نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سرخ گونه‌هایش | سحر محمدی کاربر انجمن یک رمان

نکات ضعیف رمان؟

  • فضا سازی

    رای 1 50.0%
  • توصیف حالات

    رای 0 0.0%
  • توصیف مکان

    رای 0 0.0%
  • دیالوگ و مونولوگ

    رای 1 50.0%

  • مجموع رای دهندگان
    2

|•°Sinmim°•|

رفیق انجمن
سطح
9
 
ارسالی‌ها
316
پسندها
1,071
امتیازها
6,833
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: ۴۲۴۷
ناظر: Papar_kh Papar_kh

نام رمان: سرخ گونه‌هایش
نام نویسنده: سحر محمدی
ژانر: #عاشقانه #اجتماعی

سرخ گونه هایش1.jpg
خلاصه: لیمو، دخترک خوش‌ذوق دانشجو طراحی‌لباس، به سبب مستقل شدن تصمیم می‌گیرد تا زودتر از آنچه که باید کار خود را شروع کند. و درهمین بین شانس خود را برای قبول شدن در یک برند معروف امتحان میکند.

عکس شخصیت‌های رمان:

انتقادات شما:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

CHISTA.S

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
15
 
ارسالی‌ها
578
پسندها
9,884
امتیازها
24,873
مدال‌ها
23
716201_775237f76b190a238a3357cd57afa8ab.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

|•°Sinmim°•|

رفیق انجمن
سطح
9
 
ارسالی‌ها
316
پسندها
1,071
امتیازها
6,833
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #3
نویسنده رمان:
سلامی دوباره، شاید قبلاً ویرایش اول رمان رو خونده باشید و بگید دیگه چرا دوباره از اول شروع شده!
ولی باید بگم لازم دونستم تا یه‌سری ضعف هارو در قلمم از بین ببرم و قلمم و قوی‌تر کنم. وبرای همین پس از دریافت نقد شروع به ویرایش کردم. هیچ چیزی باعث تغییر در موضوع و روند رمان نشده و فقط یه سطح بالاتر رفته و از حالت معمولی و تکراری فاصله گرفته.
در رابطه با مقدمه هم باید بگم هیچ اسکی! صورت نگرفته و فقط یک الهامه! در ضمن این انتخاب لیموعه نه من :hanghead:
پس ممنون میشم دوباره با من همراه بشید و اگه نظری داشتید توی نقد بگید(:
***
مقدمه:
همه چیز از یک فیلم شروع شد، از آن دختر؛ لیمو رویاهای کودکی‌اش را درون آن دختر دید. سکانس به سکانس فیلم، اورا یاد خودش انداخت.
یاد روزهایی که با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

|•°Sinmim°•|

رفیق انجمن
سطح
9
 
ارسالی‌ها
316
پسندها
1,071
امتیازها
6,833
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #4
وقتی که مطمعن شدم دیگر با آن دامن قرمز رنگش درون سرم نمی‌پلکد، دوباره نفس عمیقی کشیدم و با لبخندی از اتاق خارج شدم.
بدنم را به کش و قوسی مهمان کردم و از راه‌پله کوتاه گذر کردم.
وارد حال پذیرایی یکسره شدم. از همانجا سرکی به آشپزخانه اپن کشیدم، و وقتی مامان سمیرا را ندیدم حدس زدم باید مثل همیشه درحال دیدن سریال محبوبش باشد.
و همینطور هم بود. چراکه وقتی برگشتم، مامان را دیدم که کوسن سنتی مبل‌ را بغل زده و موشکافانه به تلوزیون خیره شده.
خودم را کنارش روی مبل راحتی پرت کردم. آنقدر توی حس بود که سریع ترسیده برگشت سمتم و گارد گرفت.
به روی خودم نیاوردم و لبخند دندان‌نمایی زدم. چشم غره‌ای رفت و دستی درون زیتونی‌های لختش فرو برد. شاکی گفت:
- لیمو صد دفعه گفتم وقتی دارم فیلم میبینم خودت و پرت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

|•°Sinmim°•|

رفیق انجمن
سطح
9
 
ارسالی‌ها
316
پسندها
1,071
امتیازها
6,833
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #5
بلاخره من هم بودم نمی‌توانستم جدایی هفت روزه از فرهادم را طاقت بیاورم. فرهاد پدرم هست و عاشق مامان سمیرا. نه فرهادِ شیرین و این داستان‌ها.
پدرم یک سفر هفته‌ای به مازندران برای مأموریت شرکت رفته بود. همین روز دوم هم کافی بود تا مامان درخورد فرو برود. چه برسد به یک هفته!
- چیزی‌گفتی تو؟ جای حساسش بود نفهمیدم.
نگاهم را به او دادم و یادم آمد هنوز سوالم را جواب نداده. تره موی‌ام را پشت گوش زدم و گفتم:
- آره، میگم انتقام گرفتن فیلم و آموزنده کرده؟
لحظه‌ای گیج نگاهم کرد و کمانی‌های روشنش بالا رفت. دوباره به صفحه تیوی نگاه کرد و انگار که یادش آمده باشد، "هان"ی گفت و برگشت سمتم.
- نه خب قطعاً. ولی اینکه درس بگیرم از اشتباهاتم و زود قضاوت نکنم، خودش یه پندِ.
با این که نکات منفی فیلم هم زیاد بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

|•°Sinmim°•|

رفیق انجمن
سطح
9
 
ارسالی‌ها
316
پسندها
1,071
امتیازها
6,833
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #6
خب! فکر کنم یک هیچ از کروئلا جلوترم. او نمی‌دانست مادری چون نامادری دارد ولی من از همین اول راه، دلم قرص است به خانواده‌ای که دارم...که در همه شرایط با من هستند، به مادرم!
***
گاهی اوقات، بعضی چیزها، تلنگری میشوند تا تورا از خواب زندگی بیدار کنند به خود بیاورند. تا قبل آن فکر میکنی زندگی حقیقی همان است؛ ولی نه. زندگی که بنا به روتین عادت باشد مردگی‌است.
زندگی باید معنا داشته باشد، هدف یا هرچیزی که تو را مطمئن کند آن‌جور که دلت میخواهد زندگی میکنی.
به قول معلم دینی دوم دبیرستانم، زندگی باید هدف داشته باشد، اگر نه که پوچ و بی معناست.
تا آن‌روز سعی داشتم به خود تحمیل کنم هدف زندگی من چیزی مانند قبولی در دانشگاه و طی کردن آن، یا چیزی مانند گرفتن گواهینامه رانندگی و بعد ترجیحاً، نشستن در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

|•°Sinmim°•|

رفیق انجمن
سطح
9
 
ارسالی‌ها
316
پسندها
1,071
امتیازها
6,833
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #7
مانند خودش پچ‌زدم:

- خونه شما چه‌خبره؟

نگاه نافذی از سر تا پایم کرد و روی لب‌هایم مکث کرد؛ خنده مرموزی کرد و معنادار نگاهم کرد.
از حرکتش چندشم شد و صورتم درهم رفت. زیر لب "هیزِ بدبخت"ی نثارش کردم و صاف سر جایم نشستم. از گوشه چشم دیدم که سعی میکرد صدای خنده‌اش بلند نشود. در همین گیرودار صدای سوفی، استادمان آمد که پایان ساعت کلاس را اعلام می‌کرد. زمان امتحان بعدی را مشخص کرد و صدای اعتراض بود که بالا می‌رفت.
ساتی روی صندلی خبردار نشست و معترضانه گفت:
- استاد مبحثش خیلی سنگینه، کمه کمش دو هفته فرجه می‌خوایم تا هضمش کنیم فقط!

ولی سوفی خیلی " به جهنم" طور کیفش را برداشت و با گفتن خسته نباشیدی از کلاس خارج شد. همین حرکت کافی بود تا خشم بچه‌ها را برانگیزد و فحش جانانه نثار خودش کند.
- حالا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

|•°Sinmim°•|

رفیق انجمن
سطح
9
 
ارسالی‌ها
316
پسندها
1,071
امتیازها
6,833
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #8
بقیه بچه‌ها هم به تبع شروع به غرغر کردند. شانه‌ای بالا انداختم و چیزی نگفتم. البته که بازهم قرار نیست تقلبی از جانب من بگیرند. بچه پروها!
مبینا شانه‌ی مهلا را گرفت و اورا با خود کشید. کم‌کم پراکنده شدند و کلاس روبه خالی شدن بود. برگشتم و دهان باز کردم تا از قرار امروز برای او بگویم، که درحال سلفی گرفتن دیدمش. دقیقاً سومین باری بود که از اول صبح سلفی می‌گرفت.
ابروی نازک‌تر از همیشه‌اش را بالا انداخت و سرش را کج کرد. دهنم را کج کردم و چندش‌وار نگاهش کردم. سریع قبل از اینکه عکس بگیرد، مقنعه‌اش را تا روی لبش پایین کشیدم. و تا به خود نیامده بند کوله را روی دوشم انداختم و بلند شدم. چند قدمی از او دور شدم و بعد چرخیدم. در همان حالت مانده بود و این خنده‌ام را بیشتر می‌کرد. به خود آمد و دستی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

|•°Sinmim°•|

رفیق انجمن
سطح
9
 
ارسالی‌ها
316
پسندها
1,071
امتیازها
6,833
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #9
***
-رسپینا خفه کن اونو سرم رفت.
کاسه رنگ را برداشتم و با شت رنگ را یک‌دست گردم.
برگشت سمتم و درحالی که چتری‌هایش را جدا می‌کرد گفت:
-خب حالا یه سریم به سایت‌های معروف بزن، خدا رو چه دیدی شاید طراح میخواستن.
اکسیدان را برداشتم و به نسبت رنگ یک‌سوم ریختم، دوباره با شت مشغول حل کردن رنگ درون آن شدم. در همان حالت گفتم:
- میگی به فکر خودم نرسیده؟ ولی کودوم آدمی میاد یه دانشجوی سال سوم طراحی لباس و به اونای دیگه ترجیح بده؟
چشمانش را یک دور درشت کرد و باز به حالت عادی برگشت.باقی موهایش را بست و گفت:
- نمی‌میری که، یه فرم پر میکنی میره.تو که داری همه‌کار می‌کنی اینم امتحان کن.
پوفی کشیدم و صندلی که رویش نشسته بود را به سمت خودم برگرداندم. تند گفتم:
- باشه بابا باشه.
رسپینا خواهر کوچک‌تر پاییز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

|•°Sinmim°•|

رفیق انجمن
سطح
9
 
ارسالی‌ها
316
پسندها
1,071
امتیازها
6,833
مدال‌ها
9
با هیجان چتری‌های عروسکی‌اش را کنار زد و تندتند شروع به صحبت کرد.
- لیمو داشتم مدلینگ‌ها رو نگاه میکردم یهو چشمم به این پیج خورد.برند معروف طراحی لباس و اینا. انقدر معروفه تو کل جهان کاراش فروش داره.
با آب و تاب بیشتری ادامه داد:
- صاحبشم یه پسر مامانی خوشگله. تازه اخیرا هم درخواست طراح داده.
بی‌حس از حرف‌هایش، پوکر برگشتم سمت پاییز. هنوز با دماغش درگیر بود و با حرص گفت:
- نمیری خب، مثل آدم بگو همینو دیگه، بعدشم این الان چه ربطی به لیمو داشت؟
موافق انگشت را سمتش گرفتم و گفتم:
- به نکته ظریفی اشاره کردی.
و هر دو طلبکار برگشتیم سمت رسپینا که گیج نگاهمان میکرد.
خیره‌گی‌مان را که دید با حق به جانبی گفت:
- وای خدایا، خب ربط داره دیگه. مگه شما دنبال یه برند معروف نبودید که درخواست بدید؟
زر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا