• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان لونِتیک | نرگس لوانی نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نرگس لوانی
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 23
  • بازدیدها 770
  • Tagged users هیچ

نظر شما در مورد داستان

  • عالی

    رای 5 83.3%
  • متوسط

    رای 1 16.7%
  • ضعیف

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    6

نرگس لوانی

نویسنده افتخاری
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
18/9/21
ارسالی‌ها
24
پسندها
271
امتیازها
990
مدال‌ها
3
نام رمان: لونِتیک
نام نویسنده: نرگس لوانی
ژانر: #علمی_تخیلی #عاشقانه

خلاصه:
روایتگر ماجرایی است که با ورود پسری وحشی خوی و مجهول الهویه به تیمارستانی که دکتر "مایا طاهریان" مشغول به کار هست، آغاز می شود.
اما این پسر کیست و از کجا آمده و چرا؟؟


پ.ن:
سلام و عرض ادب خدمت دوستان عزیز امید که خوب و سلامت باشید:
رمان #لونِتیک در واقع بازنویسی شده رمان #گرگینه و #یک_قطره_تا_خون از بنده هست که شاید اغلب شما عزیزان پیش تر مطالعه کرده باشید و اون رو بشناسید.
این کتاب بعد از اتمام به طور قطع برای چاپ خواهد رفت و حذف خواهد شد. پس بی نهایت خواستار این هستم که امین خط به خط داستان باشید و به حقوق نشر و پخش و شخص نویسنده اثر احترام بگذارید.

سپاس از همراهی و درک صمیمانه شما عزیزان :402:



کد رمان: 4424
ناظر:
roro nei30 roro nei30
 
آخرین ویرایش

FAEZEH.MIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
28
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,045
پسندها
20,577
امتیازها
41,073
مدال‌ها
28
{به نام داعیه سرمتن‌ها}
505049_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه فرمایید.
" تاپیک جامع مسائل کاربران در رابطه با رمان‌نویسی "

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید
تاپیک جامع ژانرهای موجود در تالار کتاب

پس از ارسالِ 35 پست از رمان‌تان مجاز هستید در تاپیکِ زیر درخواست تگ( تعیین سطحِ رمان‌ـان) بدهید:
☆ * تاپیک جامع درخواست تگ برای رمان‌ها * ☆


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
" تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان "

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
" تاپیک جامع درخواست جلد "

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
" تاپیک جامع دریافت جلد "

برای آگاهی از نحوه‌ی ویرایش و علامت‌گذاری رمان‌تان، به تاپیک‌های آموزشی بخش ویرایش مراجعه کنید.
" آمـوزش ویـرایش "

نـکـته‌ی مهــم:
لطفا قبل از شروع به پارت‌گذاری، تاپیک آموزشی زیر را مطالعه کنید.
تاپیک جامع آموزش نکات ویرایشی

به این موضوع هم دقت کنید که حداکثر وقفه بین پست‌های رمان، ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد، به بخش رمان‌های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.


{ با تشکر، تیم مدیریت یک رمان }
 

نرگس لوانی

نویسنده افتخاری
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
18/9/21
ارسالی‌ها
24
پسندها
271
امتیازها
990
مدال‌ها
3
سلام و عرض ادب دوستان عزیز. این هم از اولین پست داستان.
الهی به امید تو :402:
_____________________________________________________________________________________________________________

آسمان رو به تیرگی می‌رفت. ابرها مِه غلیظی شده بودند و به سمت زمین فرود می‌آمدند. قرصِ گرد و درخشانی که پرتوهای آن؛ در چهاردهمین دوره کامل بودنش، حتی از پس آن همه تیرگی نیز به وضوح دیده می شد، تنها روشنایی آن محدوه را تشکیل می‌داد.
اما، کیلومترها پایین‌تر از آن حجمِ سرد، صدای کلاغکی سیاه و شاید شوم منظر، پژواکی بود که در آن جنگل مخوف و آن پهنه‌ی گسترده، به گوش می‌رسید و سکوت این قرص کاملِ نقره‌فام را می‌شکست.
و این سایه مرگ بود که از لابه لای شاخ و برگ بهم پیچیده درختان، به چشم می آمد.
در دورترین و ناامن ترین بخش آن جنگل، زنی دیده می شد؛ زنی که در لباسی تمام سفید و خون‌آلود، روی آن زمین سردِ شب، در خودش جمع شده بود. جُم نمی خورد، سر نمی‌جنباند و شاید حتی، نفس هم نمی‌کشید.
صدای کلاغک، با خش خشی که کمی بالاتر از جسم زن به گوش رسید، قطع شد. گویا کسی نزدیک می‌شد.
صدای قدم‌هایی منقطع و کوتاه، ایستادنی در کار نبود. این قدم‌ها در دور تا دور جسم آن زن، که جنین‌وار در خودش مچاله شده بود، تکرار می‌شد. محکم و رعب‌آور!
و حالا، خون از زیر تن پوش تمام سفید آن زن جریان یافته بود و ردّ همان قدم‌هایی که در گِل و لای زمین نمناک جا مانده بود را پُر می‌کرد. رفته رفته حجم خون بیشتر می شد که صدای قدم‌ها از میان رفت.
اینبار کسی با سرعت می دوید و نام شخصی را صدا می‌زد.
و شاید علت قطع شدن آن قدم‌های منقطع هم همین بود.
آن قدر این صدا و این نام، گنگ بود، که کمتر کسی می‌توانست آن را به خاطر بسپارد. انگار که آن شخص، با گویش خاصی، نام یک نفر را صدا می زد.
صدا نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد که بزاق غلیظی روی صورت زنِ نیمه جان، چکید. زن، با وجود خون زیادی که از دست داده بود، تمام قوای خود را جمع کرد و لحظه‌ای چشمانش را گشود، دست‌های بی‌رمق اش را به سختی روی شکمش کشید که صدای زوزه درست در مقابل صورتش بلند شد. ناگهان احساس سبکی کرد. حس سبکی‌ای که به یُمن حضور فرد تازه از راه رسیده بود.
کمی گذشت که درگیری بالا گرفت. تیر از زِه کمان رها شد و درست در گلویِ زوزه‌کِشِ عصیان‌گر، فرو نشست.
تنش که روی دستانی قوی از زمین کنده شد، به لاشه ی آن جانور خیره شد و با بغضی فرو خورده شده از درد، دستش را روی شکمش محکم نگه داشت تا به خیالش جنینِ روزهای آخرش را با چنگ و دندان چسبیده باشد. اما صد حیف که دیگر دیر شده بود...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نرگس لوانی

نویسنده افتخاری
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
18/9/21
ارسالی‌ها
24
پسندها
271
امتیازها
990
مدال‌ها
3
(تهران-زمستان 1388)

تنش به رعشه و گلویش از شدت درد، به خس خس افتاده بود.
گویا تمام اکسیژن آن فضای چند در چند را از او دریغ کرده باشند؛ همچون ماهی از آب بیرون افتاده، لب های خشکش را بی صدا تکان می داد. کمی گذشت و آنقدر در تنهایی به خود پیچید و بی هیچ صوتی، تمنای قطره ای آب کرد که بالاخره توانست چشم‌هایش را باز کند... به تنهایی، درست مثل همیشه!
پلک‌هایش که از هم باز شدند، نور تندی مردمک چشمش را زد. با پشت دست، جلوی تابش نور را گرفت و پتوی مچاله شده در زیر پایش را با بی‌حالی پس زد. با دو گام بلند خودش را به پرده رساند و با شتاب آن را تا آخر کشید که نور پشت پرده ماند و همه جا تقریبا تاریک شد.
مکثی کرد و دستی به شقیقه‌های دردناکش کشید. هنوز هم گلویش درد می‌کرد. یک لحظه هم تصویر آن زن سفیدپوش و غرق خون، از مقابل دیدگانش کنار نمی رفت. موهایش را بالای سرش جمع کرد و زیر لب زمزمه کرد:
"لعنت به این کابوس‌های دنباله‌دار و کذایی"!
لیوان پر آبی که اکثراً بالای سرش می‌بود را برداشت و یک نفس آن را بالا کشید. حس کرد که بالاخره اکسیژن وارد رگ هایش شده و می‌تواند با دمی عمیق، نفس بکشد.
ناگهان چشمش به کلاه قرمز محبوبش افتاد. همزمان که با نیم نگاهی عقربه‌های ساعت را رصد می‌کرد، فکری به ذهنش رسید و در پی آن، چند دقیقه بعد، لباس‌های چرمین و مشکی رنگش را به تن کشیده بود و با برداشتن کلاه قرمز با آن طرح شعله‌های آتش کنارش، از آن فضای خفقان آور خارج شد.
از پله‌ها سرازیر شد و بدون کوچکترین اثری از حالت‌های متشنج چند دقیقه قبلش، سوت کشان فریاد کشید:
"وقت پروازه"

**
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نرگس لوانی

نویسنده افتخاری
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
18/9/21
ارسالی‌ها
24
پسندها
271
امتیازها
990
مدال‌ها
3
فصل اول: مجهول الهویه



(تهران-تیمارستان امین آباد )

آینه را روی صورتش تنظیم کرد. انگشت اشاره‌اش را به زیر پلک‌هایش کشید و سعی کرد پفِ زیر چشم‌هایش را با کمی ماساژ سطحی، مخفی کند. نگاهش روی موبایل اش متوقف گشت و با لمس صفحه، موبایل اش روشن شد. ساعت دقیق دوازده ظهر بود و این یعنی که در اولین روز کاری اش، تاخیر داشته است.
از ماشین پیاده شد و درها را با فشار دکمه‌ای قفل کرد. سوئیچ و موبایل را ته کیفش انداخت و با قدم‌هایی محکم و مقتدرانه، به سمت ورودی قدم برداشت.
نگاهی اجمالی به اطراف انداخت و کمی بعد زمزمه کرد:
" پردیسِ یک "
همین که به محوطه رسید، با دیدن ساختمان‌های متعدد، احساسِ گنگی کرد و مدام با خودش تکرار می کرد:
" پردیس یک"، " پردیس یک".
استرس، در تک تک سلول‌های بدنش می‌پیچید و او همچنان مصرانه، سعی در سرکوب کردن آن داشت. کار در مطبش به مراتب آسان تر از کار در این مرکز بود. حتی بیمارانش هم متفاوت بودند!
همان طور با غروری پوچ و ساختگی، که به استرسِ قدم‌هایش می‌خندید، به دنبالِ "پردیسِ یک" می‌گشت و پالتوی چرم اش را در مشت اش می‌چلاند.
_ خانم می‌تونم کمکتون کنم؟
با شنیدنِ صدا، روی پاشنه‌ی پنج سانتی بوت‌های ساق‌دارش چرخید و با دیدنِ زنِ آبی پوشِ مقابلش، کمی لرزید. اما باید محکم می‌بود. استادش هشدارِ ورود به این مرکز را مدتی قبل داده بود. اما او مثلا خواسته بود به استادش نشان دهد که بزرگ شده. که می‌تواند پیِ هر چیزی را به تنش بمالد. حتی شده به قیمتِ تنفرِ اطرافیان! او دعوت نامه‌ی "پروفسور شهسورای" نایب‌ رئیس انجمن روانپزشکان ایران و عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی را داشت و این افتخار کمی نبود!
صدایی صاف کرد و رو به زن گفت:
- پردیسِ یک.
زنِ آبی پوش، سر تا پای او را با سری که کج کرده بود، از نظر گذراند و به بوت‌های بلندِ ساق‌دارش خیره ماند.
سکوتِ زن را که دید، خم شد و دستی روی کفشش کشید. با این حرکت، نگاه زن از روی کفش‌ها منحرف شد و دوباره صورت او را رصد کرد.
- چطوری می‌شه رفت پردیسِ یک؟
زنِ آبی پوش خندید و بی‌هیچ حرفی، به سمتِ چپِ جایی که او ایستاده بود، راهی شد.
سوزِ سرما پوستِ سفیدش را می‌خراشاند و بدنِ نحیف اش را تکان می‌داد.
و حالا، چاره‌ای جز همراهیِ این زن، نداشت. پس پشت سرش با احتیاط قدم برداشت.
زن، هر چند دقیقه یک بار برمی‌گشت، به کفش‌هایش نگاهی می ‌انداخت، می‌خندید و به حرکتش ادامه می‌داد.
و کاش، هیچوقت این بوت های ساق بلندِ قهوه ای را برای امروز، انتخاب نکرده بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نرگس لوانی

نویسنده افتخاری
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
18/9/21
ارسالی‌ها
24
پسندها
271
امتیازها
990
مدال‌ها
3
مسیرِ مختوم به کاج های بلند و سفید از برف را همراه با زنی غریبه که گمان می برد از اهالی همین حجمِ بلند و سر به فلک کشیده باشد، طی می کرد و زانوهایش از شدت استرس و سرما می لرزید.

از کنارِ یک به یکِ ساختمان ها می گذشت و کم کم آدم های متعددی سر راهش سبز می شدند که انگار، قرن هاست که از دنیای واقعی دل کنده بودند و با شریک خیالی اشان قدم می زدند. انگار که هم دل و هم صدایی یافته بودند و... دیوانگی هم عالمی داشت.

عالمی که عُقلایی چون دکتر "مایا طاهریان"، از درکش عاجز بودند.

تصمیم داشت که تجربیاتش از این مرکز را جایی برای خود ثبت کند و حالا جو این مکان، سبب شده بود که مایا نخستین متنی را که به ذهنش رسید، برای خود مرور کند:

"دیوانگی، چاشنیِ خوش طعمِ زندگی می شد اگر، این زخم خورده های فهیم، همین هایی که روحشان زخمیِ افکاری کشنده و حرف هایی ناگفته است، دیده می شدند. و وای به روزی که کمی از این افکار کشنده، مغز ما را هم نیش بزند.

در اصل، غالب ما دیوانه ایم. دیوانه هایی که لباس های شکیل می پوشند و بین مردم امرار و معاش می کنند. تنها فرقِ ما با این به اصطلاح دیوانه ها، نوع پوششمان است و درصد ناچیزی از فهممان که اگر یک روز از دیدِ یکی از آنها به اطرافمان بنگریم، چشم بصیرت به دنیایی می یابیم که ماندن در این زمینِ خاکی را برایمان دشوار می سازد. شاید آن روز، ما هم، هم صحبتی با شریکِ خیالی را به بازگو کردنِ ذهنیاتمان با مشتی بیگانه، ترجیح دهیم."

لرزشِ موبایل را از ته کیفش حس کرد و به خود آمد. مکثی در میانِ قدم هایش انداخت و به دنبالِ موبایلش، داخل کیف را جستجو کرد. موبایل را بیرون کشید و در حالی که دکمه ی اتصال را می زد، سرش را برای پیدا کردنِ آن زنِ آبی پوش، بالا کشید. آن زن رفته و او در بینِ تعدادی از اهالیِ آن مرکز، تنها مانده بود.
 

نرگس لوانی

نویسنده افتخاری
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
18/9/21
ارسالی‌ها
24
پسندها
271
امتیازها
990
مدال‌ها
3
ارتعاش تَن مضطربش در تُن صدایش اثر کرد و
لرزان گفت:
_ الو؟! + یک ساعت از تایم کاریت گذشته و هنوز حاضر نشدی.
صدای استادش که در گوشی پیچید، گرمای آرامش بخشی در بند بند وجودش تزریق شد. مثل همیشه خودش را برای استادی که برایش پدری کرده بود، لوس کرد و گفت:
_ استاد من ساختمون رو گم کردم. ببخشید!
و ببخشید را کشیده بود تا بلکه مظلوم نمایی کند. خب او مایا بود و نقطه ضعف استاد را خیلی خوب می دانست.
+ الان دقیقا کجایی؟
نگاهی به اطرافش انداخت. به جز تعدادی درخت کاج و مشتی تپه برفی انباشته شده در کف حیاط، چیزی نیافت.
و البته یک تیرک بزرگ آهنی که از سرما قندیل بسته بود.
_ نمی دونم. اینجا همه ساختمونا شکل همه. فقط گوله به گوله تپه های برفی جلومه و یه میله بزرگ یخ زده. حالا چی کار کنم؟
استادش،هوف کلافه ایکشید.او عادت بد این دختر را می دانست. " مایا، هیچوقت به موقع نمی رسید!"
+ خیلی خب، فهمیدم کجایی. الان یکی از پرستارا رو می فرستم دنبالت. تو از جات ُجم نخور. چشمی گفت و تماس را قطع نمود. همین که سرش را از روی گوشی بلند کرد، صورت به
صورت شخصی شدکه باعث شد،جیغ بلندی بکشد و...
" استادش هشدار ورود به این مرکز را مدتی قبل داده بود"!
این، همان زن آبی پوش بود. زن، مستانه می خندید و او را با انگشت اش نشان می داد.
روانپزشک بود. باید از حرفه اش، نهایت استفاده را می کرد و تا وقتی که پرستار برسد، این زن مجنون را آرام کند.
به رویش لبخند زد و پرسید:
_ چرا اینجایی؟ خنده های بلندش، به یکباره فروکش کرد. اخم هایش را به سختی در هم گره زد و گفت:
+ کفشات قشنگه. شکل همونیه که "سودابه" داره.
و به دنبال آن، دستش را چند بار روی بازوی خود زد. سرش را تا بالای شانه ی راستش، بالا
برد و زمزمه کرد:
+ سودابه! کفشاش شکل مال تو نیست؟
مایا نگاهی به سوی خالی کنار شانه ی زن، انداخت. هیچکس در آن جا نبود.
علی رغم پزشک بودنش، علی رغم دیدن ِکیس های مختلف در مبحث روانی، ترسید. خب او هم انسان بود و می ترسید از انسان های رها شده در دنیایی معلق!
همین هایی که می گویند، ناقص العقل اند و در واقع حقیقت آنها، چیز دیگری است.
داشت فکر می کرد که چقدر کار در مطبش به مراتب آسان تر از کار در این مرکز بود. باید حرکتی می کرد.
سرش را به طرفی که زن با سودابه ی خیالی حرف می زد، چرخاند و با دستپاچگی ای بی سابقه که او را عاجزترین روانپزشک عالم جلوه می داد، گفت:
_ سودابه جون، کفشای تو خیلی خوشگلن.
ناگهان، صدای عربده ی زن بلند شد:
+ با سودابه حرف نزن. باهاش حرف نزن!
و به سمت مایا، هجوم برد. مایا، دست و پا می زد و این زن خشمگین، عجب زور بازویی داشت.
موهایش کشیده می شد و او هیچ کاری از دستش ساخته نبود. حتی هیچ یک از آن افرا ِد خاکستری پوش هم، به کمکش نیامدند و تنها به دعوای آنان می خندیدند و بعضی هم به همراه آن زن شکنجه گر، جیغ می زدند.
مایا، عاجزانه طلب کمک می کرد و دست هایش را سپری برای سر و صورتش می گرفت.
 

نرگس لوانی

نویسنده افتخاری
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
18/9/21
ارسالی‌ها
24
پسندها
271
امتیازها
990
مدال‌ها
3
چند دقیقه گذشت که حس کرد روی تنه اش سبک شده و موهای کِش آمده اش به حالت اول بازگشته است. صدایی نامش را می خواند.
_ دکتر طاهریان حالتون خوبه؟
سرش را بالا گرفت و از گوشه آزاد پیراهن فرِد مقابل،دیدکه عده ای از پرستارها آن زن را به سمتی می برند و او دست و پا می زند و نعره می کشد.
با کمک پرستاری که چند دقیقه دیر رسیده بود، از جایش بلند شد. دستی به شال زمستانی و پالتویش کشید و خوشحال بود از اینکه بلایی سر موها و ظاهری که برایش بسیار اهمیت داشت، نیامده است.
جدی شد و رو به او گفت:
+ بهتر از این نمی شه.
پرستار، شرمنده عذرخواهی کرد و در حالی که به سمت "پردیس یک" راه افتاده و مایا را هم قدم خود کرده بود، گفت:
_ اسمش ِلیلیه. بهش میگن ِلیلی مجنون. چند سالی می شه اینجا بستریه. مایاکه همیشه درمورد بیماران کنجکاوی می کرد و این خصلت جدا ناپذیرش بود، گفت:
+ مشکلش چیه؟
_ یه ماه بعد عروسیش، شوهرش میارش تیمارستان. ولش می کنه و میره. میگن یه زن دیگه رو می خواسته، اینو به زور به عقدش در آورده بودن. میره سراغِ اون زنه و این بیچاره به این حال و روز میفته. آخه شوهرش رو خیلی دوست داشته.
جرقه ای در ذهنش روشن شد. احتمال داد که سودابه، همان معشوقه ی شوهرش باشد.
با رسیدن به ساختمان "پردیس یک" که بخش زنان این مرکز بود، جویا شدن مشکلات بقیه افراد آن مرکز و پیگیری صحت یا ُسقم فکری که راجع به سودابه به ذهنش خطور کرده بود را به وقت دیگری موکول کرد و وارد ساختمان شد.
چشمش که به دکتر حامدی افتاد، پا تند کرد و تمام قد مقابلش ایستاد:
+ سلام استاد.
دکتر حامدی اشاره ای به ساعت مچی اش کرد و گفت:
_ نگفتم اومدن به اینجا شرط و شروط داره؟
لب های مایا به وسعت یک لبخند متشنّج ِکش آمد و برای منحرف ساختن بحث، لب زد:
+ استاد اگه بدونید به چه شیزوفرنی ای برخورد کردم.
دکتر حامدی سری تکان داد، هوفی کشید و به سمت اتاقش قدم زد. بحث کردن با این دختر بی
فایده بود. او غلق استادش را خوب می دانست.
و امان از روزی که غِلق آدمی لوب رود.حالا بیاید و دنیا را زیر و رو کند.باد به غبغب بیاندازد و خود بزرگی کند. غلقت که رفت، غرورت هم می رود و می شوی بنده ی حلقه به گوش نقطه ضعف هایی که اسباب بردگی ات شده و به این طرف و آن طرف می کشاندت.
هرچند که دکتر حامدی هیچوقت پذیرای بردگی نبود.
با چند گام بلند خود را کنار استادش رساند و با او هم قدم شد. تا رسیدن به اتاق مدیریت، بی وقفه از حوادث روز قبل و دعوت نامه ی همکاری ای که برای شروع به کار در این مرکز از طرف پروفسور دریافت کرده بود، می گفت و گاهی چینی به بینی اش می انداخت و بوی تهوع آور آن فضا را برای خودش هضم می کرد. هیچوقت به این بوی به خصوص اخت نگرفته بود و هربار اینطور بهم اش می ریخت.
و این میان دکتر حامدی با خود فکر می کرد که: " مریم این قدر پر حرف نبود و دخترش..."
پشت میز مدیریتش نشست. دست راستش را بالا برد و کف دستش را به علامت سکوت به رخِ مایا کشید. مایا لب بست و منتظر، چشم به استادش دوخت.
_ تموم شد؟
نگاهش را به هر طرف، جز به صورت استادش می گرداند و گفت:
+ بله.
دکتر حامدی با سر به بوت های ساق دارش اشاره کرد و جدی گفت:
_ اینا چیه پوشیدی؟
چشم هایش روی کفش های ساق بلند محبوبش قفل شد.
امروز، این کفش ها عجیب دردسرساز شده بودند و یادش بماند که از فردا آن ها را نپوشد. موهایش را دوست داشت. استادش را هم...
+ خب هوا خیلی سرده.
نگاه عمیقی به صورت گرد مایا انداخت و با خود گفت که "چقدر چشم های این دختر، شبیه مریم است".
 

نرگس لوانی

نویسنده افتخاری
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
18/9/21
ارسالی‌ها
24
پسندها
271
امتیازها
990
مدال‌ها
3
اگر صحبت از دعوت نامه شخص پروفسور شهسواری در میان نبود، هرگز به مایا اجازه ورود به این مرکز را نمی داد!
مایا با خود اندیشید. البته که حق با استادش بود و این تیپ و ظاهر، ابدا مناسب یک پزشک نبود.
زیر لب زمزمه کرد:
+ می بخشید.
پیرمرد مقابل، بی توجه به کلمه کوتاهی که به گوشش خورده بود، دست برد و از داخل کشوی میزش، پرونده ای بیرون کشید و به طرف مایا انداخت. مایا پرونده را در هوا گرفت و...
استاد عادت داشت که برای تنبیه، چیز پرت کند.
_ این اولین بیمارته. میری ویزیت و شرحِ کاملش رو روی کارتابل لیست می کنی. میام می خونمش. جز به جز!
لبخند رضایتمندی زد و با اینکه تکلیف ارائه شده، از نظرش کاری ابتدایی می نمایید، بلند گفت:
+ استاد نمونه! ممنونم ازتون.
به سمت در می رفت و بلندتر و شادمانه تر فریاد می زد:
+ ممنونم.
هنوز نیمی از بدنش از در خارج نشده بود که استاد صدایش زد.
_ من اسمی از بخش و شماره ی اتاقی که باید از امروز توش کار کنی بردم؟
باد لپ های گل انداخته اش خوابید و با شانه هایی افتاده، به داخل اتاق برگشت. چشم هایش را مظلوم کرد و این هم یکی از غلق های این استاد همیشه حامی بود.
_ یعنی نمی تونم اینجا مشغول بشم؟ شما که تایید کردید و حتی امضا زدیدکه با پروفسور موافقید؟
+ منم نگفتم بری. گفتم شماره اتاقت رو نمی دونی.
لب های مایا کم کم جان گرفت. دکتر حامدی گوشی را برداشت و دکمه ای زد:
+ لطفاَ به خانم کرامت بگید بیان و دکتر طاهریان رو تا اتاقشون راهنمایی کنند.
گوشی را گذاشت. به دقیقه نکشید که تقه ای به در خورد و پرستار جوانی وارد اتاق شد.
_ سلام آقای دکتر در خدمتم. به مایا اشاره کرد و گفت:
+ همراه خانم کرامت برو. ایشون سرپرستار بخشی هستند که قراره اونجا مشغول بشی.
مایا سلام کوتاهی به زن جوان کرد و زن، بلافاصله به کنجکاوی چشم هایش پایان داد و چشم از برانداز کردن او برداشت. دستش را به علامت ادب به سمت در دراز کرد:
_ بفرمایید خانم دکتر.
مایا از جا برخاست و با "کرامت" همراه شد. پیش از آنکه از اتاق خارج شود، رو به استادش گفت:
_ برام دعا کنید. چیزی دیگه تا رسیدن به هدفم نمونده.
و هدف مایا چیزی جز جلب رضایت پروفسور و استاد مهربانش نبود.
استاد، پدرانه به رویش لبخند زد و سر تکان داد. _ شام با من!
استاد چشم غره ای نثاِر شیطنت شاگرِد شبه دخترش کرد و گفت:
+ مایا برو تا منصرف نشدم.
_ چشم چشم رفتم.
از کرامت جلو افتاد. قد این سرپرستار تا شانه ی مایا می رسید و به طبع، قدم هایش کوتاه تر از او بود. خودش را به مایا رساند و با گشاده رویی گفت:
+ کرامت هستم. مهسا کرامت. سرپرستار پردیس یک! خوشحالم که باهاتون آشنا شدم.
مایا نگاهش کرد و عادت نداشت با پرستارها صمیمی شود. او پزشک بود و مقامش بالاتر! باید اُبُهتش را حفظ می کرد تا حرفش خریدار داشته باشد. با چند کلام کوتاه معرفی خود را فیصله داد:
_ دکتر مایا طاهریان.
کرامت که جدیت کلامش را دید،برچسب غرور به پیشانی اش زد.
و مایا نسبتی با غرور نداشت. فقط آدم محتاطی بود و معتقد بود که نباید با زیردست، گرم گرفت.
به بخش که رسیدند، کرامت یکی یکی پرستارها و پرسنل آن شیفت را به او و مایا را به آن ها معرفی کرد. مایا، خسته از پاشنه های کفش ساق دار پر ماجرا و کنجکاو به ملاقات اتاق کار و اولین بیمارش، با سردی سر تکان داد و گفت:
+ حالا می تونید اتاقم رو نشونم بدید. باید لباسام رو عوض کنم.
کرامت، "اوه بله" ای گفت و چقدر این پزشک تازه وارد و خوش پوش، مغرور بود.
اما آیا واقعاً بود؟
وارد اتاقش شد. اولین چیزی که نظرش را جلب کرد، گلدان شیشه ای با گل های قرمز و برگ هایی بود که مثل چادری، دور گلدان را فرا گرفته.
اتاق کوچکی بود با یک میز چوبی قهوه ای که آثار کهنگی روی ترک ها و خوردگی های گوشه هایش دیده می شد. مهم ترین ُحسن این اتاق، پنجره ی رو به حیاطش بود. رو به درختان کاجِ بلند!
مایا، عاشق نوشیدن چای سبز در کنار پنجره بود و شاید تنها کاری بود که او را از دنیای عزلت نشین درونش دور می کرد.
نگاهی به پاراوان حصیری گوشه اتاق انداخت. وجود چنین چیزی در اینجا نمی توانست جز کار استاد باشد.
تشکر کوتاهی از کرامت کرد. پشت پاراوان ایستاد و مشغول تعویض لباسش شد.
روپوش سفید را روی شانه هایش مرتب کرد. چنگی به پرونده ی امروزش زد و از در خارج شد. همهمه ی ریزی در بخش پیچیده بود. اکثر پرسنل در حال پچ پچ کردن بودند. خودش را آهسته به استیشن رساند و سعی کرد کسی متوجه حضورش نشود.
 

نرگس لوانی

نویسنده افتخاری
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
18/9/21
ارسالی‌ها
24
پسندها
271
امتیازها
990
مدال‌ها
3
صدایش را صاف می کرد که همگی شوکه شده به طرفش چرخیدند. رو‌به دختر جوان مقابلش کرد و گفت:
+ فکر می کنم پرستار این شیفت شما باشید.
سرش را چندباری تکان داد. دست هایش از شدت ترس به عرق نشسته بود. و این خشکی برخورد و جدیت کلام مایا، کار خود را کرده بود.
مایا مغرور نبود. بود؟
_ ب... بله!
کارتابل را از روی سنگ استیشن برداشت و روی سینه اش فشرد.
+ دنبالم بیا.
_ چشم خانم دکتر.
چند قدمی جلوتر رفت و ناگهان ایستاد. سرش را به سمت کرامت چرخاند و گفت:
+ فکر نمی کنم تشخیص دادن توی حیطه وظایف شما باشه.
کرامت، وحشت زده پرسید:
_ بله؟
مایا، سرخوش از دیکتاتوری به پا کرده و جذبه ی ساختگی اش، گفت:
+ تشخیص اخلاق کاری من!
کرامت، سرش را تا آخرین حد در یقه اش فرو برد و سکوت کرد. مایا عینکش را روی چشم هایش کشید و به همراه "مقیسی"، به سمت اتاق شماره 13 رفت.
وای به این نحسی سیزده! خدا کندکه نحسی اش به بیمار درونش سرایت نکرده باشد و اولین روزش را به گند نکشد. هرچند که با آن لیلی مجنون حسابی مستفیض شده بود.
پیش از اینکه وارد شوند، مقیسی گفت:
_ ببخشید خانم دکتر.
مایا به سمتش چرخید.
+ بگو
_ لطفاَ عینکتون رو بردارید.
دستی به عینکش کشیدکه مقیسی ادامه داد:
+ هر آن ممکنه یکیشون حمله کنه. بهتره به چشمتون نباشه. تجربه اش رو داشتم که می گم.
مایا کمی خیره نگاهش کرد و حس کرد که حق با اوست. پس عینکش را برداشت و سعی کرد کمتر به بینی اش چین بیندازد و بوی تند عرق تن و نای فضای اطرافش را تحمل کند.
با خود فکر کرد که بهتر است بعدتر در مورد تهویه هوای این مرکز، گفت و گویی با استادش داشته باشد.
لحظه ای بعد هر دو وارد اتاق شدند.
به اضافه ی آن یک تخت مدنظرش، نُه تخت دیگر هم در آنجا بود. مجدداَ نگاهی به پرونده انداخت.
"تخت شش".
به جز سه نفر، بقیه ی مالکین تخت های دیگر آنجا نبودند. خب مالک بودند دیگر. نبودند؟! تنها ملکی که روی این خطه ی دور افتاده داشتند.
دو نفرشان با هم صحبت از سیاست می کردند و چون سیاستمدارانی پُر کرده کار، راجع به مسائل نظر می دادند.
و که می گفت آنها ناقص العقل اند؟
به تخت شش نزدیک تر شد. یک زن حدوداَ سی ساله بود. روپوش صورتی رنگی که گواهی اهالی این مرکز بودن می داد، به تن داشت. کمر صاف کرده بود و به نقطه ای خیره. آنقدر دقیق به آن نقطه متمرکز بود که انگار مشغول یوگا یا چنین چیزی است.
مایا بی هیچ حرفی، با دقت حرکاتش را زیر نظر داشت. ُجم نمی خورد. حتی به سختی می شد پلک زدنش را دید.
مقیسی مضطرب بود و مایا،تندتند روی کارتابل را با حروف کج و معوجی پر می کرد.
یک لحظه همه جا را سکوت سنگینی فرا‌ گرفت.حتی آن دو عقل کل هم سخنی به زبان نمی آوردند و به مایا خیره شده بودند.
چند دقیقه ای گذشت که بیمار تخت شش هذیان وار زمزمه کرد:
" اون نزدیکه. خیلی نزدیک"
دم عمیقی کشید.
" داره میاد. میاد اینجا ".
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا