نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان گلسنگ‌ها نمی‌میرند | پونه.ب کاربر انجمن یک رمان

.ABAN.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
سطح
15
 
ارسالی‌ها
364
پسندها
8,959
امتیازها
24,263
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
کد رمان: 4389
ناظر: °petrichor° Tiam.M

نام رمان: گلسنگ‌ها نمی‌میرند
نویسنده: پونه.ب
ژانر: #عاشقانه #اجتماعی
خلاصه: کلید را از جیبش بیرون کشید، در قفل گذاشت، غُل و زنجیرها شکستند و او پا به قلبم گذشت. در دستش چمدانی از زندگی داشت تا روی مردگی‌هایم را بپوشاند. سر انگشت‌هایش، مهربانانه ترک‌های قلبم را می‌پوشاند و التیام می‌بخشید. او مرد جوان خارجه رفته بود و من پادینای هفده ساله‌ی تهرانی، اما روستانشین. او هوای تازه بود و من، گلسنگی رو به مرگ!
 
آخرین ویرایش

❁Faydim❁

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
28
 
ارسالی‌ها
1,245
پسندها
25,220
امتیازها
47,073
مدال‌ها
30
{به نام داعیه سرمتن‌ها}
505049_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

.ABAN.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
سطح
15
 
ارسالی‌ها
364
پسندها
8,959
امتیازها
24,263
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
مقدمه:
شاعری در عمق دریای دلم جان میدهد
یأس میخندد چو موجی، غصّه جولان میدهد
شاعری تب میکند در ذهن، هذیان شعر او
رنگ زردش مِهر میگیرد، وَ آبان میدهد
شاعری در من پر از حرف است،لبهایش خموش
این خموشی وعده‌ی هنگامه‌، عُصیان میدهد
شاعری در گوشه‌های چشم جا خوش کرده است
هق هقی چون رعد و اشکی همچو باران میدهد
جز سیاهی شاعرِ عاشق نمیبیند دگر
یوسفش گم کرده، چشمش را به احزان میدهد
شاعری در من شده آواره‌ی حرف دلش
هرچه غیر از "او" ببیند دست نسیان میدهد
شاعری در سرسرای جانِ دل افسرده است
هر چه این خواهد، زمانه بر سرش آن میدهد
شاعری دل میکَنَد، دل میبُرد از این غزل
بیت و مصرع مرده اینجا، قافیه جان میدهد
«سمیرا محمدی»

شنبه، بیستم فروردین سال 1369
انگشت‌های پهن و پرقدرتش دور انگشت‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.ABAN.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
سطح
15
 
ارسالی‌ها
364
پسندها
8,959
امتیازها
24,263
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
"همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله‌هاست"
-فاضل نظری-
سلام به روی ماهتون. امیدوارم خوب باشین=)
در رابطه با پارت قبلی باید بگم که جهشی از آینده‌ی داستان بوده و اگه شخصیتا و فضا براتون ملموس نشده بوده، به بزرگی خودتون ببخشید. دستم تا همینجا برای توصیف باز بوده :happysmiley:


***
سه شنبه، هفدهم شهریور 1367
صدای زمختش هنوز هم در گوشم می‌پیچد:
- تخلیه کن دیگه. چند بار بیام بگم پاشو برو هان؟! دِ جمع کن برو. تو و خونواده‌ت یتیم و بدبخت بیچاره‌این من باید جواب پس بدم؟
اشک سرد دیگری می‌غلتد و در راه چانه محو می‌شود؛ مثل قطره آبی می‌ماند ک روی شن‌های داغ کویر بخار شده باشد. سرعتم را بیشتر می‌کنم و قدم‌هایم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.ABAN.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
سطح
15
 
ارسالی‌ها
364
پسندها
8,959
امتیازها
24,263
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
"گوشه ی چشم بگردان و مقدر گردان
ما که هستیم در این دایره ی سرگردان؟"
#فاضل_نظری
اشعار آقای نظری چه میکنه با روح و روان آدم، نه؟
سلام به شکل قشنگتون^-^ خوبید؟ خوب میگذره؟ به امید خدا امروز سه تا پارت داریم. تقدیم به amante_wx asra_rz عزیزم:)
راستی منتظر نظراتتون هستم :paratrooper-girl:


پا به حیاط مربع شکل کوچک می‌گذارم. خش‌خش برگ‌های تک درخت انار حیاط، سکوت باغچه را شکسته. بادِ تقریباً خنکی از شمال می‌وزد. شکوفه‌های درشت قرمز، آذین برگ‌های سبز و کوچک انار شده. آخرهای تابستان که می‌شود، درخت انار میوه‌های سبز و کوچکش را به رخ می‌کشد؛ اما امسال، تازه شکوفه داده. حیاط سنگی را طی می‌کنم. کفش‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.ABAN.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
سطح
15
 
ارسالی‌ها
364
پسندها
8,959
امتیازها
24,263
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
مادر تکیه‌ی جسم لاغرش را از سطح فلزی کابینت می‌گیرد و به طرف قابلمه کوچک برنج می‌رود تا روی گاز بگذاردش. من هم دوباره به هال برمی‌گردم و اینبار چادر سیاه پیچیده به دورم را از تن می‌کشم. نیلوفر گوشه‌ی هال کنار بخاری نفتی کوچک نشسته اما تکیه از پشتی قرمز گرفته و دست از بافتن کشیده. رو به چشم‌های قهوه‌ایِ دلواپسش لبخند دروغینی می‌پاشم و از پله‌های چوبی کج و معوج بالا می‌روم. نیلوفر دو سال از من بزرگتر است اما هیچ‌وقت حس مادرانه به من نداشت. همیشه مثل یک دوست مهربان و حاضر در صحنه کنارم بود. چه وقتی که زیر مشت و لگدهای پدر جان می‌دادم چه وقتی که زیر رگبار زبان آتشین مادر می‌سوختم؛ همیشه کنارم بود. قد و هیکلمان شبیه به هم است. قد هردویمان به قد بلند مادر کشیده و هیکل درشتمان را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.ABAN.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
سطح
15
 
ارسالی‌ها
364
پسندها
8,959
امتیازها
24,263
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
- چه‌می‌دونم. برمی‌گرده.
صدایش با ظرف و ظروف در هم آمیخته و به طور ضعیفی به گوش من و نیلوفر می‌رسد. نیلوفر دست به زانو می‌گیرد تا بلند شود و من به چشم پیر شدن خواهرم را دیده‌ام. روزی صد سال پیر می‌شود و کسی نیست که به کمکش بشتابد. که را دارد؟ منِ هفده ساله که دست و پا می‌زنم تا خانه‌خرابه‌مان را نجات دهم؟ میلادِ دوازده ساله که تمام دغدغه‌اش در کله‌ی تیغ شده و توپ پلاستیکی قاچ رفته‌اش خلاصه می‌شود؟ یا مادر که بود و نبودش تفاوت نمی‌کند؟ روزها را با خاطرات پدر شب می‌کند و شب‌ها با یاد او می‌آرامد.
مادر بعد از فوت پدر دیگر آن آدم سابق نشد. پنج سال است که گذشته و می‌دانیم که دیگر آدم سابق نخواهد شد. مادر در یک خواب ابدی فرو رفته و جسمش حریصانه التماس ماندن در دنیا را دارد. نیلوفر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.ABAN.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
سطح
15
 
ارسالی‌ها
364
پسندها
8,959
امتیازها
24,263
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
«هر کجا عشق آید و ساکن شود
هرچه ناممکن بود ممکن شود»
- مولانا -
سلام به روی ماهِتون. تو این هوای پاییزی «ها» کردن روی شیشه‌ی دلتون یادتون نره:>
ببخشید بابت تأخیرِ خیلی خیلی زیاد. مشغول ویرایش پارت‌های قبلی بودم و حسابی درگیر درس. پارت‌های گذشته ویرایش شدن و سِیر داستان یه مقدار عوض شده. ممنون میشم که به پارت‌های قبلی نگاه بندازید و مرسی بابت صبرتون:)


میلاد درست کنارم می‌نشیند و یک پا را جمع می‌کند و پای دیگر را قائم زمین می‌کند. آرنجش را به زانوی قائمش تکیه می‌دهد و رو به من می‌پرسد:
- چی شد؟
- چی، چی شد؟
حواسش جمع است، هرچه می‌خواهیم ذهنش را از مسائل خانه دور کنیم او نزدیک‌تر می‌شود.
- کریم پاچه دیگه. صاحب خونه.
- هیچی.
- یعنی چی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.ABAN.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
سطح
15
 
ارسالی‌ها
364
پسندها
8,959
امتیازها
24,263
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
«به خودم آمدم انگار تویی در من بود
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود»
- علیرضا آذر-
سلام به روی قشنگتون. حال دلتون چطوره؟ ببخشید دیروز پارت نذاشتم... به شدت درگیر بودم.
ولی پیدا کردن دوستای قدیمی مثل نوشیدن یه فنجون چای داغ تو هوای سرد پاییزیه؛ همونقدر دلچسب، همونقدر آرامش بخش:)


ریز می‌خندد و بعد از جا بلند می‌شود. گویی همه کاری دارند و من، بی‌عار در سه گوشه‌ی دیوار نشسته‌ام. مادر صدایم می‌زند تا به آشپزخانه بروم. پارچه‌ی گلدار سبز و قرمزی که در دست دارد را به طرف من می‌گیرد:
- بیا پهنش کن می‌خوایم چاشته بخوریم.
مطیعانه و بدون صدا به هال می‌روم تا پارچه را پهن کنم که صدای لولای فلزی درب حیاط، در جا میخم می‌کند. چشم‌هایم حجم انبوه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.ABAN.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
سطح
15
 
ارسالی‌ها
364
پسندها
8,959
امتیازها
24,263
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
«لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه‌ام، مستم، باز می‌لرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم...»
- اخوان -
سلام به شکل قشنگتون. حالِ امروزتون چطوره؟ تو این هوای سرد و بارونی و قشنگ حیفه دلتون غبار گرفته باشه، بتکونیدش:)


تمام سفره را یکه و تنها چیده‌ام و حال همه دور سفره گرد آمده‌ایم و بی‌صدا برنج و مرغی که مادر از صبح درگیرش بوده را می‌خوریم. در خانواده‌ی ما عادت نیست موقع خوردن حرفی به میان بیاوریم. تمام ساعت ناهار در سکوت می‌گذرد و بعد از ناهار چشم‌های احمد آلبالو گیلاس می‌چینند. مادر رو به قیافه‌ی خواب‌آلود او می‌خندد و با صدای زمختش می‌گوید:
- احمد جان بالا اتاق بچه‌ها جای خوابت رو انداختم. برو بخواب مادر.
احمد سعی می‌کند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
بالا