• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان افسون سیصد ساله | آیدا فراهانی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع آیدا.ف
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 32
  • بازدیدها 670
  • Tagged users هیچ

بین اسم های زیر کدوم بنظرتون جذاب تره؟

  • افسون سیصدساله

  • آتش پرست

  • نوکران اهریمن

  • ابلیس مقدس/ابلیس پارسا


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

آیدا.ف

تازه وارد
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
25/7/21
ارسالی‌ها
44
پسندها
589
امتیازها
3,603
مدال‌ها
5
سن
18
به نام خدا
کد: ۴۲۴۲
ناظر: -ف.بنتِ اَسد- -ف.بنتِ اَسد-

نام رمان: افسون سیصد ساله

نام نویسنده: آیدا.ف

ژانر: #فانتزی #عاشقانه


خلاصه: گفته میشه که نقشه زندگی با تمام جزئیاتش نوشته شده و تغییرناپذیره؛ هر تغییر جزئی توی این نقشه ممکنه همه چیزو به آتیش بکشونه و در صورت تغییر، موجودی خلق میشه تا تعادل رو برقرار کنه. اما اگه این موجود بوجود اومده یک ابراهریمن باشه چی؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

RAHA.AMINI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
28
 
تاریخ ثبت‌نام
24/10/19
ارسالی‌ها
1,381
پسندها
29,664
امتیازها
53,073
مدال‌ها
39
400083900371_76646.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید
تاپیک جامع ژانرهای موجود در تالار کتاب

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید
تاپیک جامع ژانرهای موجود در تالار کتاب

پس از ارسالِ 35 پست از رمان‌تان مجاز هستید در تاپیکِ زیر درخواست تگ( تعیین سطحِ رمان‌ـان) بدهید:
☆ * تاپیک جامع درخواست تگ برای رمان‌ها * ☆

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید!
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید!

تاپیک جامع درخواست جلد

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید!
♥♥تاپیک جامع دریافت جلد♥♥

برای آگاهی از نحوه‌ی ویرایش و علامت‌گذاری رمانتان به تاپیک‌های آموزشی بخش ویرایش مراجعه کنید!
**آموزش ویرایش**

نـکـته‌ی مهــم:
لطفا قبل از شروع به پارت‌گذاری، تاپیک آموزشی زیر را مطالعه کنید.
تاپیک جامع آموزش نکات ویرایشی

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست‌های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان‌های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید. **


با تشکر تیم مدیریت کتاب یک رمان
 

آیدا.ف

تازه وارد
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
25/7/21
ارسالی‌ها
44
پسندها
589
امتیازها
3,603
مدال‌ها
5
سن
18
کریستال
سال ۳۳۳

روز خوش‌یمنی بود و کبوترها در آغوش مادرانه آسمان پرواز می‌کردند. در سالنی بزرگ و سفید رنگ در ردیف اول روی نیمکتی قهوه‌ای رنگ نشسته بود و به عروس و داماد نگاه می‌کرد. عروس پیراهن سفید دنباله‌داری با یقه قایقی و استین‌های بلند نگین کاری شده پوشیده بود و داماد با آن قد بلندش کتی سفید تا وسط ران‌هایش پوشیده بود تا کمی کوتاه‌تر به نظر برسد. در حالی‌که نگین‌کاری‌های دامن سبزتیره‌اش را نوازش می‌کرد با خود می‌گفت که کاش خواهرش چندلایه دیگر به دامنش اضافه می‌کرد تا این‌قدر لاغر و نحیف به نظر نرسد. صدای پچ‌پچی به گوشش رسید:
-خیلی خوشگل شدی نیلی!
ریز خندید و نگاهش چشمان قرمز و خمار صمیمی‌ترین دوستش را نشانه گرفت. با حیرت گفت:
-باز دیشب رفته بودی قمارخونه بهرام؟ یه شب عروسی داداشتم بی‌خیال نمیشی؟
بهرام با آرنج به او زد و گفت:
-نه که شما امروز صبح یواشکی نرفته بودی اسب سواری.
صورت قلبی شکل و آرایش کرده‌اش متعجب شد. به تندی گفت:
-از کجا فهمیدی؟
-می‌دونستم دیگه!
با لجبازی نیشگونی از دست بهرام گرفت:
-بگو دیگه! چجوری فهمیدی؟
چهره بهرام از درد جمع شد:
-اخ اخ! دیوونه! تو باز رفتی ناخوناتو مثل پنجول گربه درست کردی؟
نیلی قصد داشت تا از بهرام نیشگونی دیگر بگیرد که صدایی از پشت مانعش شد.
-شما دوتا الان هم بیخیال مسخره بازی نمی‌شید؟
بهرام برگشت و نیشخند زد:
-به! زن داداش عزیز…
نیلی: نمی‌بینی موهاش کوتاهه؟ این شبنمه نه بنفشه.
شبنم که با احتیاط به موهای فِرَش که صبح چندساعت از زمانش را صرف حالت دادنشان کرده بود دست می‌کشید، گفت:
-حواستون و به مراسم بدید؛ انقدر دردسر درست نکنید!
و سپس رو به بهرام گفت:
-توهم یکم خم شو نمی‌تونم جلومو ببینم.
هردو به سمت جایگاه برگشتند و توجه‌شان را معطوف مراسم کردند. بهرام که در آن کت مشکی تنگ به سختی خم شده بود تا بنفشه هم بتواند جایگاه را ببیند، کنار گوش نیلی زمزمه کرد:
-می‌دونم بنفشه نیست فقط می‌خوام اذیتش کنم.
نیلی در حالی که به بالای سرش خیره شده بود با حیرت گفت:
-اون! اون! دوباره پیداش شده!
نه تنها نیلی، بلکه تمام حضار به پرنده سیاه عجیبی که بالای سرشان در پرواز بود، نگاه می‌کردند. حتی شاه هم که کتاب مقدس را با صدای بلند می‌خواند متوجه تنش جریان یافته در فضا شد و وقفه‌ای ایجاد کرد تا به اطرافش نگاه کند. ناگهان تیری هوا را شکافت و سینه پرنده را درید. پیکر بی‌جانش چون کاغذی مچاله شد و جلوی عروس و داماد سقوط کرد. شخص تیرانداز در حالی که شنلش در پشت سرش به پرواز در آمده بود به سرعت به سمت جایگاه که پر از گل‌های سفید و صورتی بود آمد و پرنده را برداشت، جلوی عروس و داماد تعظیم کرد و به سرعت از آنجا رفت و تنها چیزی از او که ماند بوی چکمه‌های واکس خورده‌اش بود که بینی را آزار می‌داد.
بهمن شاه که از این وقایع که تنها در مدت سی ثانیه اتفاق افتاده بودند کمی دستپاچه شده بود، سرفه‌ای کرد و خواندن کتاب مقدس را از سر گرفت.
اما نیلی زمزمه مردم را از پشت سرش می‌شنید که این اتفاق را بدیمن می‌دانستند.
بهمن صدایش را بالا برد تا همهمه حضار فرو نشیند و با صدایی بلند و محکم دقیقا همانطور که از یک پادشاه انتظار می‌رفت کم‌کم خواندن کتاب مقدس را تمام کرد و بیژن و نورا را عروس و داماد دانست. جمعیت بلند شد و دست زد. سپس درهای خروجی باز شدند تا میهمانان برای صرف ناهار به باغ بروند. اعیان و اشراف، وزرا و خانواده‌های سلطنتی دسته‌دسته می آمدند و به عروس و داماد سلام می‌کردند و بهشان تبریک می‌گفتند. عده‌ای هم که هنوز نسبت اتفاق پیش آمده بدبین بودند تردیدشان با دیدن روی خوش و چهره مهربان عروس و داماد از بین رفت و مراسم روال عادی خود را در پیش گرفت.
بدلیل کسالت مادرش، نیلی باید به جای او کنار در خروجی می ایستاد و تبریک‌ها و تعارفات ان‌ها را تحمل می‌کرد. هرچند که خیلی ازین کار خوشش نمی‌آمد اما از نگاه‌های تحسین برانگیز دیگران روی خود لذت می‌برد.
 
آخرین ویرایش

آیدا.ف

تازه وارد
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
25/7/21
ارسالی‌ها
44
پسندها
589
امتیازها
3,603
مدال‌ها
5
سن
18
مراسم ناهار در آرامش در باغ خصوصی قصر برگزار شد. هوا خوب و مطبوع بود و باغ با وجود نظارت‌ها و دلسوزی‌های فراوان نورا بسیار سرسبز و زیبا شده بود. درخت‌ها هرس شده و بوته‌ها به شکل توپ چیده شده بودند و عطر گل‌های قرمز و صورتی بینی را نوازش می‌داد. هنگامی که همه دور میزی مستطیل شکل با قاشق‌ها و چنگال‌های نقره نشسته بودند، بهرام ایستاد و با قاشق چند ضربه به جام کریستالی که بین دو انگشست گرفته بود زد تا توجه جمعیت را به خود جلب کند که ناگهان لیوان شکست. نیلی که کنار بهرام نشسته بود با هزار زحمت توانست خنده خود را کنترل کند. بیژن که مطمین بود برادر کوچکترش نمی‌تواند بدون مسخره بازی این مراسم را تمام کند سرخ شد و با گلدوزی های طلایی رومیزی سفید ور رفت.
بهرام با اعتماد به نفس ادامه داد:
-می‌خواستم در پایان این مراسم صحبت کوتاهی بکنم و عروسی برادر عزیزم و نورا رو تبریک بگم. راستش وقتی خبر ازدواج بیژن رو شنیدم اصلا تعجب نکردم. همه ما همیشه می‌دونستیم که این زوج مشهور و دوست داشتنی برای هم ساخته شدن و خیلی خوب همو کامل می‌کنن. امیدوارم که زندگیشون پر از شادی و برکت باشه و همیشه در صحت و سلامت زندگی کنن.
سپس نیشخندی زد و جام شکسته را بالا برد و گفت:
-مال من که شکسته ولی خب شما به سلامتی این دو شاهزاده عزیز بنوشید.
جام ها بالا برده شد و مهمانان درحالی که برای عروس و داماد آرزوی سلامتی می‌کردند نوشیدنی هایشان را سرکشیدند. پس از ناهار همه به سمت سالن رقص رفتند.
میهمانی کم کم به اوج خود می‌رسید و موسیقی والس در سالنی دایره‌ای شکل پخش شد. بیژن و نورا دست در دست یکدیگر و با لبخند عمیقی در وسط سالن رقص را آغاز کردند. نگاه‌های تحسین برانگیز از هر سمت سالن به سمتشان روانه می‌شد. در هر صورت آن‌ها مشهورترین زوج آن سرزمین بودند. نیلی کنار پنجره‌های بلند که با پرده‌های گلدوزی‌شده سفید و طلایی زینت داده شده بود، به دیوار تکیه داد. می‌دانست که اگر معلم سرخانه‌اش ان‌جا بود از شدت خشم سرخ می‌شد؛ زیرا از نظر او یک بانوی اشراف‌زاده باید در هر شرایطی جوری بایستد که گویی سیخ در تنش فرو کرده‌اند. در نیم متری‌‌اش صدای تعارفات پدر و وزرا را می‌شنید. خسته و کلافه با خود فکر کرد که اگر معلمش این‌جا بود و از طرز ایستادنش ایراد می‌گرفت حتما به او می‌گفت که بهتر است دهانش را ببندد و نظری ندهد. بدلیل گِن بسیار تنگ و سفتی که دور کمرش بسته بود نتوانسته بود خوب ناهار بخورد و با وجود طراحی ویژه‌ای که لباسش داشت نمی‌توانست به راحتی بنشیند و از طرف دیگر کفش‌های پاشنه بلندی که پوشیده بود پاهایش را به شدت می‌خراشید. ناگهان صدایی بم و مردانه شنید و روی دستش کمی مرطوب شد. سرش را چرخاند و متوجه مردی تقریبا هم قد خودش شد که خم شده بود و دست او را می‌بوسید و انگشتر نگین‌دار سبزرنگش را با انگشت شست لمس می‌کرد. صورت دلنشینش جمع شد و با خشونت دستش را از دست آن مرد بیرون کشید. مرد اهمیتی نداد. لباس‌هایش گران و خوش دوخت بود. با وقار و آرامش گفت:
-می‌تونم ازتون درخواست رقص کنم بانو؟
 
آخرین ویرایش

آیدا.ف

تازه وارد
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
25/7/21
ارسالی‌ها
44
پسندها
589
امتیازها
3,603
مدال‌ها
5
سن
18
ابروان هشتی شکلش درهم گره خوردند. دهانش را باز کرد تا چیزی نثارش کند اما مرد کمی نزدیک شد و زمزمه کرد:
-دارن نگامون می‌کنن.
سرش را برنگرداند. مطمئن بود پدرش و وزرا آن دو را زیرنظر گرفته‌اند. به راحتی می‌توانست پدرش را با آن ریش‌های بلند نیمه سفید با لبخندی رضایتمند تصور کند. با حرص زیرلب گفت:
-فرهاد!
فرهاد مشاور اول پادشاه و یکی از محبوب‌ترین افراد امپراطور به شمار می‌رفت. مردی مرموز و تو دار بود که دوازده سال پیش با کاروانی وارد سرزمین کریستال شد. در آن زمان به جز دو دست لباس و یک انگشتر که به گفته خودش ارثیه خانوادگی بود، چیزی نداشت. جوانی بیست و چهارساله و قدرت طلب بود. چشمان مشکی‌اش از هوش و ذکاوت او سخن می‌گفتند و کسی از گذشته‌اش چیزی نمی‌دانست. ابتدا به عنوان خدمتکار وارد دربار شد و تنها در مدت هشت سال به جایگاه والایی دست یافت و برای خود احترام دست و پا کرد. این تمام چیزی بود که نیلی از او می‌دانست. چهره‌اش را به لبخندی ساختگی گشود:
-باعث افتخار منه، اما معذرت می‌خوام همین الان هم به کسی قول دادم.
و صدایش را پایین آورد و زمزمه کرد:
-واسه خوشگل‌ترین دختر این سرزمین باید زودتر از اینا بجنبی.
فرهاد کت مشکی‌اش را مرتب کرد:
-رقص همین الان هم شروع شده، فکر می‌کنم همپای شما مطلع نبودن که یک بانوی زیبا بی‌همراه نمی‌مونه.
و لبخندی زد و باچاپلوسی ادامه داد:
-تعجب می‌کنم که چنین فرصتی رو از دست داده. پس ازتون درخواست می‌کنم که لطفا توی تصمیمتون تجدید نظر کنید.
و زمزمه کرد:
-زشته بانوی زیبایی مثل شما تنها بمونه. مردم چی فکر می‌کنن؟
نیلی باپریشانی به اطراف سالن نگاه کرد تا فرشته نجاتی بیابد. بهرام را در آن سر سالن کنار میز نوشیدنی‌ها درکنار دختری در پیراهنی مشکی یافت. چشمانش روی فرهاد چرخیدند، چاره دیگری برایش نگذاشته بود. با حرص لبخندی زد و گفت:
-البته!
فرهاد دستش را جلو آورد و دست او را گرفت و او را به سمت وسط سالن هدایت کرد. رقص را از سر گرفتند.
نیلی وقتی مطمین شد که از چشم پدر دور شده است با چشمانی که از آن آتش می‌بارید گفت:
-هدفت از این کارا چیه؟
فرهاد با جدیت پرسید:
-امروز صبح کجا بودی؟
جو رسمی میانشان به سرعت از بین رفته بود. با تمسخر خندید:
-چرا باید بهت حرفی بزنم؟ اصلا به تو چه مربوطه؟
فرهاد با خشونت او را به خود نزدیک کرد. چشمان مشکی‌اش ترسناک و جدی بودند:
-من بهتر از هر کسی می‌دونم داری چی‌کار می‌کنی شاهزاده خانوم و یه توصیه بهت می‌کنم؛ خودت و از مرز دور نگه دار.
بدنش از وحشت یخ زد و پاهایش از حرکت ایستاد. باوجود احتیاط‌هایش امکان نداشت حتی یک نفر خبر داشته باشد. آب دهانش را قورت داد و با پررویی گفت:
-داری تهدیدم می‌کنی؟ این‌جا مجلس رقصه نه بازداشتگاه.
-این یه موضوع جدیه نیلی. اگه می‌خوای تو دردسر نیفتی فقط سمت مرز نرو.
نیلی با خشم کلمات را به سویش پرتاب کرد:
-موضوع چیه؟ نگو هیچی که می‌دونم یه خبرایی شده. فضای قصر سنگین و اشفتس، هیچ کس نمی‌تونه بدونه نامه از قصر خارج یا وارد بشه، پدرم شب‌ها تا صبح توی دفترش می‌مونه و مدام پشت درهای بسته جلسه می‌ذاره و خوب می‌دونم تو هم پایه ثابت جلسه‌هاشی.
رقص تمام شد. هر دو ایستادند، در فضایی متشنج و چشم در چشم یک‌دیگر. نیلی لجبازانه لب‌هایش را به هم می‌فشرد و نفس نفس می‌زد.
فرهاد: این‌ها مسائل سریه نیلی نمی‌تونم حرفی بزنم. فقط نمی‌خوام اوضاع از کنترلم خارج شه.
-پس بهتره بدونی که منم اوضاع خودمو تحت کنترل دارم و خوب می‌دونم دارم چی کار می‌کنم. تا حالا هم نزدیک مرز نشدم. و در ضمن بدون کی هستی و تو چه جایگاهی قرار داری که بخوای با من این‌جوری صحبت کنی. این سری از کارت چشم‌پوشی می‌کنم ولی دفعه دومی دیگه وجود نداره.
و با قدم‌هایی تند از سالن خارج شد. راه‌پله تاریک بود و کسی در ان‌جا یافت نمی‌شد. از شدت خشم نفس‌نفس می‌زد. کمی ایستاد تا درجه حرارت بدنش پایین بیاید که ناگهان دستی به بازویش چنگ زد، با وحشت برگشت. فرهاد از میان دندان‌هایش گفت:
-از همون روز اول می‌دونستم آدم بدقلقی هستی، می‌دونستی یه جنگ تو راهه؟ و ما هیچ اطلاعی از دشمنمون نداریم درحالی‌که اون جاسوسای زیادی این‌جا داره؟
 
آخرین ویرایش

آیدا.ف

تازه وارد
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
25/7/21
ارسالی‌ها
44
پسندها
589
امتیازها
3,603
مدال‌ها
5
سن
18
چشمان مشکی و درشت نیلی در آن تاریکی پر از ترس شدند. خون به صورتش هجوم آورده و چهره‌اش گر گرفته بود. من‌ومن کنان گفت:
-ج… جنگ؟
فرهاد که چانه پهن تراش‌خورده‌اش در زیر اندک نور ماه از همیشه پهن‌تر می‌نمود گفت:
-ما الان هر دومون یه هدف مشترک داریم نیلی و نمی‌خوایم هیچ جنگی سر بگیره. جنگ هزاربرابر از چیزی که توی کتاب‌ها می‌خونی ترسناک‌تره. ما باید باهم همکاری کنیم. تنها کاری که باید بکنی اینه که اصلا از قصر خارج نشی و به من بگی سمت مرز چی کار داشتی؟
سینه‌ی نیلی که باگردنبندی سبز زینت ‌داده شده بود بالا و پایین می‌رفت. صدای فرهاد چون وزوزی نامفهوم در گوشش می‌پیچید. با ابروانی گره خورده در چشمان فرهاد که در تاریکی می‌درخشیدند زل زد و لب‌های نازکش از هم باز شدند:
-من باید برم.
و به سرعت به سمت در برگشت. اما فرهاد محکم بازوی او را گرفت. انگشتر نگین‌دارش که سمت کف دستش چرخیده بود در پوست بدن نیلی فرو رفت. اما نیلی که در دریایی از تلاطم مغروق شده بود، کم‌ترین دردی احساس نمی‌کرد.
فرهاد: تا وقتی که چیزی بهم نگی نمی‌تونی بری بیرون.
نیلی که لباس لجبازی را از تن دراورده بود با التماس گفت:
-خواهش می‌کنم بذار برم. وقتی برگشتم همه چیو بهت میگم.
-نه! این موضوع شوخی نداره، اجازه نداری جایی بری.
نیلی با خشونت دستش را بیرون کشید که باعث شد انگشتر فرهاد با شدت از دستش خارج شود. فرهاد وحشت‌زده به سمت انگشتر که روی زمین می‌غلتید جهید و به آن چنگ زد و در دستش کرد. درحالی‌که روی زمین دراز کشیده بود با خود فکر کرد:
-خیلی نزدیک بود!
سپس برگشت و به در نگاه کرد؛ نیلی رفته بود.
***
بهرام نوشیدنی‌ای در دست گرفته و در آن کت مشکی تنگ از همیشه بلندتر به نظر می‌رسید. دختری که درست مثل او قد بلند بود در کنارش ایستاده و حرف می‌زد، نگاهش را از لوسترعظیم کریستالی بالای سالن گرفت و به مجلس رقص دوخت:
-اون فرهاده، درسته؟
گویی دخترخاله فرزند یکی از اشرافیان بود، جایگاه اجتماعی خاصی نداشت و فقط به لطف قوم و خویشش توانسته بود وارد مراسم شود. دختر بسیار زیبایی بود و برای بهرام که جوان پر جنب‌وجوش نوزده ساله‌ای بیش نبود، بسیار جذاب به نظر می‌رسید. دختر نگاه قهوه‌ایش را به نیلی دوخت. باتحسین گفت:
-از نزدیک خیلی خوشگل‌تره.
و در دل با حسادت لباس گران قیمت و جواهر او را تحسین کرد. با خود اندیشید که شاید نیلی بدون آن پوشش باشکوه و نفیس ان‌قدرها هم خیره‌کننده نباشد. نه تنها از نظر او بلکه از نظر هرکسی نیلی نمونه کامل کمال و خوشبختی بود. در دل گفت:
-هر چند که خیلی دووم نمیاره.
بهرام که گویی زیبایی نیلی او را سحر کرده بود با سر تایید کرد و جرعه‌ای از نوشیدنی‌اش را نوشید. دختر با کنجکاوی ادامه داد:
-ولی انگار دارن دعوا می‌کنن.
درست می‌گفت. حتی از آن فاصله هم جو متشنج در فضا حس می‌شد. رقص تمام شد و نیلی در برابر چشمان متعجب ان‌ها به سرعت به سمت در رفت و فرهاد هم با قدم‌‌هایی بلند دنبالش کرد.
دختر با ناز موهای بلند لخت و قهوه‌ایش را که تا کمرش می‌رسید کنار زد. زخم عمیق و بزرگ چندماهه‌ای در بازوی راستش توجه بهرام را به خود جلب کرد. متفکرانه و با دقت به دختر که چشمان وحشی و کشیده‌اش با خوشحالی می‌درخشیدند و بی‌خیال و سرخوش به نظر می‌رسید، نگاه کرد. اندامش لاغر و عضلانی بود و از پوست درخشان و سرحالش مشخص بود خوب غذا می‌خورد. برنزگی‌اش نشان می‌داد که چندماه گذشته را در جایی آفتابی گذرانده، هرچند که به گفته خودش در شش ماه اخیر هرگز از کریستال خارج نشده بود. درحالی که در کریستال اکثر اوقات هوا ابری بود. البته بهرام انقدر باهوش و نکته‌سنج نبود که متوجه چنین نکاتی شود. تنها چیزی که او می‌‌دید زیبایی افسون کننده و خنده‌های دلکش دخترانه او بود. پرسید:
-اون چیه؟
دختر رد نگاه بهرام را گرفت و با اندکی دستپاچگی گفت:
-اوه، این؟ اینه شکست رفت تو دستم. چیزی نیست.
و سپس با انگشت به نیلی که آشفته و پریشان از راهرو خارج می‌شد اشاره کرد. بهرام که بسیار نگران شده بود از دختر معذرت‌خواهی کرد و به سمت نیلی دوید.
-نیلی، وایسا!
نیلی با شنیدن صدای او برگشت و به سمتش آمد. بهرام دهانش را باز کرد تا حرفی بزند، اما نیلی سریع پرسید:
-بهم بگو از کجا فهمیدی امروز بیرون بودم؟
-حالت خوب…
نیلی درحالی‌که روی تک‌تک کلماتش تاکید می‌کرد گفت:
-بهرام، فقط بهم بگو از کجا می‌دونی؟
بهرام مکثی کرد. آمیخته‌ای از ترس و خشم و غم در چهره نیلی دیده می‌شد.
-صبح اسبت رو توی اسطبل دیدم. حسابی خسته شده بود، معلوم بود باهاش یه جای دور رفتی.
نیلی با شنیدن این سخن دوباره شروع به حرکت کرد اما بهرام مانعش شد:
-کجا میری؟ چت شده؟
-بعدا بهت میگم، الان باید برم.
و او را وسط سالن تنها گذاشت. بهرام پس از این‌که رفتن او را تماشا کرد، سمت دختر برگشت. اما او هم رفته بود، بدون هیچ خداحافظی‌ای.
 
آخرین ویرایش

آیدا.ف

تازه وارد
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
25/7/21
ارسالی‌ها
44
پسندها
589
امتیازها
3,603
مدال‌ها
5
سن
18
نیلی درحالی‌که نفس نفس می‌زد، در اتاقش را باز کرد. خدمتکارش را مخصوصا آن شب مرخص کرده بود. اتاق نیمه تاریک بود و نور ماه از پنجره باز به داخل می‌تابید. به سرعت به سمت کمد رفت تا لباسش را عوض کند.
-نیلی، عزیزم!
با وحشت برگشت. هیبت مردانه‌ای که در قسمت تاریک اتاق بود با خنده گفت:
-چرا می‌ترسی؟ می‌دونم قرارمون این‌جا نبود ولی نتونستم طاقت بیارم عزیزم! باید زودتر می‌دیدمت.
و سپس قدم‌زنان به او نزدیک شد. نیلی به بدن او که کم‌کم در نور ماه پیدا می‌شد، نگاه می‌کرد. درخشش سبز چشمانش از همان فاصله مشخص بود. پسر آغوشش را برای او باز کرد، اما نیلی با بدگمانی گفت:
-تو بهم گفتی اوضاع روبه‌راهه. گفتی کدورت‌ها سال‌هاست که حل شده.
پسر که حال چند سانتی‌متر بیش‌تر با او فاصله نداشت گفت:
-هنوز هم میگم. کهربا هیچ مشکلی با سرزمین‌های دیگه نداره. چیزی شنیدی که این‌جوری بهم ریختی؟
و با دست صورت نیلی را به سمت خود گرفت. آرایشش کمی پاک شده و از آن فاصله نزدیک جوش‌های صورتش مشخص بودند. نیلی به چهره مهربان و قابل اعتماد او نگاه کرد. موهای فِرش کمی بلند شده و دلبرانه در پیشانی‌اش ریخته بودند. به آرامی گفت:
-شنیدم یه جنگ تو راهه. ولی تو گفتی رها اون سمت دنبال صلحه. قرار شد من و تو امشب باهم بریم اون‌جا. قرار بود وقتی صلح شد باهم ازدواج کنیم.
چهره پسر برای یک لحظه پریشان شد. سریع گفت:
-شایعه است عزیزم شایعه است. ببین توی کهربا یه سری مواد و عناصر کاربردی هست که جاهای دیگه پیدا نمیشه. یه عده قاچاقچی مخفیانه اینا رو وارد کریستال می‌کنن و با قیمت نجومی می‌فروشن. اگه صلح شه اون وقت مرزها باز میشن و تاجرها به راحتی تجارت می‌کنن و اجناسشون ارزون میشه. این قاچاقچی‌ها که اتفاقا از آدم‌های محترم و پولدار سرزمینتونن هیچوقت اجازه نمیدن همچین اتفاقی بیفته. فکر می‌کنی چرا رها انقدر داره با احتیاط پیش میره؟ چون توی این راه فرصت طلب و مخالف زیاد هست. عزیزم تو نباید هر چیزی که می‌شنوی باور کنی. کی این شایعات و بهت گفته؟
-یکی از مهم‌ترین مهره‌های حکومتی. شاید بشناسیش اسمش فرهاده.
ابروان پسر در هم گره خوردند، سپس صورت نیلی را رها کرد. با انزجار گفت:
-از اون عوضی شارلاتان بیش‌تر از این هم انتظار نمی‌رفت.
سپس نیلی را زیر نظر گرفت. با این که اندامش بالغ و باوجود آرایش چهره پخته و زنانه‌ای به خود گرفته بود، همچنان در پس آن چهره، در زیر آن مژگان مشکی و فر خورده دو چشم معصوم و ساده لوح نشسته بودند و در ورای آن چانه لجوج و لب‌های بی‌قرار و بی‌فکر که هرچه می‌خواستند بر زبان می‌اوردند، دختری زود باور می‌دید که مثل آیینه هررنگی که نشانش می‌دادند همان را به خود می‌گرفت. سیمای نیلی که ابتدا پر از سوءظن بود اکنون جای خود را به کنجکاوی داده بود. پسر ادامه داد:
-تو اصلا می‌دونی اون کیه؟ می‌‌دونی اون چه گذشته‌ای داره؟
نیلی که مرتبا کنجکاوتر می‌شد گفت: نه!
پسر ادامه داد:
-اون از آتیش پرستای رها بود اما بهش خ**یا*نت کرد و فرار کرد. رها سال‌ها دنبالش می‌گشت؛ تا وقتی که فهمید اون این‌جاس. اون یه دزده نیلی! رها اونو امین خودش دونست ولی فرهاد ازش دزدی کرد.
نیلی از تعجب فریادی برآورد. با وجود نفرتی که از فرهاد داشت اما نمی‌توانست چیزی را که می‌شنید باور کند. با ناباوری سر تکان داد:
-امکان نداره! پدرم بهش اعتماد کامل داره. اون… اون…
پسر با اصرار گفت:
-باور نمی‌کنی؟ تا حالا به دستش دقت کردی؟ یه انگشتر با یه نگین بزرگ دستش می‌کنه. اون انگشتریه که عالیجناب بهش داد. وقتی در حال مرگ بود رها نجاتش داد و به واسطه اون انگشتر تونسته تا حالا زنده بمونه. اصلا تا حالا دیدی اونو از انگشتش در بیاره؟
نیلی به یاد آورد که چندی پیش چگونه فرهاد وحشیانه دنبال انگشترش می‌گشت:
-اره، اره! حرفتو باور می‌کنم، اما هنوزم تصورش برام سخته که فرهاد همچین خیانتی کرده باشه.
پسر دستش را دور شانه نیلی حلقه کرد. با آرامش گفت:
-این چیزا مهم نیست عزیزم. به محض این که صلح برقرار شه رها اونو مجازات می‌کنه. خدا جای حق نشسته؛ آدمایی مثل اون هرگز به جایی نمی‌رسن.
نیلی درحالیکه به شانه او تکیه داده بود سر تکان داد.
-راستی وسایلت و جمع کردی؟ امروز صبح لب مرز بهم گفتی که نمی‌تونی روز عروسی خواهرت و از دست بدی. قرار شد شب...
صدای قیژقیژ در اتاق او را ساکت کرد. نور از داخل راهرو با احتیاط وارد اتاق و به دنبال آن مردی کوتاه قد با شانه‌هایی پهن در آستانه در ظاهر شد. برای نیلی سخت نبود که متوجه شود چه کسی ان‌جا ایستاده است. پسر با انزجار نیشخندی زد:
-جناب مشاور عزیز! ذکر خیرتون بود. رها خیلی وقته منتظرته.
 

آیدا.ف

تازه وارد
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
25/7/21
ارسالی‌ها
44
پسندها
589
امتیازها
3,603
مدال‌ها
5
سن
18
فرهاد با غضب گفت:
-نیلی رو ولش کن. اون با تو جایی نمیاد.
پسر نیلی را محکم‌تر به خود نزدیک کرد. با حرص گفت:
-فکر می‌کنی یه عوضی نامردی مثل تو می‌تونه بهم امرونهی کنه؟ من یه شاهزادم حنیف!
فرهاد با تمسخر گفت:
-اره. یه شاهزاده قلابی! عروسک خیمه شب بازی رها!
چهره پسر سخت درهم رفت. دندان‌هایش را با خشم به هم سایید:
-چطور جرعت می‌کنی؟
سپس باغضب تفنگی از جیب شلوارش در آورد و به سمت فرهاد نشانه گرفت. فرهاد هم به سرعت دست در جیب کرد و تفنگی بیرون کشید. نیلی با تعجب به ابزاری که هر دو در دست داشتند نگاه می‌کرد؛ تا آن زمان چنین چیزی ندیده بو‌د.
فرهاد در حالی که با هر دو دست محکم اسلحه را گرفته بود فریاد زد:
-ما می‌تونیم این موضوع رو بین خودمون حل کنیم پوریا! نیازی به این کارا نیست. می‌دونم که تو از رها خوشت نمیاد. ما یه هدف مشترک داریم، می‌تونیم باهم دیگه امپراطوری‌ای که اون روی خون بنا کرده رو نابود کنیم.
پوریا در حالی که با یک دست اسلحه را به سمت فرهاد نشانه گرفته و با دست دیگر نیلی هراسان و متعجب را محکم به خود چسبانده بود، فریاد زد:
-من و تو هیچ‌وقت تو یه جبهه نبودیم حنیف. رها دنبال صلحه! من این‌جام تا کارای اونو تموم کنم. نیلی با من میاد، توی عوضی هم باید بمیری.
سپس پای فرهاد را نشانه گرفت و گلوله‌ای رها کرد. فریاد دلخراش فرهاد در سراسر اتاق پیچید وروی زمین افتاد، اما با این وجود همچنان تفنگ را روبروی پوریا نگه داشته بود.
نیلی با دست گوش‌هایش را گرفت و هراسان گفت:
-این چیه تو دستاتون؟‌ تمومش کنید.
فرهاد درحالی‌که نفس نفس می‌زد با جسارت هرچه تمام‌تر نگاهش را به چشمان پوریا دوخت:
-تو… تو منو نمی‌کشی! من چیزی دارم که اون عروسک گردون بی‌همه چیزت از همه بیشتر می‌خواد.
و ناگهان تعدادی سرباز به اتاق هجوم آوردند و شمشیرهایشان را با صدا از غلاف بیرون کشیدند. پوریا که چشمان سبزش از حدقه بیرون زده بودند، با وحشت آن‌ها را از نظر گذراند. پیش‌بینی نکرده بود که اوضاع تا این حد شدت بگیرد. با هراس اطراف اتاق را نگاه کرد و به ذهنش فشار آورد تا راهی برای نجات بیابد که ناگهان شعله‌ای در ذهنش جرقه زد. دستش را دور گردن نیلی انداخت و او را چون سپری مقابل خود قرار داد. نیلی با هراس به بازویش چنگ زد و جیغ کشید. پوریا اسلحه را روی شقیقه نیلی گذاشت. درحالی‌که از چشمانش آتش می‌بارید با جنون فریاد زد:
-اگه یک قدم دیگه نزدیک‌تر شید می‌کشمش.
اکنون نیلی تنها اهرم فشار او بود. فرهاد درحالی‌که لنگ‌لنگان از جا بلند می‌شد، یک دستش را بالا آورد:
-نه پوریا، خواهش میکنم! این راهش نیست. می‌تونیم باهم حلش کنیم.
-پس اون چیزی که دزدیدی رو پس بده.
فرهاد درحالی‌که عرق از سر و صورتش می‌بارید به او نزدیک شد. پوریا هم حلقه دور گردن نیلی را تنگ‌تر کرد و اسلحه را محکم به شقیقه او فشار داد. نیلی در حالی که اشک از چشمانش می‌بارید جیغ کشید:
-فرهاد! خواهش می‌کنم! بهش چیزی که می‌خواد رو بده.
ناگهان اتاق تاریک در شعله‌های نور غرق شد. همه با تعجب به سمت در بازگشتند. هشت نفر که تنها یک نفرشان زن بود جلوی در اتاق ایستاده بودند و به جز زن مشکی‌پوش همه از کف دستشان آتش زبانه می‌کشید. زن درحالی‌که موهای قهوه‌ای لختش که تا کمرش می‌رسید را با ناز کنار می‌زد به پوریا خیره شد. صدای زنانه‌اش در اتاق پیچید:
-دیر که نرسیدیم!
و نگاهش را به نیلی که میان بازوان بزرگ پوریا تقلا می‌کرد دوخت. نیلی یک لحظه با تعجب از حرکت ایستاد، سپس درحالی‌که انگشتش را به سمت او می‌گرفت، بریده بریده گفت:
-تو… بهرام…
دختر در حالی‌که در نور آتش چشمان وحشی و قهوه‌ایش، عسلی به نظر می‌رسید از میان سربازان گذشت.
-نترس، بلایی سرش نیاوردم. فقط حواسم به تو بود. وقتی دیدم اونجور وحشت زده از مجلس بیرون‌ اومدی حدس زدم که اتفاقی افتاده. واسه همین به اعلی حضرت خبر دادم تا بیاد سراغت.
سپس درحالیکه روبروی پوریا ایستاده بود، با جدیت گفت:
-جادوگرها! بکشیدشون!
در کسری از ثانیه تمام سربازان اتاق در مقابل چشمان وحشت زده نیلی و فرهاد در شعله‌های آتش سوختند و جان دادند. فرهاد با تنه‌ای که پوریا به او زد به زمین افتاد و نیلی درحالی‌که بی‌وقفه جیغ می‌کشید و چنگ می‌انداخت با ضربه محکمی که دختر در صورتش نواخت از حال رفت. پوریا گفت:
-کارت عالی بود ندا!
دختر تندتند گفت:
-بازم سرباز میاد، تعدادشون خیلی زیاده، از پسشون برنمیایم. باید زودتر بریم.
و درحالی‌که پاشنه‌های کفشش روی کفپوش‌های قهوه‌ای صدا می‌دادند از میان جادوگران مشکی‌‌پوش گذشت. پوریا درحالی‌که نیلی را روی شانه‌اش انداخته بود هم پشت سرش قدم برمی‌داشت که صدای فرهاد متوقفش کرد.
-صبر کن!
برگشت و چشم‌های سرخ فرهاد را دید شراره‌های آتش ازشان می‌بارید. درحالی‌که تفنگ را روی شقیقه‌اش فشار می‌داد گفت:
-اگه ببریدش، منم خودمو می‌کشم! اونوقت رها هیچ‌وقت نمی‌تونه چیزی و که می‌خواد بدست بیاره. غیر از خودم هیشکی از جاش خبر نداره.
چهره‌اش کاملا مصمم بود. پوریا سخت دندان‌هایش را به هم فشرد. بعد از آن همه تلاشی که کرده بود، حال این مردک خیانتکار همه نقشه‌هایش را نقش براب می‌کرد. ندا با بی‌صبری گفت:
-عالی‌جناب وقت نداریم. الان می‌رسن!
پوریا از خشم فریاد زد و نیلی را روی زمین انداخت. سپس چندبار با مشت محکم به کاغذدیواری‌های پسته‌ای رنگ کوبید.
-لعنتی!
سپس انگشت اشاره‌اش را به سوی فرهاد گرفت:
-باشه، این سری تو بردی.
و با جادوگرها و ندا به سرعت از اتاق خارج شد و بعد از مدتی کوتاه تعداد زیادی سرباز پشت سرشان دویدند. فرهاد که تمام انرژی‌اش را به کار برده بود با بی‌حالی تفنگ را رها کرد و روی زمین افتاد. نیلی را می‌دید که با صورتی کبود درحالی‌که دامنش چون چمنزاری اطرافش را احاطه کرده ، از حال رفته است. زیرلب گفت:
-دختره‌ی احمق!
 
آخرین ویرایش

آیدا.ف

تازه وارد
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
25/7/21
ارسالی‌ها
44
پسندها
589
امتیازها
3,603
مدال‌ها
5
سن
18
معذرت میخوام بابت تاخیر
منتظر نتایج کنکور بودم دستم به نوشتن نمیرفت.
:973:
***
روز بعد، از معدود روزهای آفتابی در کریستال بود و خدمتکاران با خوشحالی پرده‌ها را کنار کشیده و از نور دلپذیر افتاب مهمان‌نوازی می‌کردند. نیلی که با لب‌های رنگ پریده و ترک خورده چون طفلی در بستر افتاده بود تکانی خورد و چشمان پف کرده‌اش را به آرامی باز کرد اما چندی نگذشت که دوباره آن‌ها را بست و سپس غرولند کنان گفت:
-پرده رو بکش.
سپس چرخید سرش را در بالشت سفید فرو کرد. خدمتکار با شنیدن صدای گرفته نیلی به سمت تخت آمد. پیراهنی بلند و قرمز رنگ پوشیده بود و موهای مشکی‌اش را دم‌اسبی بسته بود.
-بالاخره به هوش اومدین، خدا رو شکر، امروز کبوترها پشت پنجره اتاقتون بودن می‌دونستم روز خوش یمنیه… راستی چندلحظه قبل چی گفتین؟
نیلی با هر دو دست سرش را گرفت و جیغ کشید:
-گفتم خاموشش کن. سرم… داره می‌ترکه!
خدمتکار دستپاچه به سمت پرده‌های بلند سفید که زمین را لمس می‌کرد، رفت و آن‌ها را کشید اما همچنان پرتوهای نور با قدرت به داخل اتاق می‌تابیدند. با سراسیمگی گفت:
-الان می‌فرستم‌ بیان پنجره‌ها رو بپوشونن.
و هراسان به سمت در دوید اما در میانه راه ناگهان دستش به پارچ روی میز کوچک پسته‌ای و طلایی کنار تخت خورد. پارچ‌ چرخی زد و در برابر چشمان وحشت‌زده‌اش روی زمین افتاد و هزار تکه شد.
ناله‌های نیلی به گریه بدل شد:
-مریم! بجنب! داری چیکار می‌کنی؟
مریم درحالی‌که با دستپاچگی تعظیم می‌کرد گفت:
-وای، معذرت می‌خوام بانو! من خیلی بی‌عرضم، لطفا منو عفو کنید! من…
نیلی درحالی‌که صدای جیغش در بالش خفه می‌شد گفت:
-گمشو بیرون وگرنه میدم زبونتو از حلقت بکشن بیرون!
خدمتکار هراسان از اتاق خارج شد. نیلی نمی‌دانست به خاطر سردرد گریه می‌کند یا به خاطر تمام اتفاقاتی که دیشب افتاده بود. قلب عاشقش چون گنجشکی می‌تپید. با ناامیدی فکر می‌کرد که شاید اتفاقات شب گذشته خوابی بیش نبوده، اما همه چیز بیش از حد واقعی به نظر می‌رسید. با اندک توانی که در بدنش مانده بود از تخت بلند شد. بالشش کاملا خیس شده بود و مشخص نبود که رد اشک است یا عرق. درد چون پتکی در سرش کوبیده می‌شد. پاهای لرزان و ناتوانش را روی تکه‌های شکسته پارچ گذاشت که ناله‌اش بلند شد. با خستگی دنبال دمپایی‌هایش گشت اما آن‌ها را نیافت. پس بی‌خیال شد و برگشت و از سمت دیگر تخت پایین آمد. کم‌ترین اهمیتی به ردی از خون که پشت سرش روی فرش سفید ساده به جا می‌گذاشت نمی‌داد. گلویش می‌سوخت و با چشمانی نیمه‌باز دنبال اینه می‌گشت. خودش را سمت دراور پسته‌ای با حکاکی‌های طلایی کشاند، سپس به دراور تکیه داد، هر دو دستش را روی آن گذاشت و به چهره‌اش در اینه خیره شد. خدمتکار‌ها لباس شبش را با لباس خواب سفید بلندی عوض و آرایشش را پاک کرده بودند. صورت جوش‌دار و سرخش از همیشه بدتر به نظر می‌رسید. دست لرزانش را بالا آورد و روی کبودی بزرگ روی صورتش کشید. پس خواب ندیده بود. سفیدی چشمانش به قرمزی می‌زد و اطراف گردنش کبود شده بود. چشمه اشکش بیش از پیش شدت گرفت و صدایش در فضای اتاق پیچید. از شدت ضعف سکندری خورد و شیشه ادکلنش روی کف‌پوش چوبی افتاد و شکست. بوی تند عطر در بینی‌اش پیچید و حالش را بد کرد. با بی‌حالی محتویات معده‌اش را روی زمین خالی کرد. بدنش می‌لرزید و دلش به شدت برای خودش می‌سوخت. او، دختری که همه به او غبطه می‌خوردند، اکنون موجودی رقت انگیز و ضعیف بیش‌ نبود. نفس‌نفس می‌زد و رد عرق بر روی شقیقه‌هایش نمایان شده بود. نمی‌توانست رفتارهای دیشب پوریا را باور کند. پوریای عزیزتر از جانش، کسی که حاضر بود جان بدهد ولی خم به ابروی محبوبش نیفتد، دیشب قصد کشت او را داشت. چهره استخوانی و بینی عقابی پوریا را مجسم کرد. مگر امکان داشت از صاحب ان چشمان سبز مهربان چنین عملی سر بزند؟ روزهایی را به خاطر آورد که در کنار یکدیگر زیر درخت می‌نشستند و صحبت می‌کردند. پوریا به گونه‌ای به او نگاه می‌کرد که کسی تا به آن روز نگاهش نکرده بود. از همه چیز می‌گفت و اگر نیلی چیزی نمی‌دانست با حوصله برایش توضیح و با صبوری سؤال‌هایش را پاسخ می‌داد. با این‌که ده سال اختلاف سن داشتند، او را بهتر از هر کس دیگری درک می‌کرد. با حرف‌ها و نظراتش موافق بود و همیشه می‌گفت که چقدر رفتار زنان اطرافش نسبت به او ناعادلانست. می‌گفت که آن‌ها به زیبایی و ثروت او حسادت می‌کنند و چقدر مسرور است که توانسته دختر باکمالاتی چون او را به دست آورد. انقدر شیرین سخن می‌گفت که می‌توانست ساعت‌ها کنارش بنشیند و حرف‌هایش را گوش دهد.
 
آخرین ویرایش

آیدا.ف

تازه وارد
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
25/7/21
ارسالی‌ها
44
پسندها
589
امتیازها
3,603
مدال‌ها
5
سن
18
روزی را به خاطر آورد که پنهانی روی یک تپه اطراف بوته‌ها نشسته بودند و از بوی خاک خیس‌خورده لذت می‌بردند. نیلی با رضایت خاطر سرش را روی شانه‌ی او گذاشته و به منظره دهکده کوچک در پایین تپه روبرویش نگاه می‌کرد. چیزی جز صدای رقص باد میان شاخ و برگ درختان سکوت را نمی‌شکست. پوریا دستش را دور او حلقه کرد و بوسه‌ای بر روی موهای مجعد مشکی‌اش نشاند. سپس چشمانش را بست و گویی که عشق را بو می‌کشید نفس عمیقی کشید. در گوشش زمزمه کرد:
-موهات منو برمی‌گردونه به زمانایی که توی دشت بین گل‌ها قایم می‌شدم تا مامانم منو پیدا کنه. چی‌کار می‌کنی که موهات همیشه انقدر خوش‌بوان؟
نیلی شب گذشته را به خاطر آورد که با وسواس موهایش را با دمنوش اسطوخودوس شسته بود. با خنده گفت:
-کاری نمی‌کنم همیشه همین بو رو میدن.
سپس به طور ناگهانی پرسید:
-اگه من بمیرم چی‌کار می‌کنی؟
پوریا با تعجب نگاهش کرد:
-این دیگه چه سوالیه؟
نیلی خود را از آغوش او بیرون کشید و به او نگاه کرد. با لجبازی گفت:
-بگو دیگه!
پوریا دوباره او را در آغوشش کشید و سرش را روی شانه‌اش قرار داد: باشه باشه!
درد نیلی را از عالم خاطرات بیرون کشید. درحالی‌که کف اتاق افتاده بود و سردی کف‌پوش‌ها به بدنش نفوذ می‌کرد، ان غروب دل‌انگیز را به یاد آورد. صدای دلنشین پوریا در گوشش می‌پیچید؛ گویی از دور دست‌ها حرف می‌زد.
-آدم وقتی عاشق کسی میشه، یه بخشی از وجودش به اون کس تعلق می‌گیره. توی تک‌تک ثانیه‌ها توی تک‌تک نفساش شیرینی وجودش رو حس می‌کنه. حتی اگه عشقش پیشش نباشه، حتی اگه مرده باشه.
ضعف هرلحظه بیش‌تر بر بدن نیلی چیره می‌شد. اشک‌هایش بی‌مهابا می‌باریدند و نبض در شقیقه‌هایش را احساس می‌کرد. ان خاطرات، ان روزهای شیرین، اکنون بسیار دست‌نیافتنی می‌نمود. گویی ان‌چه دیده و ان‌چه حس کرده بود رویایی بیش نبوده. درحالی‌که چشمانش به آرامی بسته می‌شدند صدای پوریا در سرش پیچید.
-تو همه وجود منی نیلی، تو تک‌تک لحظات زندگیم احساست می‌کنم، اگه خدای نکرده همچین اتفاقی بیفته قلب من و احساس من هم باهات دفن میشه. اونوقت دیگه نمی‌دونم چجوری باید بدون تو زندگی کنم.
در اتاق باز شد و دربرابر دیدگان تارش چند نفر هراسان وارد اتاق شدند. صدایشان را به سختی می‌شنید. کاش او هم می‌مرد. ان دنیا بدون جانانش ارزشی نداشت. چطور ممکن بود از پوریای به ان مهربانی چنین عملی سر بزند؟ او که می‌گفت دنیایش بدون او معنایی ندارد چطور می‌توانست او را بکشد؟ در میان دنیای خواب و بیداری، میان آسمان‌ها و زمین، هنگامی که قلبش بی‌مهابا برای ادامه زندگی به قفسه سینه‌اش کوبیده می‌شد، پنجره امیدی به رویش گشوده شد. شاید پوریای عزیزتر از جانش صرفا برای نجات از مرگ آن کار را کرده و قصد آسیب به او را نداشته بود. این تمام کارهای او را توجیه می‌کرد. اصلا امکان نداشت پوریایی که دیوانه‌وار عاشقشش بود بخواهد او را بکشد. درحالی‌که لبخند کمرنگی روی چهره خیس عرقش پدیدار می‌شد از حال رفت. درد تمام شده بود؛ گویی امید چون اکسیری زخم‌هایش را درمان کرده بود.
در طبقه بالا، در دفتر کار پادشاه، فرهاد روی مبل سه نفره‌ای نشسته و شاه روبرویش، روی مبلی دیگر نشسته بود و خط اخمی که جزئی دائم از صورتش گشته بود از همیشه پررنگ‌تر می‌نمود. دستی در ریش‌هایش که در بالای لب سفید شده بود کشید. با چهره‌ای متفکرانه گفت:
-تو میگی که دختر من دیشب می‌خواسته با شاهزاده‌ی کهربا فرار کنه؟
-بله عالیجناب، من پشت در اتاق وایستاده بودم. همه چیو شنیدم.
شاه به جلو خم شد. به ببری می‌مانست که هر لحظه ممکن است به سوی شکار حمله‌ور شود.
-و تو الان داری اینو به من میگی؟
فرهاد که غافلگیر شده بود پس از مکثی کوتاه به زمین خیره شد.
-فرصتش پیش نیومد، منو عفو کنید.
شاه بلند شد و در اتاق قدم زد و روبروی میزکارش متوقف شد. فرهاد با تشویش تک‌تک حرکات او را زیر نظر داشت. شاه در یک حرکت شمعدانی‌های طلای روی میز را روی زمین انداخت. سپس با قدم‌هایی محکم به سمت در حرکت کرد. فرهاد از جا جست.
-کجا می‌رید عالیجناب؟
شاه درحالی‌که پا به راهرو می‌گذاشت گفت:
-خودت چی فکر می‌کنی؟
فرهاد درحالی‌که پا به پای او قدم برمی‌داشت گفت:
-اما اون هنوز به هوش نیومده. فشار زیادی بهش وارد شده. در ضمن…
و حرفش را ناتمام رها کرد. شاه که تر‌دید جریان یافته در صدایش را حس کرده بود، متوقف شد و برگشت. با خشم گفت:
-دیگه چی؟
-اون راجع به من فهمیده، پوریا بهش گفت.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا