• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ناکار | س.سرحدی نویسنده انجمن یک رمان

س.سرحدی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
1,763
پسندها
24,055
امتیازها
43,073
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد:4120
ناظر: piovere° Berry

نام رمان: ناکار
نام نویسنده: س.سرحدی

ژانر: #اجتماعی #درام #عاشقانه

ناکار.jpg
خلاصه:
آدم‌ها اگر خود را به موقع از منجلاب دردها و غفلت‌ها بیرون نَکِشند دچار ناکاری می‌شوند.
همانند دختری که چون تلخ بودن‌های زندگانی چشم‌هایش را به روی آفاق می‌بندد و در مرداب حماقت فرو می‌رود.
کاشانه‌ی عشق را روی سر خود آوار می‌کند و چشم‌هایش که باز می‌شود
می‌بیند هیچ چیزی برایش نمانده
او مانده و ناکاری که برچسب روی پیشانی‌اش شده
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

RAHELE KHALEGHI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
22/7/20
ارسالی‌ها
1,232
پسندها
14,895
امتیازها
34,373
مدال‌ها
22
811706_775237f76b190a238a3357cd57afa8ab.jpgنویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

س.سرحدی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
1,763
پسندها
24,055
امتیازها
43,073
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
رقصنده‌ای میان خاکسترِ وزین شده در زندگانی
اوی بی‌اثری‌ست که جز گس بودن چیزی عایدش نشد.
همانی که بر دردهای مهلک سرنوشت، سرخم کرد و
تمامش را در نیران ساخته شده‌ی دستان خود محبس نمود.

فصل اول​
- هی یابو! دلت می‌خواد بمیری؟
چشم‌های سرخ و منهدمم را به صورت پیرمردی که سر کچلش را از شیشه پژوی قراضه‌اش بیرون آورده و چنین سوالی می‌پرسد می‌دوزم. دلم می‌خواهد همین حالا نعره بزنم که آری می‌خواهم بمیرم، می‌توانی بیا راحتم کن، اما به جایش با لفظی بدتر از خودش می‌گویم:
- یابو هفت جد و آبادته.
انگار از چشمانم بی‌پروایی و بددهنی را می‌خواند که هیچ نمی‌گوید و پایش را روی پدال گاز می‌فشارد و از کوچه با سرعت گذر می‌کند. شاید هم قیافه‌ام حالش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

س.سرحدی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
1,763
پسندها
24,055
امتیازها
43,073
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #4
- مگه نگفتم دیگه اینجا پیدات نشه؟ انگاری دنبال دردسری ها!
به صدای تند و پر خشم زنی که هیچ‌گاه مرا دوست نداشت و حالا تنفرش هم ده برابر شده گوش می‌دهم. سپس با بغضی که صدایم را بم کرده با خشم می‌گویم:
- من چیزی نمی‌خوام جز یه آدرس. توقع زیادیه؟
- زیاده! کسی اینجا چیزی نداره به تو بده. برو از اینجا صحرا. برو. چقدر دیگه می‌خوای خون به جیگرمون کنی؟
- نمی‌رم...تا بهم نگید کجاست نمی‌رم...بابا من هم آدمم، می‌خوام ببینمش، چرا اینقدر اذیتم می‌کنید؟ بخدا تا آدرسشو ندین از اینجا جم نمی‌خورم.
نفس تندی می‌کشد و با صدایی که از خشم اوج گرفته پاسخ می‌دهد.
- عجب رویی داری تو! چطوری روت میشه بری دیدنش؟ هان؟ دختره نمک به حروم بگو ببینم اصلاً رو داری بری اونجا و باهاش خداحافظی کنی؟
لب‌هایم را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

س.سرحدی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
1,763
پسندها
24,055
امتیازها
43,073
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #5
عقب‌عقب می‌روم و گردنم را بالا می‌گیرم. صدایم را اوج می‌دهم و چشم‌هایم را به ساختمان سفید رنگ؛ سپس به پنجره سالن خانه طبقه پنجم می‌دوزم. نعره می‌زنم.
- پدرام! پدرام تو رو خدا بیا بهم بگو کجا بردینش. پدرام منو داغون‌تر نکن...دیگه چیزی تا مردن من نمونده...پدرا... .
هنوز میم آخر اسمش را تمام نکرده‌ام که ناگه درب مجتمع باز و قامتش جلوی در نمایان می‌شود. چشم‌های سرخ و نیمه خمارم را به صورت بر افروخته‌اش می‌دوزم. قبل از پلِ جوی آب می‌ایستم و قاب را پایین می‌گیرم. نمی‌دانم چه حکمتی‌ست که هرگاه صورتش را می‌بینم دست و پایم می‌لرزد و قلبم نوای ناسازگاری می‌زند. خیلی وقت بود او را ندیده بودم. خیلی وقت بود بی‌تاب دیدنش بودم. قلبم ناجوانمردانه باز می‌خواهد سینه‌ام را شکاف دهد و باز هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

س.سرحدی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
1,763
پسندها
24,055
امتیازها
43,073
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #6
نگاهش لحظه‌ای به قاب می‌خورد. چشم‌های فراخش روی تصویر کوچک‌ترین فرد درون عکس میخکوب می‌شود. روی کسی که در آغوش من است و دست کوچکش در دست خودش. دیدن آن تصویر اوج خشم و درندگی‌اش را صدبرابر می‌کند. نمی‌دانم من توهم زدم یا به راستی اشک گوشه چشمش پدیدار می‌شود. پوریا دست مادرش را پس می‌زند و سویش می‌شتابد. دو دستش را بند بازوهای او می‌کند و با حیرت می‌غرد.
- چیکار می‌کنی! پدرام.
بی‌اهمیت به پوریایی که جلویش را گرفته از بالا به منی که روی آسفالت افتاده و با بهت و دلی شکسته چشم‌های سیاه پر شده از تنفرش را می‌نگرم می‌گوید:
- دیگه اینجا نیا. اگه یکم عذاب وجدان داری برو تو کثافت بیشتر غرق شو بذار منم توی دردهام بمیرم. صحرا! تا روزی که بمیری هم نمی‌ذارم باهاش خداحافظی آخرت رو بکنی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

س.سرحدی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
1,763
پسندها
24,055
امتیازها
43,073
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #7
- لعنت به این وضعیت. لعنت به این زندگی...آخه تاوان چی رو بدی؟ مگه تو عمدی خواستی کاری کنی؟ مگه تو می‌دونستی اینطوری میشه! تو یکم صبوری کن پدرام آروم بشه، این حر‌ف‌هاش از روی عصبانیته، نمی‌دونه چی میگه...زن‌داداش تو بیا خوب... .
بی‌حرف نگاهش می‌کنم و میان کلامش پوزخندی تلخ می‌زنم. می‌دانم تقاضایش چیست. عجب دل خجسته‌ای دارد که گمان می‌کند پدرام خشمش فروکش شود مرا خواهد بخشید. چطور می‌تواند یک قاتل را ببخشد؟ اصلاً چرا باید ببخشد وقتی به او بارها دروغ گفتم. که همین دروغ گفتن کار دستم داد. اصلاً چرا من باید دست بکشم از داغان کردن خودم؟ مگر دیگر در این زندگی چیزی دارم که بتوانم به آن دلخوش باشم؟ میان توده‌ی عظیم بغض خنده‌ی تلخی می‌زنم.
- برو داخل. پوریا...پدرام هیچ‌وقت من رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

س.سرحدی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
1,763
پسندها
24,055
امتیازها
43,073
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #8
دوباره موبایلم را از جیب مانتوی سفید کوتاهم بیرون می‌کشم و دوباره شماره‌اش را می‌گیرم و همان زن بد صدای لعنت شده باز هم شماره مشترک مورد نظر خاموش است را برایم یادآوری می‌کند.
کلافه و داغان سوی اولین صندلی فلزی روبه‌روی مغازه پوشاکی می‌روم و می‌نشینم. دو دستم را کلافه در هم گره می‌زنم و چشم‌هایم را به مغازه‌ای می‌دوزم که لباس‌هایش برای نامطلبوب‌تر کردن دلم بهانه خوبی‌ست. جامه‌های کودکانه رنگاوارنگ بغض به گلویم می‌اندازد. ویترینش پر شده از پیراهن‌های کوتاه و بلند، بلوز و شلوارهای دخترانه و پسرانه و من در میانشان گم می‌شوم. دلم ضعف می‌رود و دستانم باز شروع به لرزیدن می‌کند. باز هم دلم می‌خواهد سراغ پدرام بروم و التماس کنم آدرسش را به من بدهد. باز دلم فریاد زدن و گریستن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

س.سرحدی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
1,763
پسندها
24,055
امتیازها
43,073
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #9
بی‌اهمیت به مردم دستم را میان موهای بلوند کوتاهم فرو و با دیوانگی می‌کشم زلف‌های پریشانم را. حال چه غلطی بکنم؟ چطور دوباره پیش آن کفتار روانه شوم؟ اصلاً کی مرتضی را لو داده که گرفته بودنش! در گیر و دار با برو و نروهای درون مغزم بودم که ناگه از پله برقی‌های طبقه همکف درِ پشتی چندین مرد سبز پوش را در حال بالا آمدن می‌بینم. همان سبزپوشانی که امثال من با دیدنشان به شدت می‌ترسند.
ترسم صدبرابر می‌شود و با شتاب به طرف در جلویی پاساژ می‌روم. قلبم همانند گنجشکی در سینه می‌تپید و رنگ به رخسارم نمانده بود. ترس، ضعف، بدحالی و اضطراب و تمام احساسات بد با هم قاطی و مرا به مرز مردن می‌رساند. نگاهم را به ماشینم که جلوی در پاساژ پارک کرده بودم می‌اندازم و دزدگیرش را می‌زنم. از پله‌ها پایین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

س.سرحدی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
1,763
پسندها
24,055
امتیازها
43,073
مدال‌ها
17
نگاهش لحظه‌ای رنگ تردید می‌گیرد. به خیالش من دختری ترسو و فرو رفته در ناز و نعمت بودم که با فحاشی‌اش بترسم و پایم را روی پدال بگذارم و گریز کنم! زهی خیال باطل! او نمی‌داند صحرایی که مقابلش ایستاده هیچ چیزی برای از دست دادن ندارد. صدای بوق ممتد ماشین‌ها، صدای مردمی که از ما می‌خواستند تمامش کنیم روی نروه‌م بود. همه درون چهارراه به منی که با قفل فرمان به دست مقابل پراید سیاه رنگ او ایستاده بودم را نظاره می‌کردند. احتمالاً با خود می‌گفتند عجب دیوانه‌ی دیدنی!
مردی با هیبت درشت و شکمی جلو آمده، با همان اخم‌های گره خورده‌اش که ابروهای پر پشتش را زشت‌تر کرده کمربندش را باز می‌کند. اما همینکه می‌خواهد پیاده شود زنی که کنارش نشسته بود بازویش را سفت می‌گیرد .
- چیکار می‌کنی احسان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا