نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه فام بی‌رنگ | SAMAN کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع .Samaneh
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 12
  • بازدیدها 990
  • Tagged users هیچ

.Samaneh

منتقد ادبیات
سطح
16
 
ارسالی‌ها
923
پسندها
8,306
امتیازها
25,873
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد داستان کوتاه: ۳۷۶
ناظر: •ᴍᴀʜᴀᴋ• •|Mahoor|•

نام داستان کوتاه : فام بی‌رنگ
نویسنده : SAMAN
ژانر : #تراژدی #اجتماعی
سبک: روانشناختی
خلاصه :
همه چیز تا هنگامی خوب بود که نوزاد ماریا پا به دنیا گذاشت. او عادی نبود؛ مانند هم سن هایش رفتار نمی‌کرد؛ مانند آنها سر و صدا نمی‌کرد و مانند آنها زندگی نمی‌کرد‌.

***
*فام: فام در شاهنامه به معنای رنگ است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ZARY MOSLEH

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
19
 
ارسالی‌ها
953
پسندها
10,071
امتیازها
29,073
مدال‌ها
27
857288_224e8f314cb4445b28c7cb338a41c745 (1) (1) (1) - 2022-03-06T092739.933.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ داستان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید
تاپیک جامع ژانرهای موجود در تالار کتاب

بعد از بیست پست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

.Samaneh

منتقد ادبیات
سطح
16
 
ارسالی‌ها
923
پسندها
8,306
امتیازها
25,873
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
خورشید با مهیب‌های که واهمه‌ دارند، جایی برای خود در آغوش آسمان باز می‌کند.
افلاک به مهمان تحمیلی‌اش، خنده‌ای تلخ تعارف می‌کند!
چشم از مهمانی شوخ به تلبیس‌شان می‌گیرم و به خویشتن در این آبگینه خیره میمانم!
یارا! بماند که دیده‌ی دیگران، منحصراً مرا می‌بیند؛
ولی این من، سالهاست خویش را در آغوش تو، می‌پندارد!
تصویرت همه جا هست!
و حظ این‌ها می‌چربد به آن که، ارژی نداشته باشد، این دو پاها، دیوانه بخوانند مرا!
 
آخرین ویرایش

.Samaneh

منتقد ادبیات
سطح
16
 
ارسالی‌ها
923
پسندها
8,306
امتیازها
25,873
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #4
صدا هایی در اطرافش می‌شنید اما درکی از آن ها نداشت. گلویش می‌سوخت و نفس کشیدن برایش سخت بود. چشمانش را آهسته در فضای بی رنگ اتاق می‌چرخاند تا شاید درکی از موقعیتش بیابد.
- به هوش اومدی؟
نگاه خسته‌اش به سمت منبع صدا چرخید.
مردی با لباس سفید در حالی که لبخندی روی لب داشت جوری به او خیره شده بود که انگار توقع داشت دخترک دندان هایش را به رخ بکشد و بگوید:
- هنوز نه، چند ساعت دیگه بیا دوباره چک کن.
بدون حرف به مرد خیره نگاه میکرد.
مرد بعد از چک کردن وضعیت او، او را با آن اتاق سبز رنگ تنها گذاشت.
چشمان‌اش رو هم افتاد و قبل از اینکه در خواب غوطه‌ور شود همه چیز جلوی چشم‌اش نقش بست.
***
مادرش با چشم هایی که به خاطر اشک های زیاد رنگشان به سرخی می‌گرایید، رو به دخترش گفت:
- اَشلی،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.Samaneh

منتقد ادبیات
سطح
16
 
ارسالی‌ها
923
پسندها
8,306
امتیازها
25,873
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #5
فشار دست ماریا روی بازوی اشلی بیشتر شد. پس از چند ثانیه صدای محکم ولی غمناک ماریا در راهرو بیمارستان پیچید:
- اشلی توانایی حرف زدن نداره.
رنگ از رخ دکتر پریده بود سعی کرد گندی که زده بود را درست کند اما قدم های اشلی به سمت بیرون کشیده میشد.
با رها شدن از هوایی که بوی الکل در آن پخش بود، اشلی و مایا هر دو با تنفسی عمیق اکسیژن خالی از بوی الکل را وارد ریه‌های خود کردند. ماریا با یاد گذشته خنده‌ی کوتاهی کرد. انگار اشلی هم به گذشته فکر می‌کرد که او هم لبخندی بر لب داشت.
ماریا دستانی که نسبتا چروک داشت را بر سر دخترش کشید و موهای سیاه او را به هم ریخت.
دست باندپیچی شده‌اش را در دست گرفت و انگشتان دستش را فشرد.
با قدم های کوتاه به سمت خیابان مدیسون راه می‌رفتند که ماریا سکوت را از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.Samaneh

منتقد ادبیات
سطح
16
 
ارسالی‌ها
923
پسندها
8,306
امتیازها
25,873
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #6
- خستم کردی. میفهمی؟ اصلا تا حالا منو درک کردی؟ حالم بهم میخوره از این زندگی! بسه دیگه. دارم ازت متنفر میشم.میتونی بفهمی؟ چرا تو مثل بقیه نیستی؟
و هنگامی که جیغ های ماریا پایان یافت، اشلی دست خشک شده خود را پایین آورد. به سراغ مادر به همراه تکه کاغذی که جوهر خودکار رویش خودنمایی میکرد رفت. آن را کنار ماریا گذاشت و به سمت خیابان رفت.
ماریا هنوز کف کوچه کوچک در حال گریه کردن بود که چشمش به کاغذ افتاد.
برخلاف میل باطنی‌اش آن را برداشت و دست خاکی شده‌اش را با پالتوی مشکی رنگش تکاند
محتوای آن را خواند:
- تقصیر خودته!
آنچنان عصبی شد که بدون آنکه درکی از کارش داشته باشد، تکه کاغذ را در دهانش گذاشت و آن را قورت داد.
سپس جیغ گوش‌خراشی از هنجره خود خارج کرد.
به اشلی که در حال نشستن در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.Samaneh

منتقد ادبیات
سطح
16
 
ارسالی‌ها
923
پسندها
8,306
امتیازها
25,873
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #7
از نیمه شب گذشته بود ولی ماریا هنوز مشغول کار بود. جیمی خطاب به ماریا در حالی که کف سالن غذاخوری را تمیز میکرد گفت:
- خودتم می‌دونی اگه اضافه کار کنی حقوقت رو بیشتر نمیکنن. برو خونه به دخترت کمک کن. شنیدم خودکشی کرده. آخه یکی نیست به این بچه ها بگه تو دردت چیه که میخوای خودتو بکشی؟ برو به درس و مشقت برس.
ماریا بی اهمیت به حرف های جیمی ظرف های چرب و کثیف را می‌شست و سعی میکرد راه حلی برای کمک به اشلی پیدا کند. ایزابلا همسر جیمی و همچنین معلم اشلی به آشپزخانه رستوران که به شدت شلوغ و به هم ریخته بود اومد و شروع به غر زدن کرد:
- یکی نیست بگه غذا به اون خوبی چرا ایراد میگیری؟ اگه حقوق معلمی کفاف زندگی رو میداد الان منم مثل اینا راحت غذا سفارش میدادم و اگه بد بود اعتراض میکردم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.Samaneh

منتقد ادبیات
سطح
16
 
ارسالی‌ها
923
پسندها
8,306
امتیازها
25,873
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #8
در را با عجله باز کرد و خود را به داخل پرت کرد و در را محکم‌ به هم کوبید.‌ دیر کرده بود و حالا باید با قهر اشلی می‌جنگید.
اعصابش حسابی بهم ریخته بود و تنها تلنگری لازم بود تا منفجر شود. به سمت اتاقش رفت و لباسش را عوض کرد.
راهش را به سمت در کرمی رنگ‌ ساده تغییر داد. بدون در زدن وارد اتاق شد.
اشلی با حوله لباسی گلبهی رنگی روی تخت‌اش نشسته بود و داشت پانسمان دستش را عوض ‌می‌کرد. بدون نگاه کردن به مادرش زخم بخیه خورده‌ مچ دستش را لمس کرد. درد خفیفی به جانش می‌افتاد؛ اما او با لجبازی بیشتر به زخم‌اش فشار وارد می‌کرد. ماریا کیفش را روی زمین رها کرد و خود را به سمت تخت چوبی برد. روی روتختی قهوه‌ای رنگ تن خسته‌اش را فرود آورد. اشلی دست از بازی کردن با زخم خود کشید و دست سالمش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

.Samaneh

منتقد ادبیات
سطح
16
 
ارسالی‌ها
923
پسندها
8,306
امتیازها
25,873
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #9
صدای خنده‌های دیگری، باعث میشد بیشتر بخندند. ماریا خیره به چشمان سیاه رنگ دخترش، که انگار آنها هم می‌خندیدند، لبخندی رو لب‌هایش نشاند. اشلی هم خنده‌اش را قورت داد و او به چشمان قهوه‌ای رنگ مادرش که انگار غمی وسیع در خود جای داده بودند خیره شد.
آب دهانش را آرام فرو برد و انگار چیزی به یاد آورده باشد سرش را سریع به سمت میز سفید رنگ اتاقش چرخاند که باعث شد موهای رنگ‌ شب‌اش توی صورتش بریزد. بی‌‌‍‌توجه به موهایش دستش را دراز کرد تا کاغذ را از روی میز که فاصله چندانی با تخت‌ش نداشت را بردارد. کاغذ را برداشت و آن را ‌‌‌‌‌‌‌جلوی چشمان ماریا گرفت.
ماریا نیم‌نگاهی به کاغذ انداخت و مشکوک به ‌‌‌‌‌‌‌‌‌چهره‌ ذوق‌زده اشلی نگاه کرد؛ می‌توانست قسم بخورد تا به حال او را این گونه ندیده بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

.Samaneh

منتقد ادبیات
سطح
16
 
ارسالی‌ها
923
پسندها
8,306
امتیازها
25,873
مدال‌ها
16
اشلی همچنان خیره به مادرش که انگار اولین بار است اتاق او را می‌بیند خیره بود که بالاخره ماریا سکوت را شکست.
- من با تغییر کردن تو مشکلی ندارم.( در دل اضافه کرد: به هرحال همین شیوه زندگی تو را مجبور به خودکشی کرده بود!) ولی مطمئنی که میتونی از پس همه‌ی این‌ کارها بر بیای.
اشلی سری به نشان تایید تکان داد و مشتاق قبول کردن مادرش به او خیره شد. ماریا لبخندی زد و انگار جانی تازه گرفته باشد با ذوقی که در صدایش مشهود بود، دستش را بالا برد و داد زد:
- پیش به سوی اشلی جدید.
با ناز نگاهی به اشلی کرد و یک تای ابرویش را بالا انداخت و این بار با صدایی که آن را کلفت‌تر کرده بود گفت:
- به سوی بی‌نهایت و فراتر از آن.
***
خانم بارنِز درحالی که موهای سبز آبی رنگش را پشت گوش‌ش میزد، با تعجب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 8)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا