• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان دلبر بلاگردان | آیلار مومنی کاربر انجمن یک رمان

آیلار مومنی

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
13/8/21
ارسالی‌ها
111
پسندها
271
امتیازها
1,153
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 4305
ناظر:
. Sogand . -Ardenica

نام رمان: دلبر بلاگردان
نویسنده: آیلار مومنی
ژانر: #عاشقانه #اجتماعی #جنایی
خلاصه رمان:
همه چیز از یک انفجار شروع شد.
این انفجار، آغازگر روزهای تنهایی رزای قصه است.
روزهای تنهایی‌ای که با یک عشق شروع می‌شود، عشقی که در انتظار شکوفه دادن است...
آن‌ها به عشق واقف‌ شدند و این شد سرآغاز همه‌ی اتفاقات بد
و اما پایان اتفاقات، در دست کسی نیست جز رزا.
آیا این عشق؛ چون شعله‌های شمع او را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

FAEZEH.MIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,034
پسندها
20,281
امتیازها
41,073
مدال‌ها
28
{به نام داعیه سرمتن‌ها}
505049_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آیلار مومنی

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
13/8/21
ارسالی‌ها
111
پسندها
271
امتیازها
1,153
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #3
صدای بلند آهنگ روی اعصابم بود. کاش زود‌تر این عروسی مسخره تموم بشه. درسته عروسی بهترین و صمیمی‌‌ترین رفیقم بود؛ اما حس خوبی نداشتم. ویلچر صبا رو تکون دادم و به‌سمت مادرش رفتم.
- خانم حکمت، صبا بی‌تابی می‌کنه. اگه بشه ما داخل بریم.
لبخندی زد و موافقت کرد. چشمم به برادر صبا افتاد، دانیال.
با دیدنش، خون به‌صورتم هجوم می‌آورد . ویلچر رو با حرص حرکت دادم. موهام رو یه‌طرف صورتم انداختم و از باغ به‌سمت ویلایی که درست وسط باغ بود، حرکت کردم.
نمی‌دونم چرا عروسی رو توی تالار نگرفتن و اصرار کردن باید همین‌جا برگزار بشه؟! نگاهم به‌ زیرزمین مخوف وسط حیاط پشتی خونه، سُر خورد.
دانیال با چهره‌ای مضطرب، نزدیک زیرزمین ایستاده بود و با گوشی حرف می‌زد. همین‌جور که به‌داخل خونه می‌رفتم و نگاهم به دانیال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

آیلار مومنی

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
13/8/21
ارسالی‌ها
111
پسندها
271
امتیازها
1,153
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #4
همتا که عروس این جشن بود؛ پس اون‌جا چی کار می‌کرد؟
چرا نزدیک به زیرزمین ایستاده؟
دانیال نزدیک اومد و چیزی به همتا داد. چهره‌ی آشفته همتا، خیلی نگرانم می‌کرد. دانیال طرفم برگشت. دستم از لباسم رها شد.
به ستون تکیه دادم. راه نفس کشیدنم فقط دهنم بود. گلوم خشک شده بود و صدام در نمیومد. با شنیدن صدای دانیال که نزدیک هم بود، پاهام سست شد.
در یک‌آن، داخل اتاق پریدم و در رو قفل کردم.
وای باز فضولیم گل کرد! باز توی دردسر میفتم.
زود لباسم رو درآوردم و با یه تونیک و شلوار ست صورتی، تغییرش دادم. موهای بلندم رو بالای سرم بستم.
صدای آهنگ به این اتاق، خیلی‌خفیف‌تر به گوش می‌رسید.
هرلحظه آماده بودم که دانیال در اتاق رو باز کنه و با‌ نگاهش قورتم بده.
بعد گذشت چند دقیقه، کمی به‌ خودم اومدم.
صبا رو آماده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

آیلار مومنی

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
13/8/21
ارسالی‌ها
111
پسندها
271
امتیازها
1,153
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #5
روز خوبی بود. هوا آفتابی و خورشید وسط آسمون بود. من همیشه توی موسسه احساس آرامش داشتم؛ شاید چون بین این‌ همه دختر کوچولو‌های سندرومی بودم.
تنها دوست من داخل موسسه پریا بود. همیشه کمک می‌کرد بهترین باشم.
امروز هم مثل روز‌های قبل با دنیز کوچولو وارد حیاط موسسه شدیم. این‌روز‌ها، گاهی با‌ هم میایم و گشتی توی حیاط سرسبز موسسه می‌زنیم.
وسط راه پریا رو دیدم که صدای غرغر‌هاش به‌هوا می‌رفت. حالا باز از دست کی شکار بود، خدا داند.
وقتی بهم رسید با لبخند پرسیدم:
- باز چی‌شده پری؟
انگاری تلنگری بهش زدم تا همه‌ی عصبانیتش رو سرم خالی کنه. داد زد:
- خسته شدم بابا! این مش سلیمون دیوونم کرده. انگشت اشاره‌اش رو با حرص طرف گلوش برد و ادامه داد:
-به این‌جا رسونده من رو.
پریا گاهاً با مش سلیمون، دعوا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

آیلار مومنی

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
13/8/21
ارسالی‌ها
111
پسندها
271
امتیازها
1,153
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #6
میز مدیریت و چند‌ تا صندلِ رو‌به‌روش هیچ‌وقت خالی نبود.
هميشه والدین یه‌حرفی برای خانم مولافر داشتن.
وارد اتاق که شدم تعجب نکردم. پشت میز مدیریت خانم مولافر نشسته بود و رو‌به‌روش خانم قد‌بلندی که چند‌ لحظه‌ی پیش دیدم. رو‌به‌روی خانم قد‌بلند پریا با چهره‌ای اخمالو و کنار پریا دختر کوچولوی سندرومیِ خانم قد‌بلند.
در رو پشت سرم بستم. سلامی کردم. روی صندلی خالی‌ای که سمت چپ پریا بود، نشستم.
خانم مولافر رو‎به من و پریا گفت:
- رزا جان و پریا! خانم حکمت مادر صبا جان هستند و به‌دنبال پرستاری هستن تا داخل خونه خودشون به صبا رسیدگی کنه. شما دو‌‌‌‌‌‌ تا یکی از بهترین‌های موسسه من هستین. کدوم یکی می‌خواید پرستار صبا کوچولو بشین؟
حالا راحت‌تر می‌تونستم خانم قد بلند رو برانداز کنم. ابرو‌های کوتاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

آیلار مومنی

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
13/8/21
ارسالی‌ها
111
پسندها
271
امتیازها
1,153
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #7
چهره‌ی سرخ شده از خشم پریا خیلی خنده‌دار می‌شد.
بعد از یک‌ربع در اتاق مدیریت باز شد و خانم حکمت و پریا با‌ هم بیرون اومدن. پریا با گونه‌هایی سرخ بهم زل زد. خانم حکمت تشکر صمیمانه‌ای از خانم مولافر کرد:
- خیلی‌ مچکر سیما جون. خیلی بهت زحمت دادم.
لباس‌های مارک‌دار خانم حکمت رو برانداز کردم؛ مانتو‌ی یشمی که از کناره‌ها چاک داشت و خیلی شق‌ و رق بود. کفش‌های پاشنه‌بلند و روسری مشکی که به‌طرز حرفه‌ای بسته بود. روسریش حریر بود و خیلی‌خاص روی سرش بسته بود.
دخترش صبا با‌ صورتی روشن و چشم‌های براق کهربایی و ابروهای طلایی رنگش با لبخند بهم دست تکون می‌داد.
لب‌هاش رو انگار خدا نقاشی کرده بود؛ اما چشم‌هاش از زیر عینک واقعاً فوق‌العاده به‌نظر می‌رسید. لبخندی زدم و متقابلاً بهش دست تکون دادم.
خانم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

آیلار مومنی

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
13/8/21
ارسالی‌ها
111
پسندها
271
امتیازها
1,153
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #8
سوال‌هام رو داشتم ادامه می‎دادم که پریا با‌جیغ بلندی صدام کرد:
-رزا. دونه‎دونه بپرس، اصلاً نپرس، خودم میگم.
نفسی کلافه فوت کرد و ادامه داد:
- اول از‌همه از صبا شروع می‌کنم. وای رزا دیوونم کرده. این بچه به‌ هیچ صراطی مستقیم نمی‎شه رزا؛ از آدم‌های خونه می‎ترسم، همشون یه‎جورین. تو‌ی این ویلای به‎این بزرگی، هزار‌تا خدمتکار و نوکر دارن. اعضای خانواده هم زیاد نیست. فعلاً امروز فهمیدم که خانم حکمت و شوهرش با‎هم میونه‌ی خوبی ندارن؛ مادر‎‌جون، خانم حکمت، صبا، دانیال، آقای‌فرزان که گاهی میاد خونه و به‎مادرش سر‎میزنه و میره... .
آره همین‌ها با صد‌تا خدمتکار توی خونه ‎هستن. رزا لواسانات رو می‌شناسی دیگه؟
با کنجکاوی هومی گفتم که پریا ادامه داد:
- آره. خونشون لواساناته. برای خودم آژانس بانوان گرفتم؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

آیلار مومنی

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
13/8/21
ارسالی‌ها
111
پسندها
271
امتیازها
1,153
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #9
نگاهم به‌دنیز افتاد از خواب بیدار می‌شد. آروم به‌ پریا اطلاع دادم. زود باهاش خداحافظی کردم؛ کاش به‌جای پریا من می‌رفتم. از کنجکاوی دارم می‌میرم.
***
ساعت کاریم بالاخره تموم شد و به‌خونه برگشتم. مامانم‌ بعد رسیدنم گفت که: «دوستم همتا بهم زنگ زده».
بعد خوردن شام تصميم گرفتم سراغی ازش بگیرم.
رو تختم دراز کشیدم و شماره‌ی‌همتا رو گرفتم. با‌شنیدن صداش بعد‌ بوق دوم لبخندی به‌گوشه‌ی لبم اومد.
- سلام رزا خوبی خواهر؟
از طرز حرف‌زدنش تعجب کردم. خندیدم و پرسیدم:
- همتای ناقلا، کسی پیشت هست؟
تک سرفه‌ای کرد و گفت:
- به فحش‌خوردن عادت داری ها. دوست داری الاغ‌خوشگلم صدات بزنم؟
خندیدم و پرسیدم:
- اسم خودت رو روی من نذار. چه خبر؟ شوهر پیدا نکردی؟
به‌دنبال خنده‌ی من جدی شد و گفت:
- چرا...یه‌ خل‌و چل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

آیلار مومنی

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
13/8/21
ارسالی‌ها
111
پسندها
271
امتیازها
1,153
مدال‌ها
3
توی محوطه‌ی حیاط دوباره با‌ دنیز قدم می‌زدم که صدایی از پشت سرم شنیدم؛ صدایی شبیه به گریه.
برگشتم. دختری رو از‌ دور شبیه به پریا دیدم. اگه پریاست‌‌، این‌جا چی‌کار می‌کنه؟ نکنه اتفاقی افتاده؟ سریع، همراه دنیز وارد ساختمون موسسه شدیم.
نگاهی به سالن کردم. در اتاق مدیریت باز بود. دنیز رو دوباره به‌مونا سپردم. در اتاق مدیریت رو زدم و واردش شدم. با دیدن پریا که چشم‌هاش اندازه کاسه‎خون شده بود، می‌تونستم حدس بزنم که چی شده. پریا با دیدنم بغلم کرد. تو‌ی بغلم، هق‌هق گریه‌هاش شروع شد.
با‌تعجب به خانم‌مولافر، خیره شدم که خانم مولافر سری با تأسف تکون داد. با‌صدای کمی بلند پرسیدم:
- پری؟ چت شده؟
ازم جدا شد و بریده‌بریده گفت:
-به‌خدا من نمی‌دونستم به‌سیب حساسیت داره...به‌خدا نمی‌دونستم. اگه می‌دونستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا