در حال تایپ رمان سرزمین نا شناخته | .ℳelissa. کاربر انجمن یک رمان

نظرتون درباره ی رمان ؟

  • خوب

    رای 0 0.0%
  • متوسط

    رای 0 0.0%
  • بد

    رای 0 0.0%
  • خیلی بد

    رای 0 0.0%
  • بهتره ادامه ندی

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    13

ℳelissa

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/22/18
ارسال ها
701
لایک ها
3,975
امتیاز
4,373
محل سکونت
دل سرد خاک
#11
پارت نه
ناگهان پروانه ای آمد و بر روی دستش نشست و او توانست پیام را از دستش به پروانه برساند. پروانه نیز با سرعت به سمت قصر روانه شد.
(مروارید)
آروم آروم راه افتادم سمت یکی از کلبه ها و در زدم، چند دقیقه صبر کردم ولی کسی در و باز نکرد دوباره در زدم که دیدم کسی در رو باز نکرد.
شاید خونه نبودند پس رفتم در یکی دیگه از کلبه ها رو زدم ولی اینم باز نکرد.
وا چرا هیچ کس در ها رو باز نمی کنه تمام درا رو زدم ولی انگار این منطقه رو تخلیه کردند.
پس خودم تنهایی شروع به حرکت کردم، نمی دونم به کجا ولی حتما باید به یه آدمی می رسیدم تا ازش سوال کنم.
همین طور پیش می رفتم که اون منطقه صورتی رنگ تموم شد و من رسیدم به یه جای سر سبز و قشنگ، یه رود بزرگ و زلال به طوری که عکس کوه سر سبز و کلبه های اون طرفش رو به خوبی انعکاس میکرد.
دویدم سمت پل اون طرف تا برسم به کلبه ها، امیدوارم اون جا بتونم یه نفر رو پیدا کنم.
آخرای پل بودم که دیدم یه تابلو هست که یه نوشته روشه ولی اصلا نخوندم و رفتم تو همون مقع یه تیر از کنار گوشم رد شد.
( توهان)
راه افتادم سمت درخت های بلند چون اون درخت های پیچ خورده خیلی من رو می ترسوند.
همین طور پیش می رفتم که رسیدم به یه کلبه، یکم که دقت کردم دیدم همونیه که قبلا رو سنگ دیده بودم. عجیب بود که توی این جنگل ترسناک این کلبه قشنگ وجود داشت. البته یکم خراب شده بود . خیلی قشنگ نبود ولی کنار این همه چیز ترسناک قشنگ به نظر می اومد. ولی حداقل یکی توش هست که منو از این جا نجات بده.
با خوشحالی رفتم سمتش و در زدم ، در خود به خود باز شد! یه قدم فتم جلو و گفتم:
_سلام. کسی این جا نیست؟
یه قدم دیگه رفتم جلو کسی جواب نداد داد زدم:
_آهای کسی این جا نیست!؟
یه دفه در با فشار پشت سرم بسته شد که باعث شد با ترس بپرم بالا، اوف فکر کنم باد در و زده به هم.

وقتی دیدم کسی جواب نداد رفتم تا در رو باز کنم و برم بیرون ولی در باز نمیشد! چند بار دستگیره رو بالا و پایین کردم ولی انگار در قفل بود، ضربان قلبم اوج گرفت، ترسیده بودم اونم خیلی زیاد وقتی با دقت گوش کردم دیدم از پشت سرم صدای نفس های عمیق میاد برگشتم که
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ℳelissa

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/22/18
ارسال ها
701
لایک ها
3,975
امتیاز
4,373
محل سکونت
دل سرد خاک
#12
پارت ده
برگشتم که با یه موجود عجیب و غریب رو به رو شدم.سر و صورت یه مرد با چشمان خاکستری و بدن قهوهای رنگ به شکل شیر و دمی به شکل عقرب، اندازش از شیر بزرگ تر و از اسب کوچیک تر بود.
آب دهنمو قورت دادم و گفتم: تو... تو ... چی هستی؟
اون موجود با صدایی که وحشت رو تو دل آدم می انداخت گفت:
_ مانتیکور (مرد خوار)
یا خدا، این جا کدوم جهنم دره ایه که این توشه؟
یه دفعه دمش رو از بالا اورد سمت من که جا خالی دادم و دمش خورد به در، به در نگاه کردم ذوب شد شل شد و ریخت. یا خود خدا یه لحظه انگار صدایی توی ذهنم پیچید.
_تئو
هان؟!دوباره دمش اومد طرفم که جاخالی دادم گفت:
_نمی تونی از این جا در بری ها ها ها ها
دوباره وحشت تو تمام بدنم جاری شد. دوباره اون صدا گفت:
_تکرار کن.
اخمام رو کشیدم تو هم و تو ذهنم گفتم:

_تو کی هستی؟ چرا باید حرف های تو رو تکرارکنم؟
اون مانتیکورم که دید حواس من پرته دمش رو به طرفم پرت کرد که از کنارم رد شد و باعث شد من به خودم بیام.
اون صداهه دوباره گفت: زود باش وقت نداریم.
نمی دونم چرا اما بهش اعتماد کردم و گفتم زود.
صدا: بگو آمیتا سام پاراریتا
بلند گفتم:
_ آمیتا سام پاراریتا
یه نور بنفش از انگشتام خارج شد و به سمت مانتیکور رفت دورش پیچید و از بین رفت وقتی به اون مرد خوار نگاه کردم. حالا خشک شده بود و تکن نمی خورد. الان من چی کار کردم؟ با تعجب به انگاشتم نگاه کردم! خدای من!
اون صدا؟! آره اون کمکم کرد اما اون کی بود؟
(مروارید)
با تعجب به تیری که با سرعت از کنارم رد شد نگاه کردم! خدای من این جا کجاست؟
همون موقع یه دختر اومد جلو گوشاش نوک تیز بود ل*ب*ا*ش سرخ و قلوه ای بود بینیش قلمی بود. چشمای کشیده سبز رنگی داشت روی صورتش طرح های سفید بود یه چوب خوش حالت هم دستش بود و روی اون هم طرح های سفید بود. در کل دختر خیلی خوشگلی بود.
گفتم:
_سلام ببخشید این جا کجاست؟
با تعجب بهم نگاه کرد و سرش رو گیج تکون داد
فکر کنم زبونم رو نفهمید پس به زبان انگلیسی گفتم بازم نفهمید فرانسوی گفتم نفهمید عربی گفتم نفهمید دیگه عصبانی شدم گفتم:
_پس چه زبونی هستی؟
در آخر خودش گفت:
_ت کی هستی؟ به چه زبونی حرف زدی؟
زبونش به اون زبونی بود که مامانم بهم یاد داد گفت این زبون اختراعیه خودشه
با همون زبون گفتم:
_اسم من مرواریده نمی دونم چه طوری سر از این جا در اوردم این جا کجاست؟
با اخم و تعجب به من نگاه کرد و گفت:
_پس از کجا زبون ما رو بلدی؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ℳelissa

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/22/18
ارسال ها
701
لایک ها
3,975
امتیاز
4,373
محل سکونت
دل سرد خاک
#13
پارت یازده
- از مادرم یاد گرفتم.
گفت من باید مطمئن بشم.
با تعجب گفتم:
_چطوری؟!
دست هاش رو گذاشت رو شقیقه هام و چشماش رو بست از چهرش پیدا بود داره تمرکز می کنه بعد چند دقیقه گفت:
_راست میگی
- از کجا فهمیدی
من سعی کردم همه چیز رو درباره تو بفهمم از طریق قلب ذهنت
هان!؟ مگه ذهنم قلب داره؟
گفتم:
_به جز اینا چی دستگیرت شد.
دختر: فقط فهمیدم شما قلب پاکی دارین و خطر به حساب نمیایند.
- چرا نتونستی بیشتر از این بفهمی؟
دختر: چون قدرت تو از من بیشتره و من نمی تونم قدرتت رو بفهمم ولی می دونم اختلاف قدرتامون خیلی خیلی زیاده چون من همین چند تا چیزم به زور فهمیدم. ای وای من الان باید به شما احترام بزارم.
و اومد خم بشه که گرفتمش و گفتم:
_وای به حالت اگه احترام بزاری حالا اسمت چیه؟
دختر: اسمم رزاست بانوی من
- گفتم با من رسمی حرف نزن

رزا: چشم
- این جا کجاست؟
و همزمان راه افتادیم سمت دهکده که گفت:
_ این جا تیلنده
- تیلند دیگه کجاست؟
رزا: تیلند سرزمین تیره و مردم این جا تیر اندازی شون بهتر از تمام این سرزمین بهتره
- با چی تیر اندازی می کنید من که کمان یا تفنگ و این چیزا ندیدم دستت در صورتی که وقتی اومدم این ور پل یه تیر با سرعت از کنارم رد شد.
رزا: ما نیاز به تیر کمون نداریم
- پس با چی تیر اندازی می کنید؟
رزا: با انگشتامون
با تعجب و گیج نگاهش کردم که گفت:
_به من نگاه کن
منم بهش نگاه کردم و اون یه درخت رو نشونه رفت و انگشتش رو بسمت اون گرفت. تا اومدم بگم نه درخت زندس یه باریکه نور سفید از دستش بیرون اومد و تا پیش میرفت تیر درشت تر میشد.
در صورتی که به خاطر کار رزا هیجان زده بودم نگران اون درخت هم بودم نمی دونم چرا اینقدر نگران یه درخت شدم آخه هیچ وقت این طوری نمی شدم .
مطمئنم با این قطری که پیدا کرده اون درخت نحیف رو سوراخ می کنه آخه درخت قطر زیادی نداشت و معلوم بود خیلی ضعفه، تو دلم گفتم ای کاش اون تیر به درخت نرسیده می افتاد و در کمال تعجب دیدم که تیری که داره با سرعت به سمت درخت میره ایستاد و افتاد روی زمین با تعجب به تیر نگاه می کردم که
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ℳelissa

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/22/18
ارسال ها
701
لایک ها
3,975
امتیاز
4,373
محل سکونت
دل سرد خاک
#14
پارت دوازده
که دیدم یه نفر از پشت درخت اومد بیرون و گفت:
_ رزا نزدیک بود درخت رو سوراخ کنی.
رزا: کار تو بود که تیر رو انداختی؟
دختره: آره
هه اون وقت من فکر کردم خودم باعث شدم واقعا خوندن زیاد رمان های تخیلی باعث میشه آدم دیوونه بشه.
دختره به من اشاره کرد و از رزا پرسید این کیه
البته خیلی آروم گفت ها ولی نمی دونم من چطور شنیدم.
رزا اسم من رو نمی دونست گفتم:
_من مرواریدم و شما؟
دختر: اسم من ادلاین
بهش نگاه کردم صورت مستطیلی شکل بینی صاف لبای کوچولو و چشمای طوسی و مو های بلوند در کل اینم خیلی خوشگل بود.
ادلاین: انرژی خیلی زیادی اطرافت حس می کنم تو کی هستی؟ از کدوم قومی؟
- نمی دونم
ادلاین و رزا با تعجب نگاهم کردند که گفتم:
_خب چیه نمی دونم حالا شما چه نیرو هایی دارین
ادلاین یه سوت زد که تو سه ثانیه یه ببر و یه شیر ماده و یه گرگ و یه عقاب اومدند دورش از ترس یه قدم عقب رفتم که ادلاین گفت: من نگهبان حیوانات هستم.
رزا اومد جلو و گفت:
_من نگهبان جنگلم مخصوصا برای ورود و خروج.
ادلاین: نترس کاری باهات ندارند.
بهشون نگاه کردم و تو ذهنم با خودم گفتم:
_شما حیوونا چه خوشگلید
و به تک تکشون نگاه کردم که عقاب بال زد و گفت:
_شما هم خیلی زیبایید بانوی من
با چشمای گرد نگاهش کردم و بلند گفتم:
_تو ... تو ... حرف زدی؟
عقاب: وایی شما زبون ما رو می فهمید؟
ادلاین: با کی حرف می زنی مروارید
آب دهنمو قورت دادم و به عقاب اشاره کردم که اون با حرکت یه چیزایی به عقاب گفت که عقاب سرش رو بالا پایین کرد.
بعد ادلاین گفت:
_عقاب تایید کرد که تو باهاش حرف زدی
رزا: این یعنی قدرت تو ارتباط با حیوانات
ادلاین: ولی من حس می کنم تو قدرت بیشتری داری.
عجیب بود که این اتفاق ها اصلا برام تعجب بر انگیز نبود انگار این چیز ها عادی ترین اتفاقات زندگیم بودند. ولی چرا؟ چرا حس می کردم این جا برام آشناس؟ چرا این چیزاهیی که من تو افسانه ها می خوندم و برام هیجان انگیز بود الان که در مقابلشونم برام هیجان انگیز نیست؟
رو کردم به ادلاین و گفتم: شما چی هستین؟
ادلاین: ما تیتیرته ایم مسئولان جنگل
- خب من نمی دونم چیم ولی باید بفهمم کجا باید برم.
هر دوشون بهم نگاه کردند و همزمان گفتند: سینا...

شیر: شما قدرت زیادی دارین بانوی من، اون قدری که می تونید در یک ثانیه کل این سرزمین رو از بین ببرید.
صداش برای رزا و ادلاین مثل غرش بود ولی برای من نه ادلاین: چی گفت؟!
- وللش چیز مهمی نبود
ولی دروغ گفتم، خیلی مهم بود اون قدری که فکر من رو مخشوش کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ℳelissa

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/22/18
ارسال ها
701
لایک ها
3,975
امتیاز
4,373
محل سکونت
دل سرد خاک
#15
پارت سیزده
راه افتاده بودیم سمت خونه سینا که ادلاین گفت:
_به چی اینقدر عمیق فکر می کنی؟
-ها...هیچی ولش کن‌
گرگ- بانوی من ؟!
همون طور تو ذهنم جوابش رو دادم:
_بله کاری داری؟
گرگ: به اون جا که رسیدید حتما یه خنجر یا شمشیر از سینا بگیرید.
- چرا؟
ببر: نیازتون میشه. شما راه زیادی در پیش دارید.
- شما می تونید پیش بینی کنید درسته؟
چهار تاشون: بله بانوی من
- می شه بگید چی در انتظارمه؟
چهارتاشون: خیر بانوی من
نالان گفتم:
_آخه چرا؟
عقاب: ما حق بازگو کردن نداریم...
ببر: و اگر چیزی رو فاش کنیم...
شیر: چیزی در انتظارمون نخواهد بود‌...
گرگ: جز مرگ
- خب پس چطوری گفتید که خنجر بردارم یا راه درازی در پیش دارم؟؟
شیر: ما می تونیم کمک های مختصری به شما بکنیم.
- من به جز شما چهار تا با حیوون دیگه ای می تونم ارتباط برقرار کنم.
ببر: شما می تونید با هر موجود زنده ای که بخواین ارتباط بر قرار کنید.
با تموم شدن حرف ببر ما به کلبه رسیدیم.
ادلاین: وای چقدر ذوق دارم.
رزا: منم همین طور
اما من هیچ حس خاصی نداشتم انگار یکی از درونم بهم می گفت این جا هیچ اتفاق خاصی نمی افته.
یه قدم جلو گزاشتم و در رو باز کردم که با یه آزمایش گاه خیلی پیشرفته ولی قدیمی مداجه شدم.
همه چیز قدیمی بود ولی خیلی پیشرفته روی هر چیز کار می شد
اصلا معلوم نبود چیه!
کلا جای خیلی عجیب و غیر قابل توصیفی بود. و بیشتر شبیه به یه داروخانه و بیمارستان بود.
سینا: به سلام خانوما چی شده یادی از ما کردید؟
رزا: سینا مسخره بازی در نیار من دیروز برای درمان ملوس این جا بودم.
ادلاین: منم پیروز برای برفی
سینا: ا... فکر کنم حق با شماست.
بعد انگار تازه من رو دیده باشه گفت: سلام... ا... ببخشید شما؟
خندم گرفته بود.
- من مروارید هستم.
سینا: خب چی هستی؟ از کجا میای ؟ اینا رو می خوام.
ادلاین: خب سینا ما اومدیم این جا همین رو بفهمیم.
سینا با تعجب و کمی ترس به ادلاین نگاه کرد و بعد گفت:
_ چی؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ℳelissa

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/22/18
ارسال ها
701
لایک ها
3,975
امتیاز
4,373
محل سکونت
دل سرد خاک
#16
پارت چهارده
رزا: ببین قدرت مروارید خیلی زیاد بود و ما نتونستیم بفهمیم چیه و چه قدرتی داره، فقط فهمیدیم که می تونه با حیوانات حرف بزنه
سینا: خب وقتی شما نتونستید من چجوری بفهمم شما که قدرتتون از من بیشتره
ادلاین یه نگاه عاقل اندر خر گونه بهش انداخت و گفت: سینا تو می تونی با جادو بفهمی
با این حرفش اخمام رفت توی هم و گفتم: سینا تو جادوگری؟
رزا: نه بابا اون یه دو رگس
با اخم بهش نگاه کردم و گفتم: تو سینایی؟
ادلاین: نه
رو به ادلاین گفتم: تو چی تو رزایی؟
قیافش جمع شد که سینا گفت: من مامانم جادوگر بوده و بابام رشد دهنده
- آهان؛ میشه کار رو شروع کنیم؟
سینا: باشه ولی قبلش میشه یه سوال ازت بپرسم؟
سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم که گفت:
_چطور قدرتات رو نمی دونی؟
- من از این سرزمین نیستم.
سینا: از کجایی؟
- گفتی یه سوال
نمی دونم چرا یه حسی بهم می گفت نگو از زمینی
ل**ب و لوچش آویزون شد و گفت:
_ باشه برو بشین اون وسط
و با دستش به قسمتی که دور تا دورش شمع بود اشاره کرد.
آروم آروم رفتم و چهار زانو نشستم.
سینا: چشمات رو ببند و به هیچ وجه باز نکن، ممکنه یکم درد داشته باشه
سرم رو به نشونه باشه تکون دادم و چشمم رو بستم.
سینا: رزا برو چراغ ها رو خاموش کن
ذهنم رو خالی کردم و اجازه دادم تا سینا کارش رو راحت بکنه.
حرف ها و کلمات ناشناس و عجیبی به گوشم می خورد که هیچ جوره معنیش رو نمی فهمیدم بعد از چند دقیقه حس کردم یه که داره فشارم می ده اما فشار اونقدر زیاد نبود که دردم بگیره
فشار هی کم و زیاد می شد یه دفعه فشار خیلی زیاد شد اینقدر زیاد که حس کردم حالاس که استخونام بشکنه بعد یهو فشار قعط شد و همزمان باهاش صدای جیغ در اومد چشمام رو باز کردم و دیدم سینا بی هوش افتاده رو زمین دخترا بالای سرشن
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ℳelissa

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/22/18
ارسال ها
701
لایک ها
3,975
امتیاز
4,373
محل سکونت
دل سرد خاک
#17
پارت پانزده
بلند شدم رفتم طرفش نبضش رو چک کردم عادی بود فقط فشارش افتاده بود.
سرم که نداشتیم این جا پس من باید چی کار کنم.
رفتم جلوی دم و دستگاه هاش حسم بهم می گفت چی رو با چی مخلوط کنم یه ظرف که توش مایع زرد رنگ بود رو برداشتم و پودر قرمز رنگی که روی قفسه بود رو توش ریختم البته به اندازه دو قاشق چای خوری یه مقدار اون معجون رو تکون دادم که رنگش به نارنجی تغییر پیدا کرد.
رفتم طرف سینا و ظرف رو گذاشتم دم دهنش و آروم آروم به خوردش دادم.
رزا بالا سرش گریه می کرد و ادلاین متعجب به من نگاه می کرد.
رو به ادلاین گفتم:
_تا دو دقیقه دیگه حالش خوب میشه حالا ببرش و بزارش روی تختش.
رزا اومد همراهش بره که دستش رو گرفتم و گفتم:
_ تو نرو
رزا: اما... هم ... من..
حرفش رو قعط کردم و گفتم:
_فقط ضعف کرده مثل این که خیلی انرژی مصرف کرده.
رزا در حالی که اشکاش رو پاک می کرد گفت:
_تو چجوری فهمیدی که فقط ضعف کرده
- من پرستاری می خوندم.
رزا: یعنی چی؟ مگه پرستاری خوندنیه؟
اوه!حواسم این ها روششون کاملا با زمین متفاوته.
- هیچی بی‌خیال بگو چه اتفاقی افتاد.
و دستم رو میزارم رو سونش
که دوباره چشماش اشکی می شه و زل می زنه تو چشمای من.
دوباره یه صحنه رو دیدم که تمام اتاق خاموشه یه لحظه تمامی شمع ها روشن می شه و من اون وسطم سینا در حالی که داره ورد می خونه دستاش رو بهم نزدیک و دور می کنه آخر سر دستاش رو با فشار زیاد جوری که انگار یه چیزی بین دو دستشه بهم نزدیک می کنه و بعد با فشار دستاش از هم فاصله می گیرند اون پرت میشه عقب و غش می کنه.
اومد ل**ب باز کنه که بگه گفتم:
_بی خیال
و بعد دستم رو گذاشتم رو سرم که به شدت گیج می رفت.
دقیقا دو دقه بعد ادلاین اومد پیشمون و گفت به هوش اومد.
اول از همه راه افتادم سمت اتاقش و گفتم:
_بهتری
صدایی مثل اوهوم از خودش در اورد که گفتم:
_مجبور نبودی اون همه انرژی به کار ببری.
سینا: من نمام نیروم رو استفاده کردم ولی نتونستم بفهمم چی هستی ولی قدرتت اونقدر زیاد بود که با آخرین ضربه من محافظ به وجود اورد، فکر کنم تا آخرین لحظات اصلا درد نداشتی درسته؟
این بار من بودم که صدایی مثل اوهوم از خودم در اوردم.
سینا: راستی از کجا فهمیدی باید چی ها رو قاطی کنی؟
ادلاین: راست می گه این معجون ها و پودر ها دست ساخت خود سیناس و هیچ کس راه و روش درست کردن و استفاده ازش رو نمی دونه!
- نمی دونم من فقط به حس شیشمم گوش دادم.
با این حرفم اخم های سینا تو هم رفت چشمای رزا گرد شد و ابرو های ادلاین بالا پرید.
فکر کنم این ها یه چیزی فهمیدند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ℳelissa

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/22/18
ارسال ها
701
لایک ها
3,975
امتیاز
4,373
محل سکونت
دل سرد خاک
#18
پست شانزده
دیدم همین جوری تو سکوت زل زدند به من گفتم:
_نمی خواید بگید چی رو متوجه شدین؟
ادلاین: تو در واقع یه درمانگری
رزا: در صورتی که تا حالا کسی رو نداشتیم که هم درمانگر باشه و هم بتونه با حیوانات ارتباط بر قرار کنه.
سینا: و این یعنی تو یه گونه خاصی که فقط افراد سرزمین کمالند می تونند این رو تشخیص بدند.
-کمالند؟! اون جا دیگه کجاست؟
ادلاین: اون جا افرادی که قدرت زیادی دارند زندگی می کنند و نسبتا به کمال و شهود رسیدند.
رزا: اون ها مطمئنا می تونند بفهمند تو چه قدرتایی داری و چی هستی.
- خب من از کدوم طرف باید برم؟
سینا رفت و چند دقیقه بعد با یه نقشه برگشت. گذاشت جلوم و دستش رو گذاشت رو یه نقطه و گفت: این جا جاییه که ما الان هستیم.
به کاغذ رو به روم نگاه کردم، یه مسطتیل بزرگ که وسطش یه خط آبی از این ور نقشه کشیده بود تا اونور نقشه کشیده شده بود یه طرف نقشه تیره تر و یه طرف نقشه روشن تر بود.
دست سینا روی قسمت روشن بود گفت: تو از این جا باید بری این جا و ( انگشتش رو یه مقدار روی نقشه کشید و به خط آبی نزدیک تر شد) برای این کار باید از جنگل رد بشی.
با چشمای پر از هیجان نگاهش کردم گفتم:
_باشه فقط یه شمشیر و یه خنجر به من بده.
و دستامو با شوق کوبید به هم و ادامه دادم:
_آخ جون خیلی وقت بود دنبال یه هیجان درست و حسابی می گشتم، و چی بهتر از ماجراجویی تو جنگل؟!
بچه ها با تعجب نگام کردند که گفتم: هان؟ چیه آدمی که از هیجان خوشش بیاد ندیدین؟
هر سه تاشون سرشون رو به نشونه منفی چپ و راست کردند که من از هماهنگیشون زدم زیر خنده.
- خب شروع کنیم؟
رزا: با این لباسا؟!
به خودم نگاه کردم یه شلوار آبی فیروزه ایه چسبون با یه پیرهن قرمز چهار راه که آستین هاشو تا آرنج زده بودم بالا یه شال سفید رنگم سرم کرده بودم. البته چون یهویی بود و شانسی از توی کشو کشیدمش بیرون پر از چروک بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ℳelissa

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/22/18
ارسال ها
701
لایک ها
3,975
امتیاز
4,373
محل سکونت
دل سرد خاک
#19
پست هفده
- من با این لباسا راحتم.
سری تکون دادند و سینا رفت تا خنجر و شمشیر بیاره.
ادلاین: مروارید مراقب باش راه رو اشتباه بری به جای کمالند میری فسونیت.
- فُسونیت؟ اون جا دیگه کجاست؟
رزا: اون جا منطقه ی افسونگر هاست.
اخمام رو کشیدم تو هم، این جا چقدر چیز های افسانه ای وجود داره. به نقشه اشاره کردم و گفتم:
_چرا نصف کاغذ تیرست نصف کاغذ روشت؟
همون موقع سینا اومد و گفت:
_اون قسمتی که روشن《 اَمنیت》و اون قسمتی که تاریکه
《نامنیت》
- چه فرقی بینشون هست؟
رزا: افراد اَمنیت در امن هستند چون با ملکه متحد شدند و جنگی در کار نیست ولی افراد نامنیت در جنگند اون ها اتحادیه رو نپذیرفتند و همواره در جنگ هستند.
- پس امکان داره به این جا حمله کنند؟
ادلاین: نه، یه حفاظ آبی رنگ اجازه نمیده که اون ها این ور بیاند.
سینا:و البته ما هم نمی تونیم بریم اون ور مگر این که دلیل قانع کننده ای داشته باشیم.
شمشیر و خنجر رو از سینا گرفتم و تشکر کردم.
سینا: ببین جاده خاکی رو میری جلو فقط وقتی به دو راهی رسیدی بپیچ به راست.

اگه گم شدم چی کار باید بکنم؟ بازم باید بپیچم به سمت راست؟!
- سینا اگه من راه رو گ...
پرید وسط حرفم و گفت:
_فقط بپیچ به راست الانم راه بیوفت که وقت کمی داریم نمی خوام بیوفتی به شب اگه یک سره راه بری حدود ۲ ساعت دیگه می رسی به کمالند.
سرم رو تکون دادم و راه افتادیم سمت ورودی جنگل...
باهاشون خداحافظی کردم و رفتم داخل جنگل، فکر می کردم با یه جای وحشتناک رو به رو بشم اما در کمال تعجب یه جنگل سر سبز و خوشگل رو دیدم برا همین با خوشحالی جاده خاکی رو پیش گرفتم و رفتم جلو.
هر چی بیشتر پیش میرفتم بیشتر شگفت زده میشدم جنگل واقعا زیبا بود، الان حدود نیم ساعته که دارم همین جوری جلو میرم ولی اصلا احساس خستگی نمی کنم. یه یه ربع دیگه راه رفتم که یه دفه خوابم گرفت.این یکم عجیب بود.
سرم رو محکم تکون دادم و به زور چشمام رو باز نگه داشتم چند قدم دیگه رفتم جلو که دیگه دووم و پخش زمین شدم فقط وقتی چشمام داشت بسته می شد به زور در صورتی که تار می دیدم موجود بزرگی رو دیدم که داره به سمت من میاد.
و در آخر چشمام بسته شد و به سیاهی مطلق فرو رفتم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ℳelissa

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/22/18
ارسال ها
701
لایک ها
3,975
امتیاز
4,373
محل سکونت
دل سرد خاک
#20
پست هجده
با صدای پچ پچ آرومی چشمام رو باز کردم ولی
چشمامو باز کردم ولی هیچی ندیدم! وا! مشکل از منه یا از اطرافم؟ اومدم تکون بخورم که دیدم ای دل قافل تکونم نمی تونم بخورم! چجوریه؟
سعی کردم با اون صدا از طریق ذهنم حرف بزنم.
صدا شماره یک:هی جاسمین به نظرت السا همشون رو برده می کنه یا می زاره ما هم بخوریم؟
با شنیدن این جمله تصمیم گرفتم اول به حرفشون گوش بدم.
جاسمین: نمی دونم باید خودش بگه می دونی که کاراش پیش بینی نشدس.
صدا: اما...
جاسمین: بس کن رابرت، من خودمم واقعا نمی دونم، می دونم گشنه ای ولی مرگ رو ترجیح میدی با سیر بودن یا زندگی کردن ولی گشنه بودن رو؟
رابرت: خب قطعا زندگی کردن...
اوف اینا چه زندگی دوستن من که قطعا تو این حالت سیر بودن رو ترجیح میدادم.
حالا که ساکت شدن سعی می کنم باهاشون حرف بزنم.
- آهای شما دو تا
دوتاشون: ما؟
- آره دیگه شما، یه سوال داشتم ازتون من الان کجام؟ چرا هیچ جایی رو نمی بینم؟ چرا نمی تونم تکون بخورم؟
چقدر سخته همزمان با دو نفر حرف زدن.
رابرت: تو کی هستی؟
جاسمین: چه قدرتی داری؟
-جواب منو ندادین ها ولی من مروارید واتسون هستم و درمانگرم و می تونم با حیوانات ارتباط بر قرار کنم.
رابرت خیلی آروم رو به جاسمین گفت:
_ چجوری ممکنه؟
جاسمین هم متقابلاً آروم گفت:
_نمی دونم.
وای از وقتی اومدم تو این سر زمین ناشناخته قدرت شنواییم خیلی زیاد شده.
گفتم:
_من باید رئیستون رو ببینم.
جاسمین: چی؟! هرگز. ما اجازه نمی دیم یه طعمه ملکه السا رو ببینه
اومدم خواهش کنم ولی نا خواسته با صدای محکمی گفتم:
_بیا منو باز کن.
رابرت:
_چشم، شما کدوم طعمه هستید؟
شروع کردم تکون تکون خوردن تا بفهمند من کدومم.
با هر تکونی که می خوردم این چیزی که دورم بود محکم تر میشد و فشار روی من بیشتر
داد زدم:
_بدویید دیگه.
بعد از چند ثانیه حس کردم که اون چیزی که دورم بود پاره شد و من تونستم یه نفس درست و حسابی بکشم.
وقتی حالم جا اومد آروم چشمام رو باز کردم اولش تار می دیدم ولی بعد واضح شد.
با دیدن چیزی که جلوم بود تا مرز سکته رفتم و برگشتم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
بالا