نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نسل دلدادگان | زینب محمدی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع izeynaw
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 79
  • بازدیدها 1,694
  • برچسب‌ها
    عاشقانه
  • Tagged users هیچ

izeynaw

کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
130
پسندها
402
امتیازها
2,803
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #1

کد رمان: 4348
ناظر: ANAM CARA Ocean girl


رمان نسل دلدادگان
نویسنده : izeynaw izeynaw
ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
57A8E964-FB1B-48C9-A054-08ED992B9CFA.jpeg
خلاصه رمان :
تیارا و رادمان در دانشگاه همکلاسی و هر دو نخبه داروسازی هستند و قرار است در پروژه مشترکی همکاری کنند و به سبب همین همکاری بهم علاقمند میشوند تا اینکه...
در طرف دیگر قصه یاسمینا و رادمهر دو عاشق ناکام 5 سال است که بخاطر کینه ای قدیمی بخاطر خانواده هایشان از هم جدا ماندند آیا سرنوشت بار دیگر این دو را باهم روبرو میکند؟!​
 
آخرین ویرایش

YEGANEH SALIMI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
ارسالی‌ها
2,276
پسندها
7,628
امتیازها
28,973
مدال‌ها
22
{به نام داعیه سرمتن‌ها}
505049_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

izeynaw

کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
130
پسندها
402
امتیازها
2,803
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #3
"مقدمه"
***
قطار می‌رود
تو می‌روی

تمام ایستگاه می‌رود
و من چقدر ساده‌ام

که سال‌های سال
در انتظار تو

کنار این قطار ایستاده‌ام
و همچنان

به نرده‌های ایستگاه رفته
تکیه داده‌ام.
***
(قیصر امین پور)
Farnaz.zar Farnaz.zar
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

izeynaw

کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
130
پسندها
402
امتیازها
2,803
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #4
*تیارا*
استاد بعد از گروه بندی بچه‌های از کلاس خارج شد و نصف کلاس دنبالش راه افتادن و من خوشبختانه یا بدبختانه با رادمان حکیمی هم گروه شده بودم و بعضی از دخترا که روش کراش داشتن و آرزو داشتن با حکیمی حتی به اندازه دو دقیقه هم کلام بشن مثل قاتلای سریالی بهم نگاه میکردن. پوزخندی بهشون زدم و بعد ازجمع کردن کتابام تو کوله‌ام از جام بلند شدم و به سمت در راه افتادم که رادمان حکیمی صدام زد:
- رادمان: خانم امیری...خانم امیری!
برگشتم طرفش و گفتم:
- بله؟!
همیشه اون ژست مغرورانه‌اش رو حفظ می‌کرد و با اون چشمای آبی فیروزه‌ای همه رو مجذوب خودش می‌کرد، یکی از حرکات دختر کشش این بود که انگشتاش همیشه لای موهای قهوه‌ایش می‌برد و بیشتر مواقع تیپ اسپرت می‌زد. به خودم اومدم دیدم بهم زل زده و منم همینطور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

izeynaw

کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
130
پسندها
402
امتیازها
2,803
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #5
و رفت به دنبال بازی فوتبالش زنگ در رو زدم و وایسادم تا مامان بیاد بعد پنج دقیقه مامان اومد و رفتیم سر خیابان سوار تاکسی شدیم و به راننده آدرس مطب دکتر رو دادم فاصله زیادی با خونه نداشت مامان باید عمل میشد ولی بعد از اون اتفاق که با یادآوریش قلبم پر از درد نبودنش میشه و بعد از رفتنش زندگی مامان و من به کل تغییر کرد.
مامان بعد از اون ماجرا قلبش بدتر شد و الان نیاز به عمل داره که خرجش خیلی بالاست و با یه سود مختصر که خرجمونو میده پول عمل جور نمیشه.
به مطب دکتر رسیدیم. کرایه رو حساب کردم و از تاکسی پیاده شدیم و به طرف ساختمانی که مطب دکتر تو طبقه سوم بود راه افتادیم. داخل ساختمان شدیم رفت و آمد زیادی تو طبقات ساختمان بود. با آسانسور رفتیم. طبقه سوم در ورودی مطب باز بود. وارد شدیم و به مامان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

izeynaw

کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
130
پسندها
402
امتیازها
2,803
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #6
با ریموت در پارکینگ رو باز کردم و وارد شدم و در پارکینگ رو بستم و بعد بعد پارک ماشین از طریق راه پله‌هایی که به حیاط منتهی می‌شد به طرف خونه راه افتادم؛ تو حیاط داشت بازی میکرد سوتی زدم دیدم بدو بدو اومد پیشم و دمش رو برام تکون داد دستی به سرش کشیدم و گفتم:
- چطوری پسر؟!
با اون نگاه معصوم نگاهم می‌کرد از بچگی باهام بود و باهم بزرگ شده بودیم. رادمهر یه هاسکی داشت که قبل رفتنش به یکی از دوستاش سپردش. بهارانم یه گربه پشمالو به اسم میشا داره به قول بیتا همتون عاشق جک و جونورا میشین.
از پله‌ها بالا رفتم و در ورودی خونه رو باز کردم دیدم بهاران داره با میشا بازی می‌کنه یه دفعه صدای جیغ بیتا اومد.
بیتا: بهاران چند بار گفتم اینو نیار تو خونه موهاش می‌ریزه تو غذا!
بهاران اخماشو تو هم کرد و گفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

izeynaw

کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
130
پسندها
402
امتیازها
2,803
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #7
من و رادمهر و یاسمینا از بچگی باهم بودیم. آخر هفته‌ها هممون تو خونه آقاجون بودیم البته اینا قبل فوت مامان بود. مامان که رفت زندگیمون نابود شد. بابا دیگه نمی‌ذاشت بریم خونه آقاجون. از آقاجون و دایی هوتن و خاله هانا بدش میومد. از همشون متنفر بود. آقاجون یواشکی میومد من و رادمهر رو می‌دید و وقتائیم که بابا سفر کاری می‌رفت ما می‌رفتیم خونه آقاجون می‌موندیم. من و رادمهر وابسته خانواده پارسا بودیم و تو اون گیر و دار رادمهر عاشق شد. عاشق نوه حاج علی پارسا، یاسمینا دختر دایی هوتن. یاسمینا هم رادمهر رو پذیرفته بود و عاشقش شده بود. دلدادگی که ریشه تو بچگی داشت و ادامه داشت تا رادمهر و یاسمینا تصمیم به ازدواج گرفتند. اما آغاز این وصال جنگی بود بین رادمهر و پدرم. رادمهر عاشقانه دل داده بود به چشمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

izeynaw

کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
130
پسندها
402
امتیازها
2,803
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #8
تماس قطع شد. امشب دورهمی داشتیم سه سال بود که این دورهمی هردوشنبه برقرار بود و ساز می‌زدیم و می‌خوندیم و دور هم خوش می‌گذروندیم اما برای یاسمینا فقط می‌گذشت از چشماش معلوم بود چه دردی رو داره تحمل میکنه تا دور و بریاش ندونن زخم کینه‌ی پدرم چه بلایی سرش آورده. شب شده بود و باید آماده رفتن می‌شدم بعد از پوشیدن لباسام به همراه گیتار و گوشیم و کیف پولم از اتاق خارج شدم. در اتاق بهاران رو زدم و در اتاق باز شد دیدم یه تیپ دخترونه سفید مشکی زده چرخشی زد و گفت:
بهاران: چطورم؟!
ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:
- عالی بدو بریم یاسمینا کلمونو میکنه دیر برسیم!
بهاران یه دفعه ناراحت شد و سرشو انداخت پایین و گفت:
- کاش داداش رادمهرم بود جاش خیلی خالیه!
اوهومی گفتم و ادامه دادم:
- اونم یه روز میاد اوضاع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

izeynaw

کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
130
پسندها
402
امتیازها
2,803
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #9
همه سر میز شام بودیم. مامان و بابا داشتن با هم حرف می‌زدند.محمد و نامزدش داشتن تو یه بشقاب غذا می‌خوردند از این عاشقونه نامزدیا. نامزدش دید دارم نگاهشون می کنم لبخندی بهم زد منم جوابش رو با نیم خندی دادم.
آیهان: تو که خنده‌هات اینقدر قشنگه‌ چرا نمی‌خندی؟!
هر آن ممکن بود این پسره رو بکشم شامپانزه 2021 عنتر بوزینه سرم رو برگردوندم دیدم پشت سرمه. چشمام رو بستم و دندون‌هام رو روی هم فشار دادم.
- ببین‌ خیلی داری پات رو از حدت فراتر می‌ذاری لطفا کاری نکن به محمد بگم داری غلطای اضافه می‌کنی من نه اهل این کارام نه حوصله تورو دارم برو دنبال یکی مثل خودت در ضمن من نامزد دارم!
- آهان همونی که ولت کرده رفته؟!‌
خنده ای کردم و گفتم:
- اشتباه به عرضت رسوندن رادمهر رفته تخصصش رو بگیره و بیاد ازدواج...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

izeynaw

کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
130
پسندها
402
امتیازها
2,803
مدال‌ها
6
سرش رو بالا گرفت دیدم دور چشمای دریاییش رو رگه‌های خون احاطه کرده نگاهم تو نگاهش گره خورد و گفتم:
- گریه نکنیا چشای قشنگت خراب میشه‌ها خوب؟!
دستم و بردم اشکام رو پاک کردم و گفتم:
- از امشب راحت بخواب انتقامتُ گرفتی!
از رو صندلی بلند شدم هوا سرد بود و ابری. بارون می‌خواست بباره. رادمهرم بلند شد و دستش رفت سمت دستم که دستم رو کشیدم که گفت:
- ببخش منُ...من...من!
پوزخندی زدم و سیلی به صورت سردش زدم و گفتم:
- جالبه ببخشمت برای چی؟! برای کشتن روحم؟! برای عشقی که بهت دادم و تو با زخم زدن جوابش رو دادی؟!
انگشت اشاره ام رو سمتش گرفتم و گفتم:
- تا عمر دارم نمی‌بخشمت رادمهر حکیمی از این لحظه به بعد نه می‌خوام ببینمت نه می‌خوام صداتُ بشنوم یه روزی عاشقت بودم ولی از الان ازت متنفرم می‌دونی که فاصله...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا