برگزیده رمان مبارزان عشق جلد دوم | حسنا(هکر قلب) کاربر انجمن یک رمان

بنظرتون حرف های یاماها درسته؟


  • مجموع رای دهندگان
    3
  • نظرسنجی بسته .

yamaha

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,286
لایک ها
15,790
امتیاز
42,373
محل سکونت
قلبت
#1
کد رمان: 1344
ناظر: *الهه*

مبارزان عشق 2.jpg

نام رمان :مبارزان عشق2(درجستجوی شمشیر یخی)
نام نویسنده:حسنا(هکر قلب)
ژانر :تخیلی، عاشقانه
خلاصه :
احساسات منع شده، گریبان پسرکی شده است، که سردرگمی های مختلفی برای آن اهالی دهکده به وجود آماده، است.
این داستان ادامه جلد اول میباشد
 
آخرین ویرایش

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
332
لایک ها
6,115
امتیاز
21,133
#2






نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان

 

yamaha

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,286
لایک ها
15,790
امتیاز
42,373
محل سکونت
قلبت
#3
آنچه در فصل قبل خواندیم :
ساشا از زیر زمین خانه اشان یک کتاب به نام"انرژی درون انسان" پیدا کرد. این کتاب ساشا ی داستان ما را به خود کشید و آن را به دنیای مبارزان فرستاد. این ساشا ی داستان ما با دو نفر آشنا شد که راهنمای او بودند. محمد و سامانتا.
دنیای مبارزان قوانینی داشت که باید از آن پیروی میکردند؛ یکی از مهم ترین قانون، عاشق نشدن بود. اگر عاشق می‌شدند. معشوق زندانی میشد تا ابد و مجنون را هم به شهر هیولای قرمز.
بعد از قوانین دنیای مبارزان، با قوانین مبارزه آشنا شد؛بعد از قوانین ها، با دهکده ها آشنا شد؛ هشت دهکده وجود داشت که به هفت دهکده حمله می‌کردند. تنها دهکده ای که قبولش ندارن، دهکده عشق، هفت دهکده، طلسم، نفرین، آبی، جهنم، دهکده ی شنی، عسلی، ارواح؛ دهکده ی عسلی دهکده ی ساشا و ریئسش مایکله که مخفی شده....
یه ملکه این دنیای مبارزان داشتن، که موسس این دنیا که چند سال پیش توسط اژدها که در دهکده مخفی اژدها کشته شده.
هفت دهکده مخفی هم وجود داره و در موقعیت خاص ظاهر میشن.
بعد از معرفی دهکده ها، با جانا دختر ریئس آشنا میشه.
اولین عضو گروه دهکده ی عسلی، کاتوبو که گرگینه دورگه است...عضو شماره دو، لوسی که پری دریاچه است. عضو شماره سه هانا، عضو شماره چهار یوسی؛ نفر پنجم خود ساشا. و شمیمین نفر کارن و عضو ذخیره میتسوکی...
بعد از آشنا شدن هم گروهی هاش، به قرنطینه رفت تا انرژی درون ساشا فعال بشه،اونجا براش یه نامه اومد که باید با گروه ارواح آشنا بشه. گروه ارواح هفت نفرن. مانگستو، هاتورو،رافائل، جولیا، السا، هانی و سوتام.
بعد از معرفی این هفت نفر، ساشا آماده شد و تا با این ها بجنگه تمرین و ساخت قلعه، و مبارزه با مانگستو که سریع شکستش داد و بعد مبارزه با هاروتو و جولیا که هنوز جولیا رو شکست نداد.
پ. ن :
داستان از همان جا که تمام شده شروع می‌شود.
با تشکر
نویسنده ی انجمن یک رمان.
 

yamaha

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,286
لایک ها
15,790
امتیاز
42,373
محل سکونت
قلبت
#4
برای خواندن جلد یک :
کامل شده - رمان مبارزان عشق ۱ | کار گروهی کاربران انجمن یک رمان
ادامه پست هفدهم: مبارزه با جولیا
پوزخندی به حرفش زدم و با تحقیر نگاش کردم و دور تا دورش رو نگاه کردم. بهترین جا اون گوشه سمت راست بود، کنار جسد مانگستو... چشام رو بستم و گفتم نیش ضد خون. به مار تبدیل شدم و با سرعتی که نتونه تشخیص بده دارم کجار میرم حرکت کردم. 7 ثانیه که همین جور با سرعت به اطراف می رفتم و زهر می ریختم... یک قدم برداشت که زهرم به پاش خورد و افتاد روی زمین انگار فلج شد... برگشتم به حالت اولیه، شمشیر رو در اوردم و با تمسخر گفتم:
_جالبه نتونستم شکستت بدم...
همین خواستم به سمتش حمله کنم و از جاش بلند شد و با چشمای به خون نشسته گفت:
_ خوب کارتو انجام دادی اما...
مکث کرد که آروم آروم به سمتش رفتم و اونم عقب عقب میرفت به آرومی گفتم :
_ اما چی؟
خواست حرف بزنه این اجازه رو بهش ندادم و گفتم :
_ ببین هر چی میخوای بگی برای خودت نگه دار...برای من یه چیز مهمه اونم هدفمه، باید به دستش بیارم.
پوزخندی زد و شرورانه گفت:
_ ببین ساشا خان تو دیگه از اینجا خلاص نمیشه، چون مایکل از تو خوشش اومده و این بازی رو این درست کرد...
باور نمیشد این کار مایکله...
شمشیر از دستم افتاد که جولیا خواست بهم حمله کنه، یه چیزی یادم اومد، به حرف حریف اعتمادی نیست، شمشیر رو از روی زمین برداشتم، بهش حمله کردم، صدای تو گوشم پیچید :
_ جولیا اگه یه گازی ازت بگیره کارت خلاصه...
تعجبی نکردم شمشیر رو بالا گرفتم و محکم سرشو زدم...
قهقهه ای زدم و گفتم:
_ هیچکاری نشدنی نیست...

پست هیجدهم : مبارزه با هانی
پوزخندی به جسد های رو به روم زدم، درسته اولش اینا ترسناک بودن ولی مثل آب خوردن نابودشون کردم؛ چشمام رو بستم و از محل مبارزه بیرون رفتم، وقتی خارج شدم و صدای جانا اومد تو ذهنم:
_میخوای اسطوره باشی باید شجاع باشی، شجاعت باعث میشه بیشتر مشکلات رو حل کنه...مبارزه بعدی با هانی‌ست..
هانی، پسری میخواد انتقام خون دختر عمه اش که اسمش هرمیون بود بگیره اونا عاشق هم بودن...
هرمیون،دختر مو طلایی که تنها عیبش این بود که چشماش خیلی ضعیف بود، به خاطر همین اون کشته شد، توسط
مایکل...
با صدای کارن از ذهنم بیرون اومدم و گفت:
_ شکستش دادم...
کارن لبخندی زد و هیچی نگفت...
اما با دیدن هانا که با عصبانیت نگام می‌کرد و دلیل عصبانیتش رو نمیدونستم، تعجب کردم با تعجب گفتم:
_ چیزی شده؟!
به کارن نگاه کردم که چشم غره ای بهم رفت و با خشم گفت :
_ این هانا نیست؛ ساشا...
این تا خواست حرف بزنه، هانا یا هر کس دیگه بهش حمله کرد؛ بازوی کارن رو با پنجه هاش زخمی کرد، بهت زده داشتم بهشون نگاه میکردم، با جیغ کارن به خودمم اومدم و زمزمه کردم :
_ مار
سریع تبدیل به مار شدم... و از پشت به سرعت به اون هانای نفرین شده حمله کردم و نیشش زدم...
که فلج شد و رو به من گفت :
_مار ها موذی هستن، چون زیر آبی کارشون میکنن و حتی قبل از این که طرف مقابلشون بفهمه.
_ساشا به حرفش گوش نده، اون میخواد زمان تبدیلت تموم شه...
صدای کارن بود، که با عجز این ها رو میگفت؛ دیگه برام مهم نبود، که این موجود نفرین شده چی بگه، باید باهاش مبارزه میکردم، چشامم رو بستم و نیش مرگ بار رو زمزمه کردم با سرعت به سمتش رفتم و یه نیش دیگه بهش زدم و سریع عقب رفتم...
 

yamaha

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,286
لایک ها
15,790
امتیاز
42,373
محل سکونت
قلبت
#5
داشت جون میداد، تبدیل به انسان شدم و رو به ببره گفتم:
_ تو کی هستی؟ از طرف کی اومدی؟
با صدای ضعیفی گفت:
_ من... من از طرف جورج اومدم.
کلافه دستی تو ی موهام کشیدم و نفسمو بیرون دادم وگفتم :
_ جورج کدوم خریه؟
_ جورج... ریئس زندانه... اون با یکی از مخالفان عشقه...
پوزخندی به حرف کارن زدم و گفتم :
_ از هرچی آدم توی این دنیا هست حالم داره بهم میخوره...
کارن قهقهه ای زد و گفت :
_ آقای بهترین، بیا کمکم کن بریم خونه...

به بازوش نگاه کردم و با دیدن خون سریع یه تیکه از شلوارم رو با دستم پاره کردم، دیگه چاره ای نداشتم، کارن باید زنده میموند، هنوز یک گروه کامل هم از بین نبردیم...
با تیکه پارچه بازوی کارن رو محکم بستم و کمکش کردم بلند شه، کارن خیلی خوشگل بود، دل هر پسری دیگه ای، مخصوصا کشور ما که به پسراش اعتمادی نیست، می‌برد، خدا رو شکر کردم، کارن تو کشور ما نیست، وگرنه تیکه تیکه اش میکردن، چون بدن ظریفی و سفیدی داشت، موهاش به رنگ شرابی بود و لابه لاش چند نخ بلوند رنگ بود....
وقتی یه خونه رسیدیم، کارن رو به سمت اتاق بالا بردمش که گفت :
_ اینجا نه برو طبقه ی بالا...
با خنده گفتم :
_ بالاییم!
با اخم گفت:
_ رو آب بخندی! همرام بیا...
بعد اشاره کرد که ولش کنم، ولش کردم که با سر خورد افتاد زمین که با صدای لرزون گفت :
_ ساشا... من میمرم ، بیا کمکم کن تا بریم بالا یا...
_ اینجا چه خبره؟
به خشکی شانس، محمد بود، با لحنی سرد گفتم :
_ کارن زخمی شده!
چپ چپ بهم نگاه کرد و گفت :
_ ببین آقای غریبه، اگه کارن چیزیش بشه، ممکنه گروه ضعیف شه....
خواستم بگم، نیازی نیست تو بگی، خودم میدونم‌؛ ادامه داد :
_ فکر نکن ریئس شدی هر کاری میتونی بکنی!
به سمت کارن رفت و بلندش کرد و گفت :
_ کی زخمیش کرده؟
با حرص گفتم :
_ نمیدونم یکی از طرف جورج اومده بود...
با خشم گفت :
_ وقتی یکی از طرف جورج میاد، یعنی یه اتفاق بد قراره بیوفته...
 

yamaha

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,286
لایک ها
15,790
امتیاز
42,373
محل سکونت
قلبت
#6
#پارت_سه
ترس به جونم رخنه کرد؛ از اسمشم مشخص بود یه آدم کله خرابیه...
با صدای داد محمد، به خودم اومدم و دستپاچه گفتم :
_ چی شده؟
با اخم نگام کرد و اشاره به یه تونلی باریکی کرد و گفت :
_ساشا، کارن رو میبری داخل ببین حواست جمع کن، مستقیم که رفتی یه دوراهی میبینی اصلا به پشت سرت نگاه نمیکنی؛ اگه نگاه بکنی ممکنه غلام تاریکی بهت حمله میکنه، حواست جمع کن تو این دوراهی یه راهی هست که گولت میزنه و راه رو نباید بری برعکسش میری یعنی اگه سمت راست این راه طلسم شده بود، سمت چب میری یه در برات باز میشه؛ ازت رمز رو میخواد، اون رمز رو فقط کارن بلده، بدو بجنب....
شوکه نگاش کردم که هولم داخل و گفت:
_ برو دیگه، اه...
با سوالی پرسیدم :
_ چرا خودت نمیایی؟
با عصبانیت داد زد، ساشا، کارن داره میره انقدر با من کل‌کل نکن‌؛ برو...
_ یه سوال من که نرفتم تا به حال راه چه جوریه؟
با حرص و کلافه گفت :
_ این همه توضیح دادم بازم میگی چی؟
بدون حرف داخل تونل شدم خیلی تاریک بود، صدای ضعیف کارن فهمیدم که باید سریع تر برم...
_سا.. شا...
همین جور زمزمه میکردم :
_ تو باید دوون بیاری کارن! دوون بیار...
به دوراهی رسیدم سمت راستم یه پیرمرد که صورت چروکی داشت اومد سمتم و با لحن مهربونی گفت :
_ دنبالم بیا جوون مثل این که بیمارت ضعیف شده... باید...
بدون توجه به حرفش از سمت مخالف رفتم؛ رسیدم به یه در، در باز شد و صدای مردی توی این تونل پیچید:
_رمز.
صدای ضعیف شده ی کارن رو به سختی می‌شنیدم :
_5...7...4..
رقم آخر که می‌خواست بگه تموم شد، آروم گفتم :
_ کارن جوابم رو بده... کارن با تو هستم....
اه لعنت به این شانس؛ خودم رو امتحان کردم و دلو زدم به دریا رقم آخر رو گفتم:
_9


با نارضايتي از اتاق بیرون رفت، از روي تخت بلند شدم و احساس کردم، پاهام کبود شده؛ چقدر از این جا متنفرم، نگاهی تو آیینه رو به رو تخت کردم؛ با دیدن صورتم، چشام از حدقه داشت میزد بیرون؛صورتم زخمش رفته بود، مثل چند روز قبل شده بودم، مثل یه رویا بود، با این که از سرزمین متنفرم ولی از این قابلیت خوشم اومد...
کاش زودتر پام و دستم و خوب میشد...
با صدای در اتاق هول شدم و افتادم، آخ بلند شد، در اتاق با شتاب باز شد، چهره ی اخمو شاهزاده رو دیدم ، پوزخندی زدم و گفتم :
_ نمیشد برام می اوردین، بالا؟
چپ چپ نگام کرد و گفت :
_ وقتی یه نفر میخواد کمکت کنه، اجازه بده بهت کمکت کنه... انقدر مغرور نباش.
عصبی شدم، به جای این که کمکم کنه عين بز داشت نگام می‌کرد....عصبی گفتم :
_ عين بز نگام نکن، بیا کمکم کن تا بلند شم...
با حرفم عصبی شد و گفت :
_ این که توهین کنی شعورت رو میرسونه...
اداش رو در اوردم و گفتم :
_ دیگه نمیخوام کمکم کنی!
با. کمک تخت بلند شدم و روی تخت رفتم..
با اون دستم که سالم بود بالش سفید و که روش گل های قرمز بود؛ رو سرم رو صاف کردم... تکیه دادم و با تمسخر گفتم :
_شاهزاده من وضعم درست نیست، پوزش می‌طلبم...
اهم کم رنگش رو بیشتر کرد و گفت :
_ دهنتو ببند...
کاغذی از تو جیب لباسش بیرون آورد و انداخت جلوم گفت :
_ نامه ای برات اومده....
پوزخندی زد و گفت :
_البته هر ماه برای همه رئیس ها یه نامه ی ماموریتی میاد...
کاغذ تا شده رو باز کردم و با دیدن نوشته هایی با خط عجیب و غریبی نوشته شده بود و عکس به شمشیر کشیده بود، شمشیر؛ به رنگ آبی بود، نوکش برنده بود...
با تعجب گفتم :
_ نمیتونم بخونمش، انگلیسی هم نیست بتونم ترجمه اش کنم...
کاغذ رو از دستم کشید و خودش بلند بلند خوند:
_ با عرض سلام و خسته نباشید خدمت رئیس دهکده ی عسلی، برای این که به مرحله بعد راه پیدا کنید، باید شمشیر یخی رو پیدا کنید...مشخصات شمشیر، بلند و به رنگ آبی از جنس فولاد و یخ... راهنمای دهکده ی شما، باران بانو...با تشکر ام. کی. جی


همین طور بهت این نامه بودم، یعنی ام. کی. جی(M.K.J) کی هست؛ باران...
_ حواست باشه باید، اول هانی و سونام و السا رو شکست بدی... چون اینا یه نشونه ای از خودشون، به جا میذارن؛ که میتونه تو رو به باران نشون بده، در واقع باران ناجی تو تا هفت بار بیشتر نمیتونه کمکت کنه... پس سعی کن خیلی بهش احتیاج نداشته باشی؛ و یادت باشه رافائل افسونت میکنه... من نباید این ها رو بهت بگم، ولی میخوام یادت باشه شکست دادن اینا دیگه مثل مانگستو آسون نیست...
بدون توجه به این حرفاش که فکر کرده من به حرفاش رو گوش کردم، گفتم :
_ ام. کی. جی کیه؟
مشکوک میزد... با تته پته گفت :
_ نمیدونم...
یه تای آبروم رو دادم بالا و گفتم:
_ خوبه؟

در اتاق باز شد و کارن اومد داخل و رو به شاهزاده گفت :
_ شاهزاده مهمون هاتون اومدن من خودم از ساشا مراقبت میکنم...
شاهزاده مغرورانه از اتاق بیرون رفت؛ بعد از رفتن شاهزاده، کارن در رو بست و گفت :
_ باید بریم اتاق تصمیم، مایکل قراره باهامون حرف بزنه...
بلاخره میبینمش...
کارن با پوزخند گفت :
_ غیر حضوری!هنوز زوده برای این که ببینیش...
با ترس گفتم:
_من از اون تونل نمیام...
بدون توجه به حرف من سمت پرده رفت و پرده رو کنار زد؛ دوباره حرفم رو تکرار کردم، توجهی نکرد و گفت :
_ آماده باش، ممکنه اونجا دستت خوب بشه...
خواستم حرف بزنم که با صدای بلند شماارش کرد :
1...2....3
یه لحظه چراغ خاموش شد و همه جا تاریک تاریک شد و آروم گفتم :
_کارن چراغ ها رو روشن کن...
به محض تموم شدن حرفم، چراغ روشن شد و با احساس کسی که روی تخت خوابیده بود، یواش یواش سرم رو برم پایین با دیدن محمد، دادی زدم و که اونم از داد من داد زد، و کارن هم با دیدن ما دوتا جیغ زد
 

yamaha

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,286
لایک ها
15,790
امتیاز
42,373
محل سکونت
قلبت
#7
#پارت_چهار
با صدای زنی که گفت :
_ رمز اشتباه است،دوباره تلاش کنید...
کلافه دوباره امتحان کردم :
_5746
قفلی تو در چرخید و در باز شد و وارد اون محیط شدم با دیدن یه قصر دهنم از تعجب باز موند؛ خیلی زیبا بود...
_شاهزاده ،شاهزاده...
با دیدن مردی که با دو به سمت در ی قهوه ای رنگ که رو به روی من بود رفت و در رو باز کرد...
با صدای ضعیف کارن؛ به خودم اومدم...
_برو... پیش... پیش شاه...
وسط حرف پریدم و گفتم :
_ شاه کجاست..
_ نه... شاه.. شاهزاده...
اونقدر صداش ضعیف بود، که خودمم دلم براش سوخت... با سرعت وارد قصر شدم و داد زدم :
_ آقا در رو نبند.
همون مرد با صدای من برگشت و با دیدن من شمشیری در آورد و جلوم گرفت؛ اخمی کرد و با عصبانیت گفت :
_ تو کی هستی غریبه؟
مرد قدش کوتاه و کمی چاق بود؛ بدون توجه به حرفش گفتم :
_ با شاهزاده کار دارم...
صدای ضعیف کارن باعث شد؛ اون مرد با حیرت شمشیرش رو بندازه.
_بانو کارن؟
رو به من با عصبانیت گفت:
_ چه بلایی سر بانو ی این دهکده اوردی؟
پوزخندی زدم که در قهوه ای رنگ رو به رو باز شد، پسری همسن من توی چارچوب در ظاهر شد..
با صدایی که کاملا به خودش مسلط بود، گفت:
_ تو کی هستی؟ و چه بلایی سر کارن اومد... توضیح بده...
خواستم حرف بزنم که همون مرد گفت:
_ بی ادب، اول جلوی شاهزاده تعظیم کن بعد حرف بزن...
شاهزاده با تحکم خاصی گفت :
_کاروسا ساکت باش...
با اعتماد به نفس گفتم :
_ من ساشا ریئس آزمایشی، گروه مبارزان دهکده عسلی هستم... از محل مبارزه به خانه ی آبی میرفتیم که یه نفر جلومون گرفت...
وسط حرفم پرید و گفت :
_ کافیه... همراهم بیا...
 

yamaha

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,286
لایک ها
15,790
امتیاز
42,373
محل سکونت
قلبت
#8

دنبالش راه افتادم، به لباس های شاهزاده نگاه میکردم؛ لباسش خیلی تجملاتی بود، لباسش به رنگ قرمز بود و یه شنل طلایی هم رو دوشش بود، لباس من یه لباس زرهی بود...
به موهاش نگاه کردم قهوه ای شونه زده بود اما موهای پریشون من که نشون دهنده ی یه چیز میتونه باشه نشون دهنده سخت کوشی و تلاش، از وقتی اومدم اینجا شلخته شدم... باید به خودم برسم وگرنه، دیگه هیچ دختری طرفم نمیاد...
از فکر خودم خندم گرفت...
_ خنده دارم؟
با صدای جدی شاهزاده، خنده ام رو قورت دادم، سرم رو انداختم پایین؛ با جدیت گفت:
_ بسه، ببین آقا ساشا، این جا من دستور میدم و تو هم اطاعت میکنی... حالا هم بیا کارن رو بزار روی تخت...
به اطراف نگاه کردم، توی یه اتاقی به رنگ عسلی بودیم... همه چیز های این اتاق عسلی و مشکی بود... این اتاق هم مثل اتاق محمد بود... ولی به جای عسلی یه میز آرایشی بود به رنگ عسلی...
کارن روی تخت گذاشتم، رنگ تخت مشکی بود ولی رو تختی عسلی بود...
_چاقو...
صدای شاهزاده بود که دستور میداد و طبق قانون اطاعت باید میکردم، کیفی مشکی رنگ روی میز آرایش بود که درش باز بود... چاقو مخصوص جراحی رو دادم دستش...
_قیچی!
از تو کیف قیچی ای بیرون اوردم و بهش دادم؛ آستین کارن رو تا با سر شونه اش پاره کرد، قیچی رو بهم داد و گفت، بزار توی اون ظرف... ظرفی شیشه ای که مایعی قرمز رنگی توش بود... انداختم تو اون...
با ناله ی کارن بهش نگاه کردم با دیدن شاهزاده که با مهارت خاصی داره بازو ی کارن رو شکاف میده... با اخم گفتم :
_ گلوله که توش نیست که...
وسط حرفم پرید و خونسردانه گفت :
_لطفا خفه شو...
هیچی نگفتم که چاقو رو دستم داد و که انداختم داخل همون ظرف...
 

yamaha

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,286
لایک ها
15,790
امتیاز
42,373
محل سکونت
قلبت
#9
به این فکر میکردم که اگه یه روز من برگردم به زمین اگه این ها رو به کسی بگم، آیا حرفم باور میکنن یا نه... با صدای شاهزاده رشته افکارم پاره شد...
_ انبر...
دست کردم داخل کیف، انبر فلزی برداشتم بهش دادم و گفتم :
_ انبر واسه چی میخوای؟
همون طور مشغول بازو کارن بود، با تمسخر گفت :
_ میخوام باهاش برقصم...احمق جان... انبر برای بیرون آوردن گلوله و چیزی مثل این شي...
با دیدن چیز تیز و فلزی، با تعجب گفتم :
_ این دیگه چیه؟
بدون توجه به سوال من گفت:
_ یه سوزن نخ آماده کن برای بخیه... دوبار پنبه رو آغشته به الکل کرد و به بازوی کارن زد به چهره ی معصومش نگاه کردم... چشماش بسته بود، از درد بیهوش شده بود، اگه من زودتر بهش حمله میکردم، حداقل کارن سالم بود...
دست از افکار بیهوده کشیدم و سوزن رو برداشتم و به طور ماهرانه نخ رو از سوزن رد کردم و دادم دستش؛
انبر رو برداشتم که با لحن آرومی که مشخص بود متمرکز شده بود به کار رو به روش گفت :
_ بزارش زمین و برو بیرون...
با اخم گفتم :
_ چرا؟
با داد گفت :
_ سوال نپرس، فقط برو بیرون....
منم یه اخلاق بدی داشتم تا نمیدونستم، چرا، ول نمیکردم، دستکشم رو بیرون اوردم و با لحن آرومی گفتم:
_ دلیل اینکه برم بیرون چیه؟
قبل از اینکه حرف بزن،کارن چشماشو باز کرد تا منو دید بهم حمله ور شد؛ دیگه برای اینکه فرار کنم، دیر شده بود، کارن دیوونه شده بود و منو میزد...
_ کارن، منم ساشا...
_خودتو خسته نکن؛ اون تا دوساعت خودش نیست، همون کسیه که بهش حمله کرده است...
میخواستم تبدیل به مار شم که، شاهزاده گفت:
_ اگه نیشش بزنی ممکنه، کارن از بین بره، پس دوساعت هیچکاری نکن...
حواسم جای دیگه ای بود، که چنگی تو صورتم انداخت، غریزه ام خود به خود داشت فعال میشد و نمیتونستم کنترل کنم، که موهاشو کشیدم و با تمام توان از خودم دورش کردم، این دختری که توی جسم کارن بود رو باید میکشتم...
با صدای بهم خوردن در، فهمیدم شاهزاده هم نامردی کرد و منو با کارن ول کرده...
خودم دست به کار شدم... اما یاد حرف خود کارن که روز قبل از اینکه با گروه ارواح مبارزه کنم افتادم:
_ اگه حتی، من بهت حمله کردم دست به کاری نزن... چون من حریص تر میشم.
 

yamaha

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,286
لایک ها
15,790
امتیاز
42,373
محل سکونت
قلبت
#10
*
با صدایی که از خشم کنترل کرده بودم گفتم :
_ ببین کارن، چه بلایی سرم اوردی؟ فک کنم تا هشتاد روز نتونم راه برم...
کارن با طعنه گفت :
_ آره میزارم، بخوری بخوابی، کور خوندی سه روزه خوب میشی...
شاهزاده با غرور گفت:
_ بسه ساشا خان، یه پات شکسته و صورتت زخمی شد و کتفت در رفته همه ی این ها سه روز خوب میشه؛زیاد هم نیست...
با اخم نگاش کردم و گفتم :
_ میشه شما حرف نزنی...
خودشو به بیخیالی زد و خونسردانه گفت :
_ من که بهت گفتم برو بیرون...
چشم غره ای بهش رفتم... اگه این مرد مغرور بهم دلیلش رو میگفت، این ها اتفاق نمی افتاد...
_باید استراحت کنی ساشا که یه هفته ی دیگه یه مبارزه داری...
کارن پیشونیم رو بوسید و زیر گوشم گفت:
_ممنونم بابت نجاتم...
لبخندی زدم و چیزی نگفتم و چراغ خاموش شد و صدای نحس شاهزاده اومد:
_کارن بانو بیا باید استراحت کنه...
روم برگردوندم و چشام رو بستم با صدای بسته شدن در فهمیدم رفتن... دوباره فکرم رو مشغول کردم؛ به این فکر میکردم که اگه من این گروه ارواح رو شکست بدم، دوباره باید با مورنتی روبه رو بشم و اون دخترش آلما... چه زود گذشت، دختر زیبایی بود، اما من هیچوقت به هیچ دختری دل نبسته بودم و دیگه هم نخواهم بست، یه بار بچه بودم با دختر همسایه مون بازی می‌کردم،داداش منو دید و منو به حد مرگ زد... از اون موقع تصمیم گرفتم؛ طرف هیچ دختری برای ازدواج نرم. اون موقع پنج سالم بود، دختره اسمش بهار بود... چهار سالش سالش بود... با هم خاله بازی می‌کردم...
دور ورم هیچ پسری نبود، بهار هم همبازی نداشت، من باهاش بازی می‌کردم، وقتی هفت سالم شد، صاحب خواهری شدم، که گفتم اسمش رو بزارن باران، چون میخواستم وقتی صداش میزنم یاد بهار بیوفتم الان که بیست و چهار سالمه. خواهری ندارم، سه سالش بود، توی پارک گم شد... و دیگه هم هیچوقت پیدا نداشت... انگار آب شده بود رفته بود زیر زمین؛ بگذریم، فکر کردن به گذشته، بیهوده ترین کاری که مردم میکنن.چشام رو بستم و از درد خوابم برد...
*
_ ساشا... ساشا ،خرس قطبی؟
صداش مثل زنبور کنار گوشم وز وز می‌کرد و با بی‌حالی گفتم :
_چیه؟
گونمو بو*سید که مثل برق گرفته ها پریدم و هوا، معنی این کارای کارن رو متوجه نمیشم، چرا همش یه کاری میکنه که ضعیف شم...
اصلا درک نمیکردم، منو کارن یه هم گروهی بودیم که بعد از این که هفت گروه رو شکست دادم از هم جدا می‌شدیم... شونه ای بالا انداختم و خودمو به بیخیالی زدم و گفتم :
_ کارن جان، تو با همه ی پسرا انقدر صمیمی میشی...
با بهت گفت :
_ساشا منظورت چیه؟ تو چرا فکر میکنی من هم مثل سامانتام من فقط ازت تشکر...
وسط حرفش پریدم و با اخم گفتم :
‌_ دیروز تشکرت رو کردی... حرفیم نزن... برو بیرون من الان میام...
با مظلومانه گفت :
_کمکت کنم.
بدون توجه به مظلوم بودن آبکیش با نفرت نگاش کردم و گفتم :
_لازم نکرده...از ترحم متنفرم...
 
بالا