نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

ویژه رمان کافه میراث | فاطمه فاطمی نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع FATEME078❁
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 61
  • بازدیدها 5,221
  • Tagged users هیچ

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,143
پسندها
52,749
امتیازها
64,873
مدال‌ها
42
  • نویسنده موضوع
  • #1
بسمه حق
کد:4361
ناظر: NARGES.AV NARGES.AV
تگ: ویژه


نام رمان : کافه میراث
نویسنده : فاطمه فاطمی
ژانر: #اجتماعی #طنز #عاشقانه
کافه میراث_6.jpg
خلاصه: دایی فرج صاحب کافه‌ای در غرب تهران است که نام آن را به سبب یکی از فیلم‌های دهه پنجاه، میراث گذاشته است. داستان حول محور زندگی افرادی می‌گردد که در این کافه سنتی روزگار می‌‌گذرانند.
پ.ن: نام این کافه اولین‌بار در رمان تیرمستی ذکر شده است و‌ بعضی از شخصیت‌های این رمان در رمان تیرمستی نیز حضور داشته‌اند!

 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Lavin~

نویسنده انجمن
سطح
24
 
ارسالی‌ها
1,416
پسندها
17,697
امتیازها
38,073
مدال‌ها
26
{به نام داعیه سرمتن‌ها}
803158_775237f76b190a238a3357cd57afa8ab.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید....
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,143
پسندها
52,749
امتیازها
64,873
مدال‌ها
42
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه : همه چیز قدیمی‌اش قشنگ‌تر است. فیلم، کتاب، آهنگ، ارتباطات، دوست، خانه، کوچه‌، خیابان‌، مدرسه، دانشگاه، سینما و حتی عشق! اگر پای قرمه‌سبزی جاافتاده را به میان نیاوریم و کتلت یک شب مانده را کنار بگذاریم، عشقِ ماندگار تا پیری رتبه اول قشنگی‌ها را از آن خود می‌کند! هر چیزی قدیمی‌اش خوب است، به‌خصوص کافه میراث!
 

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,143
پسندها
52,749
امتیازها
64,873
مدال‌ها
42
  • نویسنده موضوع
  • #4
«به نامِ خالق زیبایی‌ها»

مرد روی نیمکت رو به خیابان جا خوش کرده است و درختانِ سربه‌هوا را دید می‌زند. اندامش درشت است و صورتش را ماه‌هاست که اصلاح نکرده.
سرش را به کنار می‌چرخاند و لبخند می‌زند. گویی کسی کنارش نشسته است. دکمه‌های پیراهن مشکی‌اش آواز پاره شدن سر می‌دهند و جوان، بی‌اهمیت دو دکمه بالایی را باز می‌کند. بر دست راستش بانداژی نشسته و باعث گشته کم‌تر تکانش بدهد.
دختری با موهای سرخِ چتری پشت‌سر مرد جوان قرار می‌گیرد‌ و آرام می‌گوید:
- ایده قاب عکس‌های روی دیوار فوق‌العاده بود! اما یه مشکلی دارم باهاش!
مرد تای ابروی زخم خورده‌اش را بالا می‌برد و با چشمانی ریز دختر لی‌پوش مقابلش را نظاره می‌کند. بدون آن‌که به لب‌های پهنش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,143
پسندها
52,749
امتیازها
64,873
مدال‌ها
42
  • نویسنده موضوع
  • #5
دختر می‌رود تا مرد با خودش تنها باشد اما نمی‌داند همان لحظه در چوبی به بدترین شکل ممکن باز شده و جوانی کوتاه قامت با موهای بلند و بور داخل می‌شود.
حامد چند باری پلک می‌زند و زمانی که از عدم حضور دختر رویاهایش اطمینان می‌یابد، قدمی به سمت پسر پرشور جلوی در برمی‌دارد.
- میعاد! این‌جا چی کار می‌کنی؟
میعاد زیرچشمی دختر را نگاه می‌کند و از مسیر رسیدن به حامد منحرف شده و به سمت کانتر می‌رود.
- نجوا خانوم چطوره؟
نجوا به چهره متحیر حامد چشم دوخته و سپس قهوه‌ پر شکر نگاهش را به میعاد و لبخند نقش شده بر لبش می‌دوزد. محکم می‌گوید:
- من واسطه نمی‌شم!
سرش را به سمت شاخه‌ تزئینی که ماگ‌ها را داخلش جا می‌دادند، چرخانده و ماگی شطرنجی بیرون می‌کشد. میعاد کفری پوفی می‌کشد و سمت حامد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,143
پسندها
52,749
امتیازها
64,873
مدال‌ها
42
  • نویسنده موضوع
  • #6
حامد لبخند کشیده‌ای نثار نجوا که ماگ شطرنجی قهوه را روبه‌رویش می‌گذارد، می‌کند.
- ممنون!
نجوا برای حامد سری تکان می‌دهد. چتری‌هایش را بالاتر داده و به میعاد چشم غره می‌رود.
- ببخشید که من مشتریم نه حامد!
نجوا روی نوک پاهایش چرخی می‌زند و نگاهِ برنده‌اش چون میخی بر دهان میعاد کوفته می‌شود.
- اگه مشتری‌ای بیا سفارش بده...سفارش نوشیدنی‌ای، خوردنی‌ای، چیزی! نه سفارش دخترِ مردم!
این را می‌گوید و با لبخندی پررنگ پشت کانتر چوبی می‌رود.‌ از یخچال پشت‌سرش کیت کتی بیرون می‌کشد و همراه شیر کاکائو می‌خورد.
میعاد نگاه زخمی‌‌اش روی اوست و عزتی که به دندان‌هایش می‌دهد.
- خب داشتم می‌گفتم...که آن‌شرلی سر خر شد.
مقابلش را نگاه می‌کند و حامد را نمی‌یابد. زیر لب می‌غرد.
- پسره‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,143
پسندها
52,749
امتیازها
64,873
مدال‌ها
42
  • نویسنده موضوع
  • #7
***
- دلبر! دلبر!
موهای خرگوشی‌ نجوا با هر گامش تکانی می‌خورند و مردمک چشم‌هایش نیز هم. صدا را درست از اتاق پدر بزرگش می‌شنید و ابتدا تصور می‌کرد او دارد با همسرش حرف می‌زند. حال که مادربزرگش را داخل آشپزخانه می‌دید، سینه ستبر کرده و به سوی اتاق و درب کاراملی نیمه‌بازش می‌رفت. زیر لب می‌غرد:
- دلبر؟ شوخیت گرفته آقاجون! آخ اگه این زنیکه از راه به در کن رو گیر بیارم!
بدون اجازه، در را کامل می‌گشاید و با چشمانی ریز به دایی که آلبومی را در دست گرفته و با شلوارک نخی مشکی روی تخت دراز کشیده، خیره می‌شود. دایی آلبوم را از روی صورتش پایین می‌آورد و سؤالی نجوا و چتری‌های نامنظمش را می‌نگرد.
- چیزی شده بابا جان؟
نجوا که حال شانه‌هایش افتاده و دیگر نشانی از آن دختر پر شور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,143
پسندها
52,749
امتیازها
64,873
مدال‌ها
42
  • نویسنده موضوع
  • #8
*** این متن مخفی شده است برای مشاهده ان باید از ان تشکر کنید ! ***
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,143
پسندها
52,749
امتیازها
64,873
مدال‌ها
42
  • نویسنده موضوع
  • #9
حامد با همان لباس‌های بیرون بر تخت دو نفره ویلای میعاد چنبره زده است‌. میعاد بالای سرش متوقف شده و اوی بالش به بغل گرفته را می‌نگرد. طوری با لبخند به خواب رفته که انگار رویاهایش او را به آغوشِ گم‌گشته‌اش ارزانی داشته‌اند.
میعاد لب تخت می‌نشیند. خم شده و قاب مربع شکلِ پایین بالش افتاده را در دست می‌گیرد.
قاب با خنده دختری با موهای روشن و بینی سر بالا مزین شده است. سفیدی چشمانِ سبز میعاد به سرخی متمایل می‌شود و قطره‌ای اشک بر دهان به خنده باز شده دختر فرود می‌آید. با تکان خوردن حامد سریع قاب را به جای قبلی‌اش باز می‌گرداند و اشک‌هایش را با سر انگشتانش به هیچ می‌رساند. حامد با چشم‌هایی نیمه باز نگاهی گذرا نثار اطرافش می‌کند و سپس با صدایی گرفته از میعاد می‌پرسد:
- ساعت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,143
پسندها
52,749
امتیازها
64,873
مدال‌ها
42
میعاد اندام پر بار شده از غصه‌اش را بلند می‌کند و پشت‌سر او جا می‌گیرد. دستش را بالا می‌برد تا به شانه‌ حامد برسد.
- می‌دونی من به آدم‌هایی که تو گذشته زندگی می‌کنند چی میگم؟
حامد بی‌آن‌که نگاه حیرانش را از در سفید کمد دیواری بردارد، سرش را به چپ و راست حرکت می‌دهد.
- میگم بر خواب رفته! اگه بانو مارگارت میچل ناراحت نمی‌شن البته...[ زیر لب برای شادی روح نویسنده رمان بر باد رفته فاتحه می‌خواند.] یعنی آدمی که کلِ زندگیش داره تو خواب و رویا می‌گذره و نمی‌خواد باور کنه که باید بیدار شه و گذشته رو بندازه دور! بیدار شو...گریه کن اصلاً، داد بزن! مرد هم گریه می‌کنه دیگه...مگه مردا دل ندارن؟ دل داریم، قلوه داریم، حتی جیگرم داریم.
حامد زیر لب می‌گوید:
- یه پا گوسفندیم دیگه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا