در حال تایپ رمان من چه کسی هستم ؟ | Asalsaberi کاربر انجمن یک رمان

از کدوم شخصیت ها خوشتون میاد؟


  • مجموع رای دهندگان
    11

.Asaloche.

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/13/18
ارسال ها
668
امتیاز
17,473
کد رمان: 1379
ناظر: *الهه*


نام رمان : من چه کسی هستم؟
نویسنده: asalsaberi
ژانر : تخیلی ،عاشقانه وطنز
خلاصه: این داستان راجع یه دختر شر و بامزه است که از قضا خیلی هم مردم آزاره و تو طول داستان با کمک افرادی خاص پی کشف حقیقتِ هویتشه و در این راه قلبش نیز بازیه خطر ناکی را آغاز می کند اگه یه کم حتی یه ذره کنجکاوید که بدونید تهش چی میشه و سرتون درد میکنه واسه ماجرا های خنده دار و اتفاقات غیر قابل پیشبینی که واسه این دختر و رفیق شیشِش میوفته با من همراه باشید.
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,415
امتیاز
64,873
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

.Asaloche.

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/13/18
ارسال ها
668
امتیاز
17,473
انسان در زندگي با افراد زيادي رو برو ميشود ويا مشکلات مختلفي را پشت سر ميگذارد اما گاهي بعضي از اين افراد يا مشکلات موجب ميشود که انسان با بخش هايي از هويت خود اشنا گردد و انسان را به چالش ميکشد تا اورا به پاسخ يک سوال برساند ...
.
.
من چه کسي هستم؟
.
-جيغ
بازم امروز با صداي جيغ خودم از خواب پريدم .
دوباره ديشب کابوس ديدم، نميدونم چرا اين کابوسا دست از سرم بر نميدارند؟ ديگه دارم ديوونه ميشم
-اي خدا !
بلند شدم و تختم رو مرتب کردم و نگاهي به اتاق انداختم
اتاق متوسطي با ديواراي سفيد و خطوط قرمز ميز توالت مشکي و چند کتاب و چند لوازم ارايش و اينه نسبتا بزرگ روش
تختي زردومشکي و پارکت قهوه اي تيره و کاناپه زرد
بد نبود !
به سمت حمام رفتم و دوش مختصري گرفتم و حوله مشکي مو دورم پيچيدم و از حمام خارج شدم از کمدم يه شلوارک مشکي و يه تاپ گشاد سفيد در اوردم و صندلاي مشکي مخصوص خونه امو پوشيدم و روي صندلي ميز توالتم نشستم تا موهام رو خشک کنم به چهرم نگاه کردم طرلان سليمي ،دختري نسبتا سفيد با موهاي خرمايي تيره و موج دار تا وسطاي کمرم و چشماي کشيده به رنگ قهوه اي تيره گاهي هم شکلاتي ميشه بيني خوش تراش و ل**ب هاي قلوه اي .سرم رو تکون دادم تا ازفکر در بيام
((بسه دختر چقدر خودتو ديد ميزني؟؟))
((وجي جون شما خفه پليز))
((باشه بابا اعصاب نداريا سر صبح))
از اتاق خارج شدم و به سمت پله ها رفتم دور و برم رو ديد زدم وقتي کسي رو نديدم روي نرده ها نشستم و تا پايين ليز خوردم و به اخر نرده ها که رسيدم پايين پريدم که صدايي شنيدم به سمت راه رو رفتم و راشا رو ديدم که تو فکره ((راشا برادرمه ،از همه نظر بيسته بهتره بگيم تنها کسيه که منو جزو اين خوانواده ميدونه من يه داداش ديگه هم دارم به نام ارشام که اونم مثل بقيه است حتي منو خواهرش نميدونه از نظر ظاهر عين راشا عاليه ولي از نظر اخلاق صفره ! حداقل با من که اينجوريه!))
اروم از پشت بهش نزديک شدم و.....
-پخ
-هيع
اگه بگم شيش متر پريد هوا دروغ نگفتم
-سکتم دادي بچه
-خخخخ حقته بابا بزرگ
-من کجام بابا بزرگه ؟ به اين جذابي!دلتم بخواد !
- فعلا که نميخواد
و شروع به دويدن کردم و راشا هم دنبالم
-وایسا اتيش پاره
-دوقرون بده اش به همين خيال باش !
فکر کنم دو دور کل خونه رو دويديم که يهو يکي عين درخت جلوم سبز شدو منم نتونستم خودمو کنترل کنم و با دماغ رفتم تو بغل يارو و راشا هم از پشت اومدو سه تایي افتاديم زمين منم سريع راشا رو شوت کردم اونور و بلند شدم و نگاه کردم ببينم اين درخت کي بوده که با قيافه هميشه عصبي و اخمی که انگارجزعی از صورتشه روبرو شدم ارام و جدی از زمین بلند شد و پشت بندش راشا بلند شد و سعی کرد ارومش کنه
-داداش ارشام ما...
-هیچی نگو راشا ! الان چه توضیحی واسه این بچه بازی تون دارید ها ؟
- ام چیزه .. خوب ما..
-شما....؟ شماچی راشا؟ داشتید دنبال بازی میکردید ؟ از این ((و به من اشاره کرد)) انتظار دارم چون یه بچست اما از تو نه! تو یه ادم بالغی! دیگه باید عقلت برسه!
دیگه واقعا داشت بهم برمیخورد این پسره با خودش چی فکر کرده ؟همینجوری جلو روم داره کوچیکم میکنه !
پس ساکت موندنو بیشتر از این جایز ندونستم و بهش براق شدم :هوشه ! ...((چرخید سمتم و یه ابروشو داد بالا)) اولندش اینو به درخت میگن من اسم دارم اسمم ترلانه اگه نمیدونی بدون ! دومندش اگه خوش بودن به معنی بچه بودنه اره من بچه ام، بابا بزرگ !((بابابزرگو با کنایه گفتم)) در ظمن بابت برخورد بااینکه تقصیر تو بود من شعورم رو نشون میدم و میگم : معذرت میخوام
اخماش ده برابر در هم شد و باصدایی که معلوم بود سعی در کنترل کردنش بود گفت
-کی باتو حرف زد ؟ اصلا کی گفته دوروبر برادر من بپلکی؟ تو فقط یه مزاحمی فهمیدی ؟ مزاحم!
راشا به سمتش حمله ور شد ولی من سریع جلو رفتم و جلوش سپر شدم نمیخواستم به خاطر من با ارشام دعوا کنه
ارشام گفت:
-چیه ؟میخوای برادرت رو به خاطر این دختره ی دهاتی بزنی ؟ اره؟ بیا بزن ! زود باش !
از وقاحتش اشک تو چشمام جمع شد یه ادم چقدر میتونه پست باشه ؟
راشا که متوجه حالم شد میخواست ارومم کنه
-ترلان...
دستمو بهنشونه سکوت بالا اوردم. بغضم هر لحظه داشت سنگین تر میشد و من اینو نمیخواستم ! ارشام نباید اشکامو میدید !
با دستم جلوی دهان و بینی مو گرفتم و به سمت بالای پله ها دویدم
 
آخرین ویرایش

.Asaloche.

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/13/18
ارسال ها
668
امتیاز
17,473
سریع به سمت اتاق ها دویدم و از روی غریضه به اتاقی که حس کردم اتاق خودمه وارد شدم و در رو قفل کردم و خودمو روی تخت شوت کردم و سرم رو تو بالشت فرو کردم و تا میتونستم جیغ زدم
جیــغ
-چطور یه ادم اینقدر میتونه پست باشه؟چطور
-جیــغ
-اون یه کثافته، جیـغ تلافی میکنم،تلافیشو سرش در میارم
-تق تق تق
-راشا حوصلتو ندارم
با لحن شاد و بچه گونه که عاشقش بودم گفت:
-ولی من حوصله تولو دالم
واقعا حوصلشو نداشتم پس گفتم
-برو گمشــو
-کجا برم اینجا اتاق منه
-گفتم حوصله شوخی هاتو ندارم
-منم شوخی نکردم
در حالی که سرمو از بالشت جدا میکردمو چشمامو باز میکردم گفتم
-پس الان۰۰۰
با دیدناتاق حرف تو دهنم ماسید
-اینجا چرا اتاق توئه؟
-به نظرت من نباید اینو بپرسم؟
اروم از تخت بلند شدم و به سمت در رفتم و بازش کردم در حالی که سرم اویزو بود گفتم :
-شرمنده!فکر کردم اتاق خودمه
-حالا چه فرقی داره حالا اتاق تو یا من
خواستم چیزی بگم که تو هوا معلق شدم
-جیـــغ ولم کن ! بزارم زمین
-گفتم باید حرف بزنیم!خودت گوش ندادی
اروم رفت تو اتاق و منو گذاشت زمین خواستم در برم که مچ دستمو گرفت و با لحن جدی مخصوص خودش گفت
-لطفا
میدونستم این لحن یعنی شیطونی ممنوع عین یه خانوم خفه شو و بشین پس اطاعت کردم و نشستم رو کاناپه چرم سفید اتاقش همیشه واسم جای سوال بود که چرا همه چیش سفیده؟هر وقت هم میپرسیدم میگفت این رنگو دوست دارم
-خوب ترلان ،ببین میدونم که اون پایین حرف های خوبی نشنیدی ولی ازت میخوام که۰۰۰
حرفشو تکمیل کردم
-به دل نگیری!
-درسته!
-متاسفم داداش تو این هفده سال عمرم به حرفت گوش کردم اما هر دفعه برخوردشون بد تر میشه متاسفم دیگه نمیگذرم!
و به سمت اتاقم راهی شدم و راشا هم دنبالم نیومد میدونست وقتی جدی میشم خودشو بکشه هم حرف حرف خودمه
به اتاقم رفتمو در رو قفل کردم و همون جا خودمو رو زمین لیز دادم و رو زمین نشستمو به در تکیه دادم
اشکام دونه دونه روی گونه هام میریخت و رد سردی ایجاد میکرد
دیگه عادت کرده بودم کار هر روزم بود که با تیکه و کنایه هاشون خودمو پشت این در روزمین در حال گریه میدیدم و غروری رو که هر روز اثر کم تری ازش میموند
ولی طی یه تصمیم ناگهانی بلند شدم و شدوع به نقشه کشیدن کردم باید اماده شم برای ۰۰۰انـــــتــــقـــــام
انتقام این ۱۷سالو از ارشام میگیرم اشکای من الکی نمیریزه من ...
 
آخرین ویرایش

.Asaloche.

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/13/18
ارسال ها
668
امتیاز
17,473
-جیغ
بازم کابوس جونم از خواب بیدارم کرد دیگه کم‌کم دارم بهشون عادت میکنم
به ساعت نگاه کردم سه و چهل و پنج رو نشون میداد
_ای وایی الان وقت نقشمه سریع از جام بلند شدمو یه با یه دوش سه دیقه ای خودمو گربه شور کردم و سریع اماده شدم به ساعت نگاه کردم
(چهار تمام)
خوبه الان ارشام خونه نیست و کارم رو میتونم راحت انجام بدم
از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق قربانیم(منظورش ارشامه بچمون خل وعضه شما ببخشید )حرکت کردم
و پشت در اتاق حرکت کردم ارشام معمولا در اتاقشو قفل میکرد و حتی به مامان هم اجازه ورود نمیداد یعنی هیچ کسی تو خونه نمیدونه اتاق ارشام چه شکلیه!
خواستم با سنجاقم بیوفتم به جون قفل که یه حسی بهم گفت :
((حالا یه امتحان کن ببین شاید باز بود))
میخواستم به حسم بگم( زر نزن بابا تا حالا مگه شده ارشام در اتاقشو باز بزاره )
که گفتم بدم نمیگه امتحانش مجانیه (ولی نکنه مثل این فیلم خارجی ها به دستگیره در بمب وصل کرده باشه بعدم که من درو باز کردم یهو منفجر بشه منم بپوکم؟)
(وجدان :اخه عقل کل اینجوری که اتاق خودشم میپوکه)
(اره راست میگی ها)
دیگه دیدم دارم عقلمو از دست میدم و بهتره راه بیوفتم
اروم دستمو گذاشتم رو دستگیره و فشار خفیفی بهش وارد کردم که...
_تیک
درباز شد
_وای خدا جون باورم نمیشه باز بود جیغ
دست به کار شدمو شروع به دید زدن اتاق کردم که با چیزی که دیدم کم مونده بود از خنده بیهوش بشم
اتاق پربود از خرس های دخترونه و کاغذ دیواری و تخت صورتی
_وایی اینجا که از اتاق منم دخترونه تره !
از خنده رو زمین پهن شده بودمو داشتم غش میکردم
که یهو در اتاق باز شدو...
 

april

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
6/13/18
ارسال ها
244
امتیاز
13,813
محل سکونت
Isfahan but now live in Hamedan
سریع غلت زدم و رفتم زیر تخت قایم شدم.
خودش بود آرشام.
رفت طرف میزش و چیزی را برداشت که من نفهمیدم چی بود و دوباره از اتاق خارج شد.
من چند لحظه همون طور از ترس تکن نخوردم ول بعدش بلند شدم و کارمو شروع کردم.
دوباره یه نگاه به اتاقش انداختم. اولین چیزی که چشممو به خودش جذب کرد میز کامپیوترش بود و چیزی که روش قرار داشت.
یه جعبه که به رنگ نیلی بود. رفتم سراغش بازش کردم. یه شیشه عطر قرمز بود. لبخند شیطانی بر لبم نشست.
برش داشتم و روی فرش و تختش ریختم.
_خوب حالا نوبت اصل کاریه . اما زیاد وقت ندارم.
( وجدان: واقعن میخوای انجامش بدی؟)
(به تو هیچ ربطی نداره ولم کن)
سراغ کمد لباس هاش رفتم. لبخند بزرگی روی ل*با*م نشست. آرشام روی تیشرت هاش خیلی حساس بود .
همه رو جمع کرد و بردم توی دست شویی اتاقش...
الان نوبت بعدی بود.
رفتم سراغ پوسترهای روی دیوار. همشونو پاره کردم. هنوز حس میکردم کاملا راحت نشدم.
(ترلان تورو خدا بسه.)
(نه میدونی چند سال تو دلم جمع شده؟)
با یه چاغو که روی میزش بود رفتم که عروسک هاشو(خخخ عروسک پسره گنده) پاره کنم چند تاشونو پاره کردم که یهو در اتاق باز شد.
دیگه دیر شده بود. نمیتونستم عکس العملی نشون بدم با دیدن کسی که توی چار چوب در بود برای چند لحظه حال خودمو درک نمی کردم.
صدام زد.
_ترلان؟!
هنوز تو بهت بودم.
_اینجا چیکار داری دختره ی عوضی؟ هان جواب بده.
به من نزدیک شد. با داد هایی که مامان زد بقیه هم اومدن.آرشام با نفرت و عصبانیت به من نگاه میکرد.
ولی یه چیزی توی چشم های راشا با همیشه فرق داشت. ترسیدم.عقب تر رفتم.
_ما...ما...مامان م...م...من...(به تته پته افتادم) متاسفم.
صورتم خیس اشک بود.
آرشام هر لحظه رنگ صورتش بیشتر سرخ میشد.
آرشام- که متاسفی هان؟ دختره ی دهاتی.
برگشت به سمت بابا وگفت:مگه نگفتم مگه چند بار نگفتم این دختره رو اینجا راه ندین؟هان؟
و به مامان گفت:ببین این دختره رو ببین.
راشا تو تمام این مدت سرش پایین بود.
مامان بهم نزدیک شد و یهو دستشو بلند کرد و سیلی خیلی بدیو بهم زد....
_دختره ی نمک نشناس.
 

april

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
6/13/18
ارسال ها
244
امتیاز
13,813
محل سکونت
Isfahan but now live in Hamedan
باورم نمی شد سیلی خوردم اونم از مامانم!
سخته واقعا سخته که توی خانواده یه دختر از مادرش سیلی بخوره....اونم جلوی چه کسی....
هنوزم داشتم با بهت نگاهش میکردم.
چرا هیچ وقت برای من پشیزی ارزش قائل نشدن؟ مگه من چیکار کردم؟ من تمام عمرم هیچ توجهی از این به اصطلاح خانواده ندیم. البته میدونم که هیچ وقت منو حتی عضو خانواده به حساب نمی آوردند.
(وجی: واقعن فکر میکنی هیچ کاری برات نکردن؟)
(_از فکر کردن گذشته! من دیگه هیچ چیز برای ازدست دادن ندارم!)
بعد از کلانجار زیاد با خودم بالاخره از بهت در اومدم با بیشترین تنفری که از خودم سراغ داشتم نگاهشون کردم.
این بارم سعی کردم جلوی اشک حلقه شده توچشمامو بگیرم.
روی صورتم جای سیلی وحشتناک درد میکرد دستمو روش کشیدم. باد کرده بود.
دیگه سکوت بسه.
_مامان چرا این کارو با من کردی هان؟ مگه من تک دخترت چی از این آرشام یه لا قبا کمتر دارم؟
به سمت بابا میچرخم: من دخترتم چرا هیچوقت نخواستی از من طرفداری کنی؟ مگه یه دختر چی از باباش میخواد؟
آرشام : هوی دختره ی اشغال اومدی هر بلایی که دلت خواست سر اتاقم اوردی الان ننه من غریبم بازی در اوردی برامون؟
نگاه راشا پایین بود ولی یهو براق شد.
_چرا اینقدر با ترلان بد رفتاری میکنین؟
دلم به پشتوانه ی این پشتیبان گرم بود. همیشه تنها همدمم حامیم همین راشا بود.
اما دیگه نمی شد دیگه این تنها پشتیبان هم نمی تونست منو از فکرم منصرف کنه.
باز هم بانهایت تنفر به آنها نگاه کردم. دنبال اندکی پشیمانی در نگاهشون بودم. اما دریغ از حتی کمی ترحم.
_مامان بابا و حتی تو آرشام پست دلمو بدجوری شکستین.
دیگه تحمل اونجا موندنو نداشتم. دقیق تر بگم تحمل نگه داشتن اشک هامو نداشتم.
پس فرارو بر قرار ترجیح دادم. به اتاق خودم تنها محل آرامشم پناه بردم. آن قدر سرعتم بالا بود که پام به لبه ی فرش گیر کرد و سکندری خوردم ولی خودم را از تک و تا ننداختم. نه الان اون هم تو این شرایط وقت زمین خوردن نبود.
از پشت سرم صدای سرزنش های راشا رو میشنیدم.
به اتاقم رسیدم نفهمیدم چگونه در رو از پشت بستم و سرم را درون پشتی فرو بردم تا صدای جیغ هامو خفه کنم...
_جـــــــیـــــــغ
_جـــــــیـــــــغ
_جـــــــیـــــــغ
(_تا کی میخوای جیغ بکشی؟هان؟یه کم فکر کن. شاید خودت مقصری)
(نه من این همه سال باهاشون زندگی کردم ولی اونا هیچکدوم حتی طرفمم نگرفتن)
(_پس راشا چی؟اون که همیشه کنارت بوده )
(خوب اون تنها کسیه که من براش مهمم. پس باید برای اون کار ازش کمک بگیرم یا نه اگه اون بفهمه من کجام منو پیدا میکنن.)
(_کدوم کار؟)
(یعنی تو نمی دونی؟ تو وجدانمیو تو ذهنم هستی!)
(_خوب من میدونم بقیه که نمیدونن!)
(اونام به زودی میفهمن)
(_ترلان واقعا از کاری که میخوای بکنی مطمئنی؟)
(بسه فکر میکنی راه دیگه ای دارم؟هان؟برو راحتم بزار.اه ولم کن)
(_آدم دیگه ای نبود من وجدانش بشم؟)
دیگه تموم شده من تصمیممو گرفتم. هیچ چیزی هم نمی تونه مرا از تصمیمم منصرف کنه. حتی اگر به قیمت جانم تمام بشه.
 
آخرین ویرایش

april

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
6/13/18
ارسال ها
244
امتیاز
13,813
محل سکونت
Isfahan but now live in Hamedan
این خونه دیگه جای من نیست. اگر تا الان هم مونده بودم و تحمل میکردم فقط به خاطر راشا بوده وبس.
باید به فکر نقشه باشم. همین فردا شب میروم از این خونه ای که همیشه سربارش بودم.
آرام از جایم بلند میشوم که وسایلم را جمع کنم که از پشت در صدایی میشنوم. صدای راشاست.
_ترلان؟!
جوابی ندادم.
_ترلان خوابیدی؟
_ترلان باید باهات حرف بزنم.
دوباره با همون لحن بچه گونه گفت.
_لفطا دلو باز کن.
_میدونم ناراحتی بزار حداقل باهات حرف بزنم.
نه برای موفقیتم نباید اجازه میدادم چیزی بفهمه. چند بار دیگر در زد ولی وقتی از من ناامید شد رفت.
باید وسایل ضروری مو بر میداشتم. نباید بارم سنگین باشد. دیگر نمی خواستم به این خانه برگردم پس سعی کردم تمام خاطراتم را باخود ببرم.
گردنبندی که راشا برای تولد 16 سالگیم خریده بود را برداشتم. گوشی و لبتابمو درون کوله ام قرار دادم. یک ساک دستی را هم پر از لباس و وسایل شخصیم کردم. ذخیره ی پولم و کارت بانکی مو برداشتم مدارک و شناسنامه ام.
حالا آماده بودم مونده بود اجرای نقشه.
به ساعت نگاهی کردم. شش و نیمو نشون می داد.
میدونستم تو خونه ی ما هیچ کس زودتر از هشت صبح بیدار نمیشه.
برای آخرین بار به درو دیوار اتاق نگاه کردم. من اینجا بزرگ شده بودم. آیا واقعا باید میرفتم؟ آیا این قدر مصمم بودم که دیگه برنگردم؟
یاد دو ساعت پیش و کاری که باهام کردن افتادم. آره دلیلم به اندازه ی کافی محکم هست که نخوام پشیمون بشم. دیگه تحملشو ندارم.
بالاخره بل بشوی فکرمو تموم کردم.
دستمو روی دستگیره ی در گذاشتم و چرخوندمش. در اتاق راشا درست روبه رو ی در اتاق من بود بهش خیره شدم. تنها کسی که دلم براش تنگ میشه.
از مقابلش رد شدم. رسیدم به در اتاقی که با یاد اوردن اینکه چه بلایی سرش اوردم لبخند پهنی روی لبم اومد. اما با یاد آوری اون اتفاق لبخندم محو شد.
سرعتمو زیاد کردم. از پله ها اومدم پایین.
واقعا این آخرین باریه که میتونم این خونه رو ببینم.
اه آخه چقدر احساستی رفتار میکنم.
این دفعه بدون هیچ صبری رفتم.
بالاخره راحت شدم.
رسیدم به جایی که مطمئن بودم از خونه به اندازه ی کافی دورم.
گوشیمو در اوردمو شماره ی دوستم ملانی رو گرفتم.
یه بوق....
دو بوق....
سه بوق....
(وجی جونم:خوب خنگ خدا معلومه الان خوابه.)
نگاهی به ساعتم کردم. هشت و ربع بود.
(خوب ملی که همیشه ی خدا خوابه!اصلنم عجیب نیست.)
بالاخره درست وقتی میخواستم قطع کنم از اون طرف خط صدای خواب آلوش اومد.
_الو
خواستم حرصشو در بیارم. پس جوابشو ندادم.
دوباره گفت: الو
وقتی جوابی نشنید قطع کرد.
دوباره زنگ زدم. این دفعه بلند تر جواب داد.
_الو
بازم جواب ندادم.
_اوهوی آشغال بیشعور چرا زنگ میزنی حرف نمی زنم؟ هان مگه مرض داری؟آفتابه قراضه.
داشتم از خنده میمردم. اگه ولش میکردم همین طور ادامه می داد. خوشم میاد هیچ وقتم نگاه نمی کنه ببینه کیه زنگ میزنه!
_هوی ملی منم.
یهو برای چند لحظه از اون طرف هیچ خبری نشد.
من میدونستم چه طوفانی تو راهه.
_اوی ترلان چرا همیشه زنگ میزنی اینجوری میکنی؟ اصلن به چه حقی منو بیدار میکنی؟هااااااااااان؟مردم آزاری قبول ولی حتی منی که دوستتم؟
_بسه بابا کجا داری میری واسه خودت! من از خونه زدم بیرون بیا دنبالم میام در مدرسه.
_ چی داری میگی تو هان؟ ترلان این چه وضعشه؟
_ حالا دیدمت بهت میگم. فقط زود بیا.
_ باشه ولی همه رو باید بگیا.
_باشه بدو فقط.
گوشیو گذاشتم توی کیفمو راه افتادم طرف مدرسه.
 

april

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
6/13/18
ارسال ها
244
امتیاز
13,813
محل سکونت
Isfahan but now live in Hamedan
از اونجا پیاده حدود چهل و پنج دقیقه طول کشید تا به مدرسه رسیدم.
از دور ملی رو دیدم.
باصورتی که سوال توش موج میزد به سمتم دوید.
وقتی بهم رسید جیغ زد بغلم کرد. منم یه جیغ بزرگ تر زدم.
_وای ملی دلم خیلی برات تنگ شده بود.
_منم. ترلان خوبی؟
_نمیدونم اسمشو میشه خوب گذاشت یانه. ملی میتونی منو ببری خونتون فعلن تا یه جایی پیدا کنم؟
_وای عزیزم حتما. بیا بریم.
_واقعا ازت ممنونم ملانی جونم.
_تری تعریف کن ببینم چیشده.
_باشه پس بیا راه بریم تا برات تعریف کنم. شاید این جوری آرومتر شدم.
_باش.
راه افتادیم.
نمی دونستم از کجا شروع کنم.
_ملی تو که وضع منو میدونی. میدونی که تو اون خونه همیشه یه سر بار بودم فقط تنها کسی که بهم اهمیت میداد راشا بود.
با غمی تو چشماش سرشو تکون داد.
ادامه دادم.
_دیروز آرشام حرفی بهم زد که خیلی برام سخت تموم شد. تصمیم گرفتم جواب کارشو بدم.
اشک تو چشمام جمع شد دیگه دلیلی نداشتم که از ریختنشون جلو گیری کنم.
بغلم کرد. گریه کردمو خالی شدم.
ودوباره ادامه دادم.
_منم شب یواشکی رفتم تو اتاقش برا انتقام.
اینجاهاش دیگه نیشم تا بنا گوشم باز شده بود.
_وای ملی نمیدونی چی دیدم.
ریسه رفتم از خنده.
_ترلان بگو دیگه چی دیدی؟
یکم طول کشید تا بتونم دست از خنده بردارم.
_ تختش صورتی بود! اتاقش پراز عروسک بود باور نمی کنی نه. منم دو ساعت فقط مبهوت نگاه میکردم.
حالا دیگه اونم با من میخندید.
_وای تیشرتاشو ریختم تو دست شویی. پوستراشو پاره کردم.
در حال خنده بودم که یهو سرتا پام خیس شد.
عصبی به طرف خیابون نگاه کردم یه ماشین مدل بالای مشکی باسرعت بیشتر از صدوبیستا منو خیس کرده بود.کارت میزدی خونم در نمیومد.
یهو ماشینه ایستاد و یه پسرجوون ازش اومد بیرون.بهم نزدیک شد.
_ببخشید متاسفم.
اینقدر به خاطر این کارش عصبی بودم که یهو هر چی داشتم بارش کردم.
_هیییییییییع گند زدی به لباسم شمبلیله. حالا بزنم شتکت کنم کدو حلوایی؟جناب میمون خان زدی ریدی به لباسم گوجه گیلانی حالا من با این سرو وضع چیکار کنم هاااااا؟
این آخریا رو با داد گفتم.....
ولی اون بدون اینکه ذره ای از آرامش کم بشه جواب داد: برو خونتون.
_هاااا؟
_گفتی چیکار کنم منم راه حل دادم، برو خونتون!
و روشو برگردوند و خواست که بره اما من یقه سویشرت مارکشو کشیدم که چرخید سمتم و با اخم غلیظی نگام کرد.
_اول تلافی !بعد میتونی بری آقا پسر.
_چی میگ..
قبل این که بتونه جملشو کامل کنه خم شدمو یه مشت گل ورداشتمو مالیدم به لباسش....
 

.Asaloche.

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/13/18
ارسال ها
668
امتیاز
17,473
-ببین چه گندی زدی احمق!گند زدی به لباسم
-میدونم
-یعنی چی میدونم ؟اخه مگه تو الاغی که لباس مردمو گلی می کنی ؟
چی شد؟به من بود گفت الاغ؟
-هوشششششههههه الاغ تویی و اون گاوی که به تو گفته بیا عین خر مردمو خیس کن ببو خان
-درست حرف بزن و الا حالیت میکنم
-بیا حالی کن ببینم میخوای چه غلطی کنی؟
به سمتم اومد و دستشو برد بالا که بزنه تو صورتم که بایه فن خفن دستشو پیچونم و آوردم پشتش
-تو میخوایی منو بزنی آفریقایی؟من صد تا مث تو رو زدم شتک کردم توکه خری نیستی
-آی آی ول کن ببین احترامتو نگه داشتم هیچی بت نمیگم مردی ول کن رودر رو بجنگیم
دستشو ول کردم چون میدونستم مث همیشه برنده منم
-بیا آقا گاوه بیا ببینم چه میکنی
به سمتم اومد و خواست یه فن رزمی بزنه که دستمو مشت کردم و کوبیدم تو دماغش که صورتش از درد جمع شد
-هه دیدی؟ناکار شدی بدبخت
-بدبخت تویی یو...
با صدای کسی برگشت
-آتش ؟
اوهوک اسمش آتشه پس
-بعله داداش
-اینجا چه خبره؟
-هیچی داداش این دختره تنش میخاره
اومد یارو جلو و یه نگاه به من کرد و یهو چهرش پر از بهت شد
-شناختی ؟
-چی ؟کیو ؟
-منو دیگه دوساعته داری نیگا میگنی گفتم شاید اشنا زدم
با یه خنده یه بامزه گفت
-اااام چیزه !نه خوب...
-خوب بابا غش نکن فهمیدم خوشگل ندیدی
-آیدین این وحشیو میشناسی ؟
-هوش وحشی تویی باقالا
-خوب خوب بسه بچه ها آتش چرا دماغت داره خون میاد
-دسته گله خانوم خانوماست
نیش منو اون پسره آیدین هم زمان رف پس کلمون
 
آخرین ویرایش

بالا