• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان برخاسته از آتش | بیتا کاربر انجمن یک رمان

"TARANEH"

پرسنل مدیریت
مدیر تالار گردشگری
تاریخ ثبت‌نام
10/7/21
ارسالی‌ها
1,198
پسندها
12,067
امتیازها
33,373
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
«به نام تعالی»
کد: ۴۲۴۰
ناظر: Maryam.chitsazii [MARYAM]

نام رمان: برخاسته از آتش
نام نویسنده: محدثه رستگار
ژانر: #درام
IMG_20210910_132549_587.jpg
خلاصه: فرشته‌ای که در میان آتش بی‌رحمانه آدم‌ها می‌سوزد و پرپر می‌شود، معصومیتی که در شعله‌های این آتش نابود می‌شود و از او یک لاریسای دیگر می‌سازد! لاریسایی که دیگر روحش لطیف و قابل لمس نیست! آتشی که او را می‌سوزاند تا این‌بار چهره‌ای جدید را به تمام دنیا نشان دهد! آتشی که می‌آموزد همیشه آن پیروزی که در خواستن ختم می‌شود، در واقع پیروزی نیست و در راه رسیدن به پیروزی حقیقی باید تاوان‌ها داد و همانند شمعی آتش گرفت و سوخت!
 
آخرین ویرایش

RahaAmini

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
24/10/19
ارسالی‌ها
1,652
پسندها
39,284
امتیازها
61,573
مدال‌ها
43
سن
25
400083900371_76646.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

"TARANEH"

پرسنل مدیریت
مدیر تالار گردشگری
تاریخ ثبت‌نام
10/7/21
ارسالی‌ها
1,198
پسندها
12,067
امتیازها
33,373
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
مقدمه؛
در میان شعله‌های سوزان
آتش آدم‌ها، فرشته‌ای غریبانه
می‌سوزد و جان می‌دهد!
بیا و ببین و هیچ نگو!
زیرا اینجا پایانی در کار نیست!
او خاکستر می‌شود تا از
این خاکستر، روح دیگری
متولد ‌شود و این تازه
آغاز یک تحول بزرگ است!

آغاز

در کلبه را آرام بستم؛ اول نگاه مضطرب و پر هیجانم را در دور اطراف روستای کوچک و زیبایمان به گردش در آوردم و بعد از اینکه از خلوت بودن کوچه مطمئن شدم، با خیالی راحت به سمت راه باریکی ته روستا که به محل قرار همیشگی‌مان ختم می‌شد راه افتادم. کنار آن رودخانه! راستش ما در روستای کوچکی زندگی می‌کردیم که به جنگل وصل می‌شد. با قدم‌هایی تند از بین قسمت گرد کوچکی که دورش را درخت‌های بسیار و پر از برگ و گل‌های رنگارنگ می‌گذشتم و در همان حین همانطور که از شدت هیجان و استرس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

"TARANEH"

پرسنل مدیریت
مدیر تالار گردشگری
تاریخ ثبت‌نام
10/7/21
ارسالی‌ها
1,198
پسندها
12,067
امتیازها
33,373
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
***
چندروز بعد

درحال ریختن چای بودم که آنیل گفت:
آنیل: پدرت کی میاد؟
لبخندی زدم و پاسخ دادم:
- چند روزی نمیاد.
آنیل: این مدت از من نپرسید؟
- چندباری پرسید و... .
او زودتر از من جواب داد:
آنیل: و بازهم همون حرف‌های همیشگی نه؟
پوفی کشیدم و از پشت دستانم را دور گردن او حلقه کردم.
- انقدر خودت رو ناراحت نکن آنیلم؛ با گذشت زمان همه چیز درست می‌شه و اون هم تو رو به عنوان داماد آینده‌اش قبول می‌کنه مطمئن باش من فقط نگران خانواده توأم.
آنیل: اون مشکل که خیلی وقته حل شده، الان فقط من باید کمی دیگه کار کنم و پول پس انداز کنم و بعدش فقط می‌مونه راضی شدن پدر تو و بعد هم من و تو برای همیشه یکی می‌شیم.
با شنیدن این حرف از ته دلم لبخند زدم و به دو گوی زیبای آبی رنگ او چشم دوختم. لبخند عاشقانه‌ای زد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

"TARANEH"

پرسنل مدیریت
مدیر تالار گردشگری
تاریخ ثبت‌نام
10/7/21
ارسالی‌ها
1,198
پسندها
12,067
امتیازها
33,373
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
پدر که چهره‌اش حسابی گشوده بود با لبخندی درخشان و لحنی پر انرژی گفت:
- حالت چطوره؟
لبخند کجی زدم و پر ذوق گفتم:
- با دیدن شما عالیم.
پدر نگاهی به میز چوبی قهوه‌ای کهنمان انداخت، با دیدن میز کامل از سه غذای مورد علاقه‌اش و مخلفات به همراه کیک پای سیبی که وسطش تزیین شده بود و حسابی خودنمایی می‌کرد، چشمانش به وضوح برق گرفتند. لبخند گشادی بر لب‌هایش پهن شد و درحالی که بسیار به وجد آمده بود، با لحنی تحسین‌آمیز گفت:
پدر: ببین دخترم چه کرده. حسابی هم گرسنه بودم، خودت رو چقدر به زحمت انداختی.
سرم را خجول به زیر انداختم و انگشتان دستم را به بازی گرفتم‌.
- این چه حرفیه پدر، وظیفمه. صدای تک خنده‌اش را شنیدم. سرم را بالا گرفتم و هردو در کنار هم به سوی میز چوبی روانه شدیم. روبه روی هم پشت میز،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

"TARANEH"

پرسنل مدیریت
مدیر تالار گردشگری
تاریخ ثبت‌نام
10/7/21
ارسالی‌ها
1,198
پسندها
12,067
امتیازها
33,373
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
بی‌توجه به صدا زدن‌هایش به طرف در چوبی زواردرفته‌مان روانه شدم. آرام بازش کردم که مثل همیشه با صدای قیژقیژ گوش‌خراشی باز شد. از کلبه کوچکمان بیرون زدم. به سمت میز و دو صندلی کوچک چوبی که کمی با فاصله از کلبه قرار داشت، (چیزی حدود پنج متر یا کمی بیشتر.) قدم برداشتم و با حالی زار آهسته بر روی صندلی روبه‌رویی که پشت به دیوار قرار داشت، بغض داشت کم‌کم به گلویم چنگ میزد‌. دیدگانم که کم‌کم داشتند اشک را مهمان خود می‌کردند قبل از هرچیزی گلدان کوچک سفیدی که وسط میز چوبی کهنه قرار داشت را شکار کردند. گل‌های وحشی بنفش درونش خشکیده بودند. لبخند تلخی میان بغض، گوشه لب‌هایم نشست. این گل برای زمان زنده بودن مادرم بود که پدر برای او خریده بود! او وقتی بود همیشه به این گل می‌رسید و روزی از آن غافل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

"TARANEH"

پرسنل مدیریت
مدیر تالار گردشگری
تاریخ ثبت‌نام
10/7/21
ارسالی‌ها
1,198
پسندها
12,067
امتیازها
33,373
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
(آنیل)

نیم‌رخش را در کنار درخت‌های شاه بلوط که با آن حالت خاص خیره به دوردست‌ها بود، بر روی کاغذ کامل کردم. کاغذ را بلند کردم و غرق چشمان زیبای طوسی رنگش شدم؛ حتی از همان کاغذ هم مرا محو می‌کرد! چندان هم جای تعجبی نداشت! او کسی بود که سال‌ها مرا حیران آن شخصیت محسورکننده‌تش کرده بود. از همان دوازده سالگی که برای اولین بار کنار رودخانه دیدمش. از همان موقع نه تنها چهره‌ همچو فرشته‌اش، بلکه شیفته آن روح زیبایش شده بودم!
***
گذشته

در آن باغ زیبا و سرسبز پر از درختان شاه بلوط، کنار رودخانه‌ای درحال شست‌وشوی دست‌ها و صورتم بودم‌‌ که صدای قدم های آرامی را از پشت سرم شنیدم. همینکه خواستم برگردم دختربچه‌ای حدودا یازده یا دوازده ساله کنار رودخانه ظاهر شد و با فاصله‌‌ای زیادی از من، کنار رودخانه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

"TARANEH"

پرسنل مدیریت
مدیر تالار گردشگری
تاریخ ثبت‌نام
10/7/21
ارسالی‌ها
1,198
پسندها
12,067
امتیازها
33,373
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
حال

به خودم که آمدم، متوجه شدم مدت‌هاست غرق چهره معصومی که بر روی ورق نقش زده بودم، شده‌ام! به راستی که او هیچ کاستی‌ای از یک فرشته نداشت! او معصومیت زندگی من بود! در میان دنیایی که گویی انسانیت را هم گم کرده، لاریسا نه تنها انسان، بلکه در لباس یک فرشته در زندگی‌ام ظاهر شده بود! من آن معصومیت را با تمام وجودم دوست داشتم؛ مصومیتی که در زندگی حقیقی مدت‌ها بود که گمش کرده بودم و حالا گویی که در لاریسا، پی آن می‌گشتم. خدارا بسیار شکر می‌کردم بابت داشتن لاریسا!


***
(لاریسا)

درحال نظافت خانه بودم؛ داشتم زمین چوبی را با جاروی چوبی و بلند کهنه‌مان تمیز می‌کردم و در همین حین به سرنوشت نامعلوم من و آنیل فکر می‌کردم که یک آن حس کردم چشمانم سیاهی رفتند، کمی مکث کردم و سپس دوباره به کارم ادامه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

"TARANEH"

پرسنل مدیریت
مدیر تالار گردشگری
تاریخ ثبت‌نام
10/7/21
ارسالی‌ها
1,198
پسندها
12,067
امتیازها
33,373
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
یک هفته بعد
با حالی بسیار گرفته درحالی که غم در دلم خانه کرده بود، به جایی که با آنیل قرار گذاشته بودیم می‌رفتم. جایی که همیشه آنجا قرار می‌گذاشتیم؛ کنار رودخانه! همان رودخانه‌ای که برای اولین بار او را آنجا دیدم و مهرش به دلم نشست. از میان تونل جنگلی زیبا می‌گذشتم. هوا کمی ابری بود مانند دل من که اما شدتش خیلی بیشتر از این بود. فکر جدایی از آنیلم و ازدواجم با مردی دیگر، از من دیوانه‌ای بی‌همتا می‌ساخت! من به هیچ قیمتی حاضر نبودم تن به ازدواج دیگری دهم حتی اگه در انتظار وصال آنیل تا ابد می‌پوسیدم! بادهای خنک اندکی صورتم را سرد می‌کرد. راه کمی طولانی بود و من هم قدری سرگیجه داشتم برای همین راه میانبر را که در سمت راستی که دو قدم جلوتر از من قرار داشت، انتخاب کردم. به محض اینکه وارد میانبر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

"TARANEH"

پرسنل مدیریت
مدیر تالار گردشگری
تاریخ ثبت‌نام
10/7/21
ارسالی‌ها
1,198
پسندها
12,067
امتیازها
33,373
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
پیرزن لبخند مهربانانه و خاصی نثارم کرد.
پیرزن: پس مژدگونی دادن این خبر نصیب من شد، بهت تبریک می‌گم چون مادر شدن زیباترین احساس دنیاست.
بازهم لبخندی مصنوعی تحویلش دادم و سرم را خم کردم. آخر چطور به تو بگویم که وضعیت من با مادرهای دیگر فرق می‌کند! در همین حین ناگهان یاد آنیل افتادم. خدای من او منتظرم بود! یکباره استرس به قلبم هجوم آورد. همون موقع صدای پیرزن در گوش‌هایم جریان گرفت.
پیرزن: میرم برات غذا بیارم.
خواست از جایش بلند شود که بازهم سریع با گرفتن دست‌هایش مانع شدم.
- نه من باید برم، تا الان حتما همسرم نگرانم شده. بابت کمکتون خیلی ازتون ممنونم، امیدوارم خداوند خوبیتون رو جبران کنه.
پیرزن: اما تو تنهایی چطور می‌خوای بری؟ ممکنه مثل چندساعت پیش بیهوش بشی!
با عجله فوراً جواب دادم:
- نه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا