• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان فراخوانده شده | فاطمه زهرا محمودی کاربر انجمن یک رمان

تا اینجای رمان چطور پیش رفته؟

  • ۱- خوب بوده.

    رای 6 31.6%
  • ۲- عالی

    رای 9 47.4%
  • ۳- یکم جای کار داره

    رای 1 5.3%
  • ۴- منی که اصلا رمانتو نخوندم‍♂️

    رای 3 15.8%

  • مجموع رای دهندگان
    19
  • نظرسنجی بسته .

33Mahi

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
7/7/21
ارسالی‌ها
73
پسندها
2,252
امتیازها
11,348
مدال‌ها
7
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد:4178
ناظر: Mobina.yahyazade Mobina.yahyazade

نام رمان : فراخوانده شده
نام نویسنده : فاطمه زهرا محمودی
ژانر : #ترسناک #طنز
خلاصه: سه دختر و یک پسر به دست تقدیر برازنده ترس شدند. ترسی که از سال‌های پیش نشئت گرفته و حال خاکستر آن شعله برآورده تا آتشی در دامان این چهار نفر اندازد تر و خشک باهم بسوزند و تقاص کسی را کسانی دیگر پس دهند و با بازی کودکان معصومی او فراخوانده شود.
(بخش‌هایی از رمان بر اساس واقعیت است)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Rahele.khaleghi

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
22/7/20
ارسالی‌ها
894
پسندها
11,221
امتیازها
28,473
مدال‌ها
20
803158_775237f76b190a238a3357cd57afa8ab.jpgنویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

33Mahi

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
7/7/21
ارسالی‌ها
73
پسندها
2,252
امتیازها
11,348
مدال‌ها
7
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #3
گرمی آفتاب به تنم میزد و هوای شرجی بیابان آدم را کلافه می‌کرد قدم برمی‌داشتم و شرجی بودن هوا دیدی متفاوت بهم داده بود. دنیای اطراف را که ذره‌ای خاک، بیشتر نبود انگار از توی قطره‌ای آب می‌دیدم و همه چیز حالت عدسی گونه‌ای به خود گرفته بود. نگاه از پاهای متحرکم گرفتم و سر بلند کردم در همان ابتدا خانه‌ای را دیدم که خوب در خاطرم ننشست و تمام نگاهم مجذوب دو جفت چشم سیاهی شد که خیره به من دوخته شده بودن، حرس ترس لحظه‌ای در تن و پایم جان گرفت و قدم‌‌هایم را سست‌تر کرد؛ با اکراه چشم از آن دوگوی وهم‌انگیز گرفتم و به سر تا پایش تزریق کردم، دو زانو و باز روی بام خانه نشسته بود و دست‌هایش راهم به زمین گذاشته بود. پارچه‌ای مانند انسان‌های نخستین به کمرش بسته بود که همراه با باد گرمی که می‌وزید کمی جلو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

33Mahi

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
7/7/21
ارسالی‌ها
73
پسندها
2,252
امتیازها
11,348
مدال‌ها
7
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #4
***
وی هم اکنون در ماشین به سر می‌برم. ساعت هشت صبح روز پنجشنبه‌ست. دلمون خوش بود کنکور دادیم می‌تونیم تا لنگ ظهر بخوابیم ولی کو...؟ همش وعده و وعید، همش خیال باطل!
- حالا واجب بود این موقع صبح پاشیم بریم شمال بساط آشنایی راه بندازیم؟ فوقش همون روز توی خونه باهم آشنا می‌شدیم.
بابا: چقدر غر می‌زنی دختر، می‌دونی هیتلر چی میگه؟ (باز این سخنان حکمت‌آمیز شروع شد) جناب هیتلر می‌فرمایند که"زنها شش ساعت می‌خوابند، مردها هفت ساعت احمق ها هشت ساعت".
جوابی ندادم و به جاش توی دلم خداروشکر کردم که جناب هیتلر حرفی درباره اونایی که دوازده ساعت می‌خوابن نزده، با اینکه خیلی خوابم میاد و دیشب خوب نخوابیدم ولی خب تعریف می‌کنم. منو بابام الان داریم می‌ریم شمال تا با دوستای بابام اشنا شیم. توی کنکور فقط منو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

33Mahi

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
7/7/21
ارسالی‌ها
73
پسندها
2,252
امتیازها
11,348
مدال‌ها
7
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #5
بالاخره به هر سختی ای بود بعد از یه شب توی پارک خوابیدن به شمال رسیدیم. آخه راه دراز بود و وسیله حمل‌و‌نقل هم ماشین بود. خیلی دلم می‌خواست برم حموم، زشت بود که اینجوری اونجا بریم.
- بابا اینجا توی پارکی جایی حمومی نیست من حموم برم؟
بابا: نمی‌دونم حالا همونجا میری دیگه.
- یعنی پَچَل (در گویش کرمانی به معنای کثیف) برم خونه مردم؟!
بابا روشو از جاده می‌گیره و به من میده:
- ای بابا اینقدر سخت نگیر دیگه چجوری بگردیم حموم پیدا کنیم؟! بعدشم معلوم نیست آبش سرد باشه... گرم باشه... .
هیچی نگفتم مثل اینکه چاره‌ای نبود.
بعد از چند دقیقه وارد کوچه پهن و بزرگی شدیم. با ماشین رو که یه شاسی بلند مشکی بود رو کنار دیوار طویلی پارک کرد و گفت:
- پیاده شو رسیدیم.
پیاده شدم و یه نگاهی به اطراف کردم. تمام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

33Mahi

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
7/7/21
ارسالی‌ها
73
پسندها
2,252
امتیازها
11,348
مدال‌ها
7
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #6
بعد از حموم از اتاقم که طبقه بالا بود رفتم پایین و بالاخره موفق شدم با مازیار سلام و احوال پرسی کنم! مرد نازنینی بود؛ خیلی زود گرم می‌گرفت و باهام مثل دخترش رفتار می‌کرد. واقعا خانواده‌ی عالی‌ای بودن! طرفای عصر بود که دیگه آقا جمال اینا‌ هم رسیدن و با اونام احوال پرسی کردیم. دخترش خیلی کیوت بود یه آدم تپلی بامزه!
مازیار: خب بچه‌ها شما برین روی حیاط درباره اینکه چجوری می‌خوایین به معاش باهم بپردازین صحبت کنین ما‌هم اینجا دربارش یه گپ می‌زنیم. برین باهم اشنا شین.
روی حیاط که رسیدیم دختر مازیار گفت:
- نظرتون چیه بریم لب ساحل؟
- وای شدیداً موافقم.
رو به دختر جمال گفتم:
- نظر تو چیه؟
دختر جمال: بریم من که از خدامه!
چهارتایی به سمت ساحل حرکت کردیم با اینکه راه کم بود ولی بحث صحبتو پیش کشیدم؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

33Mahi

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
7/7/21
ارسالی‌ها
73
پسندها
2,252
امتیازها
11,348
مدال‌ها
7
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #7
***
چند روز بعد:


مامان: صادق(اسم بابامه) ای کاش میزاشتی منم باهاش برم.
بابا: چی میگی عشقم بزار بفرسیمش بره هرچه زودتر از شرش خلاص شیم.
مامان: عه صادق نگو اینجوری بچم گناه داره!
قیافه متعجبی به خودم گرفتم و گفتم:
- دستت درد نکنه بابا حالا دیگه میخای از شرم خلاص شی.
بابا: بله دیگه تنها مزاحم زندگیمون کم میشه.
- یه کاری میکنین دعا کنم که ای کاش هیچوقت دانشگاه قبول نمیشدما!
بابا خنده‌ی شیطانی ‌ای کردو گفت:
- دانشگاهم قبول نمی‌شدی ما شوهرت می‌دادیم.
بعد‌‌هم یه چشمک به مامان زد. نوچ نوچ نوچ قشنگ معلومه می‌خوان ما رو بفرستن بریم پی نخود سیاه! شیطونه میگه نصحیتشون کنم بگم از خودتون خجالت نمی‌کشین از سنتون خجالت بکشین!
تا اومدم چینی به ابروهام بدم و کمی شکایت کنم باند محترم فرودگاه مزاحم کلامم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

33Mahi

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
7/7/21
ارسالی‌ها
73
پسندها
2,252
امتیازها
11,348
مدال‌ها
7
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #8
ساکم رو که به خاطر برداشتن کتاب به زمین انداخته بودم همونجا رها کردم و به قدم‌هام سرعت دادم. تا پام رو از توی اتاق بیرون گذاشتم برقا رفتن و اینبار صدای جیغ هر سه‌تاییمون به هم پیوند خورد.
بعد از اینکه کمی آروم شدیم دل آرام گفت:
- بچه‌ها کجایین؟ هورام چرا جیغ کشیدی؟
هورام: تو خودت چرا جیغ کشیدی؟
دل ارام: چون برق رفت.
هورام: وا! خُب منم به خاطر همون جیغ کشیدم دیگه!
- بچه‌ها میشه بس کنید! گوشی من شارژ نداشت خیلی وقته خاموش شده لطفاً یکیتون چراغ قوه گوشیشو روشن کنه بتونیم همو ببینیم.
دل ارام: من گوشیم توی جیبمه الان روشن میکنم.
با کوبونده شدن در دوبار جیغ هر سه تامون به هوا رفت (من که اصلاً انتظار همچین صدایی رو نداشتم. دو متر بالا پریدم.)
صدای پشت در: هورام! چی شده چرا جیغ می‌زنین یکی این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

33Mahi

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
7/7/21
ارسالی‌ها
73
پسندها
2,252
امتیازها
11,348
مدال‌ها
7
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #9
- شام چیه؟! هنوز سر شبه!
هورام: ولی توکیو الان شبه.
- اوه نه بابا! ساعت روزانه خانم‌هم که به وقت توکیو تنظیم شده!
هورام قیافه از خودبیایی به خودش گرفت و گفت:
- بله پس چی؟ فکر کردی الکی الکیه؟ من اومدم صنعتی شریف برم دانشگاه هاروارد درس بخونم توکیو به ادامه معاش بپردازم.
و منی که با حرفش به ذوق اومده بودم بحثو ادامه دادم:
- وای منم می‌خوام همونجا درس بخونم ولی آنتالیا زندگی کنم.
هورام از جلد خانم مهندیسش بیرون اومد و کلافه خودشو روی کاناپه انداخت و پوفی کرد و گفت:
- لطفاً با یک عدد گشنه درباره رویاهاتون حرف نزنین! بجاش شامتونو بپزین ببینم میشه شوهرتون داد یا نه؟!
خنده ای کردیم.
دل ارام: هورام جان من نمیخوام تو به همین زودیا از من قطع امید کنی.
- منم همیطور.
هورام از حالت ولویی در اومدو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

33Mahi

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
7/7/21
ارسالی‌ها
73
پسندها
2,252
امتیازها
11,348
مدال‌ها
7
سن
16
با تردید دستمو جلو بردم و یه تختی چوبی مانند که پوشش لاکی بود رو برداشتم ابعادش ۴۰ در ۲۸ بود البته فکر کنم ولی طرحش خیلی خفن بود داشت ازش خوشم میومد! مشتاقانه دستم رو به سمت بقیه وسایل بردم. یه عروسک که معلوم بود قدیمی بود رو برداشتم و بهش نگاه کردم. موهای ژولیده ای داشت و شکمش پاره شده بود و پنبه‌هایِ بیرون ریختش به چشم میخورد.
تصمیم گرفتم اول برم یه کارتون بردارم و بعدا که دارم توی کارتون میچینمشون نگاهشون کنم. وارد حال شدم هورام جلوی تلویزیون نشسته بود و لیوان اب پرتقالشو یه نفس قورت داد. چشمام چهارتا شد!
- یا جدِ شکم!
هورام عاروقی زد و نگاهم کرد.
دل ارام: اَی! هورام حالمونو بد کردی.
هورام صورتشو به صورت دل ارام نزدیک تر شد و یه ها توی صورتش کرد. دل ارام بدبخت‌هم قُلپی که از اب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا