• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ناکار | س.سرحدی کاربر انجمن یک رمان

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
1,410
پسندها
19,869
امتیازها
42,073
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد:4120
ناظر: *PRINCESS* PRINCE'S

نام رمان: ناکار
نام نویسنده: س.سرحدی

ژانر: #عاشقانه #درام #اجتماعی

ناکار.jpg
خلاصه:
آدم‌ها اگر خود را به موقع از منجلاب دردها و غفلت‌ها بیرون نَکِشند دچار ناکاری می‌شوند.
همانند دختری که چون تلخ بودن‌های زندگانی چشم‌هایش را به روی آفاق می‌بندد و در مرداب حماقت فرو می‌رود.
کاشانه‌ی عشق را روی سر خود آوار می‌کند و چشم‌هایش که باز می‌شود
می‌بیند هیچ چیزی برایش نمانده
او مانده و ناکاری که برچسب روی پیشانی‌اش شده
 
آخرین ویرایش

Rahele.khaleghi

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
22/7/20
ارسالی‌ها
893
پسندها
11,220
امتیازها
28,473
مدال‌ها
20
811706_775237f76b190a238a3357cd57afa8ab.jpgنویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
1,410
پسندها
19,869
امتیازها
42,073
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
رقصنده‌ای میان خاکسترِ وزین شده در زندگانی
اوی بی‌اثری‌ست که جز گس بودن چیزی عایدش نشد.
همانی که بر دردهای مهلک سرنوشت، سرخم کرد و
تمامش را در نیران ساخته شده‌ی دستان خود محبس نمود.


فصل اول​
تلفن در دستم به شدت می‌لرزد. لرزش بدنم نمی‌گذارد استوار باشم. انگار ترس دارم. شاید هم اضطراب و هزار و یک احساس بد دیگر. صدای مردانه‌ی تنفر بر‌انگیزش پشت تلفن به گوشم می‌رسد.
- می‌دونستم زنگ می‌زنی...تو مال دل کندن از من نیستی دختر.
لبم را با انزجار می‌گزم. دوباره با همان حالت نامیزان و چشمان سرخم به قاب عکس روی تخت افتاده چشم می‌دوزم.
قاب عکسی که امروز ناخواسته از زیر تخت لعنتی بیرون کشیدم و برایم یادآور خاطرات شد.
- کجایی؟ می‌خوام بیام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
1,410
پسندها
19,869
امتیازها
42,073
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #4
***
شی شیشه‌ای کدر شده را روی میز پایه بلند مقابلم رها می‌کنم. چشم‌هایم دو دو می‌زند. همه چیز را تار و چهارتا می‌بینم، شاید هم شش‌تا، اصلاً شاید صدتا. دقیق نمی‌دانم؛ چندان هم اهمیت ندارد که چندتا هستند اشیاء مقابلم یا آدم‌ها. سرم را بلند می‌کنم و به فلک پر ستاره می‌نگرم. ستاره‌ها هم در نظرم بیش از هزارتا می‌شوند. امشب چرا همه چیز چند برابر شده؟ مهم نیست. سرم را پایین می‌گیرم و با پلک‌های نیمه بازم به مقابلم چشم می‌دوزم. صخره‌ای با ارتفاع زیاد می‌بینم که آدم‌های رنگا‌وارنگ از بالایش به سوی دریای سیاه سقوط می‌کنند، انگار در حال مستغرق ساختن خود هستند. ترس در دلم لانه می‌کند. آخر چرا؟ چرا می‌خواهند خود را بسمل سازند! یعنی این آفاق را دوست ندارند؟ به راستی حیف نیست این دنیا؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
1,410
پسندها
19,869
امتیازها
42,073
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #5
می‌خندد، خنده‌هایش خوب به نظر می‌رسد. چال گونه هدیه‌ی صورتش می‌شود، اما آنقدرها جذابیت ندارد که قلبم را به تپش بی‌اندازد. اصلاً مگر من قلبی در سینه دارم که بخواهد به تپش دربیاید؟ یقه لباسش را از مشتم جدا می‌کند و این‌بار او لباسم را می‌گیرد، اما نه یقه را، آخر لباسِ سپیدمشکی من بی‌یقه است و تنها پاچین کوتاهی دارد. به گمانم حریر‌های کوتاه پُر چین را در دستش می‌گیرد. صدای مردانه‌اش در حال کشاندنم به گوشم اصابت می‌کند.
- بیا بهت یه لیوان آب بدم. از اون آب‌های پر طعم و خوبی که حال امشبت رو می‌سازه...دیگه پایین نمیای با خوردنش.
قهقهه سر می‌دهد و همچنان مرا می‌کشد. خنده‌هایش را دوست ندارم، مرا یاد ستاره‌سوخته بودنم می‌اندازد. اصلاً آوای خنده جان مرا پاره پاره می‌کند. همانند تیغ،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
1,410
پسندها
19,869
امتیازها
42,073
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #6
دو قدم عقب می‌رود و به صبیه‌ای که دارد با مرثیه می‌رقصد برخورد می‌کند. با سر خوشی عذرخواهی می‌کند و به سوی من می‌آید باز. با نیش باز و بی‌عاری نشسته در چشم‌های تیره‌اش.
- دوست داری چی صدات کنم؟
دستم را باز میان موهای بلوندم فرو می‌کنم و پلک‌هایم را بر هم می‌کوبم. سوگ‌سرود صدایش را قطع می‌کند و حال آوای موزیک بلند می‌شود. شاید هم از همان اول زنده‌دل می‌نواخته و من باز هم آهنگ‌های عُشاق را با نوحه اشتباه گرفتم. در حالی‌که سرم و کالبدم را با ریتم موزیک آرام آرام تکان می‌دهم، دست راستم را روی شانه او می‌گذارم و با همان پلک‌های روی هم کوبیده می‌گویم:
- زشت! به من بگو زشت...من دوست دارم زشت باشم.
می‌خندد؛ نه، این‌بار قهقهه‌ای پر گشته از معنا سر می‌دهد. بلند و پر اکراه. پشت دست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
1,410
پسندها
19,869
امتیازها
42,073
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #7
دستم را مقابل دیدگانم می‌گیرم تا از تابش کورسویی که از لای پرده‌های کلفت دودی رنگ به صورت منِ ستاره‌سوخته یورش می‌برد جلوگیری کنم. با همان دست بالا گرفته روی دو چشمی که با نامساعدی در حال آتش گرفتن و سوختن‌ هستند می‌کشم؛ سپس روی تخت می‌نشینم. چشمم که به ملحفه‌ی نازک رویم می‌افتد برق از سرم می‌پرد. نگاه کدر و تارم را که نمی‌دانم چرا بنای ناسازگاری برداشته و اطراف را درست مقابل دیدگانم نشان نمی‌دهد به تخت و ملحفه می‌دوزم. من دوباره روی تخت خود نیستم! ملحفه‌ها عوض شده و شاید روتختی را کامل تعویض کرده‌ باشند. تصاویری کهنه مقابل دیدگانم جان می‌گیرد و خلجان قلبم را سرعت می‌بخشد. آنقدر بالا که قلب مندرسم می‌خواهد سینه‌ام را پاره کند و خود را از بند منِ بی‌دست و پا آزاد سازد. من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
1,410
پسندها
19,869
امتیازها
42,073
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #8
تنفر از صحرای درونی، احوالم را مطلوب می‌کند. اینکه بدانم از خودم بیزارم چنان روحم را التیام می‌بخشد که خدا می‌داند و بس. من باید از خود انزجار داشته باشم تا روزی آب خوش از گلویم پایین نرود. با یادآوری موضوعی دوباره به سوی پنجره خیز می‌برم و دورتر از پیست رقص و آن مکانی که دیشب برای محفل تزیینش کرده بودند را می‌نگرم. خبری از ماشینم هم نیست. وسایلم نیست و می‌دانم چه کسی پاسخ سوال‌های در ذهنم رسم شده را می‌داند. برای دست یافتن به موبایلم دور و برم را می‌نگرم و با پای برهنه این طرف و آن طرف می‌پرم. با دیدن موبایل چند میلیونی‌ام که کنار کفش‌های پاشنه بیست سانتی مشکی‌ام افتاده به سویش خیز می‌برم و شماره‌ای که در بالای لیست تماس‌هایم قرار دارد را می‌گیرم. اویی که می‌داند از معطل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
1,410
پسندها
19,869
امتیازها
42,073
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #9
پس از پوشیدن شلوار تا بالای ساق پا و مانتوی سپید کوتاهی که فرقی با بلوز مردانه ندارد. شالم را گذاشته و نگذاشته روی سر می‌کشم و با برداشتن موبایلم بیرون از اتاق می‌روم. نه اهمیتی به صورت مچاله شده شبیه به کاغذی که انگار رویش نامیزان با مدادرنگی نقاشی کرده‌اند می‌دهم نه به بهم ریختگی موهای بلوندم.
از راهرو باریک می‌گذرم و وارد سالن اصلی می‌شوم. تن‌لش‌هایی همانند خود هورتاش روی کاناپه و مبل‌ها افتاده و احتمالاً تا الان که ساعت سه بعد از ظهر است بیدار نشده‌اند تا شب قرار است همین‌طور مانند جنازه بمانند. میان سینی قلیان‌ها و طعام‌های حال بهم‌زن دیگر می‌گذرم و نگاه آخر و تاریکم را به مبل‌های پر شده از آدم‌های مرفه بی‌دردی که برای خود دردهای جسمانی و روحی فراخوانده و اکنون با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
1,410
پسندها
19,869
امتیازها
42,073
مدال‌ها
15
بلند می‌شوم. سرخ و منهدم شده. مغزی با رگ‌های پاره شده و لکه‌لکه خونابه در جای‌جای‌اش فرو ریخته. چشم‌هایم را که دیگر نگویم بهتر است. آخر سرخی و تاری با خشمی بلوا به پا کُن که از سال بلوای آن نویسنده معروف هم بلوا‌تر می‌تواند باشد. همان کتابی که زمان نوجوانی برای شخصیت زنش اشک‌ها می‌ریختم و بلوا را در عمق وجودش می‌یافتم. در همان زمان‌هایی که چشم‌هایم بدی ندیده و معصومیت داشتند، اما اکنون زمین خاک و خون گرفته‌ی جنگ جهانی دوم است مردمک‌هایم. اکنون چشم‌هایم همه جا را با تاریکی وجودم می‌بینند. بیچاره دیدگانِ پاسوزِ من.
پا برهنه روی موزاییک داغ شده باغ راه می‌روم و مقابل او می‌ایستم. با دو دستم محکم به سینه‌اش می‌کوبم.
- برای چی ماشین من رو بردی؟ چرا این‌قدر دیر اومدی عوضی؟ یک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا