نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان دومینوی زمان | زری مصلح نویسنده انجمن یک رمان

ZARY MOSLEH

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
19
 
ارسالی‌ها
954
پسندها
10,078
امتیازها
29,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #21
***
صدای موتورِ قدیمیِ قایق، همانند کوبش میخی به جمجمه‌ی اورانوس بود. همین‌طور صدای آب به‌خاطر پیش‌روی قایق هم اعصابش را متشنج و سردردش را شدید می‌کرد! همان‌طور که گیج و منگ به هامان تکیه زده بود، با صدای خش‌داری پرسید:
- هامان...کِی می‌رسیم؟
هامان نگران اورانوس بود. احساساتِ مضطربش، یک‌دم آرام نمی‌گرفتند. اگر اتفاقی برای اورانوس می‌افتاد چه؟ افکاری که مثل خوره به جان مغزش افتاده بودند را دور ریخت و سرش را چرخاند. به آرامی، اورانوس را جابجا کرد و او را روی پایش خواباند. با مهر، به نیم‌رخ گرفته‌اش نگریست و موهای بهم ریخته‌ی لختش را نوازش کرد.
- هنوز نرسیدیم...بهتره تا اون‌جا استراحت کنی اورا! با این سردرد، نمی‌تونی به راحتی ادامه بدی.
اورانوس شانه‌ای بالا انداخت و در خودش،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ZARY MOSLEH

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
19
 
ارسالی‌ها
954
پسندها
10,078
امتیازها
29,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #22
نیکولاس اما امروز به سیمِ آخر زده بود. به‌خاطر رفتارهای مشکوکِ بتی عقلش را از دست داده و هرکاری می‌کرد تا تنفر و عصبانیت جدیدی، جای ترسش از کارهای بتی را بگیرد. از یقه‌ی هامان چسبید و با رعایتِ حالِ اورانوس، به آهستگی گفت:
- احترام؟ از کدوم احترام حرف می‌زنی هامان؟! احساس می‌کنم دوستیِ ما... .
هامان دیگر به دوستی‌شان نیندیشید. گویا بتی، عقل را از سرِ نیکولاس ربوده بود! پس مشت محکمی به صورت بیضی شکلِ نیکولاس کوبید و گونه‌ی برجسته‌اش را متورم کرد. با این‌کار، نیکولاس ناخودآگاه هامان را رها کرد و دستانش را روی صورتش گذاشت. هامان هم با همان آتشی که ناگهانی به جانش افتاده بود، نگاهی ترسناک به بتی که قصد دخالت داشت، انداخت و او را مجاب کرد کنار بایستد. بتی با چشم‌های درشت شده، دست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ZARY MOSLEH

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
19
 
ارسالی‌ها
954
پسندها
10,078
امتیازها
29,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #23
نیکولاس ناگهان، از تقلا ایستاد. دستانش پایین افتاد و از تمامِ جهان، ناامید شد. این چندهزارمین دروغِ بتی، به او بود؟ نم اشکی در چشمان مشکی‌اش پدیدار شد. شرمندگی، نگاهش را از تیله‌های عسلیِ به خون نشسته‌ی هامان دور کرد. اوضاعِ هامان در یک و نیم سالِ پیش، به این اندازه بد بوده؟!
هامان اما هنوز خالی نشده بود. باید دست بتی را پیشِ نیکولاس رو می‌کرد. او چیزهایی از بتی می‌دانست که اگر تا فردا هم از آن‌ها می‌گفت، باز هم تمام نمی‌شدند. فک نیکولاسی که از او نگاه می‌دزدید را رها کرد و پوزخندی روی لب خود نشاند.
نگاهی به طلوعِ آفتاب و نقش بستنِ خورشید روی آب‌های تالابِ پاملیکو* انداخت و با صدای گرفته‌ای، زمزمه کرد:
- اورانوس بعد از چند ماه من رو دیده بود...باهام ارتباط نزدیکی نداشت اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ZARY MOSLEH

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
19
 
ارسالی‌ها
954
پسندها
10,078
امتیازها
29,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #24
بتی از جا پرید. خنده‌ی شاد و ذوق‌زده‌ی هامان، دست خودش نبود. تا به‌حال کی پیش آمده بود اورانوس را تا این اندازه، بدون ترس از بتی ببیند؟! اورانوس دستش را مقابل نور خورشیدی که از پنجره‌ی کوچک اتاق به داخل می‌تابید، گرفت و خمیازه‌ای کشید. پشتش را به پنجره کرد و بتی که به‌خاطر خواب‌آلودگی اورانوس دل و جرأت گرفته بود، پوزخندی زد.
نگاهِ تیزِ اورانوس که رویش نشست، چشم‌‌غره‌ای به او رفت و لب برچید. اورانوس با خنده‌ای تمسخرآمیز، ابرو بالا انداخت و نگاه نه‌چندان دوستانه‌ی خود را حفظ کرد. بتی دستی به بلوندهای مصری‌اش کشید و با طعنه به اورانوس، هامان را مخاطب سخنش قرار داد:
- خوب تربیتش کردی...فکر نمی‌کردم روزی انقدر شجاعت داشته باشه! تلاش‌هات بالاخره جواب داد. بالاخره تونستی تغییرش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ZARY MOSLEH

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
19
 
ارسالی‌ها
954
پسندها
10,078
امتیازها
29,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #25
اورانوس صندلی‌ای برداشت و کنار هامان، قرار داد. روی آن نشست که هامان، دستش را دور کمرش برد و او را به خود نزدیک‌تر کرد. اورانوس هم سرش را روی شانه‌ی هامان گذاشت و پرسید:
- هامان...من قربانی‌ام؟
هامان یک لحظه از جا پرید و باعث شد اورانوس هم جنبشی داشته باشد. ابروهای بور و موربش را درهم کشید و لحنش، در خود دلخوریِ زیادی جا داد.
- نه اورانوس! نمی‌فهمم چرا این حرف رو می‌زنی.
اورانوس تکانی به سرش داد و وقتی بوسه‌ی هامان روی موهای قرمزش نشست، زمزمه کرد:
- تو داشتی به بتی می‌گفتی که من قربانی خودخواهی و زیاده‌خواهی‌های اون نیستم.
هامان دستش را از کمرِ اورانوس بالا آورد و آن را در میان موهای لخت، ولی نه‌چندان پرپشت او برد. همان‌طور که با آرامش با موهای او بازی می‌کرد، بوسه‌ی دیگری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

بالا