داستان کودک عجوبه های خانه بیل گینز | فائزه کاظمی پور کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع پارادوکس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 13
  • بازدیدها بازدیدها 1,464
  • کاربران تگ شده هیچ

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
6,989
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #11
تام چند قدم به عقب رفت و دختر هم بی‌اختیار پشت سرش ایستاد. هوای باغ، با اینکه روشن و خوش‌رنگ بود، سردی عجیبی داشت؛ سردی‌ای که از زیر پوست می‌گذشت و تا استخوان می‌نشست. تام چشم از مجسمه‌ی ربکا برنمی‌داشت. ترک‌های نازکی روی سنگِ صورتش افتاده بود، اما آن لبخند هنوز همان‌جا بود؛ زنده‌تر از چیزی که باید باشد.

دختر آرام گفت:
«اون مجسمه داره نگاه‌مون می‌کنه.»

تام زیر لب جواب داد:
«نه... این فقط یه مجسمه نیست.»

همان لحظه، یکی از پرنده‌های نورانی بالای سرشان چرخ زد و ناگهان به چیزی تاریک تبدیل شد. بال‌هایش مثل خاکستر فرو ریخت و از میانش، دانه‌های سیاه و براق روی زمین پاشید. ریشه‌های زیرِ چمن، مثل مارهای خفته، از جا تکان خوردند و دوباره به خود پیچیدند. تام فهمید که باغ، زنده است. نه مثل یک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
6,989
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #12
تام به سمت مجسمه یورش برد. همین که دستش به پایه‌ی سنگی رسید، ربکا با صدای تق‌تقِ استخوان‌هایش، گردنش را صدوهشتاد درجه چرخاند.

ربکا با لحنی که انگار داشت از خستگی می‌مرد، گفت: جدی؟ می‌خوای مجسمه رو بشکنی؟ اون هم با این دستای ظریفت؟ واقعاً فکر کردی تو فیلم‌های اکشن گیر کردی؟

تام در حالی که با تمام توان سعی می‌کرد سنگ را تکان بدهد، زیر لب گفت: تو هم خیلی حرف می‌زنی برای کسی که داره از تو سوراخِ گردنش نور می‌پاچه!

ناگهان موری از پشت بوته‌ها بیرون پرید، اما به جای حمله، پایش روی یک گلِ رنگین‌کمانیِ لیز رفت و با صورت پخشِ زمین شد. تام و دختر مات و مبهوت نگاهش کردند. موری که انگار آبرویش در این دنیایِ مجازی رفته بود، با عصبانیت گفت: کوفت! این چمن‌ها همیشه خیسن!

تام که فرصت را غنیمت دیده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
6,989
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #13
تام و دختر به محضِ رسیدن به مجسمه، احساس کردند زمین زیر پایشان خالی شد! اما به جای سقوط، شروع کردند به پرواز کردن! درست مثلِ اینکه بال درآورده باشند.

دور و برشان پر از آینه‌هایی شد که هر کدام، تام و دختر را در حالتی متفاوت نشان می‌دادند. یک تامِ ترسو، یک دخترِ شجاع، یک تامِ خندان، یک دخترِ غمگین.

ناگهان، ربکا از توی یکی از آینه‌ها بیرون پرید، اما این بار اصلاً شیطانی نبود. صورتش پر از عرق بود و نفس‌نفس می‌زد: «وای! نزدیک بود! اگر اون مجسمه رو می‌شکوندید، منم باهاش نابود می‌شدم!»

تام با تعجب پرسید: «تو... تو خودت بودی؟ پس اون مجسمه چی بود؟»

ربکا آهی کشید و گفت: «اون روحِ زندان بود. ترس‌هایِ همه‌ی زندانی‌ها قاطی شده بود توش. منم سعی می‌کردم کنترلش کنم!»

موری از دور داد زد: «فرصتِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
6,989
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #14
:

تام و دختر، ناگهان خود را در میانِ تنه‌هایِ پیچ‌خورده‌یِ جنگلی یافتند که نورِ باغ، پشتِ سرشان مانندِ یک یادگارِ دور، سوسو می‌زد. سکوتِ جنگل، سنگین بود، اما نه از نوعِ تهدیدآمیز؛ بیشتر شبیه نفسِ عمیقی بود که چیزی را در سینه حبس کرده.

از میانِ سایه‌ها، روباهی پدیدار شد؛ نه معمولی، بلکه روباهی با چشمانِ نافذ و یک روبانِ آبیِ پرسه زده دورِ گردنش. روباه، با حرکتی سریع، سنگی سیاه را جلویِ پایشان قل داد. رویِ سنگ، با خطی مرموز حک شده بود: **«درِ بعدی، با ترسِ آشنا باز می‌شود.»**

تام با ناباوری به دختر نگاه کرد. «ترسِ آشنا؟ یعنی چی؟»

درست در همین لحظه، هوا شکافته شد و نوری گرم و آشنا، مثلِ شعله‌یِ شومینه‌یِ خانه‌یِ پدری، در مقابلشان پدیدار گشت. نور، شکلِ پنجره‌ای را به خود گرفت و در قابِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پارادوکس
عقب
بالا