نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

خاص ترجمه رمان اصل یادگیری | Ali_Master کاربر انجمن یک رمان

Ali_Master

کاربر سایت
سطح
2
 
ارسالی‌ها
53
پسندها
263
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #1
اصل-یادگیری.jpg

نام فارسی: اصل یادگیری
نام انگلیسی: Mother of Learning
ناظر: Ayan❁ AyAna.Mirhaji
نویسنده
: Domagoj Kurmaić
مترجم: Ali_Master
ژانر: ماجراجویی، معمایی، فانتزی، جادویی، زندگی روزمره


خلاصه: زوریان یک جادوگر نوجوان از خانواده متوسط و با مهارتی کمی بالاتر از حد متوسط است، که به عنوان یک سال سومی در حال تحصیل در آکادمی هنرهای جادویی سیوریا می‌باشد. در آستانه جشنواره تابستانی سالانه سیوریا، او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Zahra.zk

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
8
 
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,102
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
°| بسم تعالی |°
IMG_20200601_114633_489.jpg
مترجم عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن ترجمه خودخواهشمندیم قبل از تایپ ترجمه خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

قوانین ترجمه|تالار ترجمه انجمن یک رمان

درصورت پایان یافتن ترجمه خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

اعلام پایان کار ترجمه|تالار ترجمه

برای سفارش جلد ترجمه خود بعد از 15 پست در تاپیک زیر درخواست کنید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Ali_Master

کاربر سایت
سطح
2
 
ارسالی‌ها
53
پسندها
263
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #3
فصل اول: «صبح بخیر داداش» (پارت اول)
چشمان زوریان همراه با درد شدیدی از شکمش باز شد. تمام بدنش متشنج شد و با جسمی که بر روی او افتاده بود کلنجار رفت و به یکباره بیدار شد. درحالی که دیگر اثری از خواب آلودگی در ذهنش باقی نمانده بود.
- صبح بخیر داداش!
صدایی شاد و آزاردهنده دقیقاً بالای سرش به گوش رسید.
- صبح بخیر، صبح بخیر، صبح بخــیـــــــــــــــر!!!
زوریان به خواهر کوچکش چشم غره‌ای رفت، اما در جواب تنها یک لبخند موزیانه گیرش آمد و دخترک هنوز هم روی شکمش جا خشک کرده بود. و در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Ali_Master

کاربر سایت
سطح
2
 
ارسالی‌ها
53
پسندها
263
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #4
فصل اول: «صبح بخیر داداش» (پارت دوم)
در هر حال، با اینکه زوریان دیگر هیچ امیدی به برگرداندن لوازم التحریرش نداشت، اما واقعاً کتاب‌های درسی‌اش را لازم داشت. پس با این ذهنیت، راهی اتاق خواهرش شد و با نادیده گرفتن علامت هشدار«وارد نشوید!!» روی در وارد اتاقش شد. و خیلی سریع کتاب‌های گم شده‌اش را در همان جای همیشگی‌شان پیدا کرد؛ پنهان در زیر تخت و جاساز شده پشت چندین عروسک.
بستن چمدان‌هایش تمام شد، رفت طبقه پایین تا هم صبحانه‌ای بخورد و هم ببیند که مادر چه کارش دارد.
اگرچه خانواده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Ali_Master

کاربر سایت
سطح
2
 
ارسالی‌ها
53
پسندها
263
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #5
فصل اول: «صبح بخیر داداش» (پارت سوم)
مادر قبل از اینکه ناگهان موضوع را عوض کند گفت:
- البته که شبیه‌اش نیستی.
- راستش، یه لحظه یادم اومدش. من و پدرت قراره که برای دیدن دیمن بریم به کوث.
زوریان قاشق را در دهانش گاز گرفت تا مانع از اظهار نظر خود شود. همیشه راجع به دیمن است، دیمن اینکار را کرد، دیمن فلان کار را کرد. روزهایی بود که زوریان با خودش فکر می‌کرد که چرا والدینش به خودشان زحمت دادن و سه فرزند دیگر هم به دنیا آوردند وقتی که به وضوح فقط عاشق پسر بزرگ خود بودند. <خدایی فقط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Ali_Master

کاربر سایت
سطح
2
 
ارسالی‌ها
53
پسندها
263
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #6
فصل اول: «صبح بخیر داداش» (پارت چهارم)

- آه، بله؟
زوریان بدون اینکه مطمئن باشد چه اتفاقی دارد می‌افتد پاسخ داد.
- من ایلسا زیلِتی هستم، از آکادمی سلطنتی هنرهای جادویی سیوریا. اومدم تا درباره نتایج آزمون اخذ مجوز شما باهاتون حرف بزنم.
رنگ از رخسار زوریان پرید.<اونها یه جاودگر واقعی رو برای حرف زدن با من فرستادند؟ مگه چیکار کردم؟ مادر زنده زنده پوستم رو می‌کنه!>
جادوگر با چهره‌ای سرگرم شده لبخندی زد و گفت:
- به دردسری نیوفتادی آقای کازینسکی.
- آکادمی عادت داره تا نماینده‌ای برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Ali_Master

کاربر سایت
سطح
2
 
ارسالی‌ها
53
پسندها
263
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #7
فصل اول: «صبح بخیر داداش» (پارت پنجم)
- ژِویم چائو.
زوریان ناله‌ای سر داد و صورتش را در دستانش فرو برد. از بین همه اساتید، به اتفاق آرای تمام دانش‌آموزان، ژِویم بدترین استادی بود که می‌توانست گیرتان بیایید. <حتماً باید این یارو استادم می‌شد، مگه نه؟>
ایلسا با لحنی اطمینان دهنده گفت:
- اونقدرام بد نیستش
- اکثراً شایعات اغراق آمیزی‌اند و توسط دانش‌آموزهایی پخش شده که هیچ تمایلی برای انجام دادن تکالیفی که پرفسور ژویم ازشون می‌خواسته نداشتند. من مطمئنم که یه دانش‌آموز با استعداد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Ali_Master

کاربر سایت
سطح
2
 
ارسالی‌ها
53
پسندها
263
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #8
فصل اول: «صبح بخیر داداش» (پارت ششم)

صدای تپق تپق بلندی به گوش می‌رسید و به دنبال آن صدای یک زنگ بلندی به صدا در آمد.
- در حال توقف در کورسا،
صدای بی روحی، همراه با صدای تپق تپق قبلی طنین انداز شد،
- تکرار می‌کنم، درحال توقف در کورسا هستیم. متشکرم از همراهی شما.
بلندگوها برای آخرین بار قبل از ساکت شدن صدای نویز بلندی از خود در کردند.
زوریان آهی طولانی ناشی از عصبانیت کشید و چشمانش را باز کرد. از قطارها متنفر بود. بی حوصلگی، گرما و صدای ضرباهنگ موزون ریل ها همه و همه توطئه می‌کردند تا او را خواب آلود نگه دارند، چرا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Ali_Master

کاربر سایت
سطح
2
 
ارسالی‌ها
53
پسندها
263
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #9
فصل اول: «صبح بخیر داداش» (پارت هفتم)

ایستگاه قطار سیوریا بسیار بزرگ بود، فضای بسته آن کاملاً این واقعیت را که چقدر عظیم است به رخ می‌کشید؛ و شبیه یک تونل بسیار بزرگ بود. در واقع، کل ایستگاه از این هم بزرگتر بود؛ چرا که چهار تونل دیگر با همین اندازه همراه با تمام امکانات‎شان وجود داشت. در هیچ کجای دنیا چنین چیزی وجود نداشت و تقریباً همه اولین بار که آن را می‌دیدند حیرت زده می‎‎‌شدند. زوریان هم هنگامی که برای اولین بار در اینجا پیاده شد نیز چنین بود. تعداد زیادی از افرادی که از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Ali_Master

کاربر سایت
سطح
2
 
ارسالی‌ها
53
پسندها
263
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
فصل اول: «صبح بخیر داداش» (پارت هشتم/نهایی)
بارش قریب‌الوقع باران و بدشانسی‌ها را که کنار بگذاریم، با نزدیک شدن به محوطه آکادمی، زوریان سرزنده‌تر شد. او از مانای سرشار در اطراف حفره استفاده کرد و مانایی را که برای بیرون آوردن دوچرخه دخترک از آب خرج کرده بود؛ جایگزین کرد. آکادمی‌های جادوگری تقریباً همیشه بر روی چا‌ه‌های مانا به منظور استفاده منبع بی‌نهایت از مانا، ساخته می‌شوند. منطقه‌ای با سطح بالایی از مانا جایی مناسب برای جادوگران بی‌تجربه است تا با خیال راحت جادوی خود را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
بالا