نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان قزل تلی | ساناز محمدی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع ♕3anaz♕
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 36
  • بازدیدها 699
  • Tagged users هیچ

♕3anaz♕

ویراستار انجمن
سطح
7
 
ارسالی‌ها
184
پسندها
974
امتیازها
5,133
مدال‌ها
7
- اینبار نمیگم معذرت میخوام، میخوام بگم حق داری ازمن متنفر باشی؟
تکانی خورد و سرش را بلند کرد. بااینکه از دستش عصبانی بود ولی راضی به زدنش هم نبود. بیشتر به این میسوخت که چرا قلچ ارسلا مقابل مثل نکرد؟ چرا چیزی نمیگفت تا دلش را آرام کند؟
-چرا مقابله نکردی، چرا گذاشتی بزنمت؟
نفسی گرفت و بلافاصله سرفه‌ کرد و گفت:
-چون تو تنها کسی بودی که حق زدنم رو داشتی؟

-سرورم؟
کایا میدید که قلج ارسلان زیادی به تیمور حساس شده است، عصبی میشد. چزا که و او را یک تهدید برای تاج و تخت شاهزاده‌اش میدانست که پیشرفت‌هایش را میگرفت.
بازهم اعتنایی به کایا نکرد.
-چرا؟ چرا باوجود دونستن حقیقت اینکار رو کردی؟
مکث کرد و به چشمانش خیره شد و تنها یک کلمه گفت، و میدانست که برای قانع کردنش کافی نیست.
-متأسفم.
- این جواب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

♕3anaz♕

ویراستار انجمن
سطح
7
 
ارسالی‌ها
184
پسندها
974
امتیازها
5,133
مدال‌ها
7
- اینجا منتظر بمونین میرم از طبیب برای زخمای صورتتون پماد بگیرم.
درحالی که پلک روی هم میفشرد و تلاش میکرد روی نفس‌هایش تسلط داشته باشد سرش را به نشانه‌ی باشد تکان داد. فقط میخواست بفهماند که برخودش تسلط دارد و میتواند برود.
کایا با تردید جدا شد و سمت چادر ها رفت.
نگاهی به اطرافش انداخت، می‌ترسید کسی او را با آن حال زارش ببیند و بعد به گوش پدربزرگش برسد.
آن موقع نه بهانه، و نه دروغی در آستینش داشت که برایش سرهم کند.
اوایل پاییز بود، بعد از نم‌نم‌باران، آفتاب از لابه‌لای شاخه‌های برهنه‌ی درختان کهن، از حاشیه های مسیر صف کشیده بودند؛ و بر سطح جنگل می‌خزیدند.
مسیر پر بود از برگ‌های خشک زرد و نارنجی و طلایی، طوری که قلچ ارسلا گمان میکرد جنگل با آن همه عظمتش یک تابلوی نقاشی است.
ثانیه‌ای طول...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

♕3anaz♕

ویراستار انجمن
سطح
7
 
ارسالی‌ها
184
پسندها
974
امتیازها
5,133
مدال‌ها
7
خورشید درحال غروب کردن بود، و آخرین پرتوهایش را بر ایوانی که آن دو رویش نشسته بودند می‌تاباند. نورخورشید برچشمان کهربایی سیرما منعکس میشد، و آنها را همچون دوگوی فروزان آتش فشان نشان میداد.
خز بی‌نهایت یکدست و سفیدش در عضلاتش برق میزد. و اورا بیشتر از هرزمانی دیگر تماشای‌اش میکرد.
آنقدر اصیل و زیبا بود که قلچ ارسلان نمیتوانست از او چشم بردارد.
سیرما با آرامش خاص نزدیکش نشسته بود و به افق خیره شده بود.
این همه زیبایی دریک گرگ باور نکردنی بود، آنهم یک گرگ اصیل زاده؟
چندساعتی میشد بعد از سواری با سیرما در جایی دنج و دور از اطرافیانش دربالای کوهستانی که از میان دوسنگ آب روانه میشد نشسته بودند. صدای شرشر آب روحش را تازه میکرد، دلش میخواست سنجاق سرش را باز کند و لباس هایش رادربیاورد و خودش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

♕3anaz♕

ویراستار انجمن
سطح
7
 
ارسالی‌ها
184
پسندها
974
امتیازها
5,133
مدال‌ها
7
سیرما زودتر از او گوش‌هایش را تیز کرد و با چشمان شکاری‌اش اطرافش را میکاوید.
قلچ ارسلان خجرش را در دست فشرد و کنارش با حالت آماده باش ایستاد.
ولی انگار سیرما راضی به اینکه او کنارش بیستد نبود، برای همین با دمش او را به عقب فرستاد وخودش جلویش ایستاد. با چشمان متعجب گفت:
-من میتونم از خودم مراقبت کنم.
سیرما زوزه‌ی بلندی کشید و غرید.
-آروم باش ممکنه بقیه گرگ‌هارو به اینجا بکشونی!
دمش را تکان داد و یکدفعه با پوزه‌اش سمت جنوب را نشان داد. فقط کافی بود اشاره کند، قلچ ارسلان به گوشهای تیز یک اصیل زاده‌ای مثل سیرما اعتماد کامل داشت.
چندلحظه بعد پنج‌تا اسب وحشی باهمراه سواری‌هایشان مقابلشان قرار گرفتند.
سیرما از وحشت دوباره غرید و دندان های‌تیزش را به رخ کشید.
بادیدن آنها دلش هوری ریخت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

♕3anaz♕

ویراستار انجمن
سطح
7
 
ارسالی‌ها
184
پسندها
974
امتیازها
5,133
مدال‌ها
7
مرد دیگری با لبخند چندش آوری ادامه‌ی حرف دوستش را گرفت وبا هیجان گفت:
- بنظر میرسه این تنها بازمانده‌ی اصیل زادگان از این نسل هستند.
هر پنج نفرشان نگاه معناداری بهم انداختند و بعد به هردویشان خیره شدند.
درحالی که نگاهش را با شک و تردید به انها چشم دوخته بود، آهسته گفت:
- از اینجا برو سیرما!
آرواره‌هایش با تهدید چین خورده بودن و نگاهش را از مقابل برنمیداشت. به وضوح خشمش را حس میکرد و ایمان داشت که اگر سیرما حرکتی کند هر پنج‌تایشان میکشت.
ولی نمی‌خواست با بوی خون تمام کفتار های جنگل به آنجا هجوم بیاورند.
- چطوره هردوتاشون رو ببریم؟
سیرما دوباره غرید و قدمی جلو گذاشت. هرپنج اسب با وحشی بودنشان از ابهت سیرما ترسیدند و شیهه‌ای کشیدند و به عقب برگشتند.
قلچ ارسلان نمیدانست چیکار کند، درواقع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

♕3anaz♕

ویراستار انجمن
سطح
7
 
ارسالی‌ها
184
پسندها
974
امتیازها
5,133
مدال‌ها
7
در چشمان کهربایی اش دیگر اثری از خون نبود.
هیچ کجای پیشانی‌اش کلمه‌ی" آرامش" ننوشته شده بود.
دوزانو کنارش نشست و بازوانش را دور گردن سیرما حلقه زد و سرش را روی خز‌های نرم یکدست گرمش گذاشت و با بغضی که روی گلویش چنگ انداخته بود گفت:
-نمیخوام صدمه ببینی!
از عمق گلویش آرام غرید و چشمانش را بست.
هوا روبه تاریکی میرفت. نسم خنکی هورا از عطر شبنم، در نفس درختان سرشار کرده بود.
اگر همینطوری برای رفتن معطل میشد حتم داشت که کایا با یک‌لشکر دنبالش می‌افتاد. برای همین از جایش بلند شد و با یک حرکت سوار سیرما شد و کمی به جلو خیز برداشت و دستی رو خز‌ش کشید و گفت:
- هی رفیق باید بریم!
سیرما زوزه‌ای کشید و شروع به دویدن کرد.
تنها چیزی که آن لحظه حس میکرد شتاب هوای خنک شبانگاهی بود که از پیش رویش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

♕3anaz♕

ویراستار انجمن
سطح
7
 
ارسالی‌ها
184
پسندها
974
امتیازها
5,133
مدال‌ها
7
برای گرفتن سیرما مقاومت میکرد ولی تیر کارخودش را کرده بود. نیرویش رفته‌رفته تحلیل میرفت و توان نگهداشتن خودش را روی سیرما نداشت.
فشاری که بهش وارد میشد عرق های ریز و درشتی از پیشانی‌اش پایین میامد. باوجود دردی که تمام استخوان های تنش را دربرگرفته بود تنفسش را سختر میکرد.
نفس هایش با تندی بیرون میفرستاد تا اکسیژن هوا را ببلعد، ولی قدرت تیر آنقدر زیاد بود که توانش را از دست داد و همانند برگی که از بالای درخت پایین می‌افتاد، روی زمین خورد و چنددفعه روی سراشیبی معلق زد.
***

پارچه‌ی زخمتی را روی زخمش بستند تا از خون‌ریزی پایش جلو گیری کنند.
درد نفسش را میگرفت و به قلبش فشاردمی‌آورد، ولی بیشتر از آن بیخبری از سلطانش به روح و روانش فشار می‌آورد.
حتم داشت که الان خبر نبودن سلطان ملکشاه در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 10)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

بالا