• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان دختر عشایر | نورا7371 کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع noor7371
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 70
  • بازدیدها 1,266
  • Tagged users هیچ

نظر شما مخاطبان در مورد حس آمیزی و اسم و متن و قلم نویسنده چیه؟

  • 2 - نه حس آمیزیش خوب نیست

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    2

noor7371

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
8/8/21
ارسالی‌ها
190
پسندها
1,154
امتیازها
6,533
مدال‌ها
7
کد رمان: 4397
ناظر: ILAYDA Maah.Rad


"هوالرحمن"

رمان: دختر عشایر
نویسنده: نور7371
ژانر: #تراژدی #عاشقانه
خلاصه:
با بقیه آدمهای هم سن و سالش فرق داشت، خانه اش همیشه مانند باد جابجامیشد.
دخترک عشایر نشین قصه همیشه بلند پروازی میکرد، مانند همه دخترعاشقش میشوند اما سرنوشتی غریبانه در شهر گرگها در انتظارش است. او برای رسیدن به خودخواهی هایش و آرزوهایش باید غرامت سنگینی بپردازد،با بلند پروازی هایش برای خودش و خانواده اش درد سر درست می کند. بیرون آمدن از گردابی که درونش می افتد رها شدنی نیست، او بابت این آرزوها همه چیزاش را می بازد حتی خودش را...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

"AZIN"

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/17
ارسالی‌ها
2,058
پسندها
6,233
امتیازها
28,973
مدال‌ها
21
{به نام داعیه سرمتن‌ها}
505049_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه فرمایید.
" تاپیک جامع مسائل کاربران در رابطه با رمان‌نویسی "

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید
تاپیک جامع ژانرهای موجود در تالار کتاب

پس از ارسالِ 35 پست از رمان‌تان مجاز هستید در تاپیکِ زیر درخواست تگ( تعیین سطحِ رمان‌ـان) بدهید:
☆ * تاپیک جامع درخواست تگ برای رمان‌ها * ☆


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
" تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان "

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
" تاپیک جامع درخواست جلد "

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
" تاپیک جامع دریافت جلد "

برای آگاهی از نحوه‌ی ویرایش و علامت‌گذاری رمان‌تان، به تاپیک‌های آموزشی بخش ویرایش مراجعه کنید.
" آمـوزش ویـرایش "

نـکـته‌ی مهــم:
لطفا قبل از شروع به پارت‌گذاری، تاپیک آموزشی زیر را مطالعه کنید.
تاپیک جامع آموزش نکات ویرایشی

به این موضوع هم دقت کنید که حداکثر وقفه بین پست‌های رمان، ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد، به بخش رمان‌های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.


{ با تشکر، تیم مدیریت یک رمان }
 

noor7371

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
8/8/21
ارسالی‌ها
190
پسندها
1,154
امتیازها
6,533
مدال‌ها
7
راوی:
از کارهای پسرعمویش به ستوه آمده بود. بعد از مشورت با مادرش تصمیم گرفت که از محل زندگی‌اش که آن را خیلی دوست داشت، به تهران برود. در دلش طاهر را نفرین می‌کرد که با حرف‌هایش به جای عشق زیبا، ترس در وجودش بود.
چرا باید از محیط زیبا و تمیز خانه و آغوش مادر به شهری پردود پناه می‌برد؟ او با وجود همه سختی‌هایی عشایرنشینی خودش را محدود نمی‌دانست و به کمک مادر معلم شده بود. شغلی که خیلی آن را ستایش می‌کرد دوست داشت دست یافته بود.
دلش می‌خواست از فضاهای باز و زیبای صحرا استفاده کند و بچه‌های چادر نشین درس بدهد؛ اما عشقی که طاهر به او داشت مانع از تحقق رویاهایش بود. او عشق را دوست داشت و دوست داشت که عاشق شود؛ اما نه عشقی که طاهر آن را به ترس تبدیل کرده بود.
از صبح زود از هیجان اینکه بخواهد به تهران برود نگذاشته بود، خواب کافی داشته باشد. از بوی سفره اشتها برانگیز مادر با نان محلی، شیر تازه، کره و تخم مرغ که نمی‌گذاشت کسی بخوابد! چه برسد به او که عاشق سفره‌های زیبای مادر بود و به آن‌ها عادت داشت؛ ولی هیجان کار در یک شرکت معروف و مستقل شدن، او را اشتها زده کرده بود.
ساکش را جمع کرده بود. می‌دانست اینجا بعد از او جنگی به پا خواهد شد؛ اما خود و مادرش را به خدا سپرده بود. ترجیح داد با همان اصالت خودشان لباس بپوشد. لباس زیبای قشقایی را که از نظر خودش زیباترین و کامل‌تر از لباس‌های دیگر بود.
خودش را در آینه نگاه کرد و به خود لبخند زد؛ اما ترس و نگرانی و تنهایی در یک شهر غریب و پردود او را دچار تردید کرده بود. درخواست کارش را هم یکی از همکلاسی‌هایش به آن شرکت داده بود و صبح فردا با رییس شرکت قرارملاقات داشت.
مادرش با لهجه شیرین قشقایی‌اش اورا صدا می‌زد. بعد از چک کردن تمام مدارک و ساکش آن را برداشت و از چادر خودش به چادر بزرگتر که خانواده باهم در آنجا غذا می‌خوردند آمد. سفره جای حرفی نمی‌گذاشت. با اشتها شیرش را خورد؛ ولی بغض داشت. مادرش به او نگاه کرد که طاقت نیاورد و از دلتنگی زیاد سفره را رها کرد و به آغوش مادرپناه برد.
مادر با کلمات زیبایش اورا دلداری داد:
- قز خوشگلم اگه می‌خوای موفق باشی باید فراموش کنی که مادرداری.
بغض کرده بود؛ گفت:
- چطور می‌تونم شمارو فراموش کنم مادر؟ چرا پدر انقدر بامن مخالفه؟ من نمی‌خوام زن طاهر باشم.
مادر گفت:
- پس قوی باش و محکم. این پول رو برای جهزیه‌ات جمع کرده بودم؛ ولی الان بیشتر لازم داری زود از اینجا برو مادر. الان که برسن تو باید به رویاهات برسی و مادرت رو خوشحال کنی. من به تو ایمان دارم دخترم و اینجا منتظرت می‌مونم. قزی نازم؛ ولی یه اطمینان بهم بده که می‌فرستمت تو اون شهر غریب رو سفیدم کنی مادر.
مادر را سخت در آغوش فشرد. اشک‌هایش صورتش را خیس کرده بودند؛ ولی باید مثل تمام این 25 سال محکم و استوار می‌ایستاد. آن هم در آن شهر شلوغ و با این لباس‌ها؛ ولی آیا واقعا می‌توانست؟
آینده برایش مبهم و ترسناک شده بود. سعی کرد بر خود مسلط شود. با کلامش باز هم دل مادر زیبایش را که ارث زیباییش به او رسیده بود را به دست آورد و مادر را آرام کرد و با تمام زیبایی‌های منطقه ییلاقی زیبایی که در این گوشه استان زیبای فارس بود خداحافظی کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

noor7371

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
8/8/21
ارسالی‌ها
190
پسندها
1,154
امتیازها
6,533
مدال‌ها
7
دنیا را با مادر عوض نمی‌کرد. ولی حرف‌ها و نصحیت‌های مادر را به گوش جان سپرده بود. نمی‌خواست هیچ‌گاه اصالتش را از یاد ببرد. بار دیگر محل زنگی‌اش را بررسی کرد، مرغ‌ها و خروس‌ها، گله گوسفندها و حتی سگ با وفایش هم که به او وابسته بود آنجا نشسته بود. حس می‌کرد سگ باوفاهم بغض کرده، اسبش و همه زیبایی‌های صحرا، سر و صدای زیبای بچه‌ها به همراه شرشر آب، آن‌جا یکی از زیباترین مکان‌های عشایری و ییلاقی استان فارس بود که یک سال میشد که آنجا چادرها را بنا کرده بودند.
او به آنجا بیشتر از جاهای دیگر عادت کرده بود. چون آب و هوای بی‌نظیر و مردمان خونگرم و مهمان‌نواز باعث شد، تا آن‌ها همان‌جا بمانند اما خودش مجبور به ترک آن‌ها شد. از سگ باوفا و اسب نازش خدافظی کرد؛ یک ماشین از طرف دوستش منتظرش بود. یک بار دیگر مادر را نیز سخت در آغوش فشرد و با دلی آکنده از درد و تنهایی وحشت‌انگیز، سوار ماشین پیک دوستش شد و عازم سرنوشتی شد که از آن بی‌خبر بود.
مادر در خود فرو رفته بود و گریه می‌کرد. تنها دختر زیبایش را به دست شهرنشینان سپرده بود؛ ولی او دخترش را به خدا سپرده بود. دختر زیبا و دردانه‌اش برایش حکم صدها مرد را داشت. یاسمن کارهایش مردانه‌تر از بهروز پسرش بود. هر چه یاسمن به کارهای مردانه، ورزش‌های رزمی، را آورده بود و حتی در مقطعی کشاورزی، بهروز از این کارها متنفر بود. بهروز بیشتر به پدر کمک می‌کرد و به کارهای خواهرش علاقه‌ایی نداشت و آن را مضحک می‌دانست. از نظر او یاسمن باید همسر طاهر میشد. خوشش نمی‌آمد یاسمن این همه خودسرانه هرکاری بخواهد می‌کند. باخودش بود به او آزادی نمی‌داد. یاسمن، قوانین عشایری را زیر سوال برده و باعث تحسین همه شده بود. اما مادر تفکرات بهروز را نداشت دخترش را ستایش می‌کرد. می‌دید که طاهر به جای کلمات زیبای عشق از جملات تهدیدآمیز و مرگ و حتی کشتن دخترش صحبت می‌کرد و این وحشت را در دل مادر انداخته بود و همین‌ها باعث شد بر تصمیم‌اش استوار باشد و جگر گوشه‌اش را فراری دهد.
با خاطرات یاسمن خداحافظی کرد. اکنون باید خودش را آماده یک جنگ سخت می‌کرد. مادر یاوری نداشت پدر و پسر و طاهر باهم دست به یکی کرده بودند، جگر گوشه‌اش را آزار دهند و او نمی‌گذاشت که این اتفاق بیفتد. با شوهرش عاشقانه ازدواج کرده بودند. او یگانه دختر بهادر خان ترک زبان بود و زیباییش زبان‌زَد همه بود. یاسمن را که می‌دید انگار خودش دوباره جوان شده بود.
حبیب( پدریاسمن) از خواستگاران پرو پا قرصش بود. خودش هم به او علاقه داشت رفت و آمدش به خانه پدرش و هیبتش در لباس بختیاری دلش را لرزانده بود و بالاخره باهم ازدواج کرده بودند و حاصلش یاسمن و بهروز بود.
تا این لحظه با حبیب بهترین زندگی را داشت. حتی عشایر نشینی را بیشتر از خانه‌اشان دوست داشت. اما از حالا به بعد به خاطر یاسمن و آرزوهای بلند پروازانه دخترش، باید با همه ستیز می‌کرد. نفس عمیق کشید هوای تازه و پاک منطقه خوش آب و هوای آن‌جا را به ریه کشید و برخود مسلط شد.
هرقدر که به حبیب علاقه‌مند بود از غیرت زیاد و جذبه‌اش می‌ترسید. او هم تفکرات بهروز را داشت و نمی‌گذاشت یاسمن به رویاهایش برسد. روی برادرش تعصب داشت! دلش می‌خواست یاسمن را به طاهر دهد؛ اما خودش تفکرات شوهر و پسرش را نداشت و از کارش پشیمان نبود.
ظهر شده بود و نگران، هم به جهت یاسمن، هم به این خاطر که هم اکنون شوهر و پسرش و طاهر بی‌منطق می‌آمدند، ناهار را آماده کرده بود. فکر یاسمن و چشم‌های زیبا و پر از اشک جگر گوشه‌اش آرامش را از او گرفته بود. صدای وانت شوهرش می‌آمد، طپش قلبش بالا بود و صدای آن را حس می‌کرد. دستانش یخ کرده بودند، حتی اگر او را می‌کشتند هم لب نمی‌گشود که یاسمن کجاست؟! جنازه یاسمن را به طاهر نمی‌داد، او تهدید کرده بود اگر یاسمن ازدواج کند و عاشق شود، هم یاسمن و هم شوهرش را خواهد کشت. آیا واقعا یاسمن باید زن همچین آدمی میشد؟ هرگز تا زنده بود اجازه نمی‌داد.
حبیب و بهروز و طاهر بارها را خالی کردند و خسته خود را در آب جوب انداختند؛ حمام صحرایی عالی بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

noor7371

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
8/8/21
ارسالی‌ها
190
پسندها
1,154
امتیازها
6,533
مدال‌ها
7
اولین شخصی که وارد چادر شد حبیب بود، بعد از احوال‌پرسی عاشقانه به همسرش گفت:
- به‌به! عجب بویی راه انداخته خانمم. خیلی گرسنه‌امون شده عزیز، خسته نباشی. یاس بابا کجاست؟
هما بر خود لرزید. خواست جواب دهد که طاهر و بهروز هم رسیدند نتوانست پاسخ حبیب را بدهد. هما برای همه غذا کشید. بعد از غذا این بار نوبت طاهر بود این سوال را از هما بپرسد. گفت:
- زن عمو جان یاسی کجاست؟
هما در دل گفت:
- مردک بی‌عقلِ بی‌منطقِ جنازه
مادر سرو صدای آن‌ها را شنید. سعی کرد برخود مسلط شود تا بتواند درمقابل سه مرد بایستد.
- یاسمنم رو رو دوشت نمی‌ندازم حتی اگه بمیرم؛ اسم یاسی منو نیار.
حبیب که نگران‌تر شده بود باز هم گفت:
- خانمم نمی‌خوای بگی قز خوشگلم کجاست؟ نمیاد پیش باباش؟
هما خودش را جمع و جور کرد و گفت:
- نرگس دوست یاسمن اومد دنبالش و بردش که برن کارای پایان مدرکش رو بکنه و ببرتش مناطق محروم درس بده.
اولین دروغ چون یاسمن طراحی خوانده بود خدایا چه اشتباهی کرد.
هیچکدام سخن هما را باور نکردند. حبیب خشمگین لب به فریاد گشود:
- من اجازه داده بودم بهش گفته بودم دست از این خود سریاش برداره برای چی بدون اجازه من فرستادی بره؟ این خونه مرد نداره من مُردم؟
صدای دادش لرزه بر اندام هما انداخته بود، طاهر گفت:
- زن عمو من بهش گفته بودم خاطرشو می‌خوام دست از کاراش بکشه؛ چرا نمی‌خواد مثل ما باشه؟ من پیداش می‌کنم نمی‌ذارم آب خوش از گلوش پایین بره.
و با عصبانیت از آن‌جا بیرون رفت.
حبیب ناراحت و خسته و عصبی روبه‌روی هما ایستاد و سیلی محکمی به گوشش زد که خون از بینی هما جاری شد اما هما گفت:
- من نمی‌ذارم جنازه یاسمن رو دوش طاهر باشه.
بهروز که تفکرات احمقانه و دقیانوسی حبیب و طاهر را داشت ، ناگهان از حمایت مغرضانه این همه سال مادر نسبت به خودش و یاسمن، خشمگین شد و در یک حرکت ناجوانمردانه با اسلحه‌اش قلب مادر را هدف گرفت!
وقتی جنازه هما به زمین افتاد، حبیب تازه فهمید که پسرش قبل از آمدن به این‌جا مواد مخدر مصرف کرده بود.
حتی طاهر از شنیدن شلیک گلوله به چادر برگشت وقتی جسم بی‌جان هما را دید، همان‌جا مانند حبیب زانو زد. حبیب بر سر و صورت میزد و جنازه هما را به آغوش کشید.
آنقدر شک زده شده بود که نفهمیده بود بهروز کی فرار کرده بود. این برایش مهم نبود؛ مهم عشق زندگیش بود که با جسم خون‌آلود در بغلش جان داد.
حبیب آنقدر شکست خورده و نارحت بود که عمق حرف‌های طاهر را نفهمید. یاسش را دوست داشت، اورا که می‌دید حس می‌کرد همایش جوان شده.
یگانه دختر بهادرخان ترک به او تعلق داشت و حالا پسرش او را کشته بود. این فکر او را بی‌قرارتر کرد. برای لحظه‌ایی حس پدرانه و حمایت هما از یاسمن، او را هم نگران یاسمن کرده بود.
با داغ مادر چه خواهد کرد؟
طاهر نزد عمو آمد و گفت:
- عمو من میرم نمی‌ذارم یاسمن راحت زندگی کنه اون باعث مرگ زن‌ عمو شد یاسمن باید تقاص پس بده.
او دخترش را طرد کرد اما لحظه‌ایی جمله‌ی طاهر او را به فکر فرو برد و بر خود لرزید. فکر حمایت هما او را هم دچار تردید کرد. با تمام غصه‌اش، همه زندگی‌اش را فروخت. بهروز را نتوانست پیدا کند.
به همراه طاهر به تهران آمدند تا بتواند دخترش را پیدا کند. تعصبات مسخره طاهر و بهروز به او هم سرایت کرده بود و حالا با طاهر همدست شدند تا یاسمن را پیدا کنند.
جواب یاسمن را چگونه می‌داد. یاسمن، او را هم همراه هما دفن کرد. او دختری که پدرش اهمیت نداده بود را برای همیشه طرد کرد.
مراسم خاک سپاری هما غریبانه و بدون یاسمن برگزار شد چه سخت و غم‌انگیز گذشت. حبیب تنهای تنها بر سرمزار هما اشک می‌ریخت. اما اشک‌های تمساح خشم بر او مستولی شده بود.
انتقامی کشنده از یاسمن تنها و بی‌پناه. عاطفه پدری‌اش را سر مزار همان جا گذاشت و وارد تهران شدند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

noor7371

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
8/8/21
ارسالی‌ها
190
پسندها
1,154
امتیازها
6,533
مدال‌ها
7
در این یک ماهی که به این شهر شلوغ و پردود آمده بود به اصرار نرگس در خانه او مهمان بود. اما خودش این را نمی‌خواست و دوست داشت به سرعت کارش رونق پیدا کرد، از اینجا برود. دوست نداشت مزاحم دوستش باشد. بارها این را گفته بود و نرگس را از خودش دلخور کرده بود؛ اما تا کِی باید اینجا می‌ماند؟ یک موقعیت طلایی داشت، طبقه بالای خانه نرگس خالی شده بود و او می‌توانست آن را اجاره کند و این برایش عالی بود. حس استقلال برایش رویای دلشنینی بود که دوست داشت به آن برسد. در طول این یک ماه، فقط برای مادرش دلتنگ بود. احساس خوبی نداشت؛ دلش برای آغوش مادر تنگ شده بود . اگر به خودش بود به سوی مادر پرواز می‌کرد. گاهی مادر را در خواب می‌دید که با لباس سپید در منطقه‌ایی زیبا و چشم نواز، با چشمان نگران ولی با لبخند همیشگی به او می‌نگریست. نمی‌دانست علت دیدن مادر در اینجای زیبا با طرز پوشش برای چیست. در این مدت با همان لباس زیبای قشقایی‌اش، با نرگس و سالار به شرکت رفته بود. بارها زیبایی آن را در دل ستوده بود. همکارانش انگار موجودی مریخی دیده باشند. برای اولین برخورد بسیار از طرز پوشش متعجب شده بودند؛ ولی بعد از چند مدت به آن عادت کردند و از او استقبال ویژه‌ایی کردند. در بین همکاران خانمش از محبوبیت خاصی برخوردار شده بود. دوستان خوبی برایش شده بودند؛ اما همکاران مرد، او را به چشم دیگری می‌دیدند. در این مدت بین همکارن مرد، خواستگاران زیادی پیدا کرد بود اما چشمانشان را مانند گرگ تیزی می‌دید که می‌خواهند به او حمله کنند. از تفکراتش خنده‌اش می‌گرفت. خنده تلخ چون این افکار و فوبیای مردان و اعتماد نکردن به بقیه مردها را طاهر در وجودش انداخته بود. امروز روز خاصی برایش بود! قرار بود جناب مهندس شیرازی را برای اولین بار ببیند. در این یک ماه مهندس برای کارهای تجاری دانه‌های گلرنگ به سفر رفته بود. اما دستور استخدام او را به سالار داده بود.
در اتاقش لباس تک رنگی به رنگ سبز پوشید و چَرک‌هایش را با حجاب درست کرد. موهایش را بیرون نمی‌گذاشت. دوست نداشت اصالتش را از یاد ببرد؛ به مادر قول داده بود به هرجا رسید خودش را گم نکند و حالا به دور از نگاه‌های عجیب تهرانی‌ها به خودش لباس‌هایش را می‌پوشید، با اعتماد به نفس زیاد به سرکارش می‌رفت. کارش را دوست داشت. بخش امور مالی شرکت بود، با حسابداری و طراحی داخلی بیگانه نبود. حتی سلیقه‌اش را دوستانش، دوست داشتند. بار دیگر خود را در آینه قدی دید و خودش را مرتب کرد. برای دیدن رییس شرکت هیجان داشت. آویز زیبایی که مادر به او هدیه داده بود به گردن داشت آن را لمس کرد، حس غریبی داشت. نمی‌دانست دلتنگی است یا دوری، هرچه که بود بغض کرده بود با خود زمزمه کرد:
- مادر کمکم کن امروز قراره آقای رییس رو ببینم کمکم کن!
کمی آرامشش را به دست آورد. نرگس بعد از راهی کردن سالار به شرکت و شیر دادن به سبحان کوچک، به گمان اینکه یاسمن خواب است رفت تا او را بیدار کند، اما قبل از اینکه به اتاق یاسمن برسد، یاسمن حاظر و آماده از اتاق بیرون آمد. با دیدن نرگس، با لبخندی دلبرانه به دوستش او را خوشحال‌تر کرد.
نرگس از حیرت این زیبایی منحصر به فرد و این لباس زیبا فقط توانست بگوید: "فتبارک الله احسن الخالقین"
صورت زیبای یاسمن را لبخندی پوشاند, ولی لبخندش مصنوعی بود و این موضوع او را ناراحت می‌کرد. یاد مادر لحظه نمی‌گذاشت این دختر شاد باشد. نرگس از این که دختر زیبای ترک تبار را به عنوان دوست در کنار داشت، بسیار خرسند بود. نه به خاطر زیبایی منحصر به فرد و حیرت‌انگیزش، یاسمن از نظر اخلاق و منش هم همه چیز تمام بود. یک بار هما مادر یاسمن را دیده بود و به این پی برد که یاسمن همه چیزش شبیه مادرش است.
با تمام حس‌های زیبایی که از یاسمن گرفته بود، با مهربانی او را دعوت به صبحانه کرد. یاسمن سرمیز نشست، نرگس از او پرسید:
- خوب دوست جونی خوشگلم چی می‌خوره؟
یاسمن با همان لبخند زیبایش گفت:
- هرچی مامان سبحان کوچولو بیاره خوشمزه است.
و با هم خندیدند.
نرگس برایش صبحانه‌ایی مفصل چید. سعی کرد برای دوست ترک تبارش خاطرات عشایر نشنینی را تداعی کند. قصدش تعویض روحیه یاسمن بود.
اما یاسمن با دیدن کره، تخم مرغ محلی و نان تازه دوباره یاد مادر افتاد. در دلش اندوهی بزرگ بود که هیچکس نمی‌توانست او را آرام کند، به جز مادر. دلش برای قز گفتن‌های مادرش تنگ شده بود؛ اما بار دیگر جمله مادر در ذهنش تداعی شد:
- یاسی مادر اگه می‌خوای ازت راضی باشم و دعات کنم و اگه می‌خوای موفق باشی باید فراموش کنی مادر داری.
و کمی آرام شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

noor7371

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
8/8/21
ارسالی‌ها
190
پسندها
1,154
امتیازها
6,533
مدال‌ها
7
صبح دل‌انگیز آن روز برایش هیجان‌آور بود؛ چون می‌خواست هم کارمندانش را ببیند و هم آن دختر ترک تبار روستایی را. چرا که سالار برایش همه چیز را گفته بود. تا حدودی می‌توانست حدس بزند که چگونه دختری است. اما به قول معروف:
"شنیدن کی بود مانند دیدن."
کت شلوار رسمی و شیکی را برای امروز انتخاب کرد، تا او هم کمی به چشم بیاید. این را وظیفه خود می‌دانست که برای کارمندانش که برایش با جان و دل کار می‌کردند، رسمی و شیک پوش باشد. زمانی این فکر و این ایده به ذهنش رسید با وجود داشتن یک مطب، اما از بچگی عاشق کشاورزی بود و بعد از اتمام دکترای عمومی‌اش که به خاطر پدر و مادر گرفت بود، خصوصا مادر، تصمیم گرفت بعد از پایان دکترا در انگلیس، همان‌جا مهندسی کشاورزی بخواند و بعد هم ایده دانه "گلرنگ " تز پایان نامه‌اش بود و همه اساتید آن را پسندیدند. که نوعی دانه گیاهی روغنی است که می‌شود با آن همان شامپوهای معروف را تولید کرد و در برخی مصارف خانگی، از آن به عنوان زعفران قلابی هم یاد می‌کردند.
با این وجود، بعد از تلاش‌های زیادش برای اتمام درس و به راه اندازی شرکت و کارخانه تولیدی، تبدیل به کارآفرینی موفق شد که، همه آن‌ها را دوست داشت. برای همه چیزهای باارزشی که به دست آورده بود تلاش کرده بود و آن را می‌ستود. در این افکار بود مادرش از پشت سَرپسرش را می‌دید و با حظی وافرا ورا تماشا می‌کرد. رضا به سمت مادر برگشت.
مادر را درحال تماشای خود دید. از حالت چهره مادر نسبت به خودش خنده‌اش گرفت و گفت:
- چی شده باز؟ زشت شدم؟
سُرور گفت:
- باز؟ باز چی؟ تو باید بگی چرا انقدر خوشگل و خوشتیپ کردی نه فکر قلب منی، نه اون دخترای بیرون!
رضا خنده شیرینی کرد و گفت:
- دور از جون سُرور جونم شاعر می‌فرماید" سوسکه به بچه‌اش گفت قربون دست و پای بلوریت برم مادر".
سُررو خندید و گفت:
- دستت درد نکنه سوسکم شدم. تو نمی‌خوای یه استراحت به خودت بدی؟ برای چی کار انقدر زیاد؛ مشکل مالی که نداری مادرجون!
رضاگفت:
- مامان مگه من واسه پولش میرم؟ می‌دونی چقدر کارگر و کارمند زیر دستمن وقتی خداروشکر انقدر دارم که می‌تونم دست چهار نفر رو بگیرم، مشکلاتشونو حل کنم، چرا نکنم؟
مادر شانه بالا انداخت و گفت:
- بسوزه پدر حرف حق؛ ولی خیلیم به خودت فشار نیار مادرجون الانم بیا صبونه.
رضا چشم غرایی گفت و با لبخند صورت زیبای مادر را بوسید. از نظر او و روایاتی که شنیده بود بوسیدن مادر عبادت بود. رضا خودش را دوست می‌داشت. چون پسری مذهبی، ساده دل و جذاب بود و بسیار مهربان نسبت کسانی که وضع مالی آنچنانی نداشتند. و دلش می‌خواست به همه کمک کند. اصل به راه اندازی شرکت و کارخانه‌اش هم بیشتر به همین منظور بود؛ وگرنه او به خاطر تاجر بودن پدرش از وضع مالی خوبی برخوردار بودند و دل مشغولی رضای مهربان جوانان هم سن خودش بودند که با وجود درس خواندن بیکار بودند و او دلش می‌خواست به هم نسلانش کمک کند.
یک بار دیگر خود را در آینه دید. دلش می‌خواست آن دختر او را بپسندد! دلش نمی‌خواست درمقابل او کم به نظر برسد.
وقتی وارد آشپزخانه شد مادر میز صبحانه مفصلی برایش تدارک دیده بود. اشتهایش تحریک شده بود. بعد از خوردن صبحانه مادر را به آغوش کشید. مادر برایش خط قرمز بود. بعد از فوت پدر در سن کودکی‌اش، مادر کمبودهایش را برایش پر کرده بود، اما پسر بود و به یک حامی قوی مثل پدر احتیاج داشت؛ اما برای او مادر همه چیز بود.
حالا نوبت او بود تا همه چیز را به دست گیرد. مادر تا اینجا برایش سنگ تمام گذاشته بود.
رضا تنها مادر را ستایش می‌کرد. برایش مهم بود که مادرش از او راضی باشد. تصمیم گرفت نگذارد احساساتش بر عقلش غلبه کند.
درباره آن دختر ترک تبار اطلاعات کافی از سالار داشت اما خودش هم باید او را می‌دید. خودش را برای همه چیز آماده کرد دوست نداشت کم به نظر برسد، همه چیزش را چک کرد.
و آماده شروع یک زندگی تازه شد. آینده برایش مبهم بود و ترسناک؛ اما رضا خودش را برای همه چیز آماده کرده بود. درحالی که از هیچ چیز خبر نداشت و خودش این را بهتر می‌دانست؛ اما آماده شده بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

noor7371

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
8/8/21
ارسالی‌ها
190
پسندها
1,154
امتیازها
6,533
مدال‌ها
7
بعداز خوردن صبحانه پرانرژی مادر، انگار جانی تازه گرفته بود. پر از شادابی و انرژی بود و فقط در دل آرزو کرد همه چیز ختم بخیر شود. در راه رفتن دوست داشت آهنگی گوش دهد که آرامش بیابد. شادمهر عقیلی را دوست داشت موزیک‌هایش هر چند به شادابی‌اش ربطی نداشت، اما آرام بخش بود. موزیک را پلی کرد:
"باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی‌تقصیر نیست
با اینکه بیتابه منی بازم منو خط می‌زنی باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی
کی با یه جمله مثله من می‌تونه آرومت کنه اون لحظه‌های آخر از رفتن پشیمونت کنه
دلگیرم از این شهر سرد این کوچه‌های بی‌عبور وقتی به من فکر می‌کنی حس می‌کنم از راه دور
آخر یه شب این گریه‌ها سوی چشامو می‌بره عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می‌پره
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
باید تو رو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی‌تقصیر نیست
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی"
تنها آرامشی که از این آهنگ گرفته بود برایش دلنشین بود و جمله کلیدی شادمهر که( تقدیر بی تقصیرنیست). خودش را باید برای همه چیز آماده می‌کرد. می‌خواست خودش را به تقدیر بسپارد تقدیری که پرودگار آن را برایش درنظر داشت.
مثل همیشه با پرستیژخاص خودش، از ماشین زیبایش پیاده شد؛ همه کارمندان از ورودی بیرون، خود در را آماده ورود رضای مهربان کردند. او همیشه محبوبیت خاصی بین کارمندانش داشت.
اما در میان همه کارمندانش، یاسمن بود که فقط یا مادر نیشتری بر هیجانانتش بود. نمی‌توانست مادر را فراموش کند. خواب‌هایش چه معنایی داشتند؟ همه در فکر این بودند که توجه رضا را داشته باشند، اما یاد مادر یاسمن را نگران‌تر می‌کرد.
سمیه دوست و همکارش سقلمه‌ایی به او زد که در افکارش غرق بود، گفت:
- بپا غرق نشی آقا اومدن آماده باش!
یاسمن با لبخندی تلخ به او چشمی گفت و برخودش مسلط شد. رضا با همه احوالپرسی کرد حتی با کارمندان داخل اتاق‌ها.
نزدیک به اتاق یاسمن، از سالار که کنارش بود پرسید:
- اینجا اتاقشه؟
سالار کمی غیرتی و با اخم مصنوعی گفت:
- اتاقشون دوست من، کمی احترام خانما رو حفظ کن جناب مدیر.
رضای مهربان ابرویی بالا انداخت و گفت:
- اوه پس اینکه کلی هم طرفدار داره راسته؟
سالار با لبخند دلنشینش به رفیق دست داشتنی‌اش گفت:
- اوف زیاد تا دلت بخواد از همه بدتر احمده!
همه چیز برای رضا حالب شده بود، در اتاق را زد. توقع داشت یاسمن در را باز کند؛ اما یاسمن مغرورتر از آن بود که در ذهن رضا بود؛ سمیه در را باز کرد با ورود رضا همه به احترامش ایستادند. رضا در شگفتی و خلقت کار خدایش فقط حیرت‌زده شد و نتوانست آن تندیس زیبایی را از ذهنش بیرون کند. و این همان چیزی بود که رضا از آن می‌ترسید!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

noor7371

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
8/8/21
ارسالی‌ها
190
پسندها
1,154
امتیازها
6,533
مدال‌ها
7
یاسمن همچنان نگران طول و عرض اتاق را طی می‌کرد. باز هم خواب مادر را دیده بود و نمی‌توانست آرام باشد. یاد دیروز افتاد.
رضا را پسری متفاوت‌تر از دیگران دیده بود و پیش خودش گمان می‌کرد رضا با همه فرق دارد. سمیه هم نظر او را داشت؛ اما درد ناشی از خواب‌هایش و نگرانی مادر نمی‌گذاشت تا به چیز دیگری غیر از مادر بیندیشد. رضا همه آن‌ها را خوشحال کرده بود و ۱حقوق پاداش یک ماه‌شان را داده بود، و با پس اندازی که مادر به او داد با دلی پر درد به طبقه بالا نقل مکان کرد. حتی توانست با اضافه این پول، مقداری وسایل برای خانه نقلی‌اش بخرد. خانه دو طبقه برای سالار بود و سالار از اینکه این خانه را به او اجاره داده بود راضی و خشنود بود. چرا که یاسمن را مانند خواهرش دوست داشت.
یاسمن نگران با هزار خواهش از سالار خواسته بود تا به محل سکونتش برود و از مادرش برای او خبری بگیرد، حالا او منتظر سالار نشسته بود. نرگس سبحان را خواباند و همین که خواست به طبقه بالا نزد یاسمن برود، سالار کلید انداخت و وارد خانه شد.
نرگس با خوشحالی به استقبال همسرش رفت. سالار پسرعمویش بود و عشق دوران بچگی‌اش، او را تقدیس می‌کرد و بسیار زندگی‌اش را دوست داشت؛ ولی چهره ناراحت سالار قلب نرگس را به درد آورده بود. نرگس به طرف سالار رفت و از او پرسید:
- سلام عزیزم خسته نباشی. چیزی شده؟ چرا انقدر ناراحتی؟
سالار چه می‌توانست از فاجعه دیار آن دختر تنها بگوید؟! ولی به نرگس گفت:
- سلام عزیزم، سبحان کجاست؟ خوابه؟
نرگس که ناراحتی شوهرش را به وضوح می‌دید گفت:
- کوچه علی چپ خیلی وقته بن بسته!
سالار که یک بار هما مادر یاسمن را دیده بود، دلش برای مظلومیت آن زن و یاسمن جوان می‌سوخت. طاهر باز هم او را هم تهدید کرده بود و بهروز فراری شده بود و حبیب مانند دیوانه‌ها شب و روزش را سر قبر هما بود. حال سالار چگونه این‌ها را به یاسمن می‌گفت؟ همه چیز را برای نرگس گفت، نرگس از این همه قساوت قلب بهروز و بی‌غیرتی حبیب پدر یاسمن و مظلومیت یاسمن بسیار اشک ریخت. نمی‌دانستند چگونه این موضوع هولناک را به یاسمن بگویند؛ اما زیاد هم نمی‌توانستند او را منتظر بگذارند.
نرگس کمی صورتش را شست و برخود مسلط شد؛ اما داغ کمی نبود او که نمی‌توانست تحمل کند وای به حال یاسمن تنها، داغ مادر از یک طرف و تهدیدهای طاهر از طرف دیگر. نرگس را بسیار برای دوستش اندوهگین کرده بود.
مقداری غذا برایش در سینی گذاشت و همین که خواست در را باز کرد به بیرون برود یاسمن را جلوی در با چشمانی خیس و نگران دید. نرگس لبخندی زد تا یاسمن شک نکند و گفت:
- داشتم میومدم بالا واست غذا بیارم، که خودت اومدی؛ بیا تو.
و کنار رفت تا یاسمن وارد شد. یاسمن سالار را دید. هر کسی وارد خانه میشد و چهره سالار را می‌دید، می‌فهمید که سالار تا چه اندازه ناراحت است. قلب یاسمن در سی*ن*ه فرو ریخته بود. با صدای لرزان گفت:
- سلام داداش سالار چرا اینقدر گرفته‌اید؟ خبری از مادرم برام گرفتید؟
قلب سالار به درد آمده بود ولی چه کاری از دستش ساخته بود سرش را تکان دادو گفت:
- سلام به روی ماهت اول بشین و آروم باش تا بهت بگم تا آروم نشی هیچی نمیگم.
یاسمن روی مبل راحتی نشست. نرگس سینی غذا روی پیشخوان گذاشت، کنار دوستش نشست و دست یخ‌زده یاسمن را در دست گرفت. یاسمن با لرزش بی‌امان بدنش و تپش قلبش، که احساس می‌کرد نرگس و سالار آن را می‌شنوند، گفت:
- آرومم داداش بهم بگو لطفاً!
سالار همه چیز را گفت. قلب یاسمن نتوانست این فاجعه هولناک را تحمل کند و ازهوش رفت. سالار و نرگس هراسان، جسم بی‌جان یاسمن را به بیمارستان رسانند. تشخیص دکترها سکته قلبی بود و یاسمن از فشار کم به کما رفت.
 
آخرین ویرایش

noor7371

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
8/8/21
ارسالی‌ها
190
پسندها
1,154
امتیازها
6,533
مدال‌ها
7
حدس رضا برای دیدن آن دختر همان چیزی بود که در ذهنش بود. به کارمندانش حق داد که شیفته‌اش شده باشند. یاسمن نعمتی، ذهن رضا را هم درگیر کرده بود. اما از فهمیدن صدای قلبش ناتوان بود! نمی‌توانست به چیزی که در ذهنش به وجود آمده بال و پر دهد. برایش غیر قابل باور بود. از حالاتاش خنده‌اش گرفت؛ چگونه می‌توانست به کارهایش برسد. چیزی که رضا را به فکر فرو برده بود چشم‌های آبی رنگ بی‌نظیر یاسمن بود که آبی چشمانش گرفته به نظر می‌رسید. برایش سوال بود که چگونه دختری عشایر، توانسته با وجود محدودیت‌هایی که شنیده بود در آن‌جا وجود دارد، به این تحصیلات برسد. سالار گفته بود پشتوانه‌اش مادرش بوده و همین کمی رضا را قانع کرد. اما باز هم برایش قابل باور نبود. تصمیم گرفت به جای احساساتش، به کارهایش برسد. اکنون باید یک معلم را با عنوان حسابدار و طراح شرکتش قبول می‌کرد. باورش برایش غیر ممکن بود. حسن سلیقه‌اش را از همکارانش شنیده بود. دوست داشت هم او را ببیند هم یک گزارش؛ اما بهانه بود خودش هم می‌دانست دلش می‌خواهد با او صحبت کند. دلش می‌خواست به نظاره آبی چشمانش بنشیند؛ اما غیر ممکن بود. چشمان آبی که نظیر رنگش فقط در آسمان بود. آسمانی گرفته چرا؟باید می‌فهمید. از منشی خواست تا یاسمن را احضار کند. دقایقی را منتظر ماند، اما به جای یاسمن، منشی وارد شد و گفت:
- عذر می‌خوام قربان؛ خانم نعمتی نیومدند امروز!
رضا متعجب شد برایش قابل هضم نبود که کارمندی که همه از بانظمی‌اش تعریف می‌کردند حالا نیامده باشد متعجب پرسید:
- چرا چیشده که نیومدن؟ چرا مهندس فروزان (سالار) چیزی نگفته؟ به مهندس فروزان بگو بیاد.
- منشی با کمی ترس گفت:
- جناب مهندس فروزان هم نیستن! چیکار کنم تماس بگیرم؟
رضا که نگران هم شده بود گفت:
- حتما تماس و برقرار کن، سالار تا این حد بی‌فکر نبود. شاید اتفاقی افتاده باشه.
منشی چشمی گفت و تماس را برای رضا برقرار کرد. سالار باخودش گفت:
- چی جواب رضا رو بدم اصلا یادم نبود بهش اطلاع بدم. حالا می‌کشه منو. چیکار کنم باید بهش بگم واسه یاسمن چه اتفاقی افتاده!
گوشی را برداشت و سلام کرد؛ اما رضا عصبی گفت:
- سلام و... چی بگم بهت تو که مثلا الگویی دیگه چرا؟ چی شده؟ چرا هم تو نیستی، هم خانم نعمتی؟
سالار نفس عمیقی کشید و ماجرای یاسمن را برای رضا گفت.
رضای مهربان دلش از این قضاوت قلب برادر یاسمن، گرفت. اگر او جای یاسمن بود شاید در لحظه جان می‌داد. چه فاجعه بزرگی برای یاسمن اتفاق افتاده بود. دلش به شدت برای یاسمن به درد آمده بود. پس گرفتگی آبی چشمانش همین بود. عجب برادر احمقی! چگونه توانست مادر خودش را بکشد. کار را رها کرد و به منشی‌اش اطلاع داد فهمیده یاسمن کجاست و خودش به عیادتش می‌رود.
منشی خیالش را بابت همه چیز راحت کرد و از مهندس خواست احوال یاسمن را به او هم اطلاع دهد. رضا بالبخند چشمی گفت و بیشتر دلش به لرزه افتاد. خواست از شرکت برود که مهندس مقدم(سمیه) را نگران دید. سمیه خودش را به رضا رساند و گفت:
- سلام مهندس نمی‌دونید خانم نعمتی چرا نیومدند؟ دختری نیست که خبر نده. نگرانشم.
رضا گفت:
- سلام، نگران نباشید، یه اتفاق برای خانم نعمتی افتاده. الانم دارم میرم ببینم‌شون، خبرتون می‌کنم نگران نشید.
و سمیه را در گیجی گذاشت. سمیه رفتنش را دید. با خودش گفت:
- عجبا خودمم می‌دونستم یه اتفاقیی افتاده ازت پرسیدم شاید بدونی. مردم انقدر مغرور؟!
و باز هم نگران‌تر به سراغ منشی رفت گفت:
- سمیرا جون تو نمی‌دونی یاسمن کجاست؟ این یارو جوابمو نمیده که؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا