اختصاصی رمان خنده هاشو عشقه | *shakibagh* کاربر انجمن یک رمان

رمانم چطوره؟ ادامه بدم یا نه؟

  • افتضاحه، ادامه نده

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    66

*SHAKIBAgh*

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی+ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر ازمایشی
عضویت
6/25/18
ارسال ها
2,854
امتیاز
37,173
سن
17
محل سکونت
جهان ارتش سرخ
کد رمان: 1374
ناظر: *الهه*

نام رمان: خنده هاشو عشقه
نام نویسنده:
*SHAKIBAgh*
ژانر: طنز، عاشقانه
خلاصه:
هرکسی تقدیری داره که بالاخره یه روز، به سراغش میاد؛ دیر یا زود داره، اما سوخت و سوز نداره.
درست مثل من و اون.
این داستانِ زندگی منه... اوه، من نه!
من و دوستای همیشه حاضر در صحنه‌ام!
روایت‌گر زندگی من و دوستامه، همونایی که تو همه خنده‌ها و گریه‌هام باهام موندن، یعنی با هم موندیم.
تا حالا تو زندگی کسی فضولی کردید؟ نگید نه که باور نمی‌کنم.
من شما رو به چند روز فضولی دلچسب دعوت می‌کنم.

119783

 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,287
امتیاز
64,873
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Sh19 24

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
7/14/18
ارسال ها
1
امتیاز
0
کاش نیوتون برای
"عشق" هم
قانون"سوم" تعریف می‌کرد
که وقتی
من تورا "دوست دارم"
تو حق "عکس العملی"
جز...
دوست داشتن "من" نداشته باشی...

به نام تک مکانیک قلب‌های تصادفی
*****
خدا امروز رو به خیر بگذرونه.
-برجا
باز هم شنبه، باز هم کریمی و باز هم اکیپ ما. کریمی دبیر محترم فیزیک (خیلی خیلی محترم) از در وارد شد و بر تخت پادشاهی خود یعنی صندلی آهنی مدرسه نشست. الان شروع میشه، اول یه نگاه خصمانه به من که یعنی اگه باز هم حاضر جوابی کنی باید بری دفتر .
بعد هم به ترتیب یه نگاه با پوزخند به مهدیه ودر آخر یه نگاه با اخم به جای خالی هانیه که هنوزنیومده بود. ها؟ چیه؟ نیومده که نیومده. ارث بابا تو که نخورده.
با اشاره از مهدیه پرسیدم: هانیه کجاست ؟
که ل**ب زد بعدا بهت می‌گم .
دفتر کلاسی رو باز کرد وو شروع مرد و حضور و غیاب کردن. به من که رسید، سرش رو بالا آورد وبا تمسخر گفت ـ می‌بینم که یه کله پوک کمه!
بچه ها زدن زیر خنده. نکبتای آدم فروش. مهدیه رو که کارد می‌زدی خونش در نمیومد. اومدم یه جواب درخور شخصیتش بدم که زهرا زودتر از من گفت:
ـ شرمنده نمی‌دونست واسه مریضی هم باس اجازه بگیره.
بعد هم روشو برگردوند. ایول، اینه! خوشمان آمد. خسته نباشی دلاور، خدا قوت پهلوان، عجب کشتیی. (دوباره فاز و نولش قاتی شد)
کریمی عین دخترای ۱۴ساله یه پشت چشم نازک کرد وروشو برگردوند. جا داشت یه اوق درست و حسابی بزنم که حالش جا بیاد. کریم شروع به درس دادن کرد وما هم دیگه بیخیالش شدیم. ولی من یه جایی حال اینو می‌گیرم.
پس از یک ساعت و نیم طاقت فرسا، که دیگه حالمون داشت به هم می‌خورد، دست از تدریس برداشت و استراحت داد. هرچند من که کلا خواب بودم. سریع فلنگو بستیم وبیرون زدیم. همین‌طور که از پله‌ها پایین می‌اومدیم نق زدم:
ـ اسی من گشنمه.
زهرا انگار زار می‌زد
ـ آقا من نمیرم بوفه.
مهدیه ـ اسی عزیزم فک نزن بدو.
و بدین وسیله زهرا جون را راهی خانه بخت نمودیم. با مهدیه سمت نیمکت‌های کنار دیوار رفتیم و کنارشون رو زمین نشستیم، یعنی من عاشق این حرکتمونم. هیچ وقت رو نیمکت نمی‌شینیم، یه جورایی انگار اُفت داره. همین‌جور ساکت بودیم که دار و دسته‌ی اُرگ‌ها از جلومون رد شدن. همشون یه جوری نگاه می‌کردن و عشوه میومدن که منو مهدیه در جا یه اوق جانانه زدیم. ( ارگ ها یه اکیپ ۶ نفره فوق العاده حال بهم زن و چندشن و ما از وقتی فیلم "هابیت" رو دیدیم اسم ارگ رو که موجودات بسیار زشت و کریه رو روشون گذاشتیم)
رومو ازشون گرفتم و زیر ل**ب گفتم
ـ چیه؟ بیا منو بخور.
برگشتم روبه مهدیه و جوری که اونا بشنون گفتم:
ـ میدونی مهدیه جون، از قدیم گفتن میمون هرچی زشت تر ناز و اداش بیشتر.
بشکنی زد و ادامه داد:
ـ آخ راست گفتی هستی دقیقا.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

*SHAKIBAgh*

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی+ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر ازمایشی
عضویت
6/25/18
ارسال ها
2,854
امتیاز
37,173
سن
17
محل سکونت
جهان ارتش سرخ
دستم رو به میله رنگ و رو رفته نیمکت تکیه زدم و گفتم:
- راستی تا عید چیزی نمونده‌ها... بریم لباس بگیریم؟ من هنوز چیزی نگرفتم.
برگ‌های خورد شده توی دستش رو به هوا پاشید و در تایید حرفم گفت:
ـ آره بریم... میگما... یه برنامه بریزیم واسه عید بریم مشهد، دلم لک زده واسه حرم.
سریع و با ذوق کودکانه‌ای که از یادآوری خاطره‌هامون بود دست‌هام رو به هم کوبیدم و گفتم:
- چهار پایتم اساسی... با بچه‌ها هماهنگ کنیم، به آرشا هم می‌گم واسمون بلیط بگیره.
با خوشحالی دستامون‌رو به هم کوبیدیم، اما خیلی نگذشت که صورت کشیده‌اش رنگ غم به خود گرفت و با لحنی غمگین گفت:
- حالا با این اوضاع هانیه رو چجوری ببریم؟ با اخلاق مزخرف خاله زهره!
دستش رو تو دستم گرفتم برای دلگرمی کمی فشردمش.
ـ نترس اون با من، خودم راضیش می‌کنم.
اما خودم هم نمی‌دونستم چطوری؟
سرم‌ رو چرخوندم و نگام افتاد به زهرا که با بدبختی تمام از بین ازدحام جمعیت جلوی بوفه بیرون می‌اومد؛ در حقیقت ما از الان تا آخر داستان خیلی با این زهرا کار داریم، پس بذارید یه بیوگرافی ازش بهتون بدم، تا یه موقع دچار مشکل نشید.
زهرا اسکندری، ملقب به "اِسی" از اون دخترای گل گلابِ و چند وقتی می‌شه که از رفاقتمون باهاش می‌گذره، بچه دوم خانواده‌ است و دوتا داداش داره که اسم بزرگه محمد و کوچیکه هم علیِ.
داداش بزرگه رو که به یاری هم دیگه زنش دادیم، می‌مونه کوچیکه که هنوز خیلی بچه‌اس، حدودا اول دبستانه. راستش‌رو بخواید ما هم هنوز نفهمیدیم این آخری رو برای چی به دنیا آوردن. کسی چه می‌دونه، شاید ناخواسته‌اس یا شاید هم زنگوله پای تابوته!
زهرا برعکس دوتا داداش‌هاش که بور و سفید هستن، سبزه و مو مشکیه. چشم‌های مشکی و مژه‌های بلند که تا حالا مثلش‌رو جایی ندیدم، حتی پای چشم‌های مهدیه!
ابروهای پیوندی و ل**ب‌های متوسط و صورتی رنگ داره و بینیش هم در اثر بلوغ دیررس، یکم بزرگه. اما در آخر مهم عضو صورتش یعنی چاله گونه‌هاش. ای خدا، چرا همه چاله دارن من ندارم؟
به ما که رسید گفتم:
ـ خسته نباشی خواهرم، رفتی بخری یا بسازی؟
یه قیافه حق به جانب به خودش گرفت و گفت:
ـ جای دست درد نکنیته؟! اینقدر شلوغ بود پرس شدم، پرو.
اوخ! فکر کنم خیلی توپش پُره!
ـ اوه حالا کُشتی خودت‌رو ۳ تا ساندویچ گرفتی، این‌قدر منت نذار.
چشم غره‌ای نثارم کرد و روش رو برگردوند. مشغول خوردن شدیم که دیدم داره چشم و ابرو می‌یاد. نمی‌فهمیدم چی میگه، رد نگاهش‌رو دنبال کردم تا رسیدم چیزی چه نباید می‌دیدم. ه‍‍ی ای وای من! خدایا چرا این بلا رو بر ما نازل کردی؟
دیدم مهدیه داره خیلی موشکافانه ساندویچ رو وارسی می‌کنه و گوجه‌هاش‌رو جدا می‌کنه. تا دیدم هواسش نیست یکی محکم زدم پس کلش که دادش به هوا رفت:
ـ آی نفس‌کش دست‌رو بکش، بی‌شعور مگه مریضی؟
زهرا اون طرف غش کرده بود رو زمین و بلند بلند می‌خندید، خنده‌ام رو خوردم و گفتم:
ـ خاک تو سرت چرا اسراف می‌کنی تو این گرونی؟
مهدیه- ساندویچ خودمه به توچه، اصلا خواستم ببینم فضولش کیه که الحمد و لللّه اونم پیدا شد.
ـ بی‌ادب، خاک تو گورِ گور به گوریت.
مهدیه- Oh my back
زهراـ جمله سنگین بود۱ دیقه تنفس.
بعد هم سه تایی شروع کردیم به نفس عمیق کشیدن، خدایی خیلی ضایع بود، هرکی می‌‎دید فکر می‌کرد داریم خفه می‌شیم، به خودم اومدم و گفتم:
ـ خاک تو سرتون، عین این اسکلا نشستین نفس عمیق می‌کشین.
مهدیه- حالا انگار خودش داره هسته اورانیوم ترمیم می‌کنه!
و باز هم صدای خنده ما بلند شد، زهرا کلا کف زمین پهن شده بود و هی می‌خندید. اینم چه خوش خنده شده! باید بگم مسئولین رسیدگی کنن.
یهو خیلی جدی پاشدم و یه پس گردنی محکم بهش زدم که دادش رفت هوا.
زهرا- آی... الهی یه شوور کچل دماغ گنده با ریشای بزی گیرت بیاد که دیگه دست رو زن مردم بلند نکنی.
با نوک پا به پهلوش زدم و گفتم:
ـ پاشو پاشو جمع کن خودت‌رو... چه زن مردم، زن مردم می‌کنه واسه من، مثِ این که خودتم باورت شده‌ها... پاشین بریم الان نظری پدرمون‌رو در میاره.
سرِ کلاس همش به هانیه و اتفاقاتی که تو این چند وقت واسش افتاده بود فکر می‌کردم، خدارو شکر دبیر زیاد روم دید نداشت که گیر بده.
هانیه یکی دیگه از رفیق‌ فابریک‌هامِ و مثل مهدیه و زهرا، حدود۶ سالی می‌شه که باهاش رفیقم. دختر خیلی خوبیه، با حیا وآروم ولی گشتن با ما روش اثر گذاشته و یکم شیطون شده.
قیافه‌ی نازی هم داره، پوست سفید وچشم‌های سبز و قهوه‌ای و ابرو‌های خرمایی رنگ. مژه‌های کوتاه اما پر، که وقتی نگاهش می‌کنی خیال می‌کنی خط چشم کشیده. بینی متوسط و ل**ب‌های متوسط و صورتی. با یه صورت گرد که این تابلو نقاشی رو قاب گرفته بود.
( جون من عجب جمله‌ای گفتی! کف کردم) اِِوا وجی جون باز تو مزاحم شدی؟! ( سلام خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟) خوبم خوشم سلامتم، برو بزار فکرام رو بکنم.
( اوه اوه. تو دوباره داری فکر می‌کنی! باشه.من رفتم تا مثِ دفعه قبل فحش بارونم نکردی) آفرین برو نبینمت.
خلاصه می‎گفتم؛
 
آخرین ویرایش

*SHAKIBAgh*

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی+ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر ازمایشی
عضویت
6/25/18
ارسال ها
2,854
امتیاز
37,173
سن
17
محل سکونت
جهان ارتش سرخ
این آبجی گلی ما چند وقته یه گره افتاده تو زندگیش و هر کاری می‌کنه باز شدنی نیست. راستش‌رو بخواید، خاله زهره وعمو محمود ، (پدر و مادر هانیه) در اثر چشم و هم چشمی که تو فامیلشون به وجود اومده می‌خوان هانی رو شوهرش بدن؛ قضیه از اونجایی شروع می‌شه که پریسا (دختر خاله‌ی هانیه) با این که سنی هم نداره و تازه ۱۷ سالشه، به یه پسره از نمی‌دونم کدوم جهنم دره‌ای شوهر کرده و همه جا پر شده از این حرف که هانیه حتما یه عیبی داشته که تا حالا شوهرش ندادن. خلاصه این که می‌خوان این فلک زده‌ی بی نوا رو شوهر بدن. حالا به کی؟ به پسر عمه اش، "میلاد خان"
با این که کاوه داداش هانیه به شدت مخالفه، اما خب حرف تو کَتِ پدر و مادرش نمی‌ره. می‌گن این پسرِ پول داره قیافه و از این چیزا هم داره، پس می‌تونه مثِ آبِ خوردن هانیه رو خوشبخت کنه.
راستش‌رو بخواید منم یه باردیدمش. به نظر پسر خوبی میومد، فقط تنها بدیش غرورش بود. یه جوری بهت نگاه می‌کرد که از به دنیا اومدنت هم پشیمون می‌شدی .اما در عوض عجب بازوهایی داره. خدایی یه پا آرنولد شوارتزنگرِ واسه خودش.
جالبه که اونم می‌خوان به زور زنش بدن. در کل می‌شه گفت یه ازدواج اجباری در حال رخ دادنه.
رومو کردم سمت مهدیه، ببینم در چه حاله که دیدم بچم منگِ خوابِ. هی سرش خم می‌شد و می‌رفت پایین که دوباره بیدار می‌شد و از اول. اما این دفعه پایین رفتنش با خودش بود و بالا اومدنش با کرام الکاتبین...
بـومم
(چی شد؟)
اِنا لله و انا الیهِ راجعون، مهدیه رفتا دلایِ اهلِ کلاس خونِ خون، مهدیه پوکید.
مهدیه
- عــــاخ دماغم، وای مامان کجایی ببینی دماغِ دخترت آسفالت شد، وای جواب سید علی...
یه نیشگون محکم از پهلوش گرفتم که دادش در اومد.
مهدیه
- تو دیگه چی‌ میگی؟
خودم رو بهش نزدیک کردم با حرص، آروم تو گوشش غریدم:
- زهرمارو سید علیرضا، پاشو خودتو جمع کن تا نزدم ناقصت نکردم... پاشو آبرومونو بردی!
یهو سیخ تو جاش نشست و نگاهی به بچه ها کرد. با یه لبخند مسخره گفت:
- به خدا راضی به زحمت نیستم، بخندین، راحت باشین.
و کلاس به کل به هوا رفت. به محض این که زنگ آخر خورد مثل اینایی که عفوِ رهبری بهشون خورده، از مدرسه فرار کردیم. بله اینقدر ما مدرسه رو دوست داریم. ۳تایی و قدم زنام باهم می‌رفتیم ویک عدد سکوت سهمگین بین ما حکمرانی می‌کرد. اوه اوه من باز جمله سنگین گفتم. یهو یه چیزی یادم اومد.
روکردم به زهرا و گفتم:
- راستی اسی ما براِی عید برنامه ریختیم بریم مشهد... تو که میای؟
و یه جوری نگاش کردم که یعنی شما بیجا می‌کنی نیای.
بشکنی زد و جواب داد:
- آخ دمتون گرم، خودم تو فکرش بودم، فقط باید ننمو ( ننمو: واژه ای پارسی با معنیِ مادرم را)راضی کنین چون امسال هم مثل همیشه قوم مغول حمله می‌کنن خونه‌ی ما.
مهدیه
- منظورت از قوم مغول همون خاله میترات با اون مهسای ورپریدس؟
اسی
- آره آره دقیقا.
سنگ جلوی پام رو مثل توپ چهل تیکه شوت کردم با کمی مکث گفتم:
- خب ننت با مهدیه، فقط خرت و پرت هاتو جمع کن که واسه سال تحویل اونجا باشیم.
مهدیه
- چی چیو ننت با مهدیه! من به زور بابام رو راضی کنم.
- دیگه به من ربطی نداره من باید خاله زهره رو با اون اخلاق افتضاح راضی کنم بسمه... مابقیش با توعه، فعلا هم خدافظ فردا می‌بینمتون.
بعدهم یکی یکی باهاشون دست دادم و پیچیدم تو کوچه که مهدیه داد زد:
- فقط از جلو گوشام گم شو.
خخ خواهرم خله، دیوونس.
 
آخرین ویرایش

*SHAKIBAgh*

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی+ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر ازمایشی
عضویت
6/25/18
ارسال ها
2,854
امتیاز
37,173
سن
17
محل سکونت
جهان ارتش سرخ
جلوی در حیاط وایساده بودم و هی زنگ آیفون رو با ریتم میزدم، انگار که عروسی آرشاست. و اینک چهره ی بابا حسین، باغبونمون تو چارچوب در نمایان شد. شروع کردم به شعر خوندن و قر دادن
- گل در اومد از حموم بابا جون در اومد از همون دست به زلفاش نزنید مرواری بنده بله بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا... آخ کی میشه من دامادیت‌رو ببینم بابا جون.
بابا حسین با یه لبخند خسته گفت:
- سلام دخترم خسته نباشی، این حرفا چیه من دیگه سنی ازم گذشته بعدم کی زن من پیرمرد می‌شه.
- اِ یعنی چی مگه شما دل ندارین! اصلا خودم شهناز خانوم رو واست خواستگاری می‌کنم.
بعدم یه لبخند شرور زدم. بابا حسین در حینی که عرق روی پیشونیش‌رو با پشت دست می‌گرفت لبخند خجولی زد و گفت:
ـ بیا بابا جان برد استراحت کن به این چیزا هم فکرنکن.
خخ، آخی .
- موش بخوره تورو شادوماد.
و با سر خوشی مسیر سنگ فرش شده بین خونه و حیاط رو طی کردم. حیاط ما همیشه سرسبزه، چرا؟ چون آدمی به مهربونی بابا حسین بهش رسیدگی می‌کنه. جلوی در کفش‌هام رو در آوردم و رفتم داخل و طبق معمول همیشه صدای زیبا و بدونِ خش‌ام رو انداختم پس کلّم و داد زدم:
- مامان ،مامی،مام،مان جون،آرشا ،آرتا بیاید که عشقتون اومده مامان کُجایی ؟
دهنمو اندازه اسب آبی که داره خمیازه می‌کشه باز کرده بودم و داد می‌زدم که یهو یه چیزی تق خورد پسه کلّم و... واین آرتا بود که مثل همیشه استعداد های منو نشکفته می‌پکوند.
آرتا
- اَه اَه تو دوباره اومدی آرامش خونه رو گرفتی؟ کِی می‌شه تو شوهر کنی از دستت راحت شیم .
مامان که انگاز تازه از شر ظرف ها نشسته راحت شده بود، درحالی که دست‌هاش رو با حوله خشک می‌کرد گفت:
- هر کِی تو زن گرفتی و ما از شرت خلاص شدیم.
آخ دمت جیز مامانی که پوز این بشر رو زمین زدی.( بی تربیت) به حالت نمایشی دماغم رو گرفتم و روبه آرتا گفتم:
- پوف چه بوی سوختگی میاد آرتا، نه؟
تعجب کرد و گفت:
- نه! من که چیزی احساس نمی‌کنم.
- چرا، به خدا بو میاد... اصلا برگرد ببینم از تو نیست.
آرتا هم خیلی ضایع برگشت که منو مامان پقی زدیم زیر خنده و این بشر تازه فهمید چه سوتیی داده. داد زد:
- بی‌شعور، برو تا نزدم بویِ سوختگی ازت بلند شه.
زبونم رو تا ته از حلقم بیرون آوردم و گفتم:
- هیچ غلطی نمی‌تونی بکنی.
آرتا
- دختره پرو برو ببینم.
و افتاد دنبالم. منم دو پا داشته دو تای دیگرهم قرض نموده و الفرار. سریع دویدم از راه پله ها بالا و خودمو پرت کردم توی اتاق و در رو قفل کردم. نفس عمیقی کشیدم تا حالم جا بیاد. رفتم سمت پنجره و بازش کردم تا هوای اتاق عوض شه. اواسط اسفند بود و هواهم بسیار لطیف و باعث می‌شد جیگر آدم حال بیاد.
اتاق من یه اتاق حدودا ۱۸ متری با دوتا پنجره نچندان بزرگ و دری رو به تراسه. توی این ۱۸ سالی که از خدا عمر گرفتم تموم سعیم رو کردم تا وسایلی که برای اتاقم انتخاب می‌کنم تو طیف رنگار سرخ تا سفید باشه. خب چیکار کنم قرمز دوست دارم. تخت خواب سفید با ملحفه ضخیم صورتی که دست رو به روی تراس قرار داره و دو طرف اون کنسول‌های ست تخت. به علاوه میز تحریری که شده بود مقر فرماندهی و دراور صورتی رنگی که نقش میز توالت رو هم ایفا می‌کرد. با این که کف اتاق پارکته اما دلم می‌خواست فرشش کنم، برای همین یه مبل دو نفره و قالیچه گردی هم در گوشه اتاقم گذاشته بودم تا موقع مطالعه ازش استفاده کنم. هر چند کی حوصله مطالعه و درس خوندن داره.
کوله‌ام رو انداختم کنار میز تحریرو لباسام‌ رو با یه تیشرت سبزِ ارتشی و شلوار شیش جیب ارتشی عوض کردم. جورابام رو هم انداختم تو سبد رخت چرکا و رفتم سمت گوشیم. تلگرام رو چک کردم و بعد هم ریمیکس ما باحالیم شهاب مظفری رو گذاشتم و صداشو تا خِرخِره (منظورش تا تهِ ) زیاد کردم. از جلوی میزتوالت برسم رو برداشتم و با قرشروع کردم به شونه کردن موهام .
 
آخرین ویرایش

*SHAKIBAgh*

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی+ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر ازمایشی
عضویت
6/25/18
ارسال ها
2,854
امتیاز
37,173
سن
17
محل سکونت
جهان ارتش سرخ
تو آینه نگاهِ گذرایی به خودم انداختم. هوم، خوبه خدارو شکر هنوز انقدر مرد نشدم که ریش و سیبیل در بیارم. (خاک تو سرت. آخه اینجا جایِ ای حرفاس! حداقل یکم از خودت و خانوادت بگو) آخ آخ راست میگی‌ها. من هنوز خودمو معرفی نکردم.
خب، اینجانب هستی راستین فرزند کوچک و تک دختره خانواده راستین و دارای 2 برادرقوزمیت و یک جفت مامان و بابایِ معمولی می‌باشم. نقطه سره خط.
این بنده حقیر 18 سال سن داشته و متاسفانه امسال کنکور دارم. اه اه اه حالم بهم خورد عین این بچه ابتدایی‌ها انگار دارم انشا می‌خونم، خلاصه بگم؛ دارم مث بچه آدم درسم رو می‌خونم. سرم هم به کارِ خودم و یکم هم دیگرانه. (یک کلام بگو فضولی دیگه) نه عزیزم من فقط کنجکاوم. (آها، از اون لحاظ)
آرشا داداش بزرگمه فوق لیسانس داره، آرتا هم داره درسشو می‌خونه و بدبختانه هر دوشونم قصد ادامه تحصیل دارن. (یعنی نمی‌خوان زن بگیرن) و این وسط فقط منم که هرچی می‌خونم هیچی یاد نمی‌گیرم. یعنی شوهر می‌خوام اما خب نیست، گرونه.
موهامو دم اسبی بستم و آهنگ روقطع کردم. قفل درو باز کردم و پیش به سوی ناهارو فرا‌تر از آن. یوهو
بدو بدو از پله ها پایین اومدم و پریدم رویِ اُپنِ آشپزخونه. نگام افتاد به میز که چشمام برق زد. آخ جون فستجون! (خخ دختره روانیه.)
آرشا
- نگا نگا مثل گربه‌ای که گوشت دیده چشماش برق میزنه.
بعد هم زد زیرِ خنده بی مزه. منم در حالی که صندلی رو می‌کشیدم عقب گفتم:
ـ خب حالا توهم، خوبه می‌دونه من از هرچی بگذرم، از فسنجون نمی‌گذرم... اوممم اونم ترشــش. (دهنم آب افتاد)
نشستم و مثل قحطی زده‌های سومالی شروع به خوردن کردم. یه لحظه سرمو آوردم بالا که دیدم همه با تعجب دارن نگام می‌کنن. لقمه‌ام رو به سختی قورت دادم و یه لبخند که کله دندونام ریخت بیرون زدم. بعد با لهجه افغانی گفتم:
ـ نَگا مَیکِنید!
بابا زود تر از بقیه به خودش اومد و گفت:
- چند وقته غدا نخوردی دختر؟!
یکم سرم رو خاروندم و گفتم:
ـ اومــم خب، راستش صبحونه رو که خوردم، تو مدرسه هم که با بچه ها ساندویچ زدیم... حدودا دو سه ساعتی هست که چیزی نخوردم.
مامان لبخند مهربونی زد و رو به بابا گفت:
- چیکار داری دخترم رو؟ بعد از قرنی داره مثل بچه آدم غذا می خوره، شما هم بخورین غذاتونو ازدهن افتاد.
می‌دونین، اصولا من تو ای خونه مث روح می‌مونم، اگه جیغ جیغ و سرو صدا نکنم کسی متوجه رفت و آمد و غذا خوردنم نمی‌شه. (آخی دلم واست سوخت، الهی الهی) مسخره.
بعد از ناهار آقایون رفتن استراخت کنن. من هم مامان‌رو از آشپزخونه بیرون کردم و مشغول شستن ظرفا شدم. بالاخره مامان هم باید به درخواست‌های ارباب رجوعش
(بابا) رسیدگی کنه دیگه. خاک تو سرم چقدر منحرف شدم. همش از اثرات گشتن با رفقای نابابه.
اوففف بالاخره تموم شد چقدر ظرف بود. گوشیمو از روی اپن برداشتم و رفتم بالا.
چیدمان طبقه دوم کاملا با طبقه پایین فرق داره. دوتا خونه کاملا متفاوت در کنار هم. یه آشپزخونه کوچیک و یه دست مبل راحتی 9 نفره اسپرت به دور یه فرش گرد ناز. و چند تا گلدون گه اکثرا کاکتوسن وهمشون مثِ بچه های من می‌مونن.
طبقه بالا 4 تا اتاق داره که به ترتیب اولی مال آرشا، دومی مال من، سومی مال آرتا و آخری هم اتاق مهمانه. همه اتاق ها هم به صورت مجزا سرویس بهداشتی یا بهتر بگم حموم و دستشویی دارن.
 
آخرین ویرایش

*SHAKIBAgh*

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی+ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر ازمایشی
عضویت
6/25/18
ارسال ها
2,854
امتیاز
37,173
سن
17
محل سکونت
جهان ارتش سرخ
داشتم می‌رفتم سمت اتاقم که یادم اومد باید به آرشا بگم برامون بلیط بگیره. مامان هنوز از ماجرا خبر نداشت و اگه الان بهش می‌گفتم، احتمال اینکه نذاره برم زیاده پس باید تو عمل انجام شده قرارش بدم. رفتم سمت سمت اتاق آرشا و 3تا به در زدم و با بفرمایید آرشا وارد شدم.
بچه‌ام روی تخت دراز کشیده بود و داشت از پنجره به منظره بیرون نگاه می‌کرد. همیشه عاشقِ چیدمانِ اتاق آرشا بودم، درست مثل کلبه‌های جنگلی بود. تشک و ملحفه سورمه ای ضخیم که تفاوت چندانی با کیسه خواب های هوانوردی نداره ومیز و صندلی چوبی که هر دوشون مثل تنه بریده درخت هستن. چیزی که زیبایی و جلوه اتاق رو چند برابر می‌کرد لوستری بود که به شکل شاخ های گوزن از سقف آویزون شده بود.
آرشا
- چرا همین طور اونجا وایسادی؟ بیا تو دیگه.
رفتم داخل و کنار آرشا، روی کنده کنار تخت نشستم. الان باید از روش های عاطفی برای خر کردنش استفاده می‌کردم. دستمو لای موهای نرم و خرماییش فرو کردم و آروم شروع به نوازشش کردم بعد با صدایی آروم و نرم گفتم:
ـ آری جونم، داداش گلیـــی یه کاری بگم واسم می‌کنی؟
آرشا
-نه
مرض. حیفِ من که اینقدر عشوه خرکی اومدم واست. روحیمو از دست ندادم و گفتم:
ـ داداشی!
آرشا
- گفتم که نه.
ـ باشه پس قضیه مهدیه و خاستگاری کلا منتفیه.
یه دفعه تو جاش نیم خیز شد و با اعتراض گفت:
- اِاِ یعنی چی؟ هستی تو قول دادی که با مامان حرف بزنی وراضیش کنی.
بی‌خیال پا روی پا انداختم و گفتم:
ـ نه، من که یادم نمیاد به تو قولی داده باشم، حالا هم یا4 تا بلیط مشهد واسه ما می‌گیری یا مهدیه خانوم...پر.
و به حالت نمایشی انگشتم رو تو هوا چرخوندم. درمونده و نزار جواب داد:
- باشه بابا باشه...خدا نکنه آدم کارِش گیرِ تو باشه؛ همه جوره از آدم باج می‌گیری! من از دست تو چیکار کنم؟!
- شکرخدا عزیزم، شکر خدا.
بعد هم با نکیه دستم یه زانوم از جا بلند شدم و سرخوش و سرمست از اتاق بیرون زدم.
روی تخت صورتی خوشملم دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم اما هر چی این پهلو و اون پهلو کردم خوابم نبرد. انگار که قرار نیست این عادت خز از سرِمن بیرون بره.
از اونجایی که عادت به خواب بعد از ظهر نداشتم کلا بیخیالش شدم. حوصله ام هم حسابی سر رفته بود.
با خودم گفتم چیکار کنم، چیکار نکنم، که یهو یه لامپ پر مصرف بالای سرم روشن شد. گفتم بزار یکم درس بخونم، خیر سرم 4 ماه دیگه کنکور دارم. اصن اون به درک، کتابام بیچاره‌ها همشون کپک زدن.
کتاب‌رو باز کردم که نور شدیدی چشمم رو زد.(نور الهیه عزیزم ،مهم نیس.) مشغول شدم و ...

***
با صدای تق بلندی کنارِ گوشم از جا پریدم.
آرتا
- ایول بابا دمت گرم، چشم شهر رو کور کردی، چند ساعته داری تست می‌زنی؟
وای خدایا این کی اومد تو که من نفهمیدم! راستی ساعت چنده؟ فکرم رو به زبون آوردم که گفت:
- همین الان اومدم، هرچی در زدم جواب ندادی، مامان گفت صدات کنم بیای عصرونه بخوری، بعدشم ساعت 6.
هی، دروغ می‌گی! مگه داریم ؟ مگه میشه؟ یعنی من 3 ساعته دارم درس می‌خونم ؟ الکی!
در حالی که از میز فاصله می‌گرفتم گفتم:
- باشه تو برو منم الان میام.
گازی به سیب توی دستش زد و با دهن پر گفت:
- باشه، فقط یه چند تا چایی هم بریز، تو این هوا میچسبه.
ـ چشم، برو چاییتم میارم.
آرتا رفت و منم لباسام رو با یه تونیک آستین سه ربع صورتی و شلوار و شال مشکی عوض کردم. چند تا چایی ریختم و پیش به سوی عصرونه. مامان اینا توی پاسیو نشسته بودن و تهنا تهنا ( سنِ خر رو داره هنوز هم اینجوری حرف می‌زنه)کیک می‌خوردن. کوفتشون شه،منم موخوام.
ـ به به... می‌بینم که جمعتون جمعه و گل سرسبدتون کمه که اونم تشریف فرما شد.
آرشا
- آره البته از نوع خرزهره.
پوزخندی زدم و گفتم:
ـ"خرزهره" چو "خرزهره" ببیند خوشش آید.( یعنی مرز های زبان فارسی رو با همین ضرب المثل جا به جا کرد.)
 
آخرین ویرایش

*SHAKIBAgh*

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی+ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر ازمایشی
عضویت
6/25/18
ارسال ها
2,854
امتیاز
37,173
سن
17
محل سکونت
جهان ارتش سرخ
زیر ل**ب بچه پرویی نثارم کرد که لبخند عریضی زدم. خواستم بشینم که مامان گفت:
- وایسا وایسا، تا ننشستی این سینی عصرونه رو ببربرای حسین آقا، ما که هر چی گفتیم نیومد پیشمون، گناه داره بنده خدا خسته می‌شه .
ـ باشه.
سینی رو گرفتم و رفتم به سمت اتاقک سرایداری. همین جور که زیر ل**ب غرغر می‌کردم چند تا تقه به در زدم. بعد از چند لحظه چهره خوابالو بابا حسین توی چارچوب در نمایان شد. معلومه که از خواب بیدارش کردم پرو پرو گفتم:
ـ ساعت خواب حسین آقا؟ بفرما، برات عصرونه آوردم، خودت که نیومدی پیشمون مامان گفت برات بیارم .
سینی رو به دستش دادم و باز گفتم:
ـ دوباره نخوابیا، شب بد خواب می‌شی فعلا.
بی‌چاره هنوز منگ بود.

***

داشتم کیکم رو می‌خوردم که احساس کردم چیزی خورد به پام . توجهی نکردم و به خوردنم ادامه دادم که بازم یه چی خورد به پام. کلافه ابروهام رو در هم کشیدم و رومو گردوندم تا ببینم چیه که دیدم آرشا داره با ابرو اشاره میاد .اشاره کردم نمیفهمم چی می‌گی. سرشو جلو آورد و آروم طوری که فقط خودم بشنوم گفت:
-الان بهترین موقعیته... اگه بلیط‌هات رو می‌خوای باید الان قضیه ازدواجِ منو بگی وگرنه...
و ازم دور شد. بی‌شعورآخه من الان چجوری بگم؟ ها؟
اومــــم خب حالا که فکر می‌کنم می‌بینم آرشا گفت موضوع ازدواج رو بگو حرفی از مهدیه نزد. باشه پس منم حرفی ازمهدیه نمی‌زنم؛ جونش درآد خودش بگه تا منو تهدید نکنه.
مامان و بابا سرگرم تعریف بودن و آرتا هم سرش تو گوشیش بود. سرفه ای کردم تا توجه بقیه رو به خودم جلب کنم و گفتم:
ـ به نظر من آدم هرچی زود تر ازدواج کنه بهتر. (خب الان کی نظر تو روخواست)
آرتا
ـ چیه شوهر می‌خوای؟ می‌خرم برات.
با حرفی که آرتا زد تازه به عمق سوتیم پی بردم. یعنی خاک توسرمن با این حرف زدنم. با صورتی که مطمئنم از شدت شرم سرخ شده ،چشم غره توپی بهش رفتم و خیلی حرصی گفتم :
ـ نه خیرم. من شوور(شوهر) نمی‌خوام. تواگه بیل زنی، خو یکی به باغچه خودت بزن... اصن اگه خیلی مردی واسه داداشت زن بگیر که بالاخره تصمیم به ازدواج گرفته؛ پسره‌ی عضب.
نگاهم به مامان و بابا افتاد که هردوشون چشم‌هاشون از شدت تعجب نزدیک بود از حدقه بزنه بیرون. خب البته حقم داشتن آرشایی که تا حالا می‌گفت:
"من شرایط ازدواج ندارم و زن گرفتم همش مسولیته ومن زندگی خودم‌رو به زورمی‌چرخونم چه برسه به اینکه مسولیت یکی دیگه رو قبول کنم " ،حالا این بنده حقیرادعا می‌کردم که می‌خواد ازدواج کنه. مامان با چشمای گرد رو به آرشا گفت:
- آره مامان جان؟ یعنی تو بالاخره تصمیم گرفتی زن بگیری؟ وای یعنی من نوه‌ دار می‌شم؟!
مامان همچین با ذوق و حسرت با آرشا حرف می‌زد که دلم براش سوخت. چقدر دوست داشت این دوتا ترشیده ازدواج کنن و براش نوه بیارن. همیشه هم با بابا سرِبچه های نداشته آرشا بحث می‌کردن که بابا باید به بچه ها کولی بده و بابا هم هیچ جوره زیر بار نمی‌رفت. می‌گفت من به بچه های خودم سواری ندادم، حالا بیام وروجکای اینو کول کنم! با یادآوری خاطرات لبخندی روی لبم جا خوش کرد. آرشا با خجالتی که نمی‌دونم از کجا سر در آورده بود، عین دخترا که واسشون خواستگار اومده باشه
آروم گفت :
- بعله.
آرتا طبق معمول مسخره‌ بازیش گل کرده بود:
- بفرما،عروس خانوم بله رو داد.
بابا با تشر میون مسخره بازی آرتا پرید:
- دو دیقه آروم بگیر بچه ببینم اینجا چه خبره! (بعد روبه آرشا) تو واقعا می‌خوای ازدواج کنی؟ یعنی شوخی نیست؟
 
آخرین ویرایش

*SHAKIBAgh*

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی+ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر ازمایشی
عضویت
6/25/18
ارسال ها
2,854
امتیاز
37,173
سن
17
محل سکونت
جهان ارتش سرخ
هه! انگار من باهاشون شوخی دارم. آرشا که حالا انگار از لاک خجالتی خودش بیرون اومده بود گفت:
- نه پدرمن، مگه من با شما شوخی دارم؟ تصمیمم جدّیه و می‌خوام ازدواج کنم و البته اگه صلاح بدونید واسم برین خواستگاری.

اما هیچ کس نمی‌دونست که این اول ماجراست و کار آرشای بی‌چاره به کجا‌ها ختم می‌شه. آرتا دوباره پرید وسط:
- اوه اوه، عروس خانوم چه هولم هست! آسه آسه دادا.
مامان یه چشم غره مشتی بهش رفت که بی‌چاره از کرده خودش پشیمون شد و ساکت نشست. بعد هم رو به آرشا گفت:
- خوب حالا بگو ببینم طرف کی هست؟
قبل از این که آرشا حرفی بزنه گفتم :
ـ مامان من خستم می‌رم بخوابم واسه شام هم بیدارم نکنین، سیرم.
مامان اما با اشتیاق زل زده بود به آرشا و انگار اصلا حرف های منو نشنیده بود.مرسی توجه...

- هه.
پوزخند صدا داری زدم و راه اتاقم رو در پیش گرفتم.
(یعنی اگه این هه رو نمی‌گفت می‌مُردا)
************
خُر پوف
خخ پوف
خخ پف
. به خدا حاضرم دیگه سرِکلاس تخمه نخورم ولی یکی این گوشیِ بی‌صاحاب رو خفه کنه
خـخ پوف
ای زهرمار! خدایا! یعنی صدایی بدتر از صدای خرُپوف هم هست؟ یکی هم نیست بگه‌‌‌ آخه احمق، صدا قحطی بود تواین‌رو گذاشتی واسه آلارمِ گوشیت؟ هرچند هیچ چیز جز خرُپوف نمی‌تونه من رو بیدار کنه.
شیطونِ می‌گه بگو گورِبابای پشت خطی، بگیر بخوابا. ( پشت خطی چیه؟ مگه کسی زنگ زده خنگه؟)
خب حالا باز من یه چی گفتم، تو ملّا لغتی شدی؟ باهوش! برو برو مزاحم نشو؛ من هنوز ویندوزم بالا نیومده، یه چی بهت میگمـــــا .
اوف. راستی امروز چند شنبه‌ست؟ وای مدرسه!
سریع دویدم سمتِ دستشویی و بعد از شستن دست و صورتم و کارهایی که به شما مربوط نیست، شروع کردم به شونه کردن موهام و پوشیدن فرمِ سورمه ایِ مدرسه. باید تا قبل از رفتن یه دستی هم به سر و روی اتاق بکشم تا وقتی برگشتم، مامان دیگه به جونم غر نزنه.
همین جور که دگمه های مانتوم رو می‌بستم به سمت تخت رفتم و ملحفه‌ی ضخیم و صورتی رنگم رو روی تخت، مرتب کردم. مقنعه رو روحاضر و آماده از اتاق بیرون اومدم. سعی کردم در رو با کم ترین صدا ببندم تا بقیه بیدار نشن.
نون و پنیر و گردو و بقیه مخلفات رو از یخچال بیرون کشیدم و مشغولِ آماده کردنِ میزِ صبحانه شدم...
از اونجایی که تو خانواده ما غیر از من کسی عادت به زود بیدار شدن نداره، همیشه من صبحونه رو آماده می‌کنم. کارم تقریبا تموم شده بود. فقط مونده بود۴ تا لقمه بگیرم تا با بچه ها بخوریم. ها؟ چیه؟ بالاخره یکی باید شکمِ اون ۳ تا مفت‌خور رو سیر کنه یا نه؟
چهار تا لقمه شیک گرفتم و دِ برو که رفتی . آروم درِ خونه رو بهم زدم تا بقیه بیدارنکنه وبا دو از حیاط بیرون زدم. به سمت بچه ها که سرِ کوچه وایساده بودن دویدم. وقتی رسیدم بهشون با جیغ گفتم:
ـ سلام
مهدیه
- مرض... فکر نمی‌کنی همسایه ها خوابن؟

و با دست به خونه ها اشاره کرد.
زهرا
-عیب نداره آجی، بالاخره اونا هم باید با صدای این خروسِ بی محل از خواب بیدارشن یا نه؟
کثافت به من می‌گه خروسِ بی محل. با صدایی که در اثرِ حرص خوردن جیغ جیغی و خش دار شده بود گفتم:
ـ زر مفت نزن، فعلا که خروسِ بی محل خالته با اون دخترش، حالاهم راه بیوفتید که دیر نرسیم.
همین‌طور که قدم زنان می‌رفتیم زهرا گفت:
- اون که بله، اصن اونا خروسایِ بی خانِمانن، همش خونه ما پلاسن.
مهدیه
- دادا یه پیشنهاد دارم...شما باید با دایی‌ها پول بزاری رو هم یه خونه واسشون اجاره کنید.
ـ خب حالا توهم نمی‌خواد واسه من تز بدی، بپر هانیه رو صدا کن بیاد.
مهدیه
- باشه.
و بعد از چند دقیقه همگی به سمت مدرسه به راه افتادیم.
 
آخرین ویرایش

بالا