• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان اصالت مرگ | سویل کاربر انجمن یک رمان

sevil.-.f84

ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
30/7/21
ارسالی‌ها
77
پسندها
727
امتیازها
3,648
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: ۴۲۷۰
ناظر: Lucida mobinaaaaaaa

نام رمان: اصالت مرگ
نام نویسنده: سویل
ژانر‌ها: #تراژدی #تریلر #عاشقانه #جنایی
۲۳-۰۲-۱۷-downloadfile (1).jpg
خلاصه:
روایتگرِ زندگی دو خواهر دوقلو اما با ذهنیتی متفاوت، خواهر‌هایی که پیش‌فعال ذهنی دارند و بعد از گذر ماجراهای پیچیده، راهی تیمارستان می‌شوند. اما بعد به‌طور مجهولی غیب میشن، زندگی دخترهایی که رگ‌های سرخ چشم‌های مرگ، در رگه‌های سرخ چشم‌ها‌یشان معما شد.
معمایی از جنس روانگری، روانگری با تکنیک مرگ، چشم‌های مرگ صفحه سفید چشم‌هایشان را نقاشی کردند. سرخ‌قلمی که بی‌رحمانه، جریان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

CHISTA.S

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
26/4/20
ارسالی‌ها
441
پسندها
8,361
امتیازها
24,313
مدال‌ها
21
716201_775237f76b190a238a3357cd57afa8ab.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sevil.-.f84

ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
30/7/21
ارسالی‌ها
77
پسندها
727
امتیازها
3,648
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
میگن شیشه حافظه داره
یعنی هر ضربه‌ای که بهش بزنی تو خودش جمع می‌کنه؛ برای همینه که یک وقت بی‌دلیل با یک تق کوچک می‌شکنه
من همون شیشه‌ام، همونی که هی رو تن شیشه‌ایم ضربه می‌زنی؛ یک بارش تو خودم می‌شکنم، دوبار می‌شکنم
تق‌تق
اما تورو بی‌رحمانه فریاد می‌زنی و من عاجزانه می‌لرزم، لرزشی خفیف از گرما، از سرما، از تن صدایی که از حنجره بیرون میاد، از حس و حال حرف‌ها، از خاطرات کور و ناشنوا، از کلماتی که روح سرکششون هرگز رام من نمیشن اون‌ها در من پریشانن، از خودم بدم میاد چرا؟ چون من کسی‌ام که انعکاس تصویر تو را درحال مبارزه با مرگ و زندگی به نمایش می‌زارم چه بخواه، چه نخواه!
از این همه چی که تو خودم جمعش کردم پر شدم من!
این‌ها همه، همش ضربن که رو تن شیشه‌ای من هک میشه.
و تو صدای من رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sevil.-.f84

ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
30/7/21
ارسالی‌ها
77
پسندها
727
امتیازها
3,648
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #4
با لایکا وارد ویلا شدیم، دستش رو گرفتم همیشه وقتی وارد این خونه می‌شدیم دست و پاش می‌لرزید، درست برعکس من! که این خونه تو تک‌تک عضو‌هام نفوذ کرده بود و بهم آرامش می‌داد. نگاهم رو تو حدقه چرخوندم تقریبا دو ماهی می‌شد که به این‌جا، سر نزده بودم تم خونه‌رو به خواسته‌ی من عوض کرده بودن، این حس غرور دوباره به سراغم اومده و وجودم رو قلقک، داد! این خوب بود و البته واسه شکار‌هایی که تو راه داشتیم این حسم داشت تیز تر می‌شد، تم خونه به رنگ سیاه یعنی اصالت و به رنگ سرخ یعنی رنگ خون، خونه مخلوتی سیاه و سرخی همچین لباس خواستنی به تن کرده بود، چشم چرخوندم نگاهم‌ به تابلوهای روی دیوار لغزید عکس‌های جنایی، تابلو‌ها، همه چی وحشتناک بود. این واسه من خوب بود سرم رو تکون دادم و نگاهم رو به روبرو دوختم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sevil.-.f84

ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
30/7/21
ارسالی‌ها
77
پسندها
727
امتیازها
3,648
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #5
از ماشین پیدا شدیم هوا رو به تاریکی می‌رفت، مثل همیشه کفش‌هام رو موقعه‌ی ورود در آوردم.و بی‌رحمانه رو وجود چمن‌ها، زبونه کشیدم و لهشون کردم و سمت خونه رفتم و مقصدم رو پیش گرفتم و خودم رو به اتاقمون رسوندم، اتاق تاریک بود مثل همیشه تنها چراغ قرمزی بود که به دل اتاق نفوذ کرده بود.و کمی روشنایی قرمز رنگ دوست داشتنی به اتاق می‌بخشید، نگاهم رو سمت لایکا سوق دادم مثل نگاهش پر از سوال بود و من بی‌تفاوت تر از همیشه مسکوتی اتاق آهنگه گوش‌نوازی رو به راه انداخته بود تاریکی پر‌حرف و حس، تنها چیزی که این وسط زیاد حرف داشت نگاه دریایی لایکا بود.
که تو سکوت حر‌ف‌هاش رو به مغزم می‌کوبید، اما من مثل همیشه نه نگاهم حرف داشت، نه لب‌هام تکون می‌خورد من این مسکوتی رو دوست داشتم چرا؟ چون وقتی سکوت به وجود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sevil.-.f84

ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
30/7/21
ارسالی‌ها
77
پسندها
727
امتیازها
3,648
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #6
نگاهم هنوز روی در بود که لایکا دوباره لب زد:
- چرا جوابش رو ندادی؟ اگه مشکوک بشه چی؟ ترسیدی مچت رو بگیره؟!
لبخندی زدم منو ترس هه زیر لب غریدم:
- آره ترسیدم می‌دونی چرا؟ چون گاو هم شاخ داره ولی عقل نه، از قدرتمند کم عقل باید گریخت.
- می‌دونی ساتینا منو تو دوقلو هستیم پیش فعالی داریم، ولی افکارمون خیلی متفاوت جوری که من تورو هنوز هنوزم نشناسم!
نگاه تیزم رو بهش دوختم و لبی دوباره زدم:
- هیچ‌کس، حتی اگه اون فرد عزیزترین هم باشه هرچه‌قدر ادعا کنی اون رو می‌شناسی بازم تو ازش شناختی نداری.
سکوت کرد منم لب‌تابم رو باز کردم و با طریق هک تمام ابراز الکترونیکی رو هک کردم، هک کردن رو عارجون برام یاد داده بود.
لب‌تاپ رو بعد رمز دادن و قفل کردن اطلاعات بستم، اگه بیا از همین روز اول وقتمون رو این‌جا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sevil.-.f84

ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
30/7/21
ارسالی‌ها
77
پسندها
727
امتیازها
3,648
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #7
بعد این‌که خوب به صورت دلقک، مانندم خندین نشستن رو مبل و ساتینا ماکتی که روش آدمک‌های، منفور با صورت خونی پیدا بود روی میز کرمی رنگ گذاشت.
و بعد چند دقیقه حرف زدن از جا بلند شدیم یک بار خودم رو از نظر گذروندم و کنارشون جا گرفتم که بریم هیچ‌کدوم، به صبحونه خوردن عادت نداشتیم تپش پا تند کرد و کنار عارجون جا گرفت.
و قبل از ما خارج شدن البته به صورت جعیلی، ماهم رفتیم سمت دو موتوری که عارجون دیروز دستور داده بود بیارن امروز اول باید می‌رفتیم یک جای خوب- خوب برو که رفتیم. با آخرین سرعت می‌رفتیم دورهامون رو زدیم، موتورهامونم سوزوندیم.
و به جایی که عارجون آدرس رد کرده بود رسیدیم جای دنجی تو جای خوف‌انگیزی بود، اما باشکوه بود! موتور‌هارو که پشت کوچه پارک کردیم اتوماتیک‌مان ماسک صورت رو روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sevil.-.f84

ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
30/7/21
ارسالی‌ها
77
پسندها
727
امتیازها
3,648
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #8
《از زبان تپش》
آهسته از اتاق دختر‌ها، تو هتل بیرون اومدم.
ناخودآگاه به دست آدمک نامرئی که به شدت هلم می‌داد، سمت اتاق عارجون کشیده شدم.
و نگاهم رو تو اتاق سیاه چرخوندم تو تختش دراز کشیده بود و به جام شیشه‌ای، درون دستش خیره بود انگشت‌هاش به‌طور نامحسوس به جام ضربه می‌زدن و از خالکوبی‌های دستش خودنمایی می‌کردن این خالکوبی‌ها، تو دست همه اعضای گروه سیاه وجود داشت.
حرکت انگشت‌هاش برای منی که ازبرش بودم نشون از فکرهای عمیقش می‌داد آروم درب سیاه هتل رو بستم این‌قدر غرق بود که این درب اتاق براش مهم نباشه، به سمت اتاقم قدم برداشتم و از کنار ربات‌های، همچو خوش گذرون رد شدم افرادی زیاد تو دید من رباتی که ازش استفاده میشه بیشتر نبودن، قدم آخرم رو برداشتم.
و وارد اتاقی که تو هتل حکم بهترین اتاق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

sevil.-.f84

ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
30/7/21
ارسالی‌ها
77
پسندها
727
امتیازها
3,648
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #9
《ناشناس》
از روی صندلی بلند شدم و چفت دو گوی وحشی، طرف مقابلم وایستادم و لب از هم باز کردم:
- راست میگی من بهترین اسلح‌ام فراموشی هست، چون زود فراموش می‌کنم‌. و همیشه زود فراموش می‌شم این هم باعث مرموزیم می‌شه، می‌دونی فراموشی از جنس مرگ شکلی از مرگه که خواه ناخواه، همیشه تو زندگی حضور داره؟
ولی تو وظیفت، این نیست که بیای بهم چرت و پرت بگی. حالا هم برو به کارت ادامه بده! که کلی سوپرایز در راهه.
از در آهنی بیرون رفت، تنها صدای تیک‌تاک ساعت بود که داشت دقیقه و ثانیه‌های خودش روهم دار می‌زد.
و منم وقتم صرفاً داشت کم، می‌شد. چشم‌هام رو بستم و خودم رو به دست صندلی که آروم منو تاب می‌داد‌ سپردم و دوباره نقشه‌ام که در ذهنه پوسیده و تارعنکبوتیم که چند سال وقتش برای این نقشه گذاشته شده مرور شد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sevil.-.f84

ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
30/7/21
ارسالی‌ها
77
پسندها
727
امتیازها
3,648
مدال‌ها
6
غرق در دریای سیاه خواب بودم که یک دفعه با برخورد مایعه سردی، نیم خیز شدم.
که نگاهم به نیش شل لایکا برخورد کرد خود منگلش بود.
از نگاهم فهمید وضعیت خطره فرار کرد منم دنبالش نرفتم خسته شده بودم از این هتل، ولی چه کنم فعلا مجبورم از تخت نرمم دل کندم و کش و قوسی به بدنم دادم و رفتم سرویس بهداشتی، بعد از کارهای مربوطه از سرویس اومدم بیرون نگاهم به آینه خورد شکسته شده بود. ولی این‌جا که کسی نبود کی شکستش؟
مشکوک بود، صورتم رو با حوله خشک کردم که در اتاق بی‌هوا باز شد و لعیا همون دختره سوخته، وارد شد نگاهم دوباره رو صورت سوختش گیر شد درسته مهربون بود اما به نظرم یک جوری ظاهری بود.
این رفتارهاش، نشست روی تختم و آرنجش رو گذاشت رو چشم‌هاش وقتی متوجه نگاه، خیرم شد لب زد:
- امروز وقتی از خواب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 11)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا