نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان خدا دنیا را ترک کرده | فاطمه پناهی نویسنده‌ی انجمن یک رمان

Niyosha22

نویسنده انجمن
سطح
29
 
ارسالی‌ها
3,079
پسندها
28,618
امتیازها
61,673
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #1
[ به نام خدا ]
کد رمان: 4307
ناظر: MEHRNOOSH._.pd MEHRNOOSH._.pd

نام اثر: خدا دنیا را ترک کرده
نویسنده: فاطمه پناهی(Niyosha22)
ژانر: #فانتزی
1roman02.jpg
خلاصه:
درست زمانی که با یک گناهی ناخواسته خون به پا می‌شود، خدا دنیا را ترک کرده و تمام امیدها، می‌میرند. مینوس با یک گناه نابخشودنی، طرد شده و باید به دنبال راه گریز، مرتکب گناهی بزرگ‌تر شود. در حالی که دیگر آزادی وجود ندارد.

***

پ.ن:
اسم رمان ممکنه عوض بشه و منظور خاصی نداره برای درست نشدن فکر اشتباه، با مطالعه‌ی رمان متوجه میشید اشاره به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Shiva.Panah

مدیر بازنشسته
سطح
28
 
ارسالی‌ها
1,174
پسندها
23,305
امتیازها
43,073
مدال‌ها
38
1629055657089.png
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Niyosha22

نویسنده انجمن
سطح
29
 
ارسالی‌ها
3,079
پسندها
28,618
امتیازها
61,673
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #3
|بسم الله الرحمن الرحیم|

سخنِ نویسنده:
خب این رمان از جمله ایده‌های فانتزیِ مورد علاقه‌ی منه. لازمه بدونید رمان در دنیایی فانتزی و غیر واقعی اتفاق میوفته و همچنین رمان، دارای تم تاریکه. با این حال از همین الان خوشحالم که قراره همراهم باشید^-^
لازم به ذکره مقدمه، یک فضاسازی از رمانه و قسمتی از رمان نیست.

مقدمه:
آن‌جا هیچ‌وقت رنگ آفتاب را ندید. خورشید هرگز طلوع نمی‌کرد، شاید هم ابرهای خاکستریِ افق، طلوعش را کتمان می‌کردند. اما همیشه غروب غم‌انگیزش را مثل پتک بر سر اهالی آن‌جا می‌کوباند‌. انگار این نیز مجازاتشان بود، بی‌آنکه آسمان آبی را ببینند، در غروبِ اندوهناکی غرق شوند.
پیرمردِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Niyosha22

نویسنده انجمن
سطح
29
 
ارسالی‌ها
3,079
پسندها
28,618
امتیازها
61,673
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #4
فصل اول:
«نت‌ها می‌کشند»
-شاید ستاره‌ها آینده را پیشگویی نکنند؛ ولی نت‌ها توانایی خون‌آلود کردنِ آینده را دارند-


از گم شدن در آن تاریکی واهمه داشت؛ اما برهوتِ ظلمات پیچ در پیچِ درختانِ جنگل این را فریاد می‌زدند. شاخه‌های خشک شده به طرز هولناکی انگار به سوی او خم شده و قصد داشتند گلویش را بچسبند، تا نفسش را بگیرند. ماه نیز گم شده بود و قصد نداشت روشنایی به راه جنگل ببخشد.
مردد قدم‌هایش را در مه غلیظ پیش برد. نوری را دید. نوری که مه را می‌شکست و زمین مملو از خرده برگ‌های جنگل را هویدا می‌کرد. در عرضی از ثانیه، دستی پینه بسته‌ی استخوانی، سمجانه بازوی نحیفش را چسبید و پژوا‌ک صدای خشداری طنین انداخت:
- آینده در ستارگان نهفته! بذار آینده‌تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Niyosha22

نویسنده انجمن
سطح
29
 
ارسالی‌ها
3,079
پسندها
28,618
امتیازها
61,673
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #5
چشمانش گرد شدند و لحظاتی تعجب، در مردمک‌های یخی‌رنگش موج زد! مگر میشد کسی به جنسیت خودش مطمئن نباشد؟ روی ورق‌ها را نگریست و در کمال تعجب توانست مکالمه‌اش را با یک نفر، به سه جمله بکشاند:
- مجبورم ثابتش کنم؟!
ابروانِ سفیدِ بلند و پرپشتِ پیرمرد در هم رفت و لحظاتی طوری به او نگریست که انگار به ورق‌هایش می‌نگرد. طعنه‌اش را نفهمید؟ چرا همیشه فهمیدنِ طعنه‌های او سخت بود؟ با مکثی طولانی و فهمیدنِ منظورِ پشت کلماتِ مینوس، انزجار در سلول‌هایش تراوید و سرش را دوباره به طرفِ ورق‌هایش برگرداند، طوری که یک دانشمند به تحقیقاتش اهمیت می‌دهد!
مینوس، باید راه را پیدا می‌کرد. وگرنه امکان داشت گمان کنند که او فرار کرده و مبدل به یک مطرودِ فراری می‌شد و باید با بدبختی زندگی‌اش را می‌گذراند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Niyosha22

نویسنده انجمن
سطح
29
 
ارسالی‌ها
3,079
پسندها
28,618
امتیازها
61,673
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #6
خانم مارگارت؟! هیچ ایده‌ای در خصوص آن اسم نداشت. آن که قرار بود به کجا برود و دقیقاً چگونه مجازات شود. اصلاً طرد شدن چگونه بود؟ پوشیدنِ لباس‌های خاکستریِ نخ‌نما و رفتن به اعماقِ جنگلی که به جهنم معروف بود؟ با وجود واهمه داشتن از جواب سوال‌های در مغزش، نمی‌توانست کورکورانه سرنوشتش را طی کند. کورکورانه خودش را در دام مجازاتش بیندازد.
مجبور بود دم و بازدم‌هایش را در ذهنش بشمارد. با هر قدم که بر می‌داشت دمی می‌گرفت و تنها لب می‌زد، بی‌آن‌که زحمتی به تارای صوتی‌اش دهد و صدایی از دهانش و زبانش خارج شود:
- دم...آروم باش. اتفاق بدی قرار نیست بیوفته...بازدم!
آن‌قدری آن جمله را تنها لب زد؛ که لب‌هایش خشک شدند و مجبور شد زبانی به زخم‌های سوزان، اثر جویدن پوست لب بیچاره‌اش بکشد. تن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Niyosha22

نویسنده انجمن
سطح
29
 
ارسالی‌ها
3,079
پسندها
28,618
امتیازها
61,673
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #7
با تاسف سری تکان داد. تاسف در همه‌ی اجزای صورتش موج می‌زد. در تکان‌های به طرفینِ سرش، در چشمانِ ریزِ سیاه و لب‌های متمایل به پایینش... مینوس آن را دید. لمس کرد. حس کرد. تمامِ تاسف و غمش را با قلبش لمس کرد. او برای همین آن‌جا بود. آن‌جا بود که مجازات شود... اکسیژن تمام شد. چرا نمی‌توانست دم بگیرد؟! نمی‌توانست! لب‌هایش را تکان داد و با تکیه به صندلی، تلاش کرد ریه‌هایش را از هوا پر کند بالاخره با اولین دم عمیق، اولین دمش را شمرد:
- یک!
این تنها کلمه‌ای بود که مرد توانست از او بشنود. مرد چشم از مینوسی که همراه با شمارش تلاش داشت نفس‌هایش را منظم کند گرفت. پوزخند روی لبانش نقش بست...حتی پوزخندش هم بوی تاسف و یأس می‌داد. باید هم مایوس بود وقتی که گمان می‌کرد کثیف‌ترین آدم دنیا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Niyosha22

نویسنده انجمن
سطح
29
 
ارسالی‌ها
3,079
پسندها
28,618
امتیازها
61,673
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #8
آسمان سفید و خاکستری مخملی، خورشید را بروز نمی‌داد و با باز شدنِ درب زنگ زده‌ی آهنی، هیچ نوری روی زمین گرد گرفته‌‌ی سیاه قلعه نتراوید. متروکه‌ای خالی از سکنه که از دور هم رعب بر تن می‌انداخت و سیاهی دیوارهای برافراشته‌اش به سوی آسمان مخملی، حس خفقان می‌داد. دیگر ترس و رعب برای مینوس معنایی نداشت. با وجود این‌که هیچ خورشیدی از لای ابرها سرک نمی‌کشید، دو سایه‌ی بلند روی زمین افتاد. گربه‌ی سیاه با چشمان زمردی‌اش از کنار پای خانم مارگارت با ناز وارد فضای آنجا شد و نگاهی پر از تکبر و اکراه به مینوس انداخت. مردمک عمود چشمانش هیچ تصویری را منعکس نمی‌کردند و سایه‌ای نیز از او روی زمین نیوفتاده بود.
صدای دورگه‌ و نه چندان صمیمانه‌ی زن مسن کنارش برخاست:
- برو داخل.
نیم نگاهی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Niyosha22

نویسنده انجمن
سطح
29
 
ارسالی‌ها
3,079
پسندها
28,618
امتیازها
61,673
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #9
در حالی که گربه‌اش را نوازش می‌کرد منتظر ماند. باید جواب می‌داد؟ میلی به خروج صدایش نداشت. گلویش را صاف کرد و با تمام لرزی که بر استخوان‌هایش افتاده بود، لب‌های زخم و پوسته پوسته‌ شده‌اش از هم باز شدند و تا خواست تارای صوتی‌اش صدایی ایجاد کند، مارگارت با چشمان گرد شده‌ی قهوه رنگ صدایش بالا رفت:
- گفتم با هیچ‌کس در این مورد حرف نزن! من جزء هیچ‌کس نیستم؟!
صدای خنده‌اش همچو کشیده شدن ناخن روی شیشه پیچید و صورت مینوس را در هم برد‌. دهانش را بست. او نیز میلی نداشت آن روز نحس و نت‌هایی که یک به یک با لمسشان جان می‌گرفت را روایت کند! تنها می‌خواست بگوید که او بی‌گناه است. با نخندیدن مینوس، مارگارت منتظر نگاهش کرد و نیشش بازتر شد:
- نمی‌خندی؟ خنده دار نبود؟!
چهره‌ی مینوس شبیه کسی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Niyosha22

نویسنده انجمن
سطح
29
 
ارسالی‌ها
3,079
پسندها
28,618
امتیازها
61,673
مدال‌ها
28
چه چیز حرف زدن جالب بود؟! درک نمی‌کرد. زبان مینوس همیشه به نت‌ها وصل بود. به موسیقی...ترجیح می‌داد بدون کلمات ساعت‌ها به ریتم روح‌نواز موسیقی گوش بسپارد. لو برافروخته دم عمیقی گرفت و طوری که گویی دود از گوش‌هایش خارج می‌شود، لب‌های نازکش را روی هم فشرد و صدای نازکش غرولند کنان بالا رفت:
- خانم مارگارت! این رسماً کار منو زیر سوال برد میگی جالبه؟! حرفمو پس می‌گیرم! امیدوارم دکتر سریع‌تر به گندش بکشه!
لعنتی، دکتر دیگر که بود؟! مارگارت تنها با جدیتی که با بالا گرفتن بینی عقابی‌اش همراه بود، به مکالمه اختتام داد:
- بعداً درمورد سرنوشتش تصمیم می‌گیریم لو. فعلاً اتاقشو بهش نشون بده.
او قرار بود در آن قلعه‌ی میان جنگل و درختان خشک شده یک اتاق داشته باشد...قرار بود به عنوان یک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
بالا