در حال تایپ رمان درد دیوانگی | Donyrd کاربر انجمن یک رمان

Donyrd

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/10/18
ارسال ها
57
امتیاز
3,623
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر خاک:)
کد رمان: 1330
ناظر: Saieh 17414

نام رمان: درد دیوانگی
نام نویسنده: Donyrd
ژانر: عاشقانه
خلاصه: مرز عشقو نفرت نازك تَر از يك تار مو ست…
دوست داشتنت ديوانگي ست اما زيباست…
داستان پسري كهـ دلباخته ي كوه غرور ميشود اين دلباختگي اورا به سمت تباهي شناور ميكند كوه غروري كهـ سرنوشت اورا به دختري شكستهـ مبدل كرده است،بهزاد دلباخته ي قصه ي ماست با نت هاي گيتارش ميخواهد همراهي محبوبش راسوگندش را …
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

روشنک.ا

مدیر ارشد + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,187
امتیاز
64,873
سن
22
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Donyrd

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/10/18
ارسال ها
57
امتیاز
3,623
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر خاک:)
پست اول:
چند ساله كه نيستي ولي هنوز زنده نگه داشتمت.
باز طبق معمول به كليساي نزديك قبرستون رفتم هر جمعه كارم اينه كه به گندم سر ميزنم بعدش گل رز قرمز كه دوست داره براش پرپر ميكنم اون واقعا زن قويي بود حيفه كه اونو از دست دادم.
اشكام باز روي شمع تو دستم ريخت و خاموشش كرد.
نگاه به مجسمه ي حضرت مسيح كردم وبعد صليب توي گردنمو آروم فشردم انگار اين سرنوشت قراره تا آخرت زجرم بده.
زير ل**ب دعا ميخوندم هميشه دير وقتها به اينجا مي اومدم، كلارا دوست ترسوي من بغضم سنگين شد.
اون ميگفت شبا فرازمینیا و خوناشاما سرگردونن، من عاشق خرافاتش بودم.
يك ساله از اون اتفاق نحس ميگذره ومن امشب جشن ميگيرم
خانواده ام خیلی زودتر از اونی که باید تنهام گذاشتن، آهي كشيدم امشب تولد گندمه درست مثله سال پيش، همه ما خوشحال بوديم شمع ها روشن بودن سپهر بود گندم بود مامانم بود وروح پدري كه هيچ وقت نديدمش و دوستامون شب عاليی بود اگه اون انتقام نحس نبود.
ما تو مزرعه جشن گرفته بوديم توي انبارمون، داخل تورنتو زندگي ميكرديم، انبارمون خيلي بزرگ بود جشنارو اونجا ميگرفتيم اون شبم همينكارو كرديم، ولی کینه ی انتقام یه آدم که نمیشناسمش همه روسوزوند.
یادمه اون شب با گندم توی ویلامون بودیم و قرار بود گندم از تولد چیزی نفهمه

اون شب:
من:گندم زود باش دیرمون شد
گندم:این همه عجله برای چیه یه مهمونیه ساده اس!
من:شایدم ساده نباشه!
گندم:یعنی چی؟
من:میفمهی
از سمت ویلا. به انبارمون میرفتیم تقریبا هوا تاریک شده بود
من:سپهر کجایی
سپهر:اینجام نترس، زود باش دستمو بگیر
سمت در رفتیم
من:مامان ؟گندم؟ اوناچی؟
سپهر:میارمشون
من:تو چی؟
سپهر:منم میام زود باش
،برادرم منو بيرون اورد و بعد سراغ گندم رفت
ولي دير شده بود انگار کل دنیا آویزون بود من به اتش نشاني زنگ زدم
ولی مزرعه از شهر يكم دور بود و میدونستم اتش نشاني دير مي رسه٠ من تند تند از ويلا آب مياوردم ولي این اتيش مهار نشدنی بود.
تا رسيدن اتيش نشاني هرچیز که در توانم بود انجام دادم،
گندم رو سريع به امبولانس رسونديم سپهر رو پيدا نميكردم همينطور مادرمو تا اينكه فهميدم ...
دوستام و من آسیب جدی ندیدیم ولى بقيه از بين رفتن
اما گندم، خواهري كه قول داده بود تنهام نذاره تنهام گذاشت.
من سوگندم سوگند پاكزاد.
هيچي از پدرم نميدونم و هيچي از خانوادم نمونده جز يه قلب پراز شعله هاي انتقام، به گفته ي پليس اتيش سوزي عمدي بوده.
-سلام!
من:سلام پدرجان
كشيش كليسا:بازم كه نصفه شبي اومدي!
من:بله اخه شبا عبادت خداوند عرفاني تره
پدر روحانی لبخندی زد ودستشو از روی محبت رو سرم گذاشت
كشيش:شعمت خاموش شده بيا اينو بگير
من:ممنونم
كشيش:من تنهات ميذارم تا راحت دعا كني خداحافظ
من:خداحافظ…
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Donyrd

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/10/18
ارسال ها
57
امتیاز
3,623
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر خاک:)
پست دوم:
به ماشين رفتم و راه خونه رو پيش گرفتم خونه اي كه خالي از محبت خانواده و خنده هاي دوستام بود. موبايلم شروع به لزرش كرد لبخندي زدم الكس بود رفيقي كه منو تنها نذاشت
الكس: بازم رفتي قبرستون نصفه شبي نميترسي جن بگيرت دختر
من:جن منو ببينه ميره توبه ميكنه
ألكس: آره يادم رفته بود قيافت شبيه گودزيلاست
من: الكس!
الكس:جانم ، جيغ نزن بي جنبه
من: اگه كاري نداري من قطع كنم
الكس:آها راستي يادم رفت ،سلام
من: ديوونه اي تو پسر چخبرا؟ چیکار میکنی؟
الکس:فکر کن خوبم
من:من به چیزی کلا فکر نمیکنم
الكس: سوگند !
من:بله ؟
سکوت
من:الکس؟
سکوت
من :الكس چي شده اتفاقي افتاده؟
سکوت
الكس: بايد ببينمت فردا بيا جاي هميشگي
من:روانی چرا هیچی نمیگی!
الكس: پنج اونجا باش
من:اميدوارم خبر بدي نداشته باشي!
الكس: سوگند...
من: الکس اگه میخوای باز حرف نزنی بگو قطع کنم!

الکس: اگه قرار بود رو یه نفر حساب کنی! بهش اعتماد کنی... کیو انتخاب میکردی ؟
من:الان پشت فرمونم وقت فکر کردن به سوالاى مسخره اتو ندارم
الکس:جوابمو بده دیگه
من: خودم!
الکس: جز خودت؟
من: تنهایی و ...
الکس:و؟
من:تاریکی...
الكس: جان من یکی جز همینا بگو خواهش مي كنم!
من: هیچکی
الكس:خداحافظ
من:الكس؟ الكس؟
قطع كرد عجيب بود، من دوسش داشتم اون مثله سپهر بود برام. وارد آسانسور شدم جلوي آينه نگاه خودم كردم چشماي درشت قهوه اي تيره كه ديگه هيچ برقي توشون نيست زير پلكام از اعتياد، به بيخوابي سياه شده لباي ترك خورده ي كبود، پوست سفيد بيرنگ، رگ های بنفش و سبز پلکام، موهاي مشكي حالت دار، بيني كوچيك و مژه هاي کوتاه و بلند.
آهي كشيدم و وارد خونه ي سوت و كورم شدم فقط يه چيز بود كه آرومم ميكرد! قهوه.
قهوه جوش رو زدم ولباسامو عوض كردم.
قهومو برداشتم وبه بالكن رفتم. هواي سرد با بخار قهوه مخلوط شد . قهوه رو مزه مزه كردم داغ بود چشمامو بستم و به قرار فردا با الكس فكر كردم…
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Donyrd

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/10/18
ارسال ها
57
امتیاز
3,623
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر خاک:)
پست سوم:
از تختم بلند شدم جلوي آينه موهامو شونه كردم دم اسبي بستمشون يه برق ل**ب زدم و لباسامو پوشيدم.
هوا امروز خيلي سرد شده بود مجبور به پوشيدن پالتو شدم، اين پالتو بوي گندمو ميداد و من خيلي دوستش داشتم.
تا ساعت پنج خيلي مونده بود شروع به قدم زدن كردم نزدیک خونه ام یه بلوار سرتاسر پوشیده از درخت و یه کافی شاپ دنج هست.
ولي من هيچوقت اونجا نرفتم واردش شدم بوي قهوه بينيمو نوازش می كرد.
كاغذ ديواري هاي كافه كهكشاني بود! پر از ستاره، چراغ هاي سقف به شكل سفينه بود بايد به اين ديزاين آفرين گفت روي صندلي يه ميز نشستم گارسون اومد و منو رو تحويل داد يه هات چاكلت سفارش دادم چون هوا واقعا سرد بود و هيچي اندازه يه كوكي و شكلات داغ نميچسبه از پنجره نگاهي به بيرون انداختم درخت ها و بلوار مورد علاقم
گارسون گفت:
-بفرماييد سفارش تون
من:ممنونم.
گارسون: چيز ديگه اي نياز نداريد؟
من:نه ممنونم.
نگاه به ليوان ستاره اي كردم كنار كوكي شكلاتي با تكه هاي گردو ترکیب بامزه ای شده بود!
يه پسر وارد كافه شد چشمهاي عسلي و موهاي قهوه اي تيره اي داشت نگاه به كافه پر از آدم كرد وبعد نگاهش روي ميز من چرخيد و به سمتم اومد.
پسر:ميتونم اينجا بشينم خانوم؟
من:البته مشكلي نيست.
گارسون به ميز ما اومد و سفارش پسر رو گرفت.
به بيرون نگاه كردم كه پسرسر صحبت رو باز كرد من مدت ها بود به هيچ پسري فكر نميكردم!
پسر: من بهزادم
لبخندي روی لبم شکفت يه ايراني
منم به زبان مادریم گفتم سوگند هستم سوگنده پاكزاد
بهزاد:واو شما ایرانی هستين خوشبختم!
من: منم
ليوانمو كه پايين اوردم ديدم دست بهزاد جلو اومد دستشو برداشت ديدم کارت یه شاپ با چندتا شماره است!
بهزاد:شماره ی منه البته شماره ی کاری میتونید تماس بگیرید بیشتر اشنا شیم من دوست ایرانی کم دارم
در حالي كه بلند ميشد يه چشمك زد و رفت...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Donyrd

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/10/18
ارسال ها
57
امتیاز
3,623
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر خاک:)
پست چهارم:
نگاه سأعتم كردم چهار بود، امروز ترجيح دادم بدون ماشين برم راه رو تا كافه بار هميشگي پياده رفتم پاهام داشت از خستگي مي افتاد وارد كافه كه شدم يه لحظه تعادلمو از دست دادم و... خوردم زمين همه نگاهم ميكرد يهو دوتا تيله ي عسلي آشنا نگاهم كرد و نزديكم شد.
سلام خانوم كوچولو حواست كجاست؟
من:سلام در ضمن من بيستو دو سالمه
بهزاد:باش پيرزن نمي خواي بلند شي
دستشو گرفتم و بلند شدم بقيه به خوردن و رقصيدن مشغول بودن.
نگاه به جمعيت ميكردم كه بهزاد گفت:
بهزاد:با من ميرقصي؟
من:نه اينطوري راحتم!
بهزاد:من اينطوري ناراحتم چيزي ازت كم نميشه كه بيا برقصيم.
خواستم چيزي بگم كه بهزاد دستمو کشید و وادار به رقص کرد.
من:خسته شدم!
بهزاد:ولی من هنوز خسته نشدم.
من:واقعا پررویی!
بهزاد:نظر لطفته بانو!
تقریبا فقط ایستاده بودم و شونه هامو حرکت میدادم!
بهزاد:چرا اینطوری می رقصی؟
من:چطوری؟
بهزاد:مثله ومپایری که خون بهش نرسیده یا یه زامبی که منتظر فرصت برای حمله اس!
من:واقعا ممنون از توصیفت انگیزه پیدا کردم!
بهزاد سرشو پایین انداخت و ریز خندید.
من:خب کافیه این ومپایر خیلی نیاز به استراحت داره!
بی توجه به حرف های بهزاد به گوشه ای خزیدم و مشغول به استراحت شدم!
بهزاد:بهت میخوره پلیس باشی.
من:چطور؟
بهزاد:شخصیته خشنی داری!
من:اوه آره!
سنگيني نگاهيو حس كردم! الكس بود ساعت پنجو ربع بود الكس با نگاهي سنگين نگاهم ميكرد لبخند تلخی زدم .
من:بهزاد از آشنایی باهات خیلی خوشحالم من تقریبا هیچ دوست یا فامیلی ندارم!
بهزاد:یعنی؟
چشمامو با درد فشار دادم:آره!
بهزاد از روی همدردی دستمو فشار داد
بهزاد:میتونی رو من حساب کنی اگه نیاز به کمک داشتی منو فراموش نکن!
از این حرف بهزاد حس عجیبی داشتم انگار یه شعله ی کوچیک تو سیاهی قلبم خودنمایی می کرد از هم جدا شدیم و من به دنبال الکس رفتم.
من:...
من:عذر ميخوام خیلی دیر شد!
الكس:بريم بلوار بشينيم.
فهميدم ميخواد بحثو عوض كنه.
رو نيمكت نشستيم الكس دستاشو توهم كرده بود انگار استرس داشت.
الكس: سوگند
من: بله
الكس:چند وقته یه سوال ذهنمو درگیر کرده! ببین منو تو تموم گذشته امونو تو شعله های کینه از دست دادیم و قلبمون جز حس انتقام چیزی رو نمی پذیره!
من:خب
الکس:ببین من تورو بهتر از همه درک میکنم و بهتر ازهمه تورو میشناسم و میتونم ازت محافظت کنم!
من:نیازی به کسی ندارم نمیخوامم داشته باشم انتقام تنها هدف منه و مغز من توسط سیاهی کینه کنترل میشه من منظور تورو واضح میفهمم! لطفا دیگه اصرار نکن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Donyrd

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/10/18
ارسال ها
57
امتیاز
3,623
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر خاک:)
پست پنجم:
الكس: من سرطان دارم.
يه لحظه گوشام سنگين شد.
من:چي؟
الکس:من سرطان دارم.
من :چی داری میگی یعنی داداش من سرطان داره
الکس چشاشو با درد بست و گفت
-آره
من:مطمئنی؟
الکس:...
من:نباید خودتو ببازی.
الکس:خیلی وقته خودمو باختم!
الکس:ماشین اوردی؟
من:نه
معلوم بود که نمیخواد راجب بیماریش صحبت کنه ومنم سعی میکردم به روش نیارم
الکس: بیا برسونمت
با الکس سوار ماشین شدیم هیچکدوم حرف نمی زدیم
من با اینکه وانمود میکنم میخوام تنها باشم بدون الکس کلا از بین میرم اون تنها رفیق باقی مونده از زندگیه سوخته ی منه!
مثل یه بازیه شطرنجِ با یه حریف قوی!
اما حریف من کیه؟ کی؟
الکس:رسیدیم.
من:پیاده شو.
الکس:چندتا کار کوچولو دارم.
من:اصرار نمیکنم به کارات برس.
الکس:خداحافظ!
من خیلی بدبختم خیلی، خانوادمو، دوستامو از دست دادم. حالاهم الکس یعنی زنده میمونه؟
چه زندگیه نحسی.
تو تختم رفتم الکس چشمای گیرا ومهربونی داشت یه پشتوانه بود تو روزهای سختم!
احساس بدی داشتم !
صبح روز بعد:
نگاه خودم کردم لبخند تلخ همیشگیم.
قیچی رو برداشتم و قیچی کردم
ده سانت، بیست سانت، بیش‌تر بیش تر
چقدر موهام کوتاه شده بود. زمزمه میکردم:
خورشید خاموشه، شهر تاریکه
کوچه ها بن بست، جاده باریکه
گوشه به گوشه، ردپای کینه
بهشتی نیست نه!جهنم اینه
جهنم اینه،
موهای کوتاه موهای سیاه
دور نشو از من به سمت من بیا
موهای کوتاه موهای سیاه
دور نشو از من به سمت من بیا.
روزا مثله برق در حال گذشتن بودن و من هر روز افسرده تر و
شکسته تر میشدم
هیچ امیدی،هیچ انگیزه ای،هیچی خالیه خالی بودم پر از نا امیدی و بدبختی ،
مثله یه اهریمن تاریک،یه دختر نحس،یه شیطان نفرین شده شدم که زندگیه همه رو
تاریک و سرد میکنه.
اخرین روزم کی میرسید؟ .....
 
آخرین ویرایش

Donyrd

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/10/18
ارسال ها
57
امتیاز
3,623
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر خاک:)
پست ششم:
دو ماه بعد
از هشتمین جلسه ی شیمی درمانی الکس میگذره موهاش خیلی ریخته ولی هنوزم دریای چشاش پابرجاست دکترا نسبت بهش خوش بینن و من سعی میکنم بهش روحیه بدم!
سمت کمد آلبومای عکس رفتم ،خاک گرفته بودن، عکسا،خاطرات،خونوادم ،خاک گرفته بودن
دستمو روی جلد آبی رنگش کشیدم و تمیزش کردم.
راز عکاسی چیه که تو عکس لبخندارو زنده نگه میداره؟انگار هنوز اونجام صدای خنده هاشونو میشنوم.
اشکام داشتن آلبومو خیس میکردن چشمامو با عصبانیت بستم و البومو پرت کردم. از جام بلند شدم و طبق معمول قهوه درست کردم به اتاقم رفتم و شروع کردم به نقاشی کشیدن دستمو لحظه ای مشت کردم چی بکشم؟ قلم مو رو روی بوم کشیدم. هروقت احساساتم فوران میکردن من قلم رو آزاد حرکت میدادم تا نقشا خودشون تشکیل بشن.
کم کم مشغول کشیدن یه مرد شدم تمرکزمو جمع کرده بودم رنگ به رنگ قلم به قلم هر ضربه رو روی بوم حس کردم!
از بوم فاصله گرفتم و به مرد نگاه کردم چشمهای عسلی صورت زاویه دار.
چقدر شبیه بهزاد بود!
این پسر کیه؟ که قلب منو مشغول خودش کرده
لبخندی زدم براش ته ریش کشیدم! لبخندای ریز من تبدیل
به خنده ای ملیح و شیرین شد جدی با ته ریش جذاب میشد چرا نمیذاره؟
یه لحظه به خودم اومدم!
و مشتمو به بوم کوبیدم. سوگندی نبودم که میخواستم، برای انتقام خونوادم قوی نبودم!
من مثله یه مرد قوی نبودم الانم نیستم، عوض شدن کافی نیست باید عوضی شم!
روحیمو تو این یک سال از دست دادم و تقریبا افسرده شدم
برا همین موسیقی رو شروع کردم و بعد یه مدت نقاشی رفتم کلا خودمو سرگرم کردم.
زندگی مثه قطاریه که واگناش پر از آرزو های کاله.
ریل این قطار بالا پایین داره خیلی زیاد!
 
آخرین ویرایش

Donyrd

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/10/18
ارسال ها
57
امتیاز
3,623
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر خاک:)
پست هفتم:
چند وقت بود بی نظم شده بودم کیفمو سرو ته کردم که یه کاغذ نظرمو جلب کرد.
شماره ی بهزاد! یه لبخند زدم شماره رو وارده موبایلم کردم
بهش پیام دادم.
سلام من سوگندم، پاکزاد گفته بودی میخوای آشنا شیم.
نیم ساعت بعد
بهزاد:شمایین خوبین چه خبر؟
من:مرسی ممنون بد نیستم.
بهزاد: آشنا شدیم!
من :نمیفهمت.
بهزاد:خودم میفهمم کافیه.
من: مبهمی عجیب.
بهزاد:اره! مرموز.
من: جدی بس کنین.
بهزاد:نمیکنم چند روز دیگه جشن تولدمه شمام دعوتین.
من:حالت خوبه؟
بهزاد:چطور؟
من:حرفات سرو ته نداره.
بهزاد:داری ناز میکني...
من:من انقد سخت و سنگ و سیاه بودم که معنی نازم نمیدونم معنی لطیف بودنو نمیفمم تکیه کردنو لمس نکردم.
بهزاد:من که چیزی نگفتم اینطوری قاطی میکنی
عذر میخوام سوگند نمیدونستم انقد دلت پره
من:حالا که فهمیدی!
بهزاد:برای تولدم بیا خواهش میکنم!
من:علاقه ای به جشن و شادی ندارم
بهزاد:من علاقه دارم بسه.
من:عجیب!
بهزاد:ببین مشتری دارم بعد تماس میگیرم باهات سوگند!
 
آخرین ویرایش

Donyrd

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
6/10/18
ارسال ها
57
امتیاز
3,623
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر خاک:)
پست هشتم:
امروز نگراني از همه جاي بدنم سر مي كشيد ،دكترا قراره نظره قطعي شونو نسبت به الكس بگن ومن قراره اونجا باشم،
تند تند لباسامو پوشيدم وقت نداشتم موهامو شونه كنم كلامو يجوري تنظيم كردم كه وضع آشفته ي موهام معلوم نباشه.
خونه رو قفل كردم و پايين رفتم.
با چشمم دنبال كلینيك گشتم، آهان اينجاست.
پارك كردم، تو آسانسور نگاه به سرو وضعم كردم بوت چلسي، شلوار زانو پاره، پالتو و كلاه شيري رنگ! تيپم افتضاح بود ولي ديگه چيكار ميتونستم بكنم به طبقه مورد نظرم رسيدم تابلو رو خوندم(مطب دكتر جيسون)يكم پايين ترش(شيمي درماني)
داخل رفتم وارد اتاق الكس شدم، نگاه به پسر ضعيف و بي موي روبه روم نگاه كردم. لبخند بي جوني زد منم جوابشو با يه لبخند پر انرژي دادم، با دستش اشاره كرد پيشش بشينم، با قدم هاي آروم رفتم كنارش نشستم دستمو به گونه اش كشيدم.
اشكم چكيد رو دستش با صداي بي جونش گفت:
-گريه نكن خواهش ميكنم
من:مگه ميشه
سرمو نزديكش بردم.
من:تو داري خوب ميشي امید داشته باش حداقل برای هدفمون!
الکس:من برات مردم همون موقع که همراهیمو نخواستی
من:اوف الکس!
(دکتر وارد اتاق شد)
جیسون: چخبر بچه ها؟
من نگاه الکس کردم و گفتم:
-همه چیز عالیه و الکس پر از انرژی مثبته.
جیسون:عالیه و این تو روند بهبودش تاثیر میذاره.
 
آخرین ویرایش

بالا