• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان غم‌گسار | آرزو توکلی نویسنده برتر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Arezoo.Tavakoli
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 28
  • بازدیدها 862
  • Tagged users هیچ

Arezoo.Tavakoli

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
14/5/18
ارسالی‌ها
2,824
پسندها
48,340
امتیازها
66,873
مدال‌ها
36
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #1
کد: ۴۱۲۶
ناظر: Zari.Mosleh Zari.Mosleh
عنوان: غم‌گسار
نویسنده: آرزو توکلی
ژانر: #اجتماعی #عاشقانه
خلاصه:
«آدمیان به اندازه‌ی دل‌هایی که آرام می‌کنند، آرام می‌گیرند.»
حال، غم‌گسار روایت آدم‌هایی‌ست که درد نمی‌شوند، درمان می‌شوند. این میان، هانیل قلب آکنده از دردش را با دردهایی که دوا می‌کند، قرار می‌بخشد. اما هنوز جای خیلی چیزها خالی‌ست، باید پرده‌ی اسرار را کنار بزند؛ روزگار برای او صبر ایوب حکم می‌کند.


غم گسار: آنچه که غم را ببرد.

 
آخرین ویرایش

Raha.Amini

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
24/10/19
ارسالی‌ها
1,215
پسندها
25,423
امتیازها
47,073
مدال‌ها
28
400083900371_76646.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Arezoo.Tavakoli

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
14/5/18
ارسالی‌ها
2,824
پسندها
48,340
امتیازها
66,873
مدال‌ها
36
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #3

«امام رضا علیه السلام:
مَن فَرَّجَ مِن مُؤمِنٍ، فَرَّجَ اللّه‏ُ عَن قَلبِهِ یَومَ القِیامَةِ
هر کس اندوه مؤمنی را بزداید، خداوند در روز قیامت، غم از دلش می ‏زداید.»


مقدمه:
روزها می‌گذرد، غم، درد، خفگی‌های بی‌پایان، عضو انکار نشدنی روزها هستند و پژمردگی، راحت‌ترین راه ممکن است.
اما در میان آماج امواج منفی، آفریدگارِ جان، از آرامش خود، در دل‌هایی دمیده است که در چشم بر هم زدنی، قرار جان می‌شوند و حضورشان، کلامشان، تسکین می‌دهد دردهایی که از وجود خود است.
حال شاید آنان خود، از دل‌هایی که تسلی‌شان می‌دهند، بی‌قرارتر باشند اما... آرام جان هر کس، روزی می‌رسد.
 
آخرین ویرایش

Arezoo.Tavakoli

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
14/5/18
ارسالی‌ها
2,824
پسندها
48,340
امتیازها
66,873
مدال‌ها
36
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #4
بسم الله النور

آغاز: 1400/3/23

فصل اول: ماهی گلی

تبسم، جزئی از جان من است. مگر دل‌خوشی چیست؟ دل‌خوشی همین لحظه‌هاست، همین زنده بودن و زندگی کردن، همین دم عیدها، لباس نوها، همین حوض خوش رنگ و لعابی که دم صبح عمو جلال ماهی‌ها را روانه‌اش کرده است. سبک‌بال و با احتیاط بر لبه‌ی حوض فیروزه‌ای قدم برمی‌دارم، حال من خوب است. نفس عمیق، بینی‌ام را پر می‌کند از عطر حیاط آب و جارو شده‌ای که بوی جنگل پرتقال باران خورده می‌دهد. عمیق‌تر و روان‌تر از هر زمانی راهی ریه‌هایم می‌شود. تمام وجودم به سبکی می‌گراید. مثل توپ‌های پلاستیکی بچه‌های شر کوچه.
کمی سوز می‌وزد اما دل من به آن ماهی گلی‌های سرتق حوض خوش است که مدام از این سو به آن سو می‌روند. از بازی ماهی‌ها دلم مالش می‌رود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Arezoo.Tavakoli

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
14/5/18
ارسالی‌ها
2,824
پسندها
48,340
امتیازها
66,873
مدال‌ها
36
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #5
پرده‌ی پشت دری پاپیونی کنار می‌رود و بی‌بی سرش را از لای در چوبی بیرون می‌آورد. طبق معمول ابرو در هم کشیده، غیظ می‌کند. این تازه آغاز طوفان است و باید خدا را شکر کنم که هنوز چشمش به من نیفتاده است.
- گلبهار؟ این چه سر وضعیه برا خودت درست کردی؟ چرا صورتت رنگی شده؟ چه خبرتونه کله سحری کل محله رو گذاشتید رو سرتون! صدای مردم در میاد. پاشید عین بچه آدم بیاید سر و وضعتونو درست کنید سفره بچینید.
پرسان پرسان خود را از مهلکه دور می‌کنم تا قبل از اینکه مورد عتاب و خطاب بی‌بی قرار گیرم لباس‌هایم را عوض کنم اما...زهی خیال باطل! کهولت سن ذره‌ای در نگاه تیزش اثر نکرده است. به گلبهار امان پاسخگویی نمی‌دهد و این‌بار تیر کلامش سمت من پرتاب می‌شود.
- هانیل؟!
شاید اگر پشت حرف‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Arezoo.Tavakoli

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
14/5/18
ارسالی‌ها
2,824
پسندها
48,340
امتیازها
66,873
مدال‌ها
36
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #6
حاج بابا که در بالای سفره به بالشت پشت سرش تکیه زده و صاف و پر از جدیت نشسته است، چشمان بادامی مشکی‌اش را آمیخته به مهر می‌کند و لبخند جا خوش کرده بر لب‌های گوشتی‌اش همیشه نور امید است.
- هانیل برکت این خونه‌ست...همیشه روی چشم ما جا داره، حتی خونه‌ی شوهر.
ابروهایم را برای گلاب بالا و پایین می‌کنم و نیشخندی نثار صورت آرایش کرده‌اش می‌کنم.
- حالا تو چرا انقدر سرخاب سفیداب کردی؟
گلبهار به گلاب امان نمی‌دهد، سرش را از کنار کن جلو می‌آورد و صدای تیزش بلند می‌شود.
- می‌خواد تا آخر سال خوشگل بمونه.
خودش به تیکه‌ای که پرانده است بلندبلند می‌خندد که گلاب برایش دهن کجی می‎کند.
- هر هر بانمک خانم. اصلاً... .
عزیز با توپ و تشر میان حرفش می‌دود و ترکش‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Arezoo.Tavakoli

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
14/5/18
ارسالی‌ها
2,824
پسندها
48,340
امتیازها
66,873
مدال‌ها
36
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #7
فصل دوم: احاطه

- سینه‌ام دکان عطاری‌ست...دردت چیست؟
چرخی می‌زنم و مانتوی بهاره‌ی نیلی رنگ بلندی را از کمدی که سه نفری لباس‌هایمان را درونش چپانده‌ایم در می‌آورم. صدایم را برای ادامه‌ی شعرم بلند می‌کنم.
- شمبلیله، رازیانه، شاهی و گیشنیز، اهل آویشن، نبیذ سرخ شور انگیز...
مقنعه‌ی سرمه‌ای کرواتی‌ام را به سر می‌کشم و در حالی که به سمت آینه می‌روم پایم به پای بیرون مانده‌ی لحاف گلبهار گیر می‌کند و صدایش را در می‌آورد.
- آخ! چخبرته اول صبحی؟! سرخوش برا خودش آهنگ هم می‌خونه.
ریز می‌خندم و موهایم را در مقنعه فرو می‌کنم.
- گلبهار تو چجوری گنجایش این حجم از غر رو داری؟ پاشو جمع کن خودتو، گلابم صدا کن، بیست روز بخور بخواب بودید، امروز مدرسه دارید.
سرش را در بالشت سرخابی رنگش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Arezoo.Tavakoli

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
14/5/18
ارسالی‌ها
2,824
پسندها
48,340
امتیازها
66,873
مدال‌ها
36
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #8
بی‌اهمیت باز هم محکم می‌بوسمش که تمام رژ لبم روی گونه‌اش کشیده می‌شود و صدای جیغش بلند می‌شود:
- ورپریده! نکن اول صبحی حالمو بد کردی.
قهقهه‌ای می‌زنم و از کنارش به سمت نشیمن می‌دوم.
- دردت به جونم عزیز جونم.
همانطور که به سمت در می‌روم رو به حاج بابا که در حال صبحانه خوردن است بلند می‌گویم:
- صبح عالی متعالی حاج کمال.
با خنده برایم سر تکان می‌دهد که عزیز پشت سرم راه می‌افتد:
- آخه ناشتا و صبحونه نخورده کجا میری تو؟
جلوی در روی پادری ترنج قرمز می‌نشینم و کتانی‌های سرمه‌ام را به پا می‌کشم، طرح لبخند روی جوراب‌هایم چشمک می‌زند.
- می‌رم خانه‌ی نور دنبال رضایی و وحیدی که بریم بانک. برا چندرغاز وام از اونور سال دارم بدو بدو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Arezoo.Tavakoli

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
14/5/18
ارسالی‌ها
2,824
پسندها
48,340
امتیازها
66,873
مدال‌ها
36
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #9
با نشستنم درون ماشین گرد و خاکی از روکش قدیمی صندلی‌ها بلند می‌شود. متأسف سری تکان می‌دهم، دست به سینه می‌نشینم و کیفم را در آغوش می‌گیرم. پسر زن چادری کنار دستم، از آن تخس‌هایی‌ست که یک جا بند نمی‌شود و زنی که شاید کمتر از سی سال سن داشته باشد مدام تشر می‌زند و دستش را به پهلویش می‌کوبد:
- درست بشین سر جات امین...انقدر دست نزن به اینور اونور کثیفه.
حرف زدن‌های زن طفلک حکم یاسین خواندن دارد. در آخر طاقت نمی‌آورد و با نیشگون محکمی که از بازوی تپل و سبزه‌اش می‌گیرد برای لحظاتی صدایش را می‌برد اما به ثانیه نکشیده صدای جیغش از گریه بلند می‌شود.
- آی مامان...نکن دردم گرفت...مامان...دیگه باهات...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Arezoo.Tavakoli

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
14/5/18
ارسالی‌ها
2,824
پسندها
48,340
امتیازها
66,873
مدال‌ها
36
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #10
تولدت مبارک عزیزدلم. Raha.Amini Raha.Amini

سری تکان می‌دهد و به محض اینکه می‌خواهد راه بیفتد، در ماشینش باز می‌شود. دو مرد جوان نفس‌نفس زنان خود را درون ماشین پرت می‌کنند. انگشت اشاره‌ام را روی لب کوچک پایینی‌ام می‌کشم و بی‌اهمیت نگاهم را به بیرون می‌دوزم. راه افتادن ماشین شاید بهترین اتفاق ممکن باشد. در جایم جا به جا می‌شوم و تازه یاد لقمه‌ای که عزیز آماده کرد است می‌افتم. چشم می‌فشارم و می‌خواهم کیفم را باز کنم که از گوشه‌ی چشم نگاهم به مرد کنارم می‌افتد. نفسم از حرکتی که می‌کند، تنگ می‌شود اما سریع سر بالا می‌آورم و سرم را به سمتش برمی‌گردانم. با چشمان مشکی براقی که در حجم زیبایی از مژگان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا