- تاریخ ثبتنام
- 30/1/21
- ارسالیها
- 1,936
- پسندها
- 6,989
- امتیازها
- 27,173
- مدالها
- 15
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #11
تام چند قدم به عقب رفت و دختر هم بیاختیار پشت سرش ایستاد. هوای باغ، با اینکه روشن و خوشرنگ بود، سردی عجیبی داشت؛ سردیای که از زیر پوست میگذشت و تا استخوان مینشست. تام چشم از مجسمهی ربکا برنمیداشت. ترکهای نازکی روی سنگِ صورتش افتاده بود، اما آن لبخند هنوز همانجا بود؛ زندهتر از چیزی که باید باشد.
دختر آرام گفت:
«اون مجسمه داره نگاهمون میکنه.»
تام زیر لب جواب داد:
«نه... این فقط یه مجسمه نیست.»
همان لحظه، یکی از پرندههای نورانی بالای سرشان چرخ زد و ناگهان به چیزی تاریک تبدیل شد. بالهایش مثل خاکستر فرو ریخت و از میانش، دانههای سیاه و براق روی زمین پاشید. ریشههای زیرِ چمن، مثل مارهای خفته، از جا تکان خوردند و دوباره به خود پیچیدند. تام فهمید که باغ، زنده است. نه مثل یک...
دختر آرام گفت:
«اون مجسمه داره نگاهمون میکنه.»
تام زیر لب جواب داد:
«نه... این فقط یه مجسمه نیست.»
همان لحظه، یکی از پرندههای نورانی بالای سرشان چرخ زد و ناگهان به چیزی تاریک تبدیل شد. بالهایش مثل خاکستر فرو ریخت و از میانش، دانههای سیاه و براق روی زمین پاشید. ریشههای زیرِ چمن، مثل مارهای خفته، از جا تکان خوردند و دوباره به خود پیچیدند. تام فهمید که باغ، زنده است. نه مثل یک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.