• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان برخاسته از آتش | بیتا کاربر انجمن یک رمان

تا اینجا چطوره؟

  • عالی

    رای 2 100.0%
  • خوب

    رای 0 0.0%
  • بد

    رای 0 0.0%
  • افتضاح

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    2
  • نظرسنجی بسته .

ALUSAK⸙

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
10/7/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
2,740
امتیازها
14,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
«به نام تعالی»
کد: ۴۲۴۰
ناظر: Mobina.yahyazade Mobina.yahyazade

نام رمان: برخاسته از آتش
نام نویسنده: محدثه رستگار
ژانر: #عاشقانه #تراژدی #تاریخی
IMG_20210910_132549_587.jpg
خلاصه: لاریسا دخترکی فقیر در دوردست ها که تنها خواسته اش رسیدن به وصال یار است اما سرنوشت چه چیزهایی میتواند برای دختر داستان داشته باشد؟
عشق، نفرت، خشم و قدرت را در کنار هم تجربه میکند حال دیگر او همان لاریسای معصوم و ساده نیست؛ ملکه لاریسا، زنی برخاسته از آتش!
 
آخرین ویرایش

RAHA~A

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
24/10/19
ارسالی‌ها
1,550
پسندها
34,433
امتیازها
61,573
مدال‌ها
41
400083900371_76646.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ALUSAK⸙

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
10/7/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
2,740
امتیازها
14,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
آغاز

در کلبه را آرام بستم؛ نگاهی به اطراف انداختم و بعد از اینکه از خلوت بودن کوچه مطمئن شدم راه افتادم. دل در دلم نبود زیرا قرار بود بعد از یک سال عشقم را ببینم؛ آنیلم را.
به خودم که آمدم روبه روی آنیل ایستاده بودم. بی‌درنگ خود را در آغوشش انداختم و از شدت خوشحالی اشک‌هایم جاری شدند.
- آنیل خیلی دلم برات تنگ شده بود.
آنیل: من هم خیلی دلتنگت بودم فرشته من.
با تمام وجودم عطر تنش را بلعیدم و به خودم فشردمش. او هم مرا محکم فشرد طوری که احساس میکردم استخوان‌هایم درحال خرد شدن هستند.
به سختی ل**ب زدم:
- وای آنیل لهم کردی.
خندید و خودش را از من جدا کرد و نگاه سرشار از عشقش را به چشم‌هایم دوخت.
آنیل: خیلی خوشحالم که دوباره می‌بینمت فرشته زمینی من.
صورتم را به حالت قهر از او برگرداندم.
- باز که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ALUSAK⸙

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
10/7/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
2,740
امتیازها
14,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
***
چندروز بعد

درحال پخت غذا بودم. دیگر آخرش بود و تقریبا غذا آماده بود. امروز چند نوع غذا درست کرده بودم، سه نوع غذای مورد علاقه پدر را، اولی راتاتویی، کسوله و سوپ سیاه (این غذا در اصل ریشه یونانی دارد.) زیرا مادرم یونانی بود و گاهی وقت‌ها برایمان از غذاهای دیار خودش می‌پخت اما پدر این غذایش را بیشتر از همه می‌پسندید و به همین خاطر معمولا زمان‌هایی که می‌خواستم غذای یونانی درست کنم سوپ سیاه را انتخاب می‌کردم گرچه هرگز نتوانسته بودم در آشپزی غذاهای یونانی به پای مادرم برسم و این چیزی بود که پدر چندبار به طور غیرمستقیم به آن اشاره کرده بود. نگاهی به میز انداختم؛ همه چیز کامل بود تنها یک کاستی داشت که آن هم کیک مورد علاقه پدر بود. لبخندی زدم و به آشپزخانه برگشتم. کیک را با دو پارچه از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ALUSAK⸙

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
10/7/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
2,740
امتیازها
14,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
پدر: یادت هست چند هفته پیش وقتی حالم کمی بد بود تو برای کمک به من به شهر اومدی؟
- بله یادمه.
پدر: اون روز یک خان‌زاده از اون ور رد شده بود و داشت از شهر دیدن می‌کرد.
- درسته، معلوم بود خان‌زاده خیلی سرشناسی بوده باشه.
پدر ل**ب‌هایش را با زبان تر کرد و جواب داد:
پدر: همینطوره، اون خان‌زاده رو دو روز بعد از رفتن به شکار اتفاقی دیدم؛ با هم صحبت کردیم. چشمش تورو گرفته، تورو از من خواستگاری کرد.
با این حرفش، به یکباره شوکه شدم. نمی‌دانستم چه باید بگویم اما امید داشتم زیرا پدر همیشه به من گفته بود هیچ وقت مرا مجبور به ازدواج با کسی نمی‌کند اما برای اطمینان بیشتر پرسیدم
- و شما چه جوابی دادید؟
لبخند پررنگی زد و گفت:
پدر: قبول کردم.
ناخودآگاه دستم از روی میز سر خورد و بر روی پایم افتاد. چه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ALUSAK⸙

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
10/7/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
2,740
امتیازها
14,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
با بغض به چشم‌های مطمئن پدرم چشم دوختم.
- یعنی پدرها اشتباه نمی‌کنن؟ یعنی صلاح من تو ازدواج کردن با مردی هست که دوستش ندارم؟ شما صلاح من رو تو جدا کردنم از مردی که عاشقش هستم می‌دونید؟
پدر تک خنده‌‌ای کرد و ل**ب زد:
پدر: الان سخته، درد می‌کشی؛ اشک می‌ریزی اما زمان همه چیز رو حل می‌کنه، تو هنوز جوون هستی و فرصت زیادی برای زندگی داری، فراموش می‌کنی. میگن همیشه از بین بد و بدتر باید بد رو انتخاب کنی. لاریسا دخترم؛ سختی‌‌های کم الان خیلی بهتر از سختی و پشیمونی‌های زیاد و شاید جبران نشدنی آینده‌ست.
دستش را بر روی دستم که بر روی میز بود گذاشت که دستم را از زیر دستش کشیدم و گفتم:
- شما تونستید مادر رو با وجود گذشت این همه سال فراموش کنید؟
رویش را ازم برگرداند و با تحکم گفت:
پدر: مادرت یک فرشته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ALUSAK⸙

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
10/7/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
2,740
امتیازها
14,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
- اسم قشنگی داری.
- نه به اندازه تو و اسمت فرشته زیبا.
سرش را بلند کرد و خواست چیزی بگوید که ناگهان صدای مردی از دور که نامش را صدا می‌زد آمد.
- لاریسا، لاریسا.
سریع از جایش بلند شد و خواست برود که صدایش زدم.
به پشت از من ایستاد‌. من هم از جایم بلند شدم و گفتم
- افتخار دوباره دیدن چنین فرشته‌ای نصیبم می‌شه؟
کمی مکث کرد و بعد جواب داد:
- کلبه ما همین نزدیکیه. چند متر دورتر از رودخونه، تنها کلبه این نزدیکی‌ها کلبه ماست، پیدا کردنش راحته.
این را گفت و بدون اینکه اجازه حرف دیگری از جانب من را بدهد دور شد. کمی همانطور به رفتنش نگاه کردم و بعد لبخندی زدم و از جایم بلند شدم.
***
حال

همانطورکه به نقاشی چهره‌اش نگاه می‌کردم ل**ب زدم:
- لاریسا؛ ای ملکه من، زیبا روی من، زیباترین زیباها، دوست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ALUSAK⸙

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
10/7/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
2,740
امتیازها
14,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
از صبح چیزی نخورده بودم و شدیدا ضعف کرده بودم. کمی برای خودم شیر ریختم. لیوان را از روی میز برداشتم و به طرف ل**ب‌هایم بردم اما همین که بویش به مشامم خورد حالم به شدت بد شد، با وجود خالی بودن معده‌ام احساس کردم درحال بالا آوردن هستم. از جایم بلند شدم و به سرعت از کلبه خارج شدم که به دستشویی بروم اما هنوز به دستشویی نرسیده هرچه در معده‌ام بود و نبود را بالا آوردم. با نشستن دستی بر روی پشتم که درحال ماساژ دادن بود برگشتم و به چشم‌های نگرانش چشم دوختم.
ل**ب های بی جانم را به سختی تکان دادم:
- پدر!
پدر: دخترم لاریسا چی شد یک دفعه؟
- نمی‌دونم پدر! می‌خواستم کمی شیر بخورم که یک دفعه حالم بد شد!
پدر سری از روی تاسف تکان داد و گفت:
پدر: تو مگه نمی‌دونی با معده خالی نباید شیر بخوری؟
سرم را پایین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ALUSAK⸙

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
10/7/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
2,740
امتیازها
14,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
با دیدنم لبخندی زد و نزدیک آمد.
پیرزن: حالت چطوره دخترم؟
زبانم بند آمده بود. از شدت شوک نمی‌توانستم خوب صحبت کنم. بریده بریده گفتم:
- خ..خو...خوبم.
پیرزن: خداروشکر؛ من می‌رم برات غذا بیارم.
خواست برود که سریع دستش را گرفتم و پرسیدم:
- شما مطمئن هستید؟
پیرزن: از چی؟!
سرم را پایین گرفتم.
- از باردار بودنم.
لبخند عمیقی زد و کنارم بر روی تخت نشست.
پیرزن: بله دخترم مطمئنم. من سال‌هاست که کارم همینه، من قابله هستم.
با شنیدن لحن مطمئنش تمام وجودم از ترس لبریز شد. هم می‌ترسیدم و هم شرمم می‌شد! من چه کار کرده بودم؟ حال چه باید می‌کردم؟ باید هرچه سریع‌تر به آنیل می‌گفتم‌. آری، درست‌ترین کار همین بود. باید چاره‌ای پیدا می‌کردیم. با صدای آن پیرزن به خود آمدم.
پیرزن: چهره زیبایی داری، دقیقا مثل ماه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ALUSAK⸙

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
10/7/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
2,740
امتیازها
14,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
لبخند پررنگی بر چهره پژمرده‌ام نشست. صدایش زدم
- آنیل.
به سرعت به طرفم برگشت.
آنیل: لاریسا!
با خوشحالی به سمتش دویدم و او را در آغوش کشیدم. او هم محکم من را فشرد. بعد از لحظاتی تقریبا طولانی از آغوشش بیرون آمدم و گفتم
- آنیل تو ساعت‌ها منتظرم موندی.
با عشق به چشمانم نگاه کرد.
آنیل: اره فرشته من، چون بهت اعتماد دارم؛ می‌دونم که هر چقدر هم طول بکشه میای.
بر روی نوک پاهایم ایستادم؛ او هم سرش را کمی خم کرد و من پیشانی‌اش را عمیق بوسیدم و او هم گونه مرا.
به تنه درختی که کنار رودخانه افتاده بود اشاره کرد و گفت:
آنیل: بشینیم؟
لبخند زدم.
- بشینیم.
باهم به طرف تنه درخت رفتیم و بر روی آن نشستیم.
آنیل: چی شده لاریسا؟ امروز مثل همیشه نیستی. چشم‌هات مثل همیشه نمی‌درخشن.
سرم را با اندوه فراوان به زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 10)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا