش، چشم‌های عسلی‌اش هم می‌خندید. تمام این سال‌هایی که عمر کرده بود هیچ چیز جز رفیقش برایش نمانده بود؛ نه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا