نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نفرین چپ دست | محیا دشتی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع ^مـحیـا^
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 75
  • بازدیدها 4,322
  • Tagged users هیچ

بنظرتون داستان از دید کدوم شخصیت بهتر روایت میشه؟


  • مجموع رای دهندگان
    8

^مـحیـا^

رفیق انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
464
پسندها
5,465
امتیازها
21,583
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 4122
ناظر: VALEH._.pd HADIS._.pd

عنوان: نفرین چپ دست
نویسنده:‌‌ محیا دشتی
ژانر: #فانتزی #ماجراجویی

863602_f5b02c3323c4d5d9cc1263850bffb5b2.jpg
خلاصه:
قبل از شروع این ماجرا، بذارید یه داستان براتون تعریف کنم. که البته در آینده بیشتر درموردش می‌فهمید. سال ها قبل، جادوگر بزرگی وجود داشت؛ اما اون با بقیه متفاوت بود. اون یه جادوگر چپ دست بود. تقریبا از صفر شروع کرد؛ درواقع، اون یه یتیم بی هویت بود. نوادگان اون جادوگر، چپ دست بودن، و به این نژاد «چپ دست» لقب داده شد، که تبدیل به نام خانوادگی‌شون شد که چه دختر و چه پسر، نسل به نسل به ارث...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

❁Faydim❁

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
28
 
ارسالی‌ها
1,245
پسندها
25,220
امتیازها
47,073
مدال‌ها
30
{به نام داعیه سرمتن‌ها}
505049_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

^مـحیـا^

رفیق انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
464
پسندها
5,465
امتیازها
21,583
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه: من یه برادر دارم و تو یه خواهر، ما خانواده‌ایم. ما با هم بزرگ شدیم، با هم گرییدیم، و با هم خندیدم! هردومون تنها یک آرزو و یک هدف داریم، محافظ از این خانواده، از مهم‌ترین دارایی زندگیمون. پس ما انتقام می‌گیریم، انتقام خانواده‌ای که از دست دادیم. این پیوند بین ما رو محکم نگه می‌داره، و هیچ‌کس نمی‌تونه حتی ذره‌ای شلش کنه!
آرمین، وقتی که تو می‌خندی، برام گران‌بها‌ترین لحظاته. آرمین، وقتی که تو اشک می‌ریزی، برام دشوارترین لحظاته.
آرمین، تو مثل مرواریدی هستی که توی پوسته صدفی پنهان شده؛ زیبایی باطن تو، خودش رو تو ظاهر نشون نمی‌ده... . روزی می‌رسه، که صدف تو می‌شکنه و مروارید تو خودش به همه نشون میده! تا اون روز، من این صدف رو به گردن‌ می‌اندازم، تا کسی نتونه بهش آسیب بزنه... . مثل صدف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

^مـحیـا^

رفیق انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
464
پسندها
5,465
امتیازها
21,583
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #4
- حالت خوبه کوچولو؟! معلومه که خوب نیستی، چون خیلی راحت دوتا قلوه سنگ بیست پوندی بهت اثابت کرده!
صدای کال تاکید کرد:
- درواقع دوتا ده پوندی.
لحن تحقیر آمیزش باعث می‎‌شد بغضم بیشتر برای جریحه دار شدن تقلا کنه. من هیچ گناهی نکرده بودم که گیر این زورگو ها افتاده بودم؛ کرده بودم؟ اگه کردم هم گناهم بیشتر از اونا نبوده!
آریادنی موهام رو کشید که باعث شد جیغ بکشم و به هق هق بیفتم. درحالی که سعی داشتن موهامو از آریادنی آزاد کنم با صدای بغض آلودم جیغ کشیدم:
- ولم کن!
آریادنی کف دستش رو روی لپش گذاشت و گفت:
- آخی...داری گریه می‌ک‍نی؟
همینطور بود! من داشتم گریه می‌کردم. مگه این کاری نبود که همه بچه ها می کردن؟ مگه الان نباید با گریه مامانم رو صدا میزدم؟ هق هقم بیشتر شد... .
- می‌خوای کمکت کنم؟ فقط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

^مـحیـا^

رفیق انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
464
پسندها
5,465
امتیازها
21,583
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #5
«آرمین»
مقابل شومینه، به بالشت قرمز مخملی تکیه داده بودم. صدای ترق ترق سوختن چوب‌های سرخ توی شومینه به گوشم می‌رسید و گرمای لذت بخشی پوست صورت رو نوازش می‌کرد. داشتم مشق‌های ضرب و نقسیمم رو می‌نوشتم و مامانم توی آشپزخونه، درحال شستن ظرف بود. هنوز تو فکر اتفاقی که برای سارا رخ داده بود بودم. درست نبود که از استعدادش تو نقاشی اینطوری استقبال می‌کردن!
با شنیدن صدای شکستن ظرف جا خوردم و با ترس سرم رو بالا آوردم. مادرم رو دیدم که نفس زنان با لباس بلند و آبی رنگش، روی کف آشپزخونه زانو زد و سرش رو میون دست‌هاش گرفت.
موهای بلندش رو به پشت سرش فرستاد و دستش رو روی قلبش گذاشت.
با نگرانی، نیم‌خیز شدم و خیره به چشم‌های فیروزه‌ایش، که ترس و ناباوری از اون‌ها می‌بارید، پرسیدم:
- چیزی شده مامان؟
مامان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

^مـحیـا^

رفیق انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
464
پسندها
5,465
امتیازها
21,583
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #6
بازم اون صدای مهیب و وحشتناک اومد. یکباره یاد حرفای دایی افتادم... .
«درحالی که چهار زانو رو زمین نشسته بودم با کنجکاوی به دایی خیره بودم.
- دایی این چیه؟
دایی که به صندلی چوبی تکیه داده بود، وسیله عجیبش رو دستمال می‌کشید و در همون حالت جوابم رو داد:
- این یه تفنگه.
- تفنگ چی‌کار می‌کنه؟
- بهتره در موردش ندونی.
با لجبازی اصرار کردم:
- خواهش می‌کنم، قول می‌دم به سارا نگم!
دایی ژست متفکر به خودش گرفت:
- هوم...خب، باشه!
با ذوق گفتم:
- مرسی دایی!
دایی تفنگ رو دستش گرفت و رو بهم گفت:
- این وسیله‌ای برای شکاره که یه گلوله رو با سرعت خیلی زیاد پرتاب می‌کنه و توی گلوله سمی داره که باعث خطرناک‌تر شدنش میشه. کسی که آموزش استفادش رو ندیده حتی زورش به بلند کردنش هم نمی‌رسه.
- واقعا؟ میشه بلندش کنم؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

^مـحیـا^

رفیق انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
464
پسندها
5,465
امتیازها
21,583
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #7
بدو بدو از خونه رفتم بیرون. حرارت خونه هر لحظه بیشتر می‌شد، تا اینکه به بیرون رسیدم... . صداهای مختلف توی گوشم می‌پیچیدن و انگار هیچی حس نمی‌کردم. خونه ها آتیش گرفته بودن و صدای ترسناک شلیک گلوله می‌اومد. با چشم‌هام تک‌تک افرادی رو که روی زمین افتاده بودند رو از نظر گذروندم. از نونوای روستا گرفته تا....
- آقای کریس...خانوم کایلا...نونوا، لیان، لوسیَن...
یه نفر منو هدف گرفت. تمام تنم بی‌حس شده بود و ناامید سرجام میخکوب شده بودم... . صدای ترسناک گلوله رو شنیدم اما...تا به خودم اومدم، توی بغل دایی بودم. صدای سارا توی گوشم اکو شد:
- مامان!
خودم رو از دایی جدا کردم و سمت سارا دویدم و با دیدن منظره روبه‌روم کل وجودم متلاشی شد. چه بلایی سرش اومده بود؟ روی قفسه سینش پر از خون بود. موهای بورش به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

^مـحیـا^

رفیق انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
464
پسندها
5,465
امتیازها
21,583
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #8
«دانای کل»
بعد از اون شب خونین، شش سال بود که داشتن به دنبال شهری که داییشون گفته بود می‌گشتن. شهر جادو، شهری مهر و موم شده بود که توی نقشه کشور پیدا نمی‌شد. این شهر طلسم شده بود، که فقط یه جادوگر بتونه با اراده خودش مهرش رو بشکنه. با این حال، جادوی چپ دست ها سال ها بود که مهر و موم شده، و سه بازمانده خاندان چپ دست کل انگلستان رو طی کرده بودن... .
از صبح، توی جنگل راه می رفتن و پاهای خسته‌شون بالاخره فرصتی برای استراحت داشتن. درحال حاضر، این سه نفر روی یه تپه که پایین رفتنش به خروجی جنگل می‌رسید ایستاده بودن. تپه سرسبزی که دو درخت با شاخه هایی که دور هم پیچیده شده بودن در ابتداش قرار داشتن، انگار که دست هم رو گرفته باشن.
سارا کش و قوسی به بدنش داد و خستگی ای که روی تنش نشسته بود رو بیرون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

^مـحیـا^

رفیق انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
464
پسندها
5,465
امتیازها
21,583
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #9
- آرمین؟
آرمین هم که تازه به خودش اومده بود، با صدای غم زده‌ش شروع کرد به حرف زدن. هنوزم تصمیمش برای روندن خودش از خانوادش رو حفظ کرده بود... .
- غریزه چپ دستی اصلا چی هست؟ همون چیزیه که مامان اون رو حسش کرد و من نکردم و گفتم چیزی نیست؟ همون احساس خطری که مامان کرد و با اینکه می‌دونست اتفاق میفته، بخاطر من نادیدش گرفت و بعدش مرد؟ فقط بخاطر اینکه من حتی نمی‌دونم چرا من از وجودش تو خودم مطمئن نیستم؟ آه، شاید من از اول یه چپ دست بدنیا نیومدم!
- ولی ما دوقولوییم آرمین! دلیلی نداره که اینطور فکر کنی! ما هردومون چپ دست بدنیا اومدیم، و روزی بالاخره اون عوضیا رو پیدا می‌کنیم و انتقام مادرمون رو می‌گیریم! تو که هدفمون رو فراموش نکردی؟
آرمین چشماش رو باز و بسته کرد. این چیزی نبود که اون می‌خواست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

^مـحیـا^

رفیق انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
464
پسندها
5,465
امتیازها
21,583
مدال‌ها
12
شش سال قبل
نزدیک غروب بود. دیشب، توی اون شب خونین، دایی ما رو با خودش به شکارگاهش برد و ما اونجا با چشمای اشکی فقط گریه می‌کردیم، تا زمانی که خوابمون برد. صبح زود دایی تنهایی بیدار شده بود و داشت برای اهالی دهکده سنگ قبر تراش می‌داد. یکی از شغل‌های دایی همین بود. سنگ قبر‌هایی رو از قبل برای سالمندان و بیماران دهکده درست می‌کرد بار زیادی از دوشش برداشته بودن و قرار بود که امروز دفنشون کنیم. دایی تا ظهر وقت گذاشته بود و یک قبر برای مادر ساخته بود. اصولا ساختن قبر چند ساعتی وقت می‌برد.
ظهر که کارش تموم شد، ما تا مشغول دفن افرادی از دهکده بودیم که از قبل سنگ قبر داشتن؛ کار درستی نبود که بقیه رو بدون قبر دفن کنیم و هیچی ازشون به جا نمونه. اون روز دایی فقط کار می‌کرد و مشغول ساخت قبر برای مردم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا