ویژه رمان خاکستر بهار | Cãlypso کاربر انجمن یک رمان

قلم ِ نویسنده چگونه است؟!

  • عالی

  • خوب

  • متوسط

  • نیاز به تلاش


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Cãlypso

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
6/4/18
ارسال ها
989
امتیاز
26,673
محل سکونت
Isfahan
کد رمان: 1325
ناظر رمان:MAEE_A


نام رمان: خاکستر ِ بهار
نویسنده: پریچهر صادقی
ژانر: اجتماعی، تراژدی، عاشقانه

جلد.jpg
خلاصه:
«این نجواها آخر مرا خفه می کنند»
گویا سرفصل زندگی به این عنوان بنا بود.
حال سیزده سال از آن ماجرا می گذشت. هنوز هم کسی نمی دانست؛ آنگاه که صبح یک روز ِ پاییزی درخواست فیصله دادن به این رابطه را علناً اعلام کرد؛ چه چیزی یا چه کسی موجب دست شستن ِ نهال از او شد؟!
اما جواب مبرهن در گلوی نهال، گویی خیلی وقت است؛ خشکیده!
با آمدن نوشکفته های بهار فصلی نو از مشکلات آغاز می شوند، او به عزیز ترین زندگی اش قول خیلی خوشبختی داده بود. اما حالا کم می آورد. درست همان جا که همه منتظرند!
 
آخرین ویرایش

Elif

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,569
امتیاز
48,073
محل سکونت
کُـردسـتـٰان



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Cãlypso

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
6/4/18
ارسال ها
989
امتیاز
26,673
محل سکونت
Isfahan
مقدمه*
میخواهم با کمی دوست داشتن زندگی کنم
زیر سایه خودم، رها از آدم ها و یادم بماند که " عشق " رویایی ست آزار دهنده!
که حتی اگر تحقق یابد انتهایش دلتنگی است
میخواهم حصارِ منطق را بکشم دورِ قلبم و
با کمی بی تفاوتی غلظت احساساتم را تنظیم کنم.
نمی خواهم; این دوست داشتنِ زیاد را که آویزان می کند مرا از یک نگاه، حرف، خاطره و تاب میدهد مرا از اشتیاق به دلهره...
از دلهره به دلتنگی ...
از دلتنگی به حماقت...
میخواهم که نخواهم!
" خواستنِ دیوانه وار "
با وجودِ " قانون ناماندگاری آدم ها "
روزی در نقطه ای از تقلا و کشمکش
به " خستگی " می انجامد.
•پریسا زابلی پور
 

Cãlypso

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
6/4/18
ارسال ها
989
امتیاز
26,673
محل سکونت
Isfahan
-بسم الذي خلق الربیع-
فصل اول:
{زرد بی سرخ}
در میان غوغای هلهله و شادی موج حزن در دلم طغیان می کرد.
از گوشه ی چشم می دیدم؛ زنانی که به بدیهه با سر و گردن به من اشاره می کردند. نگاهم به سمتشان منحرف شد اما گردنم نچرخید. چند قدم آنطرف تر با اشارات زبان بدن، وزوز ها و زل زدن های گاه و بی گاه خط انداختن روی اعصاب ضعیفم را به نحو احسن انجام می‌دادند.
پوسته‌ی لبانم را به داخل دهان کشیدم و وسواس گونه جویدمشان.
سوهان تقدیرم وحشیانه روح و جانم را خط می انداخت؛ گویی از خیلی وقت پیش پدرکشتگی داشت.
با فشار خفیفی که به مچ دست راستم وارد شد، جهت نگاهم به سمت پایین و به فرد سالخورده ی روی ویلچر گرایید. گل بی بی با فشار، ل**ب های ترک خورده اش را برهم فشرد. آشفتگی های ذهن مخشوشم را رها کردم. برای لحظه ای فقط به مراد باز کردن گره ی ابروی پیرزن سالخورده ی مهربان خودم، انحنای کم جانی به ل**ب نشاندم و در همان حال که هم سطحش، روی زانوان، می نشستم گفتم:
-اخم بهتون نمیاد که بی بی گل جانم!
چین سخت پیشانی اش گشاده شد و با ابرو به دسته ای از جوانان خانواده و محل که دورادور گله های سرخ فام آتش را احاطه کرده بودند، اشاره کرد.
با عجز ل**ب باز کردم:
-ای بابا! الان من برم اونجا که چی؟ بذار جوونا به حال خودشون خوش باشن!
حدقه ی چشمان را در کاسه چرخاند و عملش را اینحرف برداشت کردم.
"با بیست سال سن حرف های گنده میزند."
خواستم دوباره دل به عذر و بهانه بزنم که صدای گوش خراشی مانع شد:
-از اول شب دارم دنبالت می‌گردم؛ کجایی تو؟ بیا که اگه سیمین بفهمه تو اینجایی از خوشی پس میوفته!
نگاه مضحکم، با حسرت به گل لبخندش تلاقی کرد و احمقانه غبطه خوردم. موهای کوتاه و لختش مدام به سمت جلوی صورتش کشیده می شد. شیرین لاغر اندام میان آن مانتوی گل و گشاد و گلبهی رنگ و صورت شادابش در قاب شال قرمز، زیبا جلوه می‌کرد. دستم را تکانی دادم و بی‌تفاوت گفتم:
-این یه قلم رو بی خیال شو جان ما!
تا ابروان پیوسته‌ی شیرین درهم تنید، دریافتم دیگر اصرار جایز نیست.
 
آخرین ویرایش

Cãlypso

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
6/4/18
ارسال ها
989
امتیاز
26,673
محل سکونت
Isfahan
همانطور که مرا به سمت توده ی ازدحام هدایت می کرد؛ با نهایت صدا فریاد زد:
-اگه بدونی بچه ها چقدر منتظرت بودند! خوب کردی دم عید اومدی اصفهان والا که...
در بین شلوغی صدایش سخت به گوش می رسید. به خوش خیالی اش در دل نیشخند زدم. اگر مکان و افرادی دیگر پذیرای حضورم بودند؛ هرگز حتی راه به این سمت کج نمی کردم. شیرین مصرانه، اصرار به آشنایی من با تمام اقوام دور و نزدیکی داشت؛ که سال ها دوری، موجب فراموشی نامشان شده بود. با این حال گمانم باز هم نتواستم تمام نام ها و چهره ها را تطبیق بدهم. دیگر گمان کردم؛ جلسه معارفه تمام شد که باری دیگر دستم فشرده شد.
-از سه سال پیش رفتیا! حاجی حاجی مکه!
با دیدن تیرداد، پسر ِ عمه جان، لبخندی واقعی به ل**ب نشاندم؛ از آنهایی که گونه هایم بالا می رود و هوس می کنم کمی از آن ها را برای مواقع ضروری ذخیره کنم!
دستان مردانه اش را بیشتر فشردم و به گرمی گفتم:
-بزار به پای بدبختیام!
لبخندش مچاله شد. خوشی از نگاه زنده اش پر کشید. آهسته بر تکه آجر روی زمین نشست و زمزمه وار ل**ب زد:
- چرا اومدی؟
- اومدم که دیگه برچسب بی معرفتی بهم نزنی!
چشمان تیره و خسته اش بر دستانم متوقف ماند، به نگاه نرسید. بی اراده دستانم را پشت ِ کمر گره دادم. لبان نازکش را با زبان تَر و کلام را در دهان چرخاند:
- کاش نمی‌یومدی!
همانطور که انگشتانش را لا به لای موهای پرکلاغی اش فرو می برد؛ ادامه داد:
- خودت رو تباه کردی نهال، حیف شدی!
من که تاکنون کنارش نشسته بودم، با حرفش، انعکاسی و آشفته برخاستم و با لحنی از تلفیق بغض و غضب گفتم:
- مثل اینکه تو کف ِ دستت رو بو کرده بودی؛ چون من نکرده بودم.
 
آخرین ویرایش

Cãlypso

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
6/4/18
ارسال ها
989
امتیاز
26,673
محل سکونت
Isfahan
متقابلا از جایش برخاست که با قدم های تند و محکم راهی در خلاف جهت تیرداد پیش گرفتم. این حرف حال دیگر خیلی دیر بود; برای منی که گویا زندگی را به صفر رسانده بودم.
صدایش هنوز از پشت سر شنیده می شد:
-من بهت گفتم ولی این تصمیم ِ احمقانه ی خودت بود!
پرده ی گوش هایم را کشیدم. مگر انسان نادم راهی جز این داشت؟
آنگاه که سوار بر قایق سرخوش جوانی, صرفنظر از مستحکم نبودنش, به امید زندگی ایده آل یک به یک امواج متلاطم رود روزگار را پشت سر می نهادم; لحظه ای به تکه و پاره شدن زورق ناامن فکر نکردم.
حال می بینم آنگاه که چه سبک سرانه در سن ۱۸ سالگی, پای در یک کفش کردم که زندگی را اینگونه می خواهم... از همان ابتدا صفحات روزگارم را تباه قلم زده بودم. جسم خسته ام را به کنجی از دیوار کاه گلی کشاندم و اجازه دادم باد, تار تار گیسوانم را انقدر به بازی گیرد تا دیدم را محو کنند.
انگار هنوز هم حرف هایشان را می شنوم. چه از بزرگ های فامیل گرفته تا تیرداد!
تقریبا جماعت عاقل, دستگی از این وصلت ناراضی بودند و گل بی بی هم مستثنی نبود.
الان بعد از سیزده سال چه حرفی برای گفتن و فراقی برای تجدید دارم؟
همین که اقوام پدری ام بعد از این چند سال ننگین, حضورم را پذیرفتند, هر نانی که می خورم باید صد خیرات کنم!
 
آخرین ویرایش

Cãlypso

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
6/4/18
ارسال ها
989
امتیاز
26,673
محل سکونت
Isfahan
با سر ِ انگشتان کشیده ام چند لاخ ِ گیسوان مواجم که صورتم را پوشانده بود، به کناری زدم و دوباره به زیر شال یشمی رنگ هدایتشان کردم.
در این آخر ِ اسفند ماه، نفس آسمان بدجور افسارگسیخته بود؛ باد سردی می وزید. همانطور که ژاکت کاموا بافت خاکستری را به دور خود می فشردم، از گوشه ی چشم، متوجه نگاه خیره ی غریبه ای شدم.
وقتی به طور ناخودآگاه سرم را چرخاندم؛ جهت دیدش، از من به سنگ ریزه های زمین مبدل شد. روی صندلی های چرمی جیر و عنابی نشسته بود. دیگر بزرگ تر های فامیل اعم از: عمو جان و شوهر عمه و چند نفر دیگر در ردیفش دیده می شد، فقط آن پنج_شش نفر آنچنان آقا منشانه بر صندلی در گوشه ی دنج حیاط نشسته بودند و سخت گرم ِ بحث های بی حاصل سیاست بودند.
لحظاتی رو از مرد های سمت راستش گرفت و با سر و لفظی زیر لبی به من سلام کرد.
صرفاً به رسم ادب، با اینکه نمی شناختمش، سری تکان دادم.
آنگاه که کمی سرش را خم کرد؛ توانستم چند تار ِ سفید میان موهای مجعد و مشکی رنگش ببینم. مرد به کت خوش دوخت ِ سورمه ای دستی کشید و دوباره مانند افراد عصا قورت داده، صاف، نشست.
پاهایم که حالا از درد ذوق ذوق می کرد را بی هدف به جهتی بردم. از این همه ایستادن مچ پای ِ نحیفم معترضانه جیغ می کشید و باعث شد به یادش بیفتم.
همانطور که لبم را می گزیدم زیر ل**ب گفتم:
-خدا لعنتت کنه!
با چشم به دنبال سیمین گشتم که پیدایش کردم؛ آهسته با دست اشاره کردم.
با قدم هایی تند راهش را از میان دیگران به سمتم باز کرد. حتی از آن فاصله هم کفش های پاشنه دار سبز، مضحک گشادش بود.
-شیرین بهم گفت اومدی. خوبی؟ چرا انقدر داغونی؟!
چون احتمالا راننده ی عوضی روزگار مرا زیر گرفته بود؛ این جواب را در خودم خوردم.
دست بر کمر نهادم و گفتم:
-خوب کاری کرد. آره فقط یه صندلی نیست این دور و برا؟ کمرم نصف شد!
چشمان بادامی و تنگش را گشاد کرد و گفت:
-عزیزم زودتر می گفتی!
سپس جلوتر از من به سمتی پا تند کرد. با دست به صندلی ای در یک متری ام اشاره کرد.
-اونجاس! فقط این خانم داوری روش نشسته؛ صبر کن بهش بگم.
فوراً متوقفش کردم و سعی کردم به نحوی محترمانه توضیح دهم؛ حوصله ی وراجی ندارم!
-ببین سیمین جان الان بری این داوری من رو به حرف می گیره ول نمی کنه، بی خیال!
-یعنی چی؟! بابا تعارف نداریم که!
دست بر شقیقه ام فشردم.
 
آخرین ویرایش

Cãlypso

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
6/4/18
ارسال ها
989
امتیاز
26,673
محل سکونت
Isfahan
دوباره جوری که انگار سردرد وحشتناکی دارم؛ شقیقه ام را مالیدم.
-نه اصلا موضوع این نیست. فقط این پیرزن ِ داوری یکم کنجکاوه بنده خدا منم فعلا حوصله ی توضیح ندارم.
با این حرف، سیمین نیش ِ بازی تحویل داد و همانطور که ل**ب های صورتی رنگش را بر هم می فشرد؛ که رژش پخش شود، گفت:
-پس اگه خسته ای برو داخل خونه، عمه فیروزه جان واستون اتاق بالا رو آماده کرده.
پس از خداحافظی و تشکر از سیمین راه ِ کاشانه ی گل بی بی را پیش گرفتم. از کنار جوانان و تَل های برافروخته هیزم و مردان بالا نشین بزم گذشتم و به شامه ام مهلت بوییدن کاه گل های دیوار را دادم. بخشی از من برای حضور در مکان نوجوانی ام خشنود بود. تا جایی که به یاد داشتم ؛ هرسال ِ عید تمام ایل "شفیع" دور هم جمع می شدند. لبخندی کوتاه به لبانم رنگ داد.
خدا بیامرز، آقا جان صولت تا زمانی که آن نود و دو سال بود؛ همه را ملزم و موظف به تسلی بخشیدن ِِ کانون گرم خانواده می کرد.
سیزده سال پیش که او رفت هم حتی گل بی بی، همسرش، گویا راهش را ادامه داد.
ناخودآگاه دستانم مُشت شد و جریان خون رگ هایم مسدود ماند!
هروقت به یاد یک دهه ی گذشته میفتم...دل می خواهد باعث و بانی اش را تکه تکه کنم.
نفسم را پر فشار تنها جهت آرام کردن ِ خویش بیرون راندم.
در ضلع جنوبی خانه، جایی که دیگر شوق سور به گوش نمی رسید، کودکان با سرخوشی مشغول بازی بودند.
از میانشان با چشم، جستجو کنان به دنبال آن کس که تنها تسلی و قوت قلب من در این سال های منحوس تنهایی بود؛ گشتم.
در بین بچه ها نیست. گوشه ای، روی تخت ِ سنگی قوز کرده است. مثل همیشه کوچک مرد منزوی و مردم گریز من!
 

Cãlypso

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
6/4/18
ارسال ها
989
امتیاز
26,673
محل سکونت
Isfahan
برای بیشمارین بار آه کشیدم و آهسته به سمت کودکان روان شدم. هر کدام یک تکه چوب در دست داشتند و با انجام ِ بازی های مَن درآوردی شان حسابی ذوق می کردند.
از مجاورت بچه هاگذشتم؛ مرا ندیدند.
گویی هاله ی شعف و شور آنقدر تحت شعاع قرارشان داده بود که از وجود هر نوع زنده ای بی خبر بودند.
کاش ما اندکی مثل آنان بودیم. نه اینکه در مرداب غصه دست و پا بزنیم و در نهایت به سان شناگری خسته، از غم خفه شویم، دق کنیم.
حال که به او رسیده بودم، محتاطانه دستم را بر پشتش نهادم؛ لرزش ناگهانی بدنش را حس کردم.
به سرعت چرخید و انگار با دیدن ِ من آسوده خاطر شد.
-سردم نیست. تنها نیستم و خیلی هم بهم خوش می گذره!
من حرفی نزده بودم. اما او قبل تر جواب تمام سوالات را داده بود.
انگشتان دست استخوانی ام میان غوغای رشته های خاکی رنگش، اسیر شد.
کمی موهایش را مرتب کردم.
-مگه نگفتم یه دستی به اینا ببر؟ نگاش کن، آدم می گُرخه!
سرش به عقب کشیده شد و از زیر دستم در رفت.
-اومدی همینا رو بگی؟!
-نه، اومدم بگم اینطور که تو مثل افسرده ها اومدی یه گوشه کِز کردی؛ من ِ سالم غصم گرفت!
تنها یک طرف لبان نازکش به بالا متمایل شد؛ پوزخند کشداری زد.
-تو خودت افسردگی حاد داری مامان!
ابروان پرپشت قهوه ای ام گره خورد و چین عمیقی میان پیشانی نقش بست.
-هورمزد، نمی تونی با کسی که این همه ازت بزرگتره اینطور حرف بزنی، یکم ادب!
کنارش بر تخته سنگ کوتاه تری جای گرفتم و مانند او، با دقت، به دامن ِ سیه گون آن بالا زل زدم. به آرامی ل**ب زدم:
-همه دوست دارن تو رو ببینن. مخصوصاً گل بی بی!
قفسه ی سینه ی هورمزد از بازدمی عمیق بالا و پایین رفت.
-فکر نکنم!
ناخودآگاه عصبی شدم. نگاه ِِ خسته ام چشمان بی تفاوتش را میخکوب کرد.
با صدای بلند تری گفتم:
-بیخود فکر نمی کنی! ازت یه امشب خواستم آدم باشی؛ چهارده سالته، ولی دریغ از یک اپسیلون شعور! گفتم یه روز مونده به عید و آخرین چهارشنبه ی سال، خواهشا آقایی کن.
دوباره نفس گرفتم و بی توجه به نگاه شکه اش ادامه دادم:
-من چقدر التماست کنم، یه شب رو کوفت من نکن؛ هان؟!
سپس کف دستم را به پیشانی تکیه کردم. نمیدانم شاید تمام حرف و حدیث های امروز دست به دست هم باعث شده بود؛اینطور کنترل اعصابم از کف برود.
تمام مویرگ های بناگوش، دو طرف سر، مدام ضربان می زد.
در تمام این مدت حرفی نزد، بعید هم می دانم گوش داده باشد!
با حالتی زار ل**ب زدم:
-مادرت دق کنه راحت میشی؟!
 

Cãlypso

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
6/4/18
ارسال ها
989
امتیاز
26,673
محل سکونت
Isfahan
سکوت حاکم را تنها سوت ممتد جیرجیرک ها می شکافت. پاسخی نداد، اما دستم را محکم گرفت. از روی عذر، بو*س*ه ای نرم بر بند انگشتان نشاند و با صدایی زیر چند بار تکرار کرد:
-معذرت می خوام!
آه ِ این بار، از جهت آرامش از گلویم خارج شد.
از جا برخاستم و کنارش نشستم. حلقه ی بازوانم به دور تنه ی هورمزد تنگ شد و به سمت خودم کشیدمش؛ کمی خزید تا سرش بر شانه ام جای گیرد.
-متاسفم عزیزم!
-درک می کنم.
هیچوقت زیاد حرف نمی زد. همیشه نسیه و تلگرافی! ولی همین برای من کافی که چه بسا زیاد بود. حرف هایش پشتیبانم و هر از گاهی گزنده می شد!
دستش دور کمرم حلقه شد. به خنده گفت:
-تو که می دونی من چقدر جوون و بی عقلم؟!
هربار که شاکی می شدم؛ حرفش همین بود. با وزیدن موجی از سرما، روح از تنم جدا شد!
در همان وضع، به سرعت برخاستم.
-بیا، سرما بخوری باید یه هفته مریض داری کنم. از جا بلند شد. جلوتر راه می رفتم. پای چپش، خِر و خِر کنان بر زمین ساییده می شد؛ صدایش آشکارا به گوش می آمد.
دندان برهم ساییدم و دوباره شراره های شعله ی نفرت، در دل، زبانه کشید. چندین بار از اعماق وجود فریاد زدم:
-خودم می کُشمت!
***
گیسو، خواهر تیرداد، همانطور که دیس های نیمه خالی برنج ِ پاکستانی را در قابلمه ای خالی می کرد؛ گله مند گفت:
-وقت شام هرچی دنبالت گشتم پیدات نکردم. کجا رفتی؟!
چشمانم بر موکت نخودی و مندرس کف ِ آشپزخانه ثابت بود. به لبه ی ٱپن فلزی تکیه زدم؛ سرد بود.
-من رفتم پی ِ هورمزد، دیگه از قافله جا موندم!
-حالا این آقا کجاست؟!
با سر به داخل حیاط اشاره کردم.
-همین اطراف!
چندی فقط صدای برخورد ظروف شنیده می شد. به حرف زدن رغبتی نداشتم.
چشم از لکه های کثیف ِ روی کاشی گلدار گرفتم. یادم ماند که بعدا به حلیمه، پرستار گل بی بی، غر بزنم.
 
آخرین ویرایش

بالا