• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان قاتل‌‌ها دوبار می‌میرند | فرناز ضرغامی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Farnaz.zar
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 244
  • بازدیدها 6,805
  • Tagged users هیچ

نظرتون درباره‌ی رمان چیه؟ (بعد ده پست جواب داده بشه)

  • عالیه

  • خوبه

  • متوسطه

  • ضعیفه

  • سیر رمان

  • ایده و داستان

  • شخصیت پردازی

  • توصیفات

  • کدوم بخش رمان رو بیشتر دوست دارین؟(4 تا گزینه بالا)


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Farnaz.zar

ناظر رمان
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
7/7/21
ارسالی‌ها
529
پسندها
17,693
امتیازها
35,173
مدال‌ها
16
سن
16
به نام خدا
کد رمان: 4199
ناظر:
t.sh t.sh
تگ: برگزیده
نام رمان:
قاتل‌ها دوبار می‌میرند
نویسنده: فرناز ضرغامی
ژانر: #جنایی #پلیسی #عاشقانه
قاتل_ها دوبار می_میرند3.jpg
خلاصه:
نیروانا کارل، افسر تازه‌کار دایره‌ی تجسس و تحقیقات به عنوان بازرس پرونده‌ی قتل‌عام در مهدکودک کلوئه منتخب می‌شود. جنایتی که مربی روان‌پریش مهدکودک را محکوم به این قتل می‌کرد. اما کمی کنجکاوی در این پرونده، سرنخی در دستان نیروانا قرار می‌دهد که در ازای حذف شدن از زمین مسابقه، عشقی ابدی به او می‌بخشد. عشقی که او را وسط مبهم‌ترین و در عین حال قابل رؤیت‌ترین معمای پاریس قرار می‌دهد. معمایی که راز زندگی عجیب قاتل‌ها را برملا می‌کند و می‌گوید، قاتل‌ها دوبار می‌میرند!

BLACK.STAR BLACK.STAR
مرسی از ستاره گلم بابت جلد
 
آخرین ویرایش

FAEZEH.MIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
28
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,045
پسندها
20,577
امتیازها
41,073
مدال‌ها
28
{به نام داعیه سرمتن‌ها}
505049_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه فرمایید.
" تاپیک جامع مسائل کاربران در رابطه با رمان‌نویسی "

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید
تاپیک جامع ژانرهای موجود در تالار کتاب

پس از ارسالِ 35 پست از رمان‌تان مجاز هستید در تاپیکِ زیر درخواست تگ( تعیین سطحِ رمان‌ـان) بدهید:
☆ * تاپیک جامع درخواست تگ برای رمان‌ها * ☆


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
" تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان "

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
" تاپیک جامع درخواست جلد "

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
" تاپیک جامع دریافت جلد "

برای آگاهی از نحوه‌ی ویرایش و علامت‌گذاری رمان‌تان، به تاپیک‌های آموزشی بخش ویرایش مراجعه کنید.
" آمـوزش ویـرایش "

نـکـته‌ی مهــم:
لطفا قبل از شروع به پارت‌گذاری، تاپیک آموزشی زیر را مطالعه کنید.
تاپیک جامع آموزش نکات ویرایشی

به این موضوع هم دقت کنید که حداکثر وقفه بین پست‌های رمان، ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد، به بخش رمان‌های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.


{ با تشکر، تیم مدیریت یک رمان }
 

Farnaz.zar

ناظر رمان
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
7/7/21
ارسالی‌ها
529
پسندها
17,693
امتیازها
35,173
مدال‌ها
16
سن
16
سخنی از نویسنده:
سلام به همه خواننده‌های عزیز! لطفا قبل از اینکه استارت خوندن رمان رو بزنین، به این چند نکته توجه کنید:
1- این رمان اولین تجربه ی من توی نوشتنه و حاصل دو سال تلاش! اما تا دلتون بخواد عیب و نقص توی رمان وجود داره. از همین اول میگم اگه رمانی با قلم و نثر فوق العاده قوی می‌خواید، پیشنهاد می‌کنم کلاً شروع به خوندن نکنید. اما اگه به ژانر جنایی علاقه دارین، خوندن این رمان خالی از لطف نیست.
2- تمامی اتفاقات خیالی هستند و این رمان عاشقانه‌ی آروم و صحنه‌های چندان رمانتیک نداره. همینطور پست‌های ابتدایی ممکنه کمی مبهم باشه، لطفاً با صبوری ادامه بدین تا وارد جریان اصلی بشیم.
3- روند پست گذاری تُنده و هر روز دقیقا یه پست می‌ذارم. لوکیشن رمان توی پاریس هست؛ چون درمورد یه کشور اروپایی صحبت می‌کنیم، مجبورم برخی عقاید شخصیت‌ها رو متناسب با فرهنگ غرب بنویسم. حالا چرا کشور خارجی؟ متاسفانه ایده‌ی رمانم توی ایران باورپذیری کمتری داشت.
و در آخر امیدوارم با تمام کم و کاستی‌ها از خوندن این رمان بذت ببرید.
کوچیکِ شما فرناز!


مقدمه:
وقتی وسط اتاق به زمین میخکوب شدم، لب‌هاش از هم فاصله گرفتند و لبخند پهنی روی صورتش نشست.
نگاه بهت زده‌م روی اسلحه‌ی سیاه رنگ توی دستش چرخید و سرم رو با ناباوری تکون دادم. با دیدن نگاه خشک شده‌م، بلند خندید و قدمی به سمتم برداشت.
دست‌هاش رو باز کرد و دور بدنم چرخید. مقابلم ایستاد و با لبخند تمسخر‌آمیزش با شرارت گفت:
- انتظار دیدنم رو نداشتی؟
آب دهنم رو قورت دادم و عقب گرد کردم. فاصله گرفتنم براش جالب بود، چون لبخندش بزرگ‌تر شد و تمسخر توی نگاهش پررنگ‌تر.
- ترسیدی؟ بایدم بترسی، چون الان می‌تونم با یه گلوله توی مغزت، زندگیت رو تموم کنم! می‌بینی؟
اسلحه رو بلند کرد و مقابل صورتم گرفت. همونطور که به من نزدیک می‌شد، آروم زمزمه کرد:
- فقط یه گلوله و...اون مغزت از هم می‌پاشه!
بدنم لرزید و دست‌هام یخ بستند. زیر لب با خودم گفتم:
- نه نه نه!
لوله‌ی سرد اسلحه رو به پیشونیم چسبوند و با خنده‌ی مستانه‌ای داد کشید:
- اوه، تو یه احمقی!
بدنم رو منقبض کردم و به دیوار چسبیدم. چشم‌هام رو با ناتوانی بستم و دست‌هام رو مشت کردم.
- اشتباه کردی دختر، تو بزرگترین اشتباه زندگیت رو انجام دادی!
چونه‌م رو توی دستش گرفت و سرم رو به سمت خودش چرخوند.

- من فرشته‌ی مرگتم! آماده‌ی مُردن هستی؟
 
آخرین ویرایش

Farnaz.zar

ناظر رمان
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
7/7/21
ارسالی‌ها
529
پسندها
17,693
امتیازها
35,173
مدال‌ها
16
سن
16
"Thursday, October 15, 2020"
"France_Paris"
تکیه‌م رو از دیوار سرد و خاکستری رنگ مقابلم گرفتم و با سوءظن به دختر آشفته‌ای که روی صندلی فلزی و کهنه کز کرده بود نگاه کردم. 21 ساله بود، یعنی دقیقاً سه سال از من کوچیک‌تر.
پیراهن گشاد و نارنجی رنگ زندان رو به تن داشت و باند بسته شده‌ی دور شونه‌ش اون رو مثل مجرم‌هایی که توی بازداشت‌گاه دعوا می‌کردند، نشون می‌داد. نمی‌تونستم تشخیص بدم که لرزش بدنش از سرما بود یا از هیجان!
سنگینی نگاهم رو حس کرد و بدتر از قبل روی صندلی لق و زهوار در رفته مچاله شد. گوشه‌ی پلک راستش پرید و سیب گلوش بالا پایین شد. عضلاتم رو به کار انداختم و قدمی به جلو برداشتم. قطرات اشک آروم آروم از روی گونه‌هاش سر می‌خوردند و پیراهنش رو خیس می‌کردند.
قدم به قدم جلو رفتم اما وقتی فاصله‌مون به یک متر رسید، مسیرم رو تغییر دادم و بی‌هدف توی اتاق دوازده متری نیمه تاریک چرخیدم. این کار استرسش رو چند برابر می‌کرد و من همین رو می‌خواستم؛ بازی با روح و روانش رو!
پشت سرش که توقف کردم انگار قلب اون هم، هم‌زمان با من ایستاد. دست چپم لای موهای بلوند و موج دارم پیچید و به این فکر کردم که چشم‌های خمار قهوه‌ای رنگم ترسناک‌اند؟
جلو رفتم و دستم رو روی بانداژ سفید شونه‌ش گذاشتم. بدنش منقبض شد و شونه‌ش رو جمع کرد تا تماس فیزیکی بینمون رو قطع کنه. پافشاری نکردم و با بی‌خیالی به سمت صندلی فلزی مقابلش رفتم. میز کوچیک و مستطیلی شکل رو دور زدم و روی صندلی سرد جای گرفتم.
صدای شکستن قلنج انگشت‌های کشیده‌م توی اتاق پیچید:
- تق، تق، تق!
پلک‌های پف کرده‌ش رو بهم فشرد و بینیش رو بالا کشید. نیشخندی به حرکاتش زدم و نگاهم رو روی صورت رنگ‌پریده و بی‌روحش چرخوندم. نگاهش رو مستقیم به من نمی‌‌دوخت و مردمک چشم‌های لرزونش بین اتاق نیمه تاریک می‌چرخید و پشت سرم متوقف می‌شد.
می‌دونستم چشم‌های عسلی رنگش کجا متمرکز شده؛ روی شیشه‌ی یک طرفه‌ای که دیوار پشت سرم رو تشکیل می‌داد.
هیچ مظنونی از این آینه‌ی مستطیلی شکل و مرموز که در ظاهر عکس خودت رو منعکس می‌کرد اما پشت اون چند افسر پلیس کمین کرده بودند و شمار نفس‌هات رو زیر نظر گرفته بودند، خوشش نمی‌اومد.
با انگشت اشاره‌م پوشه‌ی آبی رنگ رو روی میز به حرکت در آوردم و به سمت خودم کشیدم. دکمه‌ی دایره‌ای شکل برجسته و قرمز روی میز رو با نوک انگشت فشردم. با صدای «تیک» و بعدش با موزیکالی که نشان می‌داد میکروفون در حال ضبط هست، دکمه فرو رفت و اون از این صدا لرزید.
بی‌تفاوت نگاهش کردم و همونطور که خودکار رو بین انگشتم می‌چرخوندم، صورتم رو نزدیک میکروفون گرفتم و بلند گفتم:
- ساعت 2:37 ظهر روز پانزده اکتبر، مصاحبه در حضور افسر نیروانا کارل انجام می‌شود.
آب دهنش رو قورت داد و نگاهش رو به لباس نارنجی رنگش دوخت. پوشه رو بلند کردم و ورق زدم و با تحکم گفتم:
- خودتون رو معرفی کنید!
از تحکم صدای جدیم ترسید و چشم‌هاش رو بست و زیر لب گفت:
- م...من اب...ابیگل... .
موهام بلوند دم اسبی شده‌م رو از روی شونه‌م به پشت سرم فرستادم و بی‌معطلی حرفش رو بریدم:
- بلند و واضح بگو تا میکروفون صدات رو دریافت کنه.
اولین صفحه نماد پلیس ملی فرانسه بود و صفحه‌ی بعد مشخصات این موجود رقت‌انگیز رو که درست مقابلم نشسته بود، تشکیل می‌داد. نگاهم بین مشخصاتش چرخید و بعد چند ثانیه مکث، پوشه رو به جلو هل دادم. نفس عمیقی کشید و با لحنی که نسبت به قبل کمی بلند شده بود، لب زد:
- من...ابیگل لاوین ه...هستم.
چشم‌های عسل گونِش روی عکس خودش قفل شد. موهای سیاه رنگ و شفافش مات شده بودند و تارهای سفید رنگی ما بین اون‌ها دیده می‌شد. چشم‌هاش لوچ و بی‌حال شده بودند و دیگه اثری از لبخند روی لب‌هاش نبود.
 
آخرین ویرایش

Farnaz.zar

ناظر رمان
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
7/7/21
ارسالی‌ها
529
پسندها
17,693
امتیازها
35,173
مدال‌ها
16
سن
16
برای اینکه وقتی پست گذاشتم مطلع بشین، *دکمه‌ی اشتراک* رو حتما بزنین :402:

دیالوگ‌ها توی رمان من خیلی مهمه! از اینا نیست که بگم الکی دارن با هم خوش و بش می‌کنن، با دقت می‌خونین؟:hamwheelsmilf:
دو سه تا پست هم بمونه برای فردا:)
 
آخرین ویرایش

Farnaz.zar

ناظر رمان
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
7/7/21
ارسالی‌ها
529
پسندها
17,693
امتیازها
35,173
مدال‌ها
16
سن
16

توی پست‌ها، خصوصا دیالوگا سرنخ داریم، بعدا به کارمون میان... با دقت می‌خونین؟
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا