اختصاصی رمان عشق مبارز من | مریم سالاری کاربر انجمن یک رمان

نظر شما درمورد رمان عشق مبارز من چیست؟

  • عالی

    رای 15 65.2%
  • متوسط

    رای 8 34.8%
  • بد

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    23
  • نظرسنجی بسته .

Maryam @

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/4/18
ارسال ها
271
لایک ها
2,274
امتیاز
11,813
عشق مبارز من
پارت98
ارمیتا
از ایین جدا شدم و به رختکن رفتم لباس کاراته ام و پوشیدم و کمربندم سفت کردم و به جایگاهی که باید میرفتم رفتم و منتظر اعلام اسمم بودم ...
همین طور که با بطری ابم بازی میکردم اسمم از بلند گو خونده شد نفس عمیقی کشیدمو ایة الکرسی و زیر ل**ب خوندم به طرف تاتامی بانوان منفی ۶۰رفتم کمی استرس داشتم که با دیدن ایین به عنوان داور وسط همش از بین رفت .
ایین اخم کرده بود و با جدیت به من و حریفم نگاه میکرد میدونستم هیچ تبعیضی بینمون قائل نمیشه اما همین که بود خیالمو راحت میکرد همینکه ایین داوریه مسابقه ی منو به عهده داشت بهم امید میداد حتی وقتی که با اخم و جدیت تمام بهم نگاه میکرد اصلا چقدر این بشر موقع داوری جذاب میشه چقدر اخه...
بعد از اوس دادن به داور ها و حریفم مسابقه رو شروع کردیم ...
اول با یک ضربه ی توبی مای گیری(ضربه ای که یک پرش داره و بعد از پرش با سینه ی پا به صورت حریف ضربه میزنیم این حرکت خیلی سریع باید انجام شه و فاصله ای بین پرش و ضربه با سینه ی پا نیوفته) مبارزه رو شروع کردم یک امتیاز به نفع من...
بعد هم شروع کردم به مشت زدن کاملا مشخص بود برای این مسابقه اصلا اماده نیست اثار درد از صورتش معلوم بود اما من دردیو حس نمیکردم با اینکه اونم محکم به شکم من ضربه میزد اما من به چیزی جز طلا و خوشحالیه ایین فکر نمیکردم پس دردی هم احساس نمیکردم یعنی نباید احساس میکردم ...
نباید...
لحظات اخر یک ضربه ی ماواشی گری به سرش زدم اونم که فهمید باختش حتمیه ضربه ی خطایی به صورتم زد ...
مسابقه با برد من تموم شد اما گونه ام خیای درد میکرد خیلی خیلی فکر کنم داغون شد ها احتمال زیاد کبودی رو شاخشه .
ایین همچنان جدی به هر دومون نگاه میکرد بعد از اوس دادن به داور ها و حریفم به سمت جای قبلیم رفتم بطریه ابو سرکشیدم جای خالی ارتا و ارام واقعا حس میشد و این خیلی خیلی اذیتم میکرد، اخ خدا...
هنوز سه تا مسابقه دیگه داشتم باید اون هارو هم میبردم من باید امروز طلا رو میگرفتم باید...
 

Maryam @

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/4/18
ارسال ها
271
لایک ها
2,274
امتیاز
11,813
عشق مبارز من
پارت99
ارمیتا
چند دقیقه گذشت و دوباره اسممو خوندن وارد تاتامی شدم باز هم ایین داور وسط بود بازهم همون اخم قشنگ جذابش به پیشنوشیش وارد تاتامی شدم حریفم چهره ی خیلی اخمویی داشت و خیلی اعتماد بنفسش زیاد انگار هنوز اوس نداده خودشو پیروز میدون میدید پوز خندی زدمو بهش اوس دادم و مبارزه رو شروع کردیم...
همون دفعه اول دوتا ماوشی گیری از از وسط گاردش بهش زدم که خیلی غافلگیر شد ...
کاملا معلوم بود از اون دسته ادمایی که مسابقه رو با مشت زدن میبره چون پاهاش بالا نمیومد و مشت های خیلی قوی داشت به طوری که حس میکردم شکمم داره نابود میشه اما هیچ اثری از اینکه درد دارمو توی چهره ام نشون نمیدادم ...
سریع تو چند ثانیه دوتا مای گیری به صورتش زدم و مسابقه با برد من به پایان رسید ...
بعد از اوس دادن به داور ها و حریفم سریع به سمت رختکن رفتم از درد شکم روی زمین نشستم سرم و روی زان مشت هایی داشت...
به طرف همون جایگاه قبلیم رفتم بطری ابمو سر کشیدم چشامو بستم و سرمو به صندلی تکیه دادم چند لحظه ای چشامو بستم و بعد به مبارزه ی بقیه فایتر ها نگاه کردم ...
یکی از فایتر های ایین کارش فوق العاده بود واقعا عالی بود فایتش ،حسابی به مبارزه هاش دقت میکردم سعی میکردم از هر حرکتش چیزی یاد بگیرم.
مبارزش تموم شد و اومد به طرف صندلیش که منو دید
-سلام خانم صالحی خوب هستید؟
-سلام ممنون شما خوبید؟
-ممنون مسابقه تونو چکار کردید ؟
-دو تا فایت دادم هر دوشونو بردم منتظر دو فایت بعدی ام
-اهان موفق باشید انشالله سکوی اول ببینمتون
-ممنون همچنین شما واقعا فایت هاتون عالیه
-خیلی ممنون شما لطف دارید خانم صالحی ،با اجازه من برم
-خواهش میکنم بفرمایید
بعد هم از من دور شد و من منتظر اعلام اسمم از بلند گو شدم...
چند دقیقه ای گذشت ولی اسممو اعلام نکردن دیگه اعصابم داشت داغون میشد که اسممو خوند سریع از جام بلند شدم و به طرف تاتامی رفتم .
ایین باز هم داور وسط بود و اینکه ایین باز هم داورم بود بهم احساس خیلی خوبی میداد...
حریفم هموز نیومده بود نمیدونم مگه میشه ادم مسابقه داشته باشه و نیاد عجبا
باز هم چند بار از بلند گو اسمشو صدا زدن اما نیومد .
چند لحظه گذشت از بلند گو اعلام کردن که حذف میشه اگه نیاد اما باز هم نیومد .
چند لحظه گذشت باز هم نیومد ، خب به نفع من بدون اینکه مسابقه بدم بردم خوبه ها ...
به طرف صندلیم رفتم دوباره نشستم و با بطریم ور رفتم به این فکر میکردم که چرا اون حریفم نیومد مسابقه ...
اصلا به من چه حتما دلش نمیخواسته والا.
 

Maryam @

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/4/18
ارسال ها
271
لایک ها
2,274
امتیاز
11,813
عشق مبارز من
پارت ۱۰۰
ارمیتا
دقایقی بعد دوباره اسمم از بلند گو شنیده شد وارد تاتا می شدم حریف قد بلتدی داشتم پس باید بیشتر به شکمش مشت میزدم چون اصولا قد بلندا جودان کار میکنن(یعنی با پا ضربات و به سر میزنند) جودان کار ها شکم های ضعیفی دارن پس راه حلش همین بود.
بعد از اوس دادن به داور ها و حرفیم ضرباتم و به شکمش شروع کردم کامل بهش چسبیده بودم و اجازه نمیدادم پاشو بالا بیاره حس کردم حسابی کلافه است البته به احتمال ۹۰درصد حسم درست بود چند بار از تاتامی بیرونش کردم و این امتیاز برای من بود حریفم که عصبانیت از چهرش موج میزد و خودشو بازنده میدونست چون چند بار هم به دلیل ضربه های محکمم اخش در اومده بود ثانیه های اخر از شدت عصبانیت مشتی به صورتم زد و با ضربه ی خطا بازیو به پایان رسوند خون از بینیم سرازیر شد به طرف پزشک مسابقه رفتم بعد از گرفتن چند تا دستمال و معاینه برای اینکه بینیم شکسته یا نه که نشکسته بود به طرف صندلی رفتم ...
فقط یک مسابقه ی دیگه مونده بود تا طلا...
چند دقیقه ای گذشت نگاه خیره ای روی خودم احساس کردم سرمو بلتد کردم اون نگاه نگاه قشنگ ایین بود که بیشتر از هر چیزی دوست داشتم هر چیزی قلبم به تاپ تاپ افتاده بود حس قشنگی بهم تزریق میشد حسی که با هیچ چیز قابل مقایسه نبود هیچ چیز ...
ایین لبخندی به صورتم پاشید و به طرف تاتامی که داورش بود رفت چشمامو بستم برای چند لحظه ای ذهنمو از همه چیز خالی کردم ارامش میخواستم یک ارامش واقعی ارامشی از جنس ایین از خود خودش...
نگاهی به لباسم انداختم بی حد و اندازه دوسش داشتم برا منظر همه ی قشنگی ها و اتفاقای خوب بود بهم هدیه داد عشق ایین و کاراته کیوکوشین بهم هدیه داد خودشو ندارم اما عشقشو دارم خودش هنوز ازم دوره اما عشقش همیشه تو قلبمه همیشه ...
وای خدا از دست من اخه یکی نیست به من بگه بچه تو خیر سرت مسابقه داری حالا هی بشین شاعرانه واسه خودت داستان بگو و شعر بساز عجبا...
 

Maryam @

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/4/18
ارسال ها
271
لایک ها
2,274
امتیاز
11,813
عشق مبارز من
پارت۱۰۱
ارمیتا
برای اخرین بار در این مسابقه اسمم خونده شد و من به طرف تاتامی رفتم یک قدم مونده تا طلا فقط یک قدم...
ذهنمو از همه چیز خالی کردم و تمام تمرکزمو اوردم روی تاتامی و حریفی که پوست تیره ای داشت وارد تاتامی شدم و به داور ها اوس دادم ایینو نمیدیم انگار نبود یکم دلشوره گرفتم نه برای مسابقه بخاطر ایین یعنی کجا بود...
مسابقه شروع شد بعد از چند ثانیه مبارزه روش تکنیک های حریفم دستم اومد داشت ریتمی کار میکرد فکر کنم استرس داشت و هول شده بود اما اخه استرس واسه چی ؟
بعد از یک دقیقه بازیو تموم کردم خیلی راحت تونستم ببرمش ولی اخه چرا اینجوری کار میکرد ...
اتفاقا اسمش هم مثل همون حریفی بود که انصراف داد البته نمیدونم اسماشون مثل همن یا فامیلشون ...
وای خدای من چقدر من فکرای الکی میکنم من بردم
من طلا رو گرفتم من به ارزوم رسیدم خیلی خوشحال شدم کلا از فکر اون دوتا اومدم بیرون اشکم در اومده بود همه جا دنبال ایین میگشتم دلم میخواست هرچه سریع تر بهش بگم بهش بگم که جواب همه زحمت ها مو گرفتم بالاخره موفق شدم خوشحالی وصف نشدنی داشتم اما ایین پیداش نبود .
چرا نبود ؟
چرا تو این لحظه نباید ایین کنار من باشه ؟
چرا؟
بی حوصله به طرف رختکن رفتم لباس هامو مرتب کردم و به جایگاهی که برای نشستن بود رفتم خیلی حالم گرفته بود چرا ایین نبود،چرا؟
اصلا فکر نمیکردم لحظاتی که اینهمه منتظرشون بودم داره با اینهمه بی حالی میگذره ...
همین طور که پاهامو روی صندلی تکون میدادم چشمامو بستم و به این همه مدتی که گذشت فکر کردم مرگ مامان بابا ،ناپدید شدن ارام و ارتا ، ماکان و نقشه های شومش وجود ایین میون اینهمه بدبختی که داشتم قشنگ ترین هدیه بود برام قشنگ ترین هدیه ، هدیه ای از طرف خدا و به واسطه ی ورزش مورد علاقم کیوکوشین البته عشقش نه خودش!
با یاد اوری این مطلب اشک ها مهاجم پلک هام شدن و در تلاطم شکستن مرز کشور های مشکیه صورت من شدن .
...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
بالا