نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم تراژدی رمان دل ز آشیان، رهایی می‌طلبد | یکتا عنصری نویسنده انجمن یک رمان

کدام شخصیت رمان را دوست دارید یا باهاش ارتباط می‌گیرید؟


  • مجموع رای دهندگان
    6

YEKTA ONSORI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار نقد
سطح
28
 
ارسالی‌ها
758
پسندها
20,144
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
کد رمان: 4465
ناظر: ZARY MOSLEH ZARY MOSLEH

تگ: ویژه، رتبه سوم تراژدی

نام رمان: دل ز آشیان، رهایی می‌طلبد
ژانر: #درام #عاشقانه
نویسنده: یکتا عنصری

دل.jpg
خلاصه:
تجربه‌های تلخ از آشیان، در دهه‌ی دوم زندگی‌اش دختری ساخته در آستانه‌ی سقوط. حال در سیل حوادث، رازهای خفته بیدار می‌شوند. افراد پشتِ پرده چهره نمایان می‌کنند، گنداب گذشته بالا می‌زند و دستان بیدادگر ظلم بر سری آوار می‌شوند. همه‌چیز مثل کلافی پیچ در پیچ به‌هم گره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

AREZOO TAVAKOLI

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
ارسالی‌ها
4,102
پسندها
76,061
امتیازها
74,373
مدال‌ها
49
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
716201_775237f76b190a238a3357cd57afa8ab.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟

و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

YEKTA ONSORI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار نقد
سطح
28
 
ارسالی‌ها
758
پسندها
20,144
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
مقدمه:
نسبت عشق به من نسبت جان است به تن
تو بگو من به تو مشتاق‌ترم یا تو به من
؟

زنده‌ام بی تو همین قدر که دارم نفسی
از جدایی نتوان گفت به جز آه سخن

بعد از این در دل من، شوق رهایی هم نیست
این هم از عاقبت از قفس آزاد شدن

وای بر من که در این بازی بی‌سود و زیان
پیش پیمان‌شکنی چون تو شدم عهدشکن

باز با گریه به آغوش تو بر می‌گردم
چون غریبی که خودش را برساند به وطن

-حافظ
 
آخرین ویرایش

YEKTA ONSORI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار نقد
سطح
28
 
ارسالی‌ها
758
پسندها
20,144
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
از همین نقطه آغاز، ممنون که همراهی می‌کنید♡

فصل اول*دل ریش
بزرگ‌ترین غم بعضی‌ها از آن‌جا شروع می‌شود که اویی می‌آید و می‌گوید "دوستت دارم...آن‌قدر که برایت بمیرم و بِمیرانم" و تو می‌خندی، غافل از آن‌که او خود دلیل مرگت می‌شود. و من خندیدم...به اویی که حالا قاتل عزیزم شده است! مایع سرخی که از دستانش می‌چکد، نفسم را منجمد می‌کند. مغزم تهی می‌شود. او...او عشق من است یا عزرائیلم؟ جانی در تنم نمی‌بینم تا سوی آن خرابه‌ها بروم. لبانم مدام باز و بسته می‌شوند و نمی‌‌دانم چه از زبان افسارگسیخته‌ام بیرون می‌جهد.
- هیراد...چی کار کردی...کشتی...کی رو کشتی؟!
قلبم می‌زند، نمی‌زند؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

YEKTA ONSORI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار نقد
سطح
28
 
ارسالی‌ها
758
پسندها
20,144
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
رگه‌های خون اطراف تیله‌های آبی‌اش ولوله به پا کرده و عشقم به خون من که تشنه نیست؟ ریملی که با شور و شعف برای جشنمان کشیده بودم، حالا تمام صورتم را سیاه کرده. مانند بختِ برگشته‌ام که به دست هیراد کبود شد. به سکسکه می‌افتم و شیون می‌کنم. دست بر سرم می‌گذارم. صداها...صدای پدرم، عاشقانه‌های هیراد، دعاهای مادرم. گوش‌هایم سنگین می‌شود، مانند کسی که در حال غرق شدن است. صدایم خفه‌تر از هر زمانی برمی‌خیزد.
- هیراد! چطور...تو...کی هستی؟...بابامو چرا...عروسیمون بود...عوضیِ پست‌فطرت.
بیلش بالا می‌آید و ترسیده جیغ می‌زنم اما نجوایی از گلویم بر نمی‌خیزد. دستانم بر سرم حصار می‌کشند و تاج سیمین‌فامم بر دنباله‌ی بلند لباسم سر می‌خورد. رعد در آسمان تار و پود قلبم را پاره می‌کند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

YEKTA ONSORI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار نقد
سطح
28
 
ارسالی‌ها
758
پسندها
20,144
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
باران به حال من می‌گرید یا برای یخ بستن نفس‌هایم؟ خون در رگ‌هایم منجمد می‌شود. کاش کسی یاری‌ام دهد. ضعیفم! نمی‌توانم عزمم را جزم کنم. اشک‌هایم دیدگانم را تار کرده‌اند و مغز داغم هم به خود می‌پیچد. باران می‌بارد و من با دیدن لکه‌های خون پدرم بر لباس دامادی او دیگر حتی سردم نمی‌شود. ضربان قلبم را حس نمی‌کنم، وجودم را ایضا. در خلاء‌ای به عمق کل زندگی‌ام افتاده‌ام. انگشتانم به گِل‌‌های خیس زیرم چنگ می‌اندازند و ریه‌هایم به هوای یخ‌ بسته.
- چی...چی میگی تو؟ من...همه‌ی زندگیم رو می‌دونم. مادر و پدرم...هردوشون آدم‌های درستی بودن...همه جا دعاگوشون بودن...دعاگوی بابام... .
پیاپی بر دیوار مشت می‌کوبد و من در خود جمع می‌شوم. جیغ می‌زنم و او نمی‌شنود، خودم هم. تارهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

YEKTA ONSORI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار نقد
سطح
28
 
ارسالی‌ها
758
پسندها
20,144
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
مردمک‌هایم با لنز سبزشان سوسو می‌زنند. همیشه چشم‌رنگی‌‌ها را دوست داشتم. مانند او! طغیان‌گرتر از پیش می‌شود. آب در چشمانش تراوش می‌کند و من نمی‌فهمم؛ اشک می‌ریزد؟!
- منو بدبخت کردن؛ آوارم کردن...زندگی تو حق من بود؛ اما مثل سگ تو خیابونای هلند بزرگ شدم.
پلک‌هایش که شبنم باران از آن‌ها آویزان است بر هم می‌فشارد تا اشکش نچکد. من اما جان لب زدن هم ندارم. حرف‌هایش در مغز تهی‌ام اکو می‌شود.
- ولی ببین! من مثل بابام احمق نبودم. خودمو نه، شما رو بدبخت کردم؛ بابای تو رو کشتم؛ من کشتم!
او کشت...او...چشم تیله‌ای من. بوی سوختگی در بینی‌ام می‌زند. مغزم می‌سوزد یا قلبم؟ نمی‌دانم. نمی‌فهمم کجایم، خارج از تهران یا داخلش؟ هیچ نمی‌فهمم‌. نه جنازه‌ی پدری که خون‌های سرش شسته شده و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

YEKTA ONSORI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار نقد
سطح
28
 
ارسالی‌ها
758
پسندها
20,144
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
صورت برافروخته‌اش آماج دیدگانم می‌شود. لحظه‌ای چیزی در انتهای آبی‌های بی‌روحش می‌شکند؛ خنده‌اش پایان می‌گیرد و چشم از من می‌دزدد. او که روح مرا لگدمال کرده است، حالا از گرفتن جانم واهمه دارد؟! سیبک گلویش به وضوح تکان می‌خورد و بعد، انگشت اشاره‌اش مقابل دیدگان لبریزم می‌رقصد. من اما تمام حواسم پی رد خون پدرم بر پیراهن سفیدش است. غرولند می‌کند:
- نه نه نه! تو نمی‌میری شازده‌خانم لوس. هرچی که من کشیدم تو هزار برابر بدترش رو تجربه می‌کنی؛ طوری که هر لحظه آرزوی مرگ که نه...آرزو کنی هیچ‌وقت وجود نداشتی!
اشک‌های لوسم پای‌کوبانه بر گونه‌ی استخوانی‌ام می‌چکند و به جای ما جشن می‌گیرند. ترسیده نگاهش می‌کنم؛ نگاهم می‌کند. خیره در چشمان هم که از چپ به راست و بالعکس روی هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

YEKTA ONSORI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار نقد
سطح
28
 
ارسالی‌ها
758
پسندها
20,144
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
مثلاً ببینی همش بازی بود:batting-eyelashes:

موهای عسلی‌اش را کنار می‌زند و دست به کمر مقابلم خم می‌شود. به دیوار کم‌جان می‌چسبم‌ و می‌ترسم. از هیرادی که روزی بی‌واهمه به او پناه می‌بردم. گوشه‌ی لب صورتی‌اش را به دندان می‌گیرد. صدایش این‌بار آرام اما محکم است.
- می‌دونی چرا؟ چون احمقی! البته به جز این خیلی چیزهای دیگه هم هستی؛ مثلاً ترسو و ضعیفی. اگه نبودی تا الان منو کشته بودی؛ ولی تو حتی قدرت کشتن خودتو هم نداری.
حق می‌گوید. بدبختم! مردمک‌های درشتم عیان می‌لرزند. از لنز سبزم و اشک‌هایی که ریخته‌ام می‌سوزند و من یادم نمی‌آید زیر چوب جاروی مادرم هم این‌چنین له شده باشم. سکوت می‌کنم. عقب می‌کشد و دندان‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

YEKTA ONSORI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار نقد
سطح
28
 
ارسالی‌ها
758
پسندها
20,144
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
نفس حبس شده در سینه‌ام را با پلک بر هم فشردنی رها می‌کنم. چشمانم از آرایش نفرت‌انگیز ریخته‌ی اطرافشان می‌سوزد. جانی برای برخاستن از روی صندلی ندارم. پارتنرم هم انگار نیم‌جان شده که بی‌خیال همه، بر دیوار تکیه می‌زند و روی زمین رها می‌شود. دستیارهایی که ماشین شبیه‌ساز باران را درون ماشین می‌برند، سیبل بعدی مردمک‌های سرخم می‌شود. دستان النگو‌ آویخته‌ام بر سرم حصار می‌کشند و مغزم از جیرینگ‌جیرینگشان تا ریشه درد می‌گیرد. بی‌هوا آن زیورآلات قلابی را از دستانم بیرون می‌کشم. برقشان چشمانم را می‌آزارد؛ از هر چیز پر زرق و برقی متنفرم. صدای زمخت عزتی، بار دیگر در گوش‌های گرفته‌ام می‌پیچد. به سختی جملاتی که از لبان خطی‌اش بیرون می‌جهد، می‌فهمم.
- بلند شید از اون‌جا دیگه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا