• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه یادگار برنایی | کارگروهی کاربران انجمن یک رمان

ماه رادشون

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
تاریخ ثبت‌نام
14/4/20
ارسالی‌ها
4,074
پسندها
63,551
امتیازها
74,373
مدال‌ها
31
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #1
به تماشا سوگند و به آغاز کلام... واژه‌ای در قفس است.
کد: 385
ناظر: - HaDiS.Hs - - HaDiS.Hs -

عنوان: یادگار برنایی
ژانر: #اجتماعی
نویسندگان: Mohammad_h و ماه_راد
خلاصه:
درهای خوشبختی همیشه توانایی باز ماندن را ندارند و این بار بسته خواهند شد، به روی پیرزنی که تنها امیدش را از دست داده و روزها را به سختی خواهد گذراند. دویدن‌هایی پوچ و افرادی غیرحقیقی که او را از راه اصلی بیرون می‌رانند.
این بار، کلثوم شکست را تجربه می‌کند. با موهایی سفید و روزگاری سیاه.
 
آخرین ویرایش

RAHELE KHALEGHI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
22/7/20
ارسالی‌ها
1,137
پسندها
13,657
امتیازها
33,373
مدال‌ها
22
849140_224e8f314cb4445b28c7cb338a41c745.jpg
«ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ»
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین - تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ داستان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

mohamad_h

معلم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
19/6/18
ارسالی‌ها
850
پسندها
31,736
امتیازها
58,173
مدال‌ها
19
با درد از میان آوار بتن‌ها بیرون می‌روم. پیراهن گلدار زمینه مشکینم آغشته به خون و خاک است و این‌جا، کدام جهنم است؟! به خیابان مسکونی‌ای می‌نگرم که دیگر آن طراوت سابق را نداشت. دیواری نداشت و کمر درد شدیدم را نمی‌توانستم تسکین دهم. به گل‌های دیواری خانه‌ی حبیب آقا نگاه می‌کنم که زیر آوار آجرها مرده‌اند! به پنجره‌های خانه‌ی عقدی که اگر یک لکه باران رویشان می‌افتاد، روزگار دستانش سیاه بود و او ساعت‌ها باید می‌سابید. حال آن پنجره‌ها کف‌پوش شده‌اند و براق کرده‌اند زمین زلزله زده را... .
اشک‌هایم میان چین‌های صورتم دفن می‌شوند. صدای فریاد، جیغ، ناله و فغان یک لحظه هم آرام نمی‌شود! همه چیز در هم تنیده بود و من خلاف جهت مردم متزلزل به خانه‌ای می‌رفتم!
- هیچی نشده... الان پا میشم می‌بینم سماور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ماه رادشون

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
تاریخ ثبت‌نام
14/4/20
ارسالی‌ها
4,074
پسندها
63,551
امتیازها
74,373
مدال‌ها
31
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #4
به اطراف با زجر می‌نگرم و هر چه آجر کنارم نگه داشته بودم را به این سو و آن سو پرتاب می‌کنم. هیچ‌چیز دیگر برایم ارزشمند نخواهد بود! من ارزش‌مندترینم را از دست داده بودم.
هیاهو و جیغ و فریاد از هر طرف مشام گوش‌هایم را زجر می‌داد و درد در اقسا نقاط بدنم، هنجار می‌کشید.
با هزار نومیدی از جا بلند می‌شوم. به قدم نرسیده دوباره پخش بر زمین شده و چقدر این حوالی بوی خون می‌داد... بوی زجر و بوی از دست دادن!
نالان به تیر برقی می‌نگرم که دیگر اثری از آن قامت رعنایش نبود. با سرگیجه هیاهو و اشک‌های محله را می‌نگریستم که انگار، در عمق گوش‌هایم زنگی به سکوت گرایید و جانی به یغما کشیده شد.
سان که ساعت‌ها گوشه‌ای مُرده باشم، دستی سر شانه‌هایم را محکم تکان داد. چشمان شبرنگم با هول و ولا از یکدیگر جدا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mohamad_h

معلم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
19/6/18
ارسالی‌ها
850
پسندها
31,736
امتیازها
58,173
مدال‌ها
19
در طول مسیر ناکجا آباد، اندامم می‌لرزید. از درد، از غم و از حسرت!
با رسیدن به وَنی سبز رنگ، شانه‌ی پسرک را هدف می‌گیرم و در اوّلین صندلی خاکستری رنگ، اتراق می‌کنم.
- حاج خانم الان شما رو هم می‌بریم کنار بقیه‌ی کسایی که جون سالم به در بردن. خیالتون راحت باشه، اون جا، جاتون امن و امانه.
سری به تأسف تکان می‌دهم و پسرک فرم پوش، گمان را بر تایید من می‌گذارد. پس از گذشت چند دقیقه ماشین به سرعت شروع به حرکت می‌کند. صدای دختری جوان از چند صندلیِ عقب‌تر، بلند می‌شود:
- آقا ببخشید؟!
راننده‌ی پیر و کوتاه قامت، آینه را می‌نگرد و همان‌طور که به سمت خیابان، نگاه برمی‌گرداند، بلند پاسخ می‌دهد:
- بله؟
- دارید کجا می‌برید ما رو؟
مرد فرمان را می‌چرخاند و پاسخش را با کم‌حوصلگی می‌دهد:
- می‌ریم اون دبیرستان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ماه رادشون

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
تاریخ ثبت‌نام
14/4/20
ارسالی‌ها
4,074
پسندها
63,551
امتیازها
74,373
مدال‌ها
31
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #6
درون صف بی‌انتها با نگرانی ایستاده بودم که دستی آرام بر کتفم کوفته شد. سپس صدای دخترکی از پشت سرم، در گوش‌هایم نواخته شد:
- حاج خانم واسه کدوم محله بودی شما؟ کسی همراهت نبود؟
انگشتان زخمی‌ام را روی چین و چروک‌های صورتم می‌کشم و با احتیاط لب‌های خونی‌ام را از هم جدا می‌کنم:
- برای خیابان کاج، کوچه سوم. نه من تنها بودم!
دختر تلخندی عمیق نثارم می‌کند و با صدای آرام و لحنی مهربان می‌گوید:
- کوچه‌ی بالایی شما، چهارم هم من می‌نشستم! مستأجر اصغر قصابم.
سری تکان می‌دهم و او نیز همان‌طور که مشغول رصد کردن فضای آبی_سفید مدرسه بود، به من مهلت یادآوری خودش را می‌دهد.
کفش‌های طبی سیاه رنگ را روی سرامیک سفید فام می‌کشم و در ذهنم نام راضیه جرقه سر می‌دهد. بدون تعلل می‌پرسم:
- راضیه؟
گوشه‌ی روسری اکلیلی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mohamad_h

معلم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
19/6/18
ارسالی‌ها
850
پسندها
31,736
امتیازها
58,173
مدال‌ها
19
با زده شدن در اتاق از حال و هوای غمینم بیرون می‌آیم و راضیه موهای بافته شده‌اش را مجدد زیر لباس بلند و چین دارش مخفی می‌کند. همان‌طور که روسری سرخ‌فامش را روی سر مرتب می‌کرد گفت:
- کیه؟
صدای مردی از آن سوی در از میان همهمه شنیده شد:
- نهار آوردم خانم.
لبخند راضیه از دور هویدا بود. خداروشکر که این روز سخت یک آشِنا کنارم قرار داشت.
در را می‌گشاید و مشمای سفید رنگ را که درونش دو ظرف غذا و یک نمک و دو قاشق و نان قرار داشت، می‌گیرد.
پس از خوردن غذاها با کنجکاوی رو به صورت راضیه با لب‌های سرخ روغنی‌اش برمی‌گردم و می‌گویم:
- راضیه ننه، این غذا رو توی این بلبشور چجوری درست کردن پس؟
تکه‌ای از کبابش را در دهان می‌چپاند و با قرار دادن افقی دستش جلوی دهان پاسخ می‌دهد:
- اینجا چند متر اون طرف‌تر یه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ماه رادشون

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
تاریخ ثبت‌نام
14/4/20
ارسالی‌ها
4,074
پسندها
63,551
امتیازها
74,373
مدال‌ها
31
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #8
پس از گذشت دو ساعت در حوالی ساعت شش، به حیاط مدرسه می‌روم تا شاید فرجی شود و بتوانم به شهر بازگردم.
با دیدن سه مرد تقریباً میانسال که کنار ون‌هایی سبز رنگ ایستاده بودند، به طرفشان پا تند می‌کنم و حتی کمر درد نافرجامم نیز برایم مهم نبود در آن میان.
با شنیدن صدای قدم‌هایم که به وسیله‌ی دمپایی‌های پوشیده‌ام بیشتر صدا می‌داد، به طرفم بازگشتند. یکی از مردها که شکمی بزرگ و قدی متوسط داشت اول از همه دهان به سخن گشود:
- حاج خانم چیزی شده؟
ناخودآگاه آهی از میان لب‌های سرخ و زخمی‌ام بیرون می‌جهد و کلام غم‌آلودم به گوش‌هایشان می‌رسد:
- می‌خوام برم شهر، یه گمشده دارم... .
هر سه در سکوت و تعجب یکدیگر را می‌نگرند. یکی از آن‌ها که قدی بلند داشت و به نسب از آن دو مرد دیگر جوان‌تر بود با لحنی راضی کننده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mohamad_h

معلم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
19/6/18
ارسالی‌ها
850
پسندها
31,736
امتیازها
58,173
مدال‌ها
19
احمد گوش‌های سرخش را لمس کرده و آرام و غیض‌دار زمزمه می‌کند:
- داریم می‌ریم دنبال گمشده‌ها و بازمانده‌ها بگردیم، سوار شو حاج‌خانم اما مسئولیت اومدنت پای خودت و این ممد آقای ما که انداخت شما رو گردن من!
از شدت خوشحالیِ این کور سوی امید لبخند کمرنگی زده و «یا الله» گویان از تک پله‌ی مشکی‌فام وَن بالا رفته و پشت صندلی راننده، جاگیر می‌شوم.
با روشن شدن ماشین سریع شروع به صلوات فرستادن می‌کنم و امیدوار می‌شوم تا این‌بار حتما پیدا شود. این بار ناامید نشود این امیدم... ‌.
همزمان با حرکت، احمد آقا دست می‌برد و ضبط بزرگ را روشن می‌کند که صدای اخبار سراسری در فضای مسکوت ماشین می‌پیچد:
- به خدمت شهروندان آوار زده‌ی شهرستان کرمانشاه می‌رسانیم که هر چقدر که می‌توانند از شهر دور بمانند؛ طبق گزارشی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ماه رادشون

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
تاریخ ثبت‌نام
14/4/20
ارسالی‌ها
4,074
پسندها
63,551
امتیازها
74,373
مدال‌ها
31
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #10
نمی‌دانم چند دقیقه از گذر ناچیز و طلاگون زمان گذشته بود که صدای هراسان راننده که فریاد زد:
- یا امام زمان (عج) خودت کمکمون کن!
از افکار پوچ و رعب انگیزم بیرون آمده و وحشت سر تا پایم را فرا می‌گیرد.
با دهانی خشک شده و نبضی در انتهای شقیقه‌هایم، با صدایی لرزان خطاب به راننده که مشغول کنار کشیدن است می‌پرسم:
- احمد آقا جـ...ان، چه بلایی سرمان آمد مادر؟
مشخص بود دست و پا که هیچ، خودش را هم گم کرده است! با صدایی لرزان که انگار رو به آسودگی می‌رفت پاسخ داد:
- ننه کلثوم، از خودم نمی‌ترسیدم، این ماشین میفتاد دره، یه من بودم و دخل و. خرج مزارم؛ اما خون شما گردن من بود!
با چشم‌هایی از هم گسسته بندهای سفید بالاتنه‌ی صندلی را در چنگ می‌گیرم و با صدایی که رو به اغما بود می‌گویم:
- چی شد آخه پسر؟ مردم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 10)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا