نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه فتان | ستاره سیاه کاربر انجمن یک رمان

BLACK.STAR

مدیر بازنشسته
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,371
پسندها
11,449
امتیازها
30,873
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد داستان: 377
ناظر: SETAREH LOTFI SETAREH LOTFI

«به نام حق»
عنوان: فتان
نویسنده: ستاره سیاه
ژانر: #درام #اجتماعی #رازآلود
فتان2.jpg
خلاصه: در یک خاندان ثروتمند، چهار ستون دیوارهایش با دروغ ساخته شده و تظاهر آدمان به دیگران خوب بودن است. خاندانی که زیر آوارهای آن، خیلی‌ها را قربانی کرده و در عمق تاریکیش بوی فاسدی می‌دهد و در ظاهر، عطر گل‌های یاس. دختری که به عنوان بادیگارد راه خود را به این خانه باز می‌کند و فتان بزرگی به پا می‌کند تا حق قربانیان را از این خاندان پس بگیرد.


 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Shiva.Panah

مدیر بازنشسته
سطح
28
 
ارسالی‌ها
1,174
پسندها
23,311
امتیازها
43,073
مدال‌ها
38
1628367848089.png
«ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ»
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین - تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ داستان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taban_Art

BLACK.STAR

مدیر بازنشسته
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,371
پسندها
11,449
امتیازها
30,873
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه
من سایه ام، درست است، سایه بانی که در مقابل تابش سوزان خورشید، خودش را مانع و برای دیگران پناه‌گاهی امن می‌شود و در عمق شب، در تاریکی فتان به پا می‌کند. با این‌که دیده نمی‌شود و هیچ کس به وجودش ایمان ندارد.
پدرم چنین آموخته، سایه باشم؛ مانند کوهی محکم در برابر هر زلزله‌ی چند ریشتری دوام آورم و دم از سختی نزنم.
***
به تخم مرغ‌های شکسته روی زمین که هر کدامشان پخش آسفالت بودند، خیره ماند. دستانش محکم مشت شد و پوست لبش را به دندان گرفت. کارد می‌زدی خونش در نمی‌آمد. شال قهوه‌ای کوفتی‌اش که جلویش به طور سرسام‌آوری چپ و راست می‌شد با غضب زیادی به پشت پرتاب کرد.
- مرتیکه یابو...خدا اون چشمای باباغوریت رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] RAHA~A

BLACK.STAR

مدیر بازنشسته
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,371
پسندها
11,449
امتیازها
30,873
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #4
- هی فکر کردی چی داری از دهن کثیفت بارم می‌کنی؟ اخاذ هفت جد و آبادته مردک...خودت معلوم نیست چه غلطایی کردی که زجیر اخاذی رو گردن بقیه می‌ندازی.
از عوض شدن لحن ناگهانیش شکه شد و ابرو در هم گره زد. یک قدم نزدیک سایه شد و با همان چهره ریلکس، پای روی پوست تخم مرغ گذاشت و زیر کفش‌های ورنی مردانه‌اش خرد کرد. تهدید‌وار زمزمه کرد:
- ببین جوجه همین الان بزن به چاک...من جوجه‌های زیادی رو مثل تو دور زدم...از جلوی چشمام گمشو دخترک عوضی...هی هیچی نمی‌گم ورور می‌گه.
سایه سرش را از حرف‌های نامردانه مردک پایین انداخت. چنین حرف‌هایی در خور او نبوده و نیست. از حرف‌های کثیف مردک که جلوی مردم به سرش کوبیده بود باز هم آرام بود. آرامش قبل طوفانش به اوج رسیده و تنها در چند ثانیه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] RAHA~A

BLACK.STAR

مدیر بازنشسته
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,371
پسندها
11,449
امتیازها
30,873
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #5
او سایه بود، سایه تمام کسانی که در این محل زندگی‌ می‌کنند. سایه‌ای که همپای مردان تا جایی توانسته برای دیگران سایه بوده و هست. یاد پدرش افتاد. پدرش سایه بودن را یادش داد، سایه با این‌که طبل توخالی و یک رده زود گذر است، باز هم پناه مردم است. مردمی که از داغی آفتاب کباب می‌شوند و او سایه خنکی برایشان محیا می‌کند. سایه‌ای که در حق ناحقی دست روی پا نمی‌گذارد و باز هم در تاریکیه شب، پناه می‌شود. نه با سیه‌ی سایه‌اش، بلکه وجود خودش. سایه می‌دانست کسی از پشتش در می‌آید پس هیچ ترسی نداشت.
مرد با همان لباس‌های شیک طوسی‌اش روی تخم مرغ‌های کف زمین افتاد و تمام لباسش به گند کشیده شد. برزخ به مرد نسبتاً مسنی که هیکل تپلی داشت نگاه کرد و پر غضب زیر لب گفت:
- چه غلطی کردی مردک؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] RAHA~A

BLACK.STAR

مدیر بازنشسته
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,371
پسندها
11,449
امتیازها
30,873
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #6
از سوزشی که دماغش گریبان گیرش شد، درد در تمام صورتش چنگ انداخت و دو دستش به بینی پر خونش نشست. سرش پایین گرفت و سعی کرد جلودار خون دماغش شود. ضرب و زور ناگهانی دخترک عجیب بود و غیر قابل باور. جثه زنانه‌اش کجا، این ضرب و شتم کجا!
درحالی که خون از میان انگشتانش به زمین فرود می‌آمد، سرش را به سمت سایه بی‌تفاوت انداخت. سایه هیچ حس پشیمانی نداشت. بی‌تفاوتی دخترک بیشتر حرصش را درآورد اما جا و مکانش این‌جا نبود، یک حرکت دیگر بکند این آدمان بی‌کفایت روی سرش آوار می‌شوند. یک قدم از آدمان دور سایه فاصله گرفت و تهدید کرد.
- می‌بینمت دختره عوضی...به موقع حسابت رو می‌رسم، ببینم اون موقع هم همین‌جوری بی‌تفاوت نگاهم می‌کنی یا نه.
سایه انگشت روی گونه سفیدش کشید و متفکر گفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] RAHA~A

BLACK.STAR

مدیر بازنشسته
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,371
پسندها
11,449
امتیازها
30,873
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #7
این بار اکبر آقا از کنار تخم مرغ‌های به لجن کشیده شده گذشت و هیکل تپلش را تکانی داد.
- زهرا خانم راست می‌گه دختر...ماهم کمکت می‌کنیم.
تمام آدمان دورشان که هم محل او بودند لبخند گرمی زدند و اطمینان زیبایی به قلب سایه دادند. سایه تشکری با لبخندی عمیق تحویلشان داد. خوش خنده نبود اما نمی‌توانست در مقابل خوبی‌های دیگران سرد رفتار کند. می‌دانست دیگران مانند خودش هشتشان گروی نه است. آن‌ها هم که بخواهند کمکی بکنند خودش نمی‌گذارد. بعد از خلوت شدن دورشان و خداحافظی‌های زیاد، سایه رو به زهرا خانم کرد و نگران پرسید.
- راستی زهرا خانم...نوه‌تون پیدا شد؟ گفتین چند وقتیه که اصلاً خبری ازشون نیسته.
زهرا خانم، پیر زن زحمت کش محل، داغ دلش جوش آمد و چشمان سبزش حلقه‌ای از اشک زد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] RAHA~A

BLACK.STAR

مدیر بازنشسته
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,371
پسندها
11,449
امتیازها
30,873
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #8
با کلام آخر زهرا خانم، یکه خورد و متعجب پرسید:
- عطر گل یاس؟ این دیگه چیه؟ این‌جا نه دشتی نه کوهی یهو گل یاس سبز شد.
زهرا از ریه‌های بی‌نوایش نفسی کم جان گرفت و اشک‌های مزاحمش با پر چارد سیاهش پاک کرد. آرام به گونه‌ای که فقط سایه از این حرف چیزی بهره ببرد گفت:
- هیس بلند نگو دختر...نه بابا گل این‌جا کاشته بشه ریشش خشک می‌شه...خودمم هیچی نمی‌دونم اما دخترم میگه بعد از خریدن عطر گل یاس پسرم ناپدید شده و شیشه‌ش هم آب شده رفته تو زمین.
سایه مات ماند. مگر آن عطر وامانده چیست که حتی از گفتنش هم باید چنین پرهیز کرد؟ خودش هم چند روز پیش درباره بوی خوش این عطر شنیده بود اما کسی از جایش ناپدید نشده بود.
- این عطر چیه که شما از گفتنش می‌ترسید زهرا بانو؟
آهی غمگین کشید و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] RAHA~A

BLACK.STAR

مدیر بازنشسته
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,371
پسندها
11,449
امتیازها
30,873
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #9
سری به رضایت تکان داد و به رفتن پیر زن تنها ذل زد. تنهایی با آدم چه می‌کرد؟ دمغ به تخم مرغ‌ها نگاه کرد. زحمت امروزش به خاطره یک آدمک از خودراضی حرام کف کوچه شد. چنین آدمانی چه می‌فهمند سختی یعنی چه؟ فقط می‌خورند و می‌خوابند بعد گوربابای دیگرانی سر زبانشان می‌غلطانند. حال جواب دست خالی آمدنش به ملیحه را چه بدهد؟ بگوید زد و رفت تمام! حاصل زحماتش به خورد زمین خشک کرد. چند سال است خودش با آن حقوق کم نان آور خانه است.
با آن‌که سایه بود اما خسته بود، خسته از پناه بودن. دلش می‌خواست برای یک بار دیگر هم که شده تکیه به پناه دیگران دهد؛ مانند پدرش. همان بابایی که یادش داد چگونه در چنین زمانه‌ای سایه باشد. سایه باشد اما به سایه بان کسی تکیه ندهد؛ به هیچ احدی. پدرش کجا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] RAHA~A

BLACK.STAR

مدیر بازنشسته
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,371
پسندها
11,449
امتیازها
30,873
مدال‌ها
19
- تو هم دلت پاک و رئوف گذاشتی طرف بدون هیچ دردی در بره؟!
چادر گل‌گلی قهوه‌اش را به انگشت و گرفت و پشت گوش انداخت و روی سایه‌ای که لب می‌جوید زوم شد؛ مانند بازجویانی که می‌خواهند با چشمانشان از عمق فکر آدم سر در بیاورند. سایه چشم‌هایش را نداشت چگونه لو می‌رفت؟ سرش را از نظاره عمیق خاله‌اش تحت انداخت. این زن مو را از ماست بیرون می‌کشید. کمی رو به سایه سر به زیر مایل شد و ادامه داد:
- دختر، باز چه گلی به سرمون زدی؟ نگو هیچ کار که اصلاً خر نمی‌شم باور کنم. حرفای تو شاهد کت و کلفتی می‌خواد.
موهای ابریشمیش به پنجه گرفت و به مردمک سیاه خاله‌اش، ریز و خجول چشم انداخت. می‌دانست چه گندی زده و حالا باید جواب پس دهد.
- چی بگم والله... .
خاله از همین کلامش سیر تا پیازش را خواند. این دخترک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] RAHA~A

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا