رمان مبارزان عشق 2 | حسنا(هکر قلب) کاربر انجمن یک رمان

بنظرتون حرف های یاماها درسته؟


  • مجموع رای دهندگان
    3
  • نظرسنجی بسته .
وضعیت
موضوع بسته شده است.

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,315
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
کد رمان: 1344
ناظر: الهه
ویراستار: ROSHABANOO

51617
نام رمان: مبارزان عشق2(درجستجوی شمشیر یخی)
نام نویسنده: حسنا(هکر قلب)
ژانر: تخیلی، عاشقانه
خلاصه:
احساسات منع شده، گریبانگیر پسرکی شده که سردرگمی‌های مختلفی برای اهالی دهکده به وجود آورده است.
این داستان ادامه جلد اول می‌باشد.
توضیحات:
قبل از خواندن داستان، لازم است که توضیحی را ارائه دهم؛ دوستان عزیز و گرامی، این داستان با جلد اول مرتبط است پس حتماً جلد اول را بخوانید. تنها در صورتی که جلد اول را خوانده باشید، متوجه داستان می‌شوید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
333
امتیاز
21,133






نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان

 

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,315
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
*مبارزه با جولیا


پوزخندی به حرفش زدم و با تحقیر نگاهش کردم. دور تا دورش رو نگاه کردم. بهترین جا، اون گوشه‌ی سمت راست، کنار جسد مانگستو بود. چشمام رو بستم و گفتم:
-نیش ضد خون.
به مار تبدیل شدم و با سرعتی که نتونه تشخیص بده دارم به کجا میرم، حرکت کردم. هفت ثانیه که همین جور با سرعت به اطراف می‌رفتم و زهر می‌ریختم. یک قدم برداشت که زهرم به پاش خورد و روی زمین افتاد؛ انگار فلج شد. به حالت اولیه برگشتم، شمشیر رو در آوردم و با تمسخر گفتم:
-جالبه نتونستم شکستت بدم.
همین که خواستم به سمتش حمله کنم، از جاش بلند شد و با چشمای به خون نشسته گفت:
-خوب کارتو انجام دادی اما...
مکث کرد که آروم‌آروم به سمتش رفتم و اونم عقب‌عقب می‌رفت. به آرومی گفتم:
-اما چی؟
خواست حرف بزنه که این اجازه رو بهش ندادم و گفتم:
-ببین هر چی می‌خوای بگی، برای خودت نگه‌دار... برای من یه چیز مهمه و اونم هدفمه، باید به دستش بیارم.
پوزخندی زد و شرورانه گفت:
-ببین ساشاخان، تو دیگه از اینجا خلاص نمیشی، چون مایکل از تو خوشش اومده و این بازی رو اون درست کرد...
باورم نمی‌شد که این کار مایکله! شمشیر از دستم افتاد و جولیا خواست بهم حمله کنه که یه چیزی یادم اومد، به حرف حریف اعتمادی نیست، شمشیر رو از روی زمین برداشتم و بهش حمله کردم که صدایی توی گوشم پیچید :
-اگه جولیا یه گاز ازت بگیره، کارت تمومه...
تعجبی نکردم. شمشیر رو بالا گرفتم و محکم سرش رو زدم. قهقهه‌ای زدم و گفتم:
-هیچ کاری نشدنی نیست.


*مبارزه با هانی

پوزخندی به جسدهای روبه‌روم زدم، درسته اولش اینا ترسناک بودن ولی مثل آب خوردن نابودشون کردم؛ چشمام رو بستم و از محل مبارزه بیرون رفتم. وقتی خارج شدم، صدای جانا توی ذهنم اومد:
-می‌خوای اسطوره باشی؟ باید شجاع باشی، شجاعت باعث میشه بیشتر مشکلات رو حل کنی... مبارزه‌ی بعدی با هانی‌ست...
هانی، پسری که می‌خواد انتقام خون دخترعمه‌اش که اسمش هرمیون بود رو بگیره. اونا عاشق هم بودن!
هرمیون، دختری مو طلایی که تنها عیبش این بود که چشماش خیلی ضعیف بود، به خاطر همین اون کشته شد؛ توسط مایکل.
با صدای کارن از ذهنم بیرون اومدم و گفتم:
-شکستش دادم.
کارن لبخندی زد و هیچی نگفت اما با دیدن هانا که با عصبانیت نگاهم می‌کرد و دلیل عصبانیتش رو نمی‌دونستم، با تعجب گفتم:
-چیزی شده؟!
به کارن نگاه کردم که چشم‌غره‌ای بهم رفت و با خشم گفت:
-این هانا نیست، ساشا این...
تا خواست حرف بزنه، هانا یا هر کس دیگه بهش حمله و بازوی کارن رو با پنجه‌هاش زخمی کرد. بهت‌زده داشتم بهشون نگاه می‌کردم که با جیغ کارن، به خودم اومدم و زمزمه کردم:
-مار.
سریع تبدیل به مار شدم و از پشت به سرعت به اون هانای نفرین‌شده حمله کردم و نیشش زدم که فلج شد و رو به من گفت:
-مارها موذی هستن، چون زیرآبی کارشون رو می‌کنن، حتی قبل از این که طرف مقابلشون بفهمه.
-ساشا به حرفش گوش نده، اون می‌خواد زمان تبدیلت تموم شه...
صدای کارن بود که با عجز این‌ها رو می‌گفت. دیگه برام مهم نبود که این موجود نفرین‌شده چی بگه، باید باهاش مبارزه می‌کردم. چشمام رو بستم و نیش مرگبار رو زمزمه کردم. با سرعت به سمتش رفتم و یه نیش دیگه بهش زدم و سریع عقب رفتم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,315
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
داشت جون می‌داد که به انسان تبدیل شدم و رو به اون ببر گفتم:
-تو کی هستی؟ از طرف کی اومدی؟
با صدای ضعیفی گفت:
-من... من از طرف جورج اومدم.
کلافه دستی توی موهام کشیدم، نفسم رو بیرون دادم و گفتم:
-جورج کدوم خریه؟
-جورج... رئیس زندانه... اون یکی از مخالفان عشقه...
پوزخندی به حرف کارن زدم و گفتم:
-از هرچی آدم توی این دنیاست، حالم داره بهم می‌خوره...
کارن قهقهه‌ای زد و گفت:
-آقای بهترین، بیا کمکم کن بریم خونه...
به بازوش نگاه کردم و با دیدن خون، سریع یه تیکه از شلوارم رو با دستم پاره کردم. چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم، کارن باید زنده می‌موند، هنوز یک گروه کامل رو هم از بین نبردیم. با تیکه‌ی پارچه، بازوی کارن رو محکم بستم و کمکش کردم تا بلند بشه. کارن خیلی خوشگل بود و دل هر پسر دیگه‌ای، مخصوصاً کشور ما که به پسراش اعتمادی نیست، می‌برد. خداروشکر کردم که کارن تو کشور ما نیست، وگرنه تیکه‌تیکه‌اش می‌کردن، چون بدن ظریف و سفیدی داشت، موهاش به رنگ شرابی بود و لابه‌لاش چند نخ بلوند رنگ بود.
وقتی به خونه رسیدیم، کارن رو به سمت اتاق بالا بردم که گفت:
-اینجا نه برو طبقه‌ی بالا...
با خنده گفتم:
-بالاییم!
با اخم گفت:
-رو آب بخندی! همراهم بیا...
بعد اشاره کرد که ولش کنم، ولش کردم که با سر، زمین افتاد و با صدای لرزون گفت:
-ساشا... من می‌میرم، بیا کمکم کن تا بریم بالا یا...
-اینجا چه خبره؟
به خشکی شانس! محمد بود. با لحنی سرد گفتم:
-کارن زخمی شده!
چپ‌چپ بهم نگاه کرد و گفت:
-ببین آقای غریبه، اگه کارن چیزیش بشه، ممکنه گروه ضعیف شه...
خواستم بگم نیازی نیست تو بگی، خودم می‌دونم‌ اما ادامه داد:
-فکر نکن رییس شدی و هر کاری می‌تونی بکنی!
به سمت کارن رفت و بلندش کرد و گفت:
-کی زخمیش کرده؟
با حرص گفتم:
-نمی‌دونم، یکی از طرف جورج اومده بود...
با خشم گفت:
-وقتی یکی از طرف جورج میاد، یعنی یه اتفاق بد قراره بیفته.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,315
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
ترس به جونم رخنه کرد. از اسمشم مشخص بود که آدم کله خرابیه! با صدای داد محمد، به خودم اومدم و دستپاچه گفتم:
-چی شده؟
با اخم نگاهم کرد و با اشاره به تونل باریکی گفت:
-ساشا، کارن رو می‌بری داخل. ببین حواست رو جمع کن. مستقیم که رفتی، یه دوراهی می‌بینی. اصلا به پشت سرت نگاه نمی‌کنی؛ اگه نگاه کنی ممکنه غلام تاریکی بهت حمله کنه. حواست رو جمع کن، توی این دوراهی یه راهی هست که گولت می‌زنه و راه رو نباید بری. برعکسش میری، یعنی اگه سمت راست این راه طلسم شده بود، سمت چپ میری و یه در برات باز میشه؛ ازت رمز رو می‌خواد، اون رمز رو فقط کارن بلده، بجنب...
شوکه نگاش کردم که هولم داد و گفت:
-برو دیگه، اه...
با تعجب پرسیدم:
-چرا خودت نمیای؟
با عصبانیت داد زد:
-ساشا، کارن داره می‌میره انقدر با من کل‌کل نکن‌، برو...
-یه سوال... من که تا به حال نرفتم، راه چه جوریه؟!
با حرص و کلافه گفت:
-این همه توضیح دادم، بازم میگی چی؟
بدون حرف داخل تونل شدم. خیلی تاریک بود. از صدای ضعیف کارن فهمیدم که باید سریعتر برم.
-سا... شا...
همین جور زمزمه می‌کردم:
-تو باید دووم بیاری کارن! دووم بیار...
به دوراهی رسیدم. سمت راستم یه پیرمرد که صورت چروکی داشت، سمتم اومد و با لحن مهربونی گفت:
-دنبالم بیا جوون، مثل این که بیمارت ضعیف شده... باید...
بدون توجه به حرفش از سمت مخالف رفتم. به یه در رسیدم که باز شد و صدای مردی توی تونل پیچید:
-رمز.
صدای ضعیف شده‌ی کارن رو به سختی می‌شنیدم:

-پنج... هفت... چهار...
رقم آخر که می‌خواست بگه تموم شد. آروم گفتم:
-کارن جوابم رو بده... کارن با تو هستم...
اَه لعنت به این شانس! خودم امتحان کردم و دلم رو به دریا زدم و رقم آخر رو گفتم:

-نُه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,315
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
با صدای زنی که گفت:
-رمز اشتباه است، دوباره تلاش کنید...
کلافه دوباره امتحان کردم:

-پنج... هفت...چهار...شش...
قفلی توی در چرخید و در باز شد. وارد اون محیط شدم و با دیدن یه قصر، دهنم از تعجب باز موند؛ خیلی زیبا بود.
-شاهزاده، شاهزاده.
با دیدن مردی که با دو، به سمت دری قهوه‌ای رنگ که روبه‌روی من بود، رفت و در رو باز کرد،
با صدای ضعیف کارن به خودم اومدم.
-برو... پیش... پیش شاه...
وسط حرف پریدم و گفتم:
-شاه کجاست؟
-نه... شاه.. شاهزاده...
اونقدر صداش ضعیف بود که خودمم دلم براش سوخت. با سرعت وارد قصر شدم و داد زدم:
-آقا در رو نبند.
همون مرد با صدای من برگشت و با دیدن من شمشیری در آورد و جلوم گرفت. اخمی کرد و با عصبانیت گفت:
-تو کی هستی غریبه؟
مرد قدش کوتاه و کمی چاق بود. بدون توجه به حرفش گفتم:
-با شاهزاده کار دارم.
صدای ضعیف کارن باعث شدکه اون مرد، با حیرت شمشیرش رو بندازه.
-بانو کارن؟
رو به من با عصبانیت گفت:
-چه بلایی سر بانوی این دهکده آوردی؟
پوزخندی زدم که در قهوه‌ای رنگ روبه‌رو باز شد، پسری همسن من توی چارچوب در ظاهر شد و با صدایی که کاملاً به خودش مسلط بود، گفت:
-تو کی هستی و چه بلایی سر کارن اومده؟ توضیح بده؟
خواستم حرف بزنم که همون مرد گفت:
-بی ادب، اول جلوی شاهزاده تعظیم کن بعد حرف بزن...
شاهزاده با تحکم خاصی گفت:
-کاروسا ساکت باش.
با اعتماد به نفس گفتم:
-من ساشا رئیس آزمایشی گروه مبارزان دهکده عسلی هستم. از محل مبارزه به خانه‌ی آبی می‌رفتیم که یه نفر جلومون گرفت...
وسط حرفم پرید و گفت:
-کافیه... همراهم بیا...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,315
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
دنبالش راه افتادم، به لباس‌های شاهزاده نگاه می‌کردم؛ لباسش خیلی تجملاتی بود، لباسی به رنگ قرمز و یه شنل طلایی هم روی دوشش بود، لباس من یه لباس زرهی بود.
به موهاش نگاه کردم قهوه‌ای شونه زده بود اما موهای پریشون من که نشون‌دهنده‌ی یه چیز می‌تونه باشه؛ نشون‌دهنده‌ی سخت کوشی و تلاش. از وقتی به اینجا اومدم، شلخته شدم. باید به خودم برسم وگرنه دیگه هیچ دختری طرفم نمیاد. از فکر خودم خندم گرفت.
-خنده دارم؟
با صدای جدی شاهزاده، خنده‌ام رو قورت دادم و سرم رو پایین انداختم. با جدیت گفت:
-بسه، ببین آقا ساشا، این جا من دستور میدم و تو هم اطاعت می‌کنی. حالا هم بیا کارن رو بزار روی تخت...
به اطراف نگاه کردم، توی اتاقی به رنگ عسلی بودیم. همه چیزهای این اتاق عسلی و مشکی بود. این اتاق هم مثل اتاق محمد بود ولی به جای عسلی یه میز آرایشی به رنگ عسلی بود.
کارن رو روی تخت گذاشتم، رنگ تخت مشکی بود ولی رو تختی عسلی بود.
-چاقو.
صدای شاهزاده بود که دستور می‌داد و طبق قانون باید اطاعت می‌کردم. کیفی مشکی رنگ روی میز آرایش بود که درش باز بود. چاقوی مخصوص جراحی رو دستش دادم.
-قیچی.
از تو کیف قیچی‌ای بیرون آوردم و بهش دادم؛ آستین کارن رو تا سر شونه‌اش پاره کرد، قیچی رو بهم داد و گفت:
-بزار توی اون ظرف.
ظرفی شیشه‌ای که مایعی قرمز رنگ توش بود و توی اون انداختم. با ناله‌ی کارن بهش نگاه کردم. با دیدن شاهزاده که با مهارت خاصی داره بازوی کارن رو شکاف میده، با اخم گفتم:
-گلوله که توش نیست...
وسط حرفم پرید و خونسردانه گفت:
-لطفاً خفه شو...
هیچی نگفتم که چاقو رو دستم داد و داخل همون ظرف انداختم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,315
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
به این فکر می‌کردم که اگه یه روز من برگردم به زمین، اگه این‌ها رو به کسی بگم، آیا حرفم باور می‌کنن یا نه؟ با صدای شاهزاده رشته افکارم پاره شد.
-انبر.
دست کردم داخل کیف، انبر فلزی رو برداشتم. بهش دادم و گفتم:
-انبر واسه چی می‌خوای؟
همون طور که مشغول بازوی کارن بود، با تمسخر گفت:
-می‌خوام باهاش برقصم. احمق جان... انبر برای بیرون آوردن گلوله و چیزی مثل این شی...
با دیدن چیز تیز و فلزی، با تعجب گفتم:
-این دیگه چیه؟
بدون توجه به سوال من گفت:
-یه سوزن و نخ آماده کن برای بخیه...
دو بار پنبه رو آغشته به الکل کرد و به بازوی کارن زد. به چهره‌ی معصومش نگاه کردم. چشماش بسته بود و از درد بیهوش شده بود. اگه من زودتر بهش حمله می‌کردم، حداقل کارن سالم بود.
دست از افکار بیهوده کشیدم و سوزن رو برداشتم و به طور ماهرانه نخ رو از سوزن رد کردم و دستش دادم. انبر رو برداشتم که با لحن آرومی که مشخص بود، به کار روبه‌روش متمرکز شده، گفت:
-بزارش زمین و برو بیرون.
با اخم گفتم:
-چرا؟
با داد گفت:
-سوال نپرس، فقط برو بیرون...
منم یه اخلاق بدی داشتم تا نمی‌دونستم چرا، ول نمی‌کردم. دستکشم رو بیرون آوردم و با لحن آرومی گفتم:
-دلیل اینکه برم بیرون چیه؟
قبل از اینکه حرف بزنه، کارن چشماشو باز کرد و تا منو دید، بهم حمله‌ور شد. دیگه برای اینکه فرار کنم، دیر شده بود. کارن دیوونه شده بود و منو می‌زد.
-کارن، منم ساشا...
-خودتو خسته نکن؛ اون تا دو ساعت خودش نیست، همون کسیه که بهش حمله کرده.
می‌خواستم تبدیل به مار شم که شاهزاده گفت:
-اگه نیشش بزنی، ممکنه کارن از بین بره، پس دو ساعت هیچکاری نکن...
حواسم جای دیگه‌ای بود که چنگی تو صورتم انداخت. غریزه‌ام خودبه‌خود داشت فعال می‌شد و نمی‌تونستم کنترل کنم که موهاشو کشیدم و با تمام توان، از خودم دورش کردم. این دختری که توی جسم کارن بود رو باید می‌کشتم.
با صدای بهم خوردن در، فهمیدم شاهزاده هم نامردی کرده و منو با کارن ول کرده، پس خودم دست به کار شدم اما یاد حرف خود کارن که روز قبل از اینکه با گروه ارواح مبارزه کنم، افتادم:
-حتی اگه من بهت حمله کردم، دست به کاری نزن، چون من حریصتر میشم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,315
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
***

با صدایی که از خشم کنترل کرده بودم، گفتم:
-ببین کارن، چه بلایی سرم آوردی؟ فک کنم تا هشتاد روز نتونم راه برم...
کارن با طعنه گفت:
-آره می‌زارم، بخوری بخوابی، کور خوندی سه روزه خوب میشی...
شاهزاده با غرور گفت:
-بسه ساشاخان، یه پات شکسته و صورتت زخمی شد و کتفت در رفته، همه‌ی این‌ها تو سه روز خوب میشه؛ زیاد هم نیست.
با اخم نگاش کردم و گفتم:
-میشه شما حرف نزنی.
خودشو به بیخیالی زد و خونسردانه گفت:
-من که بهت گفتم برو بیرون...
چشم‌غره‌ای بهش رفتم. اگه این مرد مغرور بهم دلیلش رو می‌گفت، این‌ها اتفاق نمی‌افتاد.
-باید استراحت کنی ساشا که یه هفته‌ی دیگه یه مبارزه داری...
کارن پیشونیم رو بوسید و زیر گوشم گفت:
-ممنونم بابت نجاتم...
لبخندی زدم و چیزی نگفتم. چراغ خاموش شد و صدای نحس شاهزاده اومد:
-کارن‌بانو، بیا باید استراحت کنه...
روم برگردوندم و چشام رو بستم. با صدای بسته شدن در فهمیدم که رفتن. دوباره فکرم رو مشغول کردم؛ به این فکر می‌کردم که اگه من این گروه ارواح رو شکست بدم، دوباره باید با مورنتی و دخترش آلما روبه‌رو بشم. چه زود گذشت! دختر زیبایی بود اما من هیچوقت به هیچ دختری دل نبسته بودم و دیگه هم نخواهم بست. یه بار بچه بودم و با دختر همسایه‌مون بازی می‌کردم که داداش منو دید و به حد مرگ کتکم زد. از اون موقع تصمیم گرفتم که طرف هیچ دختری برای ازدواج نرم. اون موقع پنج سالم بود و دختره که اسمش بهار بود هم چهار سالش بود. با هم خاله بازی می‌کردیم.
دوروبرم هیچ پسری نبود، بهار هم همبازی نداشت و من باهاش بازی می‌کردم. وقتی هفت سالم شد، صاحب خواهری شدم که گفتم اسمش رو بزارن باران، چون می‌خواستم وقتی صداش می‌زنم به یاد بهار بیفتم. الان که بیست و چهار سالمه، خواهری ندارم چون سه سالش بود که توی پارک گم شد و دیگه هم هیچوقت پیدا نشد. انگار آب شده و رفته بود زیر زمین؛ بگذریم، فکر کردن به گذشته، بیهوده‌ترین کاری که مردم می‌کنن. چشام رو بستم و از درد خوابم برد.
***


-ساشا... ساشا، خرس قطبی؟
صداش مثل زنبور کنار گوشم وزوز می‌کرد. با بی‌حالی گفتم:
-چیه؟
گونمو بو*سید که مثل برق گرفته‌ها به هوا پریدم، معنی این کارای کارن رو متوجه نمیشم، چرا همش یه کاری می‌کنه که ضعیف شم؟!
اصلا درک نمی‌کردم. من و کارن یه هم گروهی بودیم که بعد از این که هفت گروه رو شکست دادیم، باید از هم جدا می‌شدیم. شونه‌ای بالا انداختم و خودم رو به بیخیالی زدم و گفتم:
-کارن جان، تو با همه‌ی پسرا انقدر صمیمی میشی؟
با بهت گفت:
-ساشا منظورت چیه؟ تو چرا فکر می‌کنی من هم مثل سامانتام؟ من فقط ازت تشکر...
وسط حرفش پریدم و با اخم گفتم:
‌-دیروز تشکرت رو کردی... حرفیم نزن... برو بیرون من الان میام.
مظلومانه گفت :
-کمکت کنم.
بدون توجه به مظلوم بودن آبکیش، با نفرت نگاش کردم و گفتم:
-لازم نکرده...از ترحم متنفرم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,315
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
با نارضايتي از اتاق بیرون رفت، از روی تخت بلند شدم و احساس کردم، پاهام کبود شده. چقدر از این جا متنفرم، نگاهی تو آینه روبه‌روی تخت کردم و با دیدن صورتم، چشام از حدقه داشت بیرون می‌زد؛ زخم صورتم رفته بود، مثل چند روز قبل شده بودم! مثل یه رویا بود. با این که از این سرزمین متنفرم ولی از این قابلیت خوشم اومد. کاش دست و پامم زودتر خوب می‌شد.
با صدای در اتاق هول شدم و افتادم. آخم بلند شد. در اتاق با شتاب باز شد و چهره‌ی اخموی شاهزاده رو دیدم. پوزخندی زدم و گفتم:
-نمی‌شد برام می‌آوردین بالا؟
چپ‌چپ نگام کرد و گفت:
-وقتی یه نفر می‌خواد کمکت کنه، اجازه بده بهت کمکت کنه... انقدر مغرور نباش.
عصبی شدم، به جای این که کمکم کنه، عين بز داشت نگاهم می‌کرد. عصبی گفتم:
-عين بز نگام نکن، بیا کمکم کن تا بلند شم...
با حرفم عصبی شد و گفت:
-این که توهین کنی، شعورت رو می‌رسونه...
اداش رو در آوردم و گفتم:
-دیگه نمی‌خوام کمکم کنی!
با کمک تخت بلند شدم و روی تخت رفتم. با اون دستم که سالم بود، بالش سفید رو که روش گل‌های قرمز بود؛ زیر سرم صاف کردم... تکیه دادم و با تمسخر گفتم:
-شاهزاده من وضعم درست نیست، پوزش می‌طلبم...
اخم کم‌رنگش رو بیشتر کرد و گفت:
-دهنتو ببند...
کاغذی از تو جیب لباسش بیرون آورد و جلوم انداخت و گفت:
-نامه‌ای برات اومده.
پوزخندی زد و گفت:
-البته هر ماه برای همه‌ی رئیس‌ها یه نامه‌ی ماموریتی میاد...
کاغذ تا شده رو باز کردم و با دیدن نوشته‌هایی که با خط عجیب و غریبی نوشته شده بود و عکس یه شمشیر با رنگ آبی و نوکی برنده کشیده شده بود، با تعجب گفتم:
-نمی‌تونم بخونمش، انگلیسی هم نیست تا بتونم ترجمه‌ش کنم...
کاغذ رو از دستم کشید و خودش بلندبلند خوند:
-با عرض سلام و خسته نباشید خدمت رئیس دهکده‌ی عسلی، برای این که به مرحله‌ی بعد راه پیدا کنید، باید شمشیر یخی رو پیدا کنید. مشخصات شمشیر؛ بلند و به رنگ آبی، از جنس فولاد و یخ. راهنمای دهکده‌ی شما، باران‌بانو. با تشکر ام.کی.جی.

همین طور توی بهت این نامه بودم. یعنی ام.کی.جی(M.K.J) کی هست؟ باران؟
-حواست باشه باید، اول هانی و سونام و السا رو شکست بدی، چون اینا یه نشونه‌ای از خودشون به جا می‌ذارن که می‌تونه تو رو به باران نشون بده. در واقع باران ناجی تو، تا هفت بار بیشتر نمی‌تونه کمکت کنه، پس سعی کن خیلی بهش احتیاج نداشته باشی و یادت باشه رافائل افسونت می‌کنه... من نباید این‌ها رو بهت بگم ولی می‌خوام یادت باشه که شکست دادن اینا دیگه مثل مانگستو آسون نیست...
بدون توجه به این که فکر کرده من به حرفاش گوش کردم، گفتم:
-ام.کی.جی کیه؟
مشکوک می‌زد. با تته‌پته گفت:
-نمی‌دونم...
یه تای ابروم رو بالا دادم و گفتم:
-خوبه!
در اتاق باز شد. کارن داخل اومد و رو به شاهزاده گفت:
-شاهزاده مهمون‌هاتون اومدن. من خودم از ساشا مراقبت می‌کنم...
شاهزاده مغرورانه از اتاق بیرون رفت. بعد از رفتن شاهزاده، کارن در رو بست و گفت:
-باید بریم اتاق تصمیم، مایکل قراره باهامون حرف بزنه...
-بلاخره می‌بینمش؟
کارن با پوزخند گفت:
-غیر حضوری! هنوز زوده برای این که ببینیش...
با ترس گفتم:
-من از اون تونل نمیام...
بدون توجه به حرف من، سمت پرده رفت و پرده رو کنار زد. دوباره حرفم رو تکرار کردم، توجهی نکرد و گفت:
-آماده باش، ممکنه اونجا دستت خوب بشه...
خواستم حرف بزنم که با صدای بلند شمارش کرد:
-یک... دو... سه...
یه لحظه چراغ خاموش و همه جا تاریک شد. آروم گفتم:
-کارن چراغ‌ها رو روشن کن...
به محض تموم شدن حرفم، چراغ روشن شد و با احساس کسی که روی تخت خوابیده بود، یواش‌یواش سرم رو پایین بردم. با دیدن محمد، دادی زدم و که اونم از داد من داد زد و کارن هم با دیدن ما دوتا جیغ زد.
در با شتاب باز شد و سامانتا وارد شد و با صدای بلندی گفت:
-این جا چه خبره؟
من ساکت شدم که اون دو تا هم با دیدن سامانتا ساکت شدن و بهت‌زده به سامانتا نگاه کردن. بعد هم به من نگاه کردند. بلاخره کارن این سکوت مزخرف رو شکوند:
-سلام خوبی؟
بعد با یه لبخند مسخره‌ای به من نگاه کرد و اشاره کرد که به اتاق تصمیم بربم. از رو تخت بلند شدم و اومدم پایین که پخش اتاق شدم. با دست سالمم سعی کردم بلند شم. این احمق هم نشسته و عين بز من رو نگاه می‌کنه. اخمی کردم و گفتم:
-بیا کمکم کن تا بلند شم.
-کارن، چه بلایی سرش اومده؟
با صدای خونسرد محمد عصبی شدم. کارن با خنده جریان رو توضیح داد، بدون توجه به خنده‌های اونا، سینه‌خیز خودم رو به دیوار رسوندم و با کمک دیوار، صاف نشستم و گفتم:
-هرهر، رو آب بخندیدن، مگه تو نگفتی که مایـ...
با لبخند مصنوعی‌ای که داشت اونا رو خر می‌کرد، آروم‌آروم به‌ سمتم اومد و حرف رو عوض کرد و گفت:
-ساشاجان، باید بریم محل تمرین...
محمد پوزخندی زد و گفت:
-کارن جان، به نظرت احمقانه نیست که با این دست و پای خورد و خمیر برین محل تمرین؟
از روی تخت بلند شد و دمپایی روفرشی مردونه‌ای رو از زیر تخت بیرون آورد و پوشید. به سمت کمدش رفت و در باز کرد و همین طور که لباس‌ها رو کنار می‌زد، گفت:
-احیانا نمی‌خواین برین بیرون؟
بعد لباس مشکی-سرمه‌ای بیرون کشید. برگشت و لباس رو روی تخت انداخت. توی بهت کاراش بودم که دوباره به سمت کمد رفت و یه شلوار مشکی رنگ از توی کمد بیرون آورد. روی تخت انداخت و در کمد رو بست. نمی‌دونم چی شد، حس کنجکاویم گل کرد و گفتم:
-جایی تشریف می‌بری؟
به سمت کشو میز عسلی رفت و با پوزخند گفت:
-به تو ربطی داره؟
با نشستن دستی روی شونم، روم رو برگردوندم که کارن با لبخند پهنی گفت‌‌:
-کمکت کنم، بچه‌ها منتظرن رئیس.
کارن می‌دونست محمد با گفتن رئیس به من، عصبی میشه. انگار کارن هم از محمد خوشش نمیاد. محمد هم که معلوم بود عصبی شده، در کشو رو با حرص بست. برای این که بیشتر اعصابش رو داغون کنم، دست کارن گرفتم و با لحن مسخره‌ای گفتم:
-کارن جان عزیزم، کمکم کن تا بلند شم.
کارن هم از خدا خواسته، با ذوق دستم رو گرفت و کمکم کرد تا بلند شم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
وضعیت
موضوع بسته شده است.
بالا