• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان همتای آردال | رایا ناظری کاربر انجمن یک رمان

لطفا از پنج تا یک امتیاز بدین!

  • 4

    رای 0 0.0%
  • 3

    رای 0 0.0%
  • 2

    رای 0 0.0%
  • 1

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    9

N.Raya

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
10/4/20
ارسالی‌ها
66
پسندها
685
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #1
به نام خدا
کد رمان: ۴۳۶۸
ناظر: *mahgol* *mahgol*

نام رمان: همتای آردال
تگ: برگزیده

نام نویسنده: رایا ناظری
ژانر: #فانتزی #عاشقانه #طنز

IMG_20211008_143558_342.jpg

خلاصه:
یک معلم ساده‌ی شیمی، ناگهان چشم در جهانی دیگر باز می‌کند و خود را در کالبد شخصی دیگر می‌یابد. جهانی پر از موجوداتی عجیب که تا به حال ندیده، و مردمانی با فرهنگ های متفاوت که هرگز چیزی از وجود آنها نشنیده!
ولی بدترین قسمت ماجرا این است که در کمال حیرت، حالا او شاهزاده ایست که موهای نقره‌ای دارد و دقیقا همان روز...​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

CHISTA.S

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
26/4/20
ارسالی‌ها
522
پسندها
8,978
امتیازها
24,673
مدال‌ها
22
716201_775237f76b190a238a3357cd57afa8ab.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!


**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

N.Raya

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
10/4/20
ارسالی‌ها
66
پسندها
685
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
شاهزاده صدایم می‌زدند! وقتی که فقط سپری بودم برای محافظت از آنچه که دوست می‌داشتند و برایشان با ارزش بود و آه...
صد آه که آن مظلوم رها شده تنها تشنه ی یک لبخند محبت آمیز از لب های متکبرشان بود.
ولی من او نیستم! او دیگر وجود ندارد! او تمام شد!
همیشه باور داشتم به خودم.
به این‌که این گرگ باران دیده تن به رقصیدن برای هر سازی را نمی‌دهد!
این سرد و گرم روزگار را چشیده، به راحتی خود را فدای طمع چشمان گرسنه‌ نمی‌کند!
ولی..
جام شیرین عسل‌شان بوی زهر می‌داد و چیزی جز چهره هایی زشت و مشمئز کننده، زیر آن ماسک های زیبا و طلایی وجود نداشت!
و هزاران آه! که او نیست...
و حالا من باید تیزی تیغه ی شمشیر را با تمام پوست و گوشت بی گناهم کنار گلو حس می‌کردم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

N.Raya

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
10/4/20
ارسالی‌ها
66
پسندها
685
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #4
-شاهزاده ی خوبم! افسرده بودنت کم بود که حالا دیوونه هم شدی؟
بعد از آنکه به خوبی مطمئن شد بریدگی روی گلویش وجود ندارد، چند قدم به سمت دختر گریان برداشت و بی صبرانه پرسید:
-چرا هی منو شاهزاده خطاب می‌کنی؟ من اصلا تو رو نمی‌شناسم، فکر کنم اشتباه گرفتی. نمی‌دونم چجوری و برای چی، ولی منو اشتباهی آوردین اینجا من اونی که تو میگی نیستم! اسم من...
کلمه در دهانش ماند و خشک شده ایستاد. اسمش... اسمش را یادش نمی آمد! چطور ممکن بود؟ ذره به ذره ی مقاله ی سختی که روی لب‌تاپش داشت می‌نوشت را به خاطر داشت ولی اسمش را نه!
-اسمم...
دستانش را به سرش گرفته روی زانو نشست و آرام گفت:
-اسممو یادم نیست!
تا این را گفت دختر گریان سیخ روی دو پایش ایستاد و کف دستانش را مقابل دهانش گرفت.
-وای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

N.Raya

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
10/4/20
ارسالی‌ها
66
پسندها
685
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #5
چشمانش می‌خواستند از حدقه دربیایند و بیفتند کف ایوان. محوطه ی بسیار بزرگ گل کاری شده و چمن کاری شده ی زیر پایش، به همراه دیوار بلندی که برجستگی های عظیمی مانند شکل شمشیر داشت و دقیقا در وسط آن هم دروازه‌ی بلند آهنی سیاه رنگی قرار گرفته بود که از پس میله های مانند بند زندانش، رهگذران و جاده های طویل و عریض دیده می‌شدند و آن طرف دیوار هم تا چشم کار می‌کرد فقط خانه و خیابان بود و پس از آن هم تکه ای رنگ آبی دریا در سمت راست دیده می‌شد و تکه ای هم کوهستان مرتفع با قله های سفید از برف در سمت چپ.
با بیچارگی روی زمین نشست و خود را کشیده پشتش را به نرده های سنگی تراس تکیه داد.
دو دستش مقابل دهانش قرار گرفتند و با نفسی که به یکباره قطع شد در بی صدا ترین حالت ممکن شروع به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

N.Raya

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
10/4/20
ارسالی‌ها
66
پسندها
685
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #6
برای خود صحبت می‌کرد و قلبش را از این شوک بزرگ دلداری می‌داد. طبق گفته ی ندیمه، او نوزده سال سن داشت. سنی که به خاطر درس خواندن ها و مطالعه های پی در پی برای قبولی در کنکور اصلا یادش نمی آمد چطور سپری شده بود! اگر این یک موهبت نبود پس چه چیزی می‌توانست اسمش را بگذارد؟
ولی...
-سیلویا؟
یک جای کار می‌لنگید و طبق چیزهایی که چند دقیقه قبل شنیده و دیده بود، بدجوری هم می‌لنگید!
-بله؟
سیلویا چند قدم جلوتر آمد. چشمانش با امید از اینکه شاید شاهزاده عقل به سرش برگشته برق می‌زدند.
-بیا فرض رو بر این بگیریم که من حافظه ام رو از دست دادم و چیزی یادم نمیاد...
سیلویا مانند توپ ترکیده به یک‌باره بادش خالی شد و باز اشک زیر مژه های تیره رنگش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

N.Raya

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
10/4/20
ارسالی‌ها
66
پسندها
685
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #7
-شاهزاده! دیگه کافیه! درسته یه ندیمه ام، ولی صبر منم حدی داره!
سیلویا با عصبانیت کنار رفت و دامن و موهای فرفری بسته اش را مرتب کرده دست به کمر مقابلش ایستاد.
-بیاین فرض رو بر این بگیریم که شما حافظتون رو از دست دادین. خب؟
خود را روی زمین جمع و جور کرد و از خجالت رفتار بچه گانه اش، لباس سفیدی که به تن داشت را روی پاهایش کشید.
-خب!
-پس یعنی دیگه شما پسر لرد هسه رو یادتون نمیاد که حتی بخواین علاقه ای هم بهش داشته باشین.
با دیدن سیلویا و رفتار قاطعش حساب کار دستش آمد و آرام گفت:
-ولی بازم دلیل نمیشه الان بخوام با آدمی که نمی‌شناسم ازدواج کنم.
آرام‌تر ادامه داد:
-من هنوز این قضیه که شاهزاده ام رو هضم نکردم.
سیلویا قسمت دوم صحبت هایش را نشنید و شانه هایش را بالا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

N.Raya

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
10/4/20
ارسالی‌ها
66
پسندها
685
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #8
چشمان خاکستری اش ناگهان با حس سوزش دردناکی در قلبش کدر شدند. شاید به خاطر بودن در بدن این دختر باشد، ولی به خوبی می‌توانست غم عمیق او را درک کند. یک ازدواج سیاسی، فدا کردن شادی خودش به خاطر آرامش مردم. ولی...
خیره به گوشه ی آینه ابروهایش در هم رفت. ولی آنیه‌لا یک ترسو بود! ترسویی که تصمیم گرفته بود به جای نجات مردم مردن را انتخاب کند و حالا، از بین این‌همه آدم این فداکاری باید به او می‌رسید؟
انگشتانش مشت شدند و با خشمی که به یک‌باره به‌ سراغش آمده بود محکم روی میز کرمی مقابلش کوبید.
-تو یه ترسویی! یه ترسو!
سر بلند کرد و خیره به ندیمه ی خشک شده از دیدن عکس العمل های او گفت:
-تو چی سیلویا؟ توام خوشحالی؟ از این‌که شاهزاده ی کشورت باید خودشو فدای این صلح کنه؟
سیلویا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

N.Raya

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
10/4/20
ارسالی‌ها
66
پسندها
685
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #9
*** این متن مخفی شده است برای مشاهده ان باید از ان تشکر کنید ! ***



*آردال: محبوب خدا



اینستاگرام نویسنده:
@n.raya_author
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

N.Raya

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
10/4/20
ارسالی‌ها
66
پسندها
685
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
سن
24
*** این متن مخفی شده است برای مشاهده ان باید از ان تشکر کنید ! ***


*گیونا: فاخته



اینستاگرام نویسنده:
n.raya_author@
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 11)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا