نقد شورا نقد رمان روان گسیخته | Lavin~ / توسط شورای نقد

Nafiseh.Karevan

پرسنل مدیریت
مدیر تالار نقد
سطح
20
 
تاریخ ثبت‌نام
29/7/20
ارسالی‌ها
488
پسندها
12,347
امتیازها
31,283
مدال‌ها
17
«ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ»

IMG_20210307_091129_000.jpg

«نوشتن چونان گیاهیست که رشد آن وابسته به نقد است، نقدی که قلم را پر و بال می‌دهد.»

سلام خدمت شما نویسندگان گرامی.
نویسنده‌ی رمان «روان گسیخته» رمان شما نقد شد. این کار به سبب این‌که نویسندگان عزیز یک رمان با نقاط ضعف و قوت رمان خود آشنا شوند و قلم خود را ارتقا دهند.
در صورت نقد شدن توسط شورا نویسنده موظف است ایرادات رمان خود را رفع کند و بعد از آن به مدیران نقد اطلاع دهد.
اگر سؤالی در رابطه با موارد ذکر شده در نقد دارید، به مدیران نقد اطلاع دهید و از بحث و جدل بپرهیزید.

«با تشکر تیم مدیریت یک رمان»

روان گسیخته
Rahele.khaleghi Lavin~
 

Arezoo.Tavakoli

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/18
ارسالی‌ها
3,219
پسندها
56,639
امتیازها
69,173
مدال‌ها
40
حسبی الله و کفی...

نقد رمان روانگسیخته

عنوان
روان‌گسیخته، آشفته حال و دیوانه، کسی که روان آرامی ندارد. آغشته در جنون و آشوب. ترکیبی متشکل از دو کلمه‌ی‌ ساده و قابل فهم که ترکیبی خوش آوا و با معنای جالبی را پدید آورده است. می‌توان گفت روانگسیخته از دسته عناوین ترکیبی اما تک کلمه است. واژه‌ی روانگسیخته، ارتباط کاملآ مفهومی با ژانر تراژدی دارد. روح و روانی که بهم ریخته است و در وجود آدم آشوب به پا کرده است به خوبی تاثیر و رد غم را نمایان می‌کند. و البته می‌توان این آشفتگی روان را به انواع مختلفی از بیماری های روانی ربط داد که نهایتا منتهی به معضلات اجتماعی توام با غمی سنگین می‌شود. از طرفی می‌توان گفت این آشوبی که به جان روح و روان افتاده است، بی‌تاثیر از عشق نیست. در واقع رد هر سه ژانر به ترتیب اولویت‌ بندی در عنوان قابلیت بینش دارد.
روانگسیخته محوریت وسیعی دارد؛ یعنی عمده‌ی شخصیت‌ها را تحت الشعاع خود قرار می‌دهد. پدر و شاهد خان، هر دو به سبب رفتارهای پرخاشگر و دیوانه‌وارشان روان آشفته‌ای دارند. در صدر آن‌ها ملاله‌ای‌ست که آشفتگی‌اش منتهی به غم است. نهایتا زندگی که سراسر غرقه در آشوب است، حق مطلب روان‌گسیختگی را کاملا ادا می‌کند. اما به نظر می‌آید ارتباط عنوان و محتوا به همین‌جا منتهی نمی‌شود، البته امید داریم!
دورنمایی که عنوان ارائه می‌دهد کاملا با چیزی که وجود دارد مچ شده است و اغتشاش و آشوب داستان را به خوبی القا می‌کند.
نهایتا عنوان با ارتباط مورد قبول با ژانر و محتوا، پالس نسبتا خوبی برای جذب مخاطب دارد.

ژانر
[تراژدی_اجتماعی_عاشقانه]
ژانر غالب بر کلیت رمان، تراژدی است. غم درونی کارکتر، مادری که مظلوم واقع شده، پدری که پیوسته دست از ظلم برنمی‌دارد، کتک خوردن‌ها، قتل، خون‌بس شدن، ازدواج اجباری، زندگی غیرنرمال و سراسر درد ملاله، همگی اتفاقاتی بودند که به خوبی با ژانر تراژدی عجین شده و در بیان و دیدگاه کلی، با فاکتور آنچه به قلم آمده، غم مورد قبولی دارند. البته به حس پردازی این اتفاقات در بخش توصیفات به طور کامل پرداخته می‌شود.
اولین ژانر مکمل رمان اجتماعی است. اتفاقات داستان به شیوه خوبی با هر دو ژانر ترکیب شده بودند. در واقع رمان شما دارای اتفاقاتی از بطن جامعه بودند که با غم کثیری همراه شده بودند. تفکرات قومی و غیر قابل قبول مردم پاکستان، کوچک شمردن زن‌ها، اجبار و کتک زدن، چند زنه بودن مرد‌ها، دو رویی و ظاهربینی، خودخواهی پدر و افتادن در سیاهچاله‌ی زندگی با مردی بدسرشت، همگی اتفاقات تراژدی_اجتماعی داستان بودند.
و در نهایت سومین ژانر، عاشقانه‌ی داستان است. عاشقانه هنوز چندان پخته و مطلوب به نظر نمی‌رسد و شاید در گوشه‌ و کنار با دیدن مهر میان آویزه و سرافراز که بسیار جزئی است، بتوان گفت کم‌کم قرار است به میان آید. تا به اینجا که نمی‌شود چیزی از رد عاشقانه حس کرد و در سطح ضعیفی قرار دارد که البته به نسبت سومین و آخرین ژانر نمود کننده در داستان، این مسئله کاملاً قابل قبول است.
نهایتا اولویت بندی شما و پردازشی که برای اتفاقات رقم زدید مورد قبول و فاکتور ژانر شما را قوت بخشیده است.

خلاصه
خلاصه متنی حدود هفت خط در حجمی تقریباً مناسب نوشته شده است. حضور جملات باز یا سوالی به چشم نمی‌خورد و به شیوه‌ای کاملاً گویا و قابل فهم برای عموم نوشته شده است که همین می‌تواند پوئن مثبت ظاهر خلاصه حساب شود‌.
دخترانی که در خیالات نوجوانی خود برای رهایی از جبر، به دنبال شاهزاده سیندرلا و پله‌ای برای ترقی هستند اما در نهایت به ناخوشی می‌رسند، کلیه‌ی اطلاعاتی است که می‌توان از خلاصه دریافت کرد که البته در حاله‌ای از ابهام نیز نوشته شده بودند‌. جدای اینکه خلاصه با حالتی متناسب و با پالس آرامی نوشته شده بود، هیجان لازمه را نداشت و در اصل موضوع خاص یا سوال بزرگی را به میان نمی‌آورد که مخاطب به دنبال جواب آن در متن رمان بگردد. یک شخص که با حماقتی کودکانه خود را اسیر زندگی می‌کند و در نهایت به سراب می‌رسد. در واقع ماجرای اصلی بیان شده و البته جایی هم برای ابهام و سوال نیست. به عبارتی خلاصه نیازمند بخشی دیگر است که حاوی یک جای خالی و یک سوال بزرگ باشد. زیبایی خلاصه مورد تایید است اما اطلاعات و ابهامات آن نه‌. ابهامات هر دو در کمبود برابری می‌کنند. خلاصه قدرت جذب تقریبا متوسط رو به خوبی دارد و تمام این صرفا مربوط به کشش نوع نوشته است.

مقدمه
مقدمه‌ی رمان دارای متنی تقریبا کوتاه است که تار و پود آن را غم وافری تشکیل داده است. ملاله‌ای که برای مادر نه شادی بوده و نه غرور. بلکه آزردگی و رنج است آن هم در زمانی که مجبور به تحمل هوو می‌شود. حال ملاله‌ی که غم‌آور زندگی‌ست، خیالی خام از زندگی دارد که او را در غفلت فرو برده است. تراژدی و اجتماعی رمان به خوبی در تمام ماهیت مقدمه حس می‌شود و ارتباط مقدمه و داستان ناگسستنی‌ست. در واقع مقدمه یک پیش نمایش از آنچه قرار است در رمان مشاهده شود را به قلم کشانده است. اما مسئله قابل توجه این است که شروع با این جمله [مادرم نام مرا ... گذاشت] تکراری‌ترین حرکتی‌ست که می‌توان انجام داد. یعنی در ۴۰ تا ۵۰ درصد متن‌های خلاصه یا مقدمه این جمله به طرز عجیبی خودنمایی می‌کند. علاوه بر این مقدمه نیازمند گسترش بیشتری دارد و البته بار ادبی بالاتری که زیبایی آن را تقویت کند.

آغاز
دو تا سه بند ابتدایی آغاز به خودی خود به نظر می‌آید یک مقدمه باشد. یعنی آغاز مستقیماً از فضای اصلی شروع نمی‌شود بلکه پس از جملاتی دلنوشته‌وار که کاملا با ژانر تراژدی در ارتباط است و مرگ آرزوها و آواری که بر سر امیال و خواسته‌ها، به خصوص خواسته‌هلی زنده به گور شده‌ی دختران نوجوان، و البته غم عجین شده با ملاله را به رخ می‌کشد. در لحظه اول حتی اگر مشخص نشده بود که این شروع رمان است، به نظر می‌رسید ادامه‌ی مقدمه است. جمله‌ بندی‌های ابتدایی جالب بوده و آرایه‌های زیبایی که به خود گرفته‌اند جذابیت را دوچندان می‌کند. پس از آن، ماجرا و صحنه‌ی اصلی با یک دیالوگ از سمت مادر که ملالهرا فرامی‌خواند، شروع می‌شود. جملات آغازین که نقش پررنگی در جذب و ترغیب مخاطب داشتند، به نحو معمول و متوسطی نوشته شده بودند و نمی‌توان گفت عالی بودند. صدا زدن یک سره، اشک‌هایی که بر آمال بر باد رفته بوسه می‌زنند، سوگواری رویاها، نوای جیلینگ جیلینگ النگوهای نازک و پدری که در پس یک حرکت دردناک و مجهول صلاح ملاله را می‌خواهد. صحنه‌ی آغاز با وجود درد و غم غالب شده، تا حد متوسطی با ژانر تراژدی خود گرفته‌اند و از همان ابتدا برای مخاطب لو می‌رود که قرار نیست با اتفاقات خوبی رو به رو شود. و البته که لازم به ذکر است اتفاق آغاز چندان خاص نبود و صرفا از زندگی پر درد ملاله و بیچارگی‌هایش آغاز می‌شد. بار ادبی بالا و استفاده نکردن از جملاتی‌ پر حس‌تر باعث می‌شد غم ملاله وجود داشته داشته اما مصنوعی به نطر برسد، علاوه بر این جای خالی توصیف حالات هم به چشم می‌خورد. متن مونولگ که گاهی سراسر به توصیف و آرایه آغشته شده بود تقریبا متن را به یک دلنوشته مانند می‌کرد. اینکه مخاطب به شدت در فضای رمان پرت نشد و اجازه داده شد همراه با کارکتر قدم‌ به قدم جلو رود بسیار مطلوب بود و جای تحسین داشت اما همانطور که گفته شد حس بیشتر، اتفاق قوی‌تر، دیالوگ‌های پر کشش‌تر و توصیفات جان‌دار‌تری نیاز بود تا متن داستان‌وار شود نه دلنوشته‌وار.
نهایتا آغاز، مرتبط با ژانر‌ها، با سبک و اتفاق مورد قبولی بود.

سیر
سیر رمان در حدود ۴ تا ۵ صفحه اول بسیار تند بود. اتفاقات با وقفه زمانی کمی رخ می‌دادند و به سرعت نیز خاتمه می‌یافتند. قبل از اینکه مخاطب بتواند شوک لحظه را حس کند، بلافاصله اتفاق پایان یافته و ماجرای جدیدی شروع می‌شد. کش ندادن اتفاقات خود یکی از حربه‌های مطرح در نوشتن است اما این مسئله تنها زمانی صدق می‌کند که شما بتوانید مخاطب را با خود همراه ساخته و حق مطلب هر موضوع را به خوبی ادا کنید.
رفتن به اسلام آباد، دیدار پر از تشنج سرافراز با آویزه، فرار آویزه و بازگشت ناگهانی به تهران، اعتراف به قتل، بلافاصله سر رسیدن عارف و ازدواج به شدت زودهنگام ملاله همگی از نبض‌های بسیار قوی رمان بودند که با وقوع سریع و البته خاتمه‌ی سریع‌تر خاموش و هیجانشان خفه شد. همین مسئله باعث می‌شد مخاطب در شوک بماند و قبل از درک اتفاقی درگیر اتفاق دیگر شود. البته باید توجه کرد که چالش‌ها باید بیشتر شود. به عبارتی بخشی که تا اینجا به تصویر کشیده شده باید تنها یک مقدمه باشد و گره اصلی وقوع پیدا کند. کشمکش باید بیشتر شده و ابهامات برای مخاطب به وجود آید.

شخصیت پردازی
ملاله، کارکتر اصلی داستان، دختری از تبار پاکستان و پانزده ساله‌. مسکوت در برابر ظلم پدر. به نظر پر از بلند پروازی‌های خفه شده و ناتوان در بازگویی علایق و مخالفت‌ها. دختری که نسبت به برادر بزرگ مهربان است و می‌توان گفت رحم و دلسوزی بخش انکار نشدنی از شخصیت اوست. ملاله شخصیت کمرنگی داشت، به عبارتی غمی که بر او چیره شده بود، نویسنده را از پرداخت به خود شخصیت دور کرده است. لمس کلیدواژه‌های شخصیت او، درک صفات اخلاقی، علایق، هنجار‌ها و محدودیت‌های شخصیتی علاوه بر تم غالب بر شخصیت او چندان مفهوم نبود و همین باعث می‌شد نتوان شخصیت ملاله را آنطور که باید حس کرد. علاوه بر این تا جایی که گفته شد شخصیت پانزده سال دارد، نمی‌شد درک کرد که این شرح واقع از زبان دختری پانزده ساله‌ است که برای برادرش موقعیت دیدار با معشوقه را فراهم می‌کند. البته این مسئله چندان به چشم نمی‌آید. حرفی از اینکه به مدرسه می‌رود یا منع شده و اینکه مدرسه را رها کرده است، زده نشده. سبک لباس پوشیدن جدید و چشمان قهوه‌ای مطرح‌ترین بخش ظاهر او است. نهایتاً ملاله کارکتری خنثی‌ست که هنوز جای کار زیادی دارد و جدای غم مطرح درونی‌اش، می‌بایست پرداخت وسیع‌تری در بعد‌های مختلف شخصیتی، اجتماعی و فردی داشته باشد.
شاهد خان، نمونه‌ی کامل دو رویی و باطن کثیف. علاقه‌مند به شعر. دارای حالاتی جنون‌وار. به نظر می‌آید با تاریک شدن هوا شبیه گرگینه‌ها کامل شده و روی کثیفش مشخص می‌شد! بی‌رحم و بی‌احترام، گاه پر از خشم و آزار و گاه پر از محبت‌های پوشالی، به شدت خونسرد اما یاغی. کارکتر شاهد خان در اولین برخورد به نظر می‌آید کاملاً شبیه تمام پیرمردهای پولداری‌ست که به دنبال معشوقه‌ی جوان می‌گردند اما با سپری شدن بخشی از رمان و شناخت بیشتر شخصیت او،کاملا می‌توان به جدید بودن این شخصیت پی برد‌. مردی مجنون و علاقه‌مند به شعر که در کمال خونسردی روح و جسم را تکه تکه می‌کند! کارکتر شاهد خان تا حدودی مورد قبول است، لااقل شخصیت او را خیلی بهتر می‌توان شناخت، تا اینجا شغل مشخصی ندارد و باید بعد اجتماعی او قوی‌تر شود.
شخصیت‌هایی که به صورت فرعی یا مکمل قرار داشتند، گاهی تداعی‌گر کلیشه‌ها بودند. برای مثال آمال، به روال تمام هووها و نامادری‌ها، به شدت دو رو، سوگلی، بد خو و پر عشوه و دسیسه چین است. البته اینکه طبق اخلاق بسیار ناپسند پدر بعد از مدتی روی ناخوش زندگی را می‌بیند کمی بر این موضوع سرپوش می‌گذارد اما در هر حال یکی از اتفاقات تکراری به نظر می‌آید.
بلعکس مادر به نظر نمی‌آمد یک زن اول تو سری خور باشد، اغلب غرغرو و بی‌حوصله است و به نظر می‌رسد چون توان تحمل آشوب جدیدی را ندارد سکوت می‌کند.‌ نمی‌توان کلید واژه‌ی خاصی را برای شخصیت او قرار داد اما شاید بتوان به تکراری نبودنش بسنده کرد؛ شاید!
سرافراز، برادری مغرور، کمی تا قسمتی عقده‌ای، به شدت بداخلاق و بد قول و البته دم‌دمی مزاج، دارای هر نوع صفت اعصاب خرد کنی که گاهی به طرز عجیبی با محبتی که ناگهان برانگیخته می‌شود خط بطلانی روی اخلاقیاتش می‌کشد. در هر حال می‌توان گفت شخصیت نسبتا مورد قبولی دارد.
و در نهایت، کارکتری که به نظر می‌آید قرار است نقش پررنگی را ایفا کند، عارف، عموی پرخاشگر همسر آویزه است که به خون‌خواهی برادرزاده‌اش به دنبال خون بس می‌آید و بعد هم به طرز عجیبی رو دست می‌خورد(!) البته که این پایان کار نیست‌. حساسیت و بداخلاقی عارف از همان ابتدا تایید شده است که در ادامه مرموز بودن هم به آن اضافه می‌شود‌. هنوز می‌توان او را به عنوان یک شخصیت بسیار فرعی در نظر گرفت.
نکته‌ای که باید قابل توجه شما قرار گیرد این است که اجازه ندهید غم کارکتر بر شما غلبه کند. به عبارتی غرق شدن در احوالات شخصیت باعث می‌شود رشته‌ی پردازش شخصیت او از دست برود. شما باید نه تنها در خصوص شخصیت‌های فرعی بلکه برای شخصیت اصلی نیز یک سری صفات خاص قابل بیان و تشخیص معین کرده و به طور کامل به آن‌ها بپردازید. ضعف کلمات منحصر به هر شخص کاملا حس می‌شود. از سن‌ها، شغل‌ها، موقعیت‌های اجتماعی و نوع برخورد با اجتماع چشم پوشی شده است. بُعدها و لایه‌های شخصیتی می‌بایست پررنگ‌تر شود.

توصیفات
*مکان*
می‌توان گفت تنها توصیف مکان محدود پنجره‌ی رو به حیاط، گلیم پرز‌دار، چل چراغ بزرگ و مملو از شیشه، طبیعت اسلام آباد، دیوار گچی، زیر زمین تاریک بود. اسم مکان‌ها به خوبی گفته شده بود و همین باعث می‌شد صحنه‌ها گنگ نشود و بتوان به راحتی موقعیت کارکتر را فهمید اما برای ماهیت و کلیت صحنه‌ها توصیف قابل توجهی صورت نگرفته بود. نویسنده‌ی عزیز باید مستحضر باشند که اجزای هر مکان، نوع چیدمان، تم و رنگ‌ها و سایزها بیان نشده بود. برای مثال خانه‌ی پدری، خانه‌ی پدربزرگ، باغ‌ها، خانه‌ی شاهد خان و رستوران توصیفی نداشتند در حالی که می‌شد مانور زیادی روی توصیف مکان این بخش ها داد. نهایتاً توصیف مکان نیازمند برطرف شدن ضعف دارد.
*ظواهر*
توصیف ظواهر نسبت به دیگر ارکان توصیف، دارای عملکرد قوی‌تری بوده و می‌توان گفت به طور پراکنده در بخش‌های زیادی از رمان می‌شد آن را مشاهده کرد. گویا به نطر می‌رسد مانور اصلی بر روی رنگ چشم‌هاست. چشمان قهوه‌ای ملاله و مادرش، چشمان عسلی پدر و تمام فرزندانش، چشمان بادامی سبز، پیکر لاغر و سفید، صدای گوش‌خراش و تیزش و اخلاق تند عارف، شب‌گون‌های شاهد خان و پسرش و... پررنگ‌ترین توصیفات چهره بودند. افزون بر این می‌توان جزئیاتی از قبیل ابروان نازک قهوه‌ای مادر، ابروهای پیوندی، صورت سبزه و چانه‌ی مربعی ملاله، لپ‌های سرخ و افتاده‌ی علی، که گاها به میان می‌آمد را نام برد. علاوه بر این حسن توصیف ظواهر این بود که به چهره ختم نشده و نوع پوشش مطابق با فرهنگ مربوطه به خوبی شرح داده شده بود. می‌توان گفت توصیف ظواهر تنها کمی نیازمند خلاقیت بیشتری بود تا چهره‌ها اندکی با هم متمایز شوند اما در نهایت می‌توان گفت مورد قبول است.
*حالات*
توصیف حالات عمدتا به صورت دم‌دستی و رایج بود که گاهی به چشم نمی‌آمد اما حضور داشت. به بیان دیگر؛ در خصوص توصیف حالات تا حدودی کم لطفی شده بود. نمی‌توان گفت مطلقاً حضور نداشت اما حضور بیشتری خصوصا قبل از دیالوگ‌ها یا در هنگام ری‌اکشن به اتفاقات را می‌طلبید. خشم و برانگیختگی و کتک زدن، حالات خونسرد و ترسناک، واکنش‌های اغلب هول شده و ترسیده‌ی ملاله بخشی از توصیف حالات بودند که البته نمی‌توان آن ها را در قالب جزئیات بیان کرد. از آنجایی که توصیف حالات دست در دست توصیف احساسات دارد، بهتر است به حالت خاص هر فرد و البته ری‌اکشن‌های جدید هم پرداخته شود.
*احساسات*
توصیف احساسات یا به بیان بهتر، انتقال احساسات بخش مورد قبولی از رمان بود. اما نمی‌توان مطلقا گفت توصیف احساسات بی‌نظیر و غرق کننده است. بلکه به نوبه خود، دارای کاستی‌ها و غفلت‌هایی‌ست. مورد اول اینکه، همانطور که گاهی در برخی صحنه‌ها ما شاهد گذر سریع از اتفاقات و غیرملموس بودن حس آن بخش بودیم، متقابلا در برخی صحنه‌ها اغراق و توضیح زیادی در خصوص حس آن لحظه به کار گرفته شده بود. آن غوغا و تشویش ملاقات آویزه و سرافراز، وحشت فرار و قتل، ازدواج اجباری و همسری که تو زرد از آب در می‌آید نیازمند حس بیشتری است. علاوه بر این غم غالب بر شخصیت ملاله باید ملموس‌تر شود. صحنه‌ی کتک خوردن و خرد شدن و اشک ریختن باید غمگین‌تر شود و نهایتأ ژانر تراژدی خود را بیشتر نمایان کند. به عبارتی شما باید به یک ثبات در خصوص توصیف احساسات برسید.

دیالوگ مونولوگ
محور اصلی رمان مطلقاً بر مونولگ‌ ثابت بود. شروع داستان تقریباً تا خطور قابل توجهی با مونولگ‌هایی غم‌بار رقم خورد و پس از آن دیالوگ‌های کوتاهی تشرواری به میان آمد.
مونولگ‌های داستان با بار ادبی نسبتاً خوبی نوشته شده اما به شدت آغشته به جملاتی بعضا کوتاه و بعضا خارج از حالت اصلی یک جمله‌ی مشخص بودند. استفاده از جمله بندی‌های سخت و گاهاً بهم ربخته باعث می‌شد متن مونولگ غیر قابل درک به نظر برسد. کوتاهی شدید بعضی از جملات هم خود یکی از مشکلات مطرح بود که حس متن را می‌گرفت و یا مخاطب را در حال خود وا می‌گذاشت. علاوه بر این اغلب اطلاعات در مونولگ جمع شده و به عبارتی مخاطب برای فهمیدن ماجرا مجبور به با دقت خواندن متن مونولگ می‌شد. از آنجایی که سر و ته جملات جا به جا شده و متن حالتی دلنوشته‌وار و بلاغي به خود گرفته بود، سبب می‌شد لذت متن کمتر شود. با در نظر گرفتن تمام این موارد، بار ادبی مونولگ تقریبا خوب بود.
دیالوگ‌های داستان اصلا با مونولگ در تناسب نبوده و در حجم اندکی به سر می‌برد. عمده‌ی اطلاعات در مونولگ است و دیالوگ‌ها صرفا نقش گفتگوهای روزمره و عادی را به دوش می‌کشند و همین باعث می‌شود. باید توجه شود که دیالوگ‌ها حتی گاهی از مونولگ‌هایی با انبوه انتقال احساسات هم بیشتر می‌توانند مخاطب را تحت تاثیر قرار دهند. کمبود دیالوگ در رمان شما باعث شده بود مخاطب از ارتباط گرفتن با کارکتر محروم شود و حس‌ها در مونولگ خلاصه شود که گاها مصنوعی می‌نمود. لحن خاصی برای شخصیتی به چشم نمی‌خورد و دیالوگ‌ ماندگاری به وجود نیامده بود.

زاویه دید
زاویه دید رمان اول شخص و از زبان ملاله، شخصیت اصلی بود.
با اینکه که در داستان پرش‌های مکانی و زمانی قابل توجهی به چشم می‌خورد اما باز هم خللی در زاویه دید ایجاد نمی‌کزد. از آنجایی که فضاها مدام در حال تغییر بودند و نیاز به وصف و شرح حال و موقعیت همه‌ی شخصیت‌ها بود، زاویه دید نیاز به گسترش دید‌گاه داشت و به نظر می‌آمد دست نویسنده چندان در بیان باز نیست که گاهی به طور سریع از برخی احوالات یا اتفاقات عبور می‌کردند.
محوریت زاویه دید محدود بود و این نکته به خوبی حس می‌شد. مخاطب گاهی به راحتی نمی‌توانست با اتفاقات و شرایط‌ وفق بگیرد و آنچه در حال وقوع است را کامل متوجه شود.‌زاویه دید رمان شما درک مبهمی‌ را القا نمی‌کند و اما در انتقال اطلاعات توانایی عملکرد خوبی نداشت. لمس احساسات و احوال شخصیت‌ها ملموس و مورد قبول بود‌ اما بهتر است وسعت بیان بیشتر شده و به عبارتی نوع نگاه ملاله به عنوان یک راوی عمیق‌تر شود و کمی در هر بخش مکث شود تا مخاطب به راحتی بتواند با کارکتر همراه شود.

نثر
نثر داستان در‌ تمامی بخش‌ها از جمله خلاصه، مقدمه و مونولگ‌ها ادبی بوده و در دیالوگ‌ها محاوره است. افعال به طور کلی از دسته افعال مضارع بوده و و در کلیت متن تناسب و هماهنگی مطلوبی داشته و دچار چرخش نمی‌شدند جز چند موردی که به اشتباه ماضی نوشته شده بود.
نثر ادبی داستان مورد قبول بود و نوع نگارش گیرایی به خود گرفته بود، هرچند که گاهاً استفاده از کلماتی جدید و سنگین که نیاز به پانویس داشت، متن را ثقیل‌ و البته سخت تر می‌کرد. (نویسنده عزیز باید مستحضر باشند در یک روایت بهتر است از جملات و کلمات عامه و ساده‌تری استفاده کرده تا درک آن برای عموم راحت بوده و نیازی به مراجعه به لغت نامه نباشد. البته این تنها یک پیشنهاد است!) در گوشه کناری نیز ایرادات اندکی در متن به چشم می‌خورد که نثر را مختل می‌کرد. به طور عمده و کثیری جملات در قالب اصلی خود قرار نداشت و ضمن اینکه از جملات درستی هم بهره گرفته نمی‌شد. بهتر است طی یک بازنگری ارکان جمله را رعایت کرده، افعال را در آخر و فاعل و مفعول را در جای خود قرار دهید. غلط‌های املایی و اشتباهات تایپی نیز در جای خود بود.

باورپذیری
می‌توان گفت بخش باورپذیری رمان از متزلزل‌ترین بخش‌های رمان بود. شاید شما بتوانید با گفتن *سبک زندگی خاص مردمان پاکستان* بر تمام ایرادات این بخش مهر سکوت بزنید اما مسئله این است که حتی با این وجود باز هم درک و قبول کردن منطق بخش کثیری از رمان سخت می‌نماید. رسم خون‌بس و ازدواج دختران در سنین بسیار پایین با مردان مسن به طور کلی با زمان حال و البته زندگی در شهر سنخیت ندارد اما خب شاید سبک عقیده پدر تا حدودی بتواند سرپوشی بر این موضوع شود.
برای مثال حتی با صرف نظر از اینکه پدر فرزندش را به یک پیرمرد هم سن و سال خودش شوهر می‌دهد (!) حس شادی ملاله به طرز عجیبی برای مخاطب شوکه کننده بود. یک دختر خصوصا در سنین نوجوانی پیوسته در رویای زندگی به عشقی پایدار است، حتی اگر عشق را فاکتور بگیریم، توقع یک زندگی نرمال و البته بدون اجبار را دارد. حالا برای ملاله‌ای که به جبر پدر به عقد مردی مسن درآمده که از پسر او کوچک‌تر است، چنین شادمانه از عروس شدن حرف زدن، جای حیرت دارد. هرچقدر که او به دنبال رهایی از خانه‌ی پدر باشد، از نظر عقلانی این رضایت قلبی عجیب به نظر می‌رسد. پس از آن در هنگامه‌ی عقد ملاله با شوق صورت همسر را می‌بوسد که به شدت بر خجالت نسبی و تربیت خانوادگی‌اش خط بطلان می‌کشد و در فاصله‌ی چند پست مخاطب در حیرت فرو می‌رود. نوع رفتار ملاله مانند عاشق پیشه‌ها بسیار گنگ و گیج کننده بوده و طبیعتا توقع می‌رود او در غم فرو رفته باشد. نکته‌ای که نویسنده‌ی عزیز باید به آن توجه کنند این است که هر اتفاق و واکنش منحصر به فرد و جدیدی الزاما درست و مطلوب نیست. واکنش و شخصیت ملاله جدید اما به شدت با تفکرات نقیض بوده و بهتر است یا به کلی دست خوش تغییرات شود و یا علت منطقی و مورد قبولی اضافه شود هرچند که باز هم نمی‌توان با این مسئله کنار آمد. هر انسان نرمالی نمی‌تواند در برابر ظلم سکوت کند و یا اگر سکوت کند هیچ زمان نمی‌تواند با میل قلبی کنار بیاید مگر اینکه بیماری روانی مانند خودآزاری و از این قبیل داشته باشد که تا به اینجا چنین مسئله‌ای مشاهده نشده است.
اینکه شاهد خان نیز دخترش را با دختر دوسش معاوضه می‌کند، با وجود ثروت انبوه و جایگاهی که دارد، خود مسئله‌ای‌ست که به راحتی نمی‌توان با آن کنار آمد.

صحنه پردازی
با توجه به زمان، جغرافیا و جزئیات مکان می‌توان گفت صحنه پردازی تا حدودی مورد قبول است.
نوع پوشش مثل کت تابستانه، گرمای هوا، باران‌های موسمی تابستان در پاکستان، تفاوت آب و هوایی ایران و پاکستان در یک فصل همگی رنگ فصل و زمان حاکم بر داستان را به خوبی مشخص و البته در ذهن ماندگار می‌کنند.
تفاوت‌های فرهنگی، نوع گویش، عقاید و فرهنگ‌هایی تقریبا عجیب و مغایر با مردمان ایران، پیروی از رسوم قدیمی منع شده و البته آوردن نام مکان‌ها مثل تهران، اسلام آباد و... باعث می‌شد قدرت برقراری ارتباط مخاطب با فضای داستان بیشتر و اتفاقاتِ خاص هر مکان به طور ملموس‌تری به نظر برسند.
و در نهایت جزئیات مکان، در واقع ضعف مطرح و اصلی عملکرد در همین بخش به چشم می‌خورد. هرچند که صحنه پردازی‌ها به صورت زیرپوستی و تقریبا خاموشی شکل می‌گرفت مثل دیوارهای کچی‌ یا سیمانی، فضا و تاریکی زیر زمین، خوش آب و هوایی و سرسبزی اسلام‌‌آباد و ... اما این نکات به حد کافی بیان نشده بودند. یعنی اغلباً نمی‌شد فضا را به طور کامل حس و تصور کرد و جزئیات خاصی‌ برای آن ذکر نشده بود. شما خیلی خوب می‌توانستید روی آشوب‌ها، شکستن وسایل، نور پردازی و مکان‌های خاص مانور دهید و متاسفانه از این کار چشم پوشی کردید.

پیرنگ
ملاله، دختر پانزده ساله‌ای‌ست که پدری دارد به غایت مجنون و دو زنه که البته در ادامه سه زنه! سرافراز، برادر بزرگ‌تر ملاله بر سر عشق آتشینی که دارد، همسر آویزه -عشق دیرینه‌اش- را به قتل می‌رساند و همراه با آویزه فرار می‌کند. طی این مسئله، ملاله از سر خونی که برادرش ریخته است خون‌بس می‌شود اما پدر با تظاهر به خیرخواهی اجازه نمی‌دهد و زودتر از چهلم مقتول دخترش را به عقد مردی هم سن خود درمی‌آورد و در عوض دختر شاهد خان را به همسری اختیار می‌کند. ملاله که در خیال زندگی شاهانه‌ای است، با گذشت اولین شب زندگی به خوی شیطان صفت همسر پی می‌برد.
انسجام پیرنگ کمی جای کار داشت و گاهی به نظر می‌آمد زنجیره‌ی اتفاقات دچار تزلزل می‌شد. روابط علت و معلولی به خوبی برقرار بود. چالش‌ها و اتفاقاتی که پیش می‌آمد به طور مورد قبولی به قلم کشیده می‌شدند اما مسئله اصلی این است که داستان گره ندارد. در واقع تمام اتفاقات بلافاصله به همراه علت خود وقوع پیدا می‌کردند و وقفه‌ای میان روشن شدن علت نبود یا اگر بود با فاصله‌ای بسیار کم. در واقع مخاطب به خوبی می‌دانست چه بر ملاله گذشته و چه می‌گذرد و البته، چه خواهد گذشت، پس گره‌ و سوالی باقی نمی‌ماند، هرچند که نویسنده عزیز قرار باشد در آینده و اتفاقات جدید این مسئله را حل و فصل کنند اما تا به اینجا کشش لازمه در اتفاقات پیرنگ به چشم نمی‌خورد. به همین دلیل گفته می‌شود پیرنگ متزلزل است.

ایده و پردازش ایده
ایده‌ی داستان در خصوص دختر کم و سالی به نام ملاله است که در لحظه به لحظه‌ی زندگی تقاص جبر پدر و حماقت‌ها و خودخواهی‌های برادر را می‌دهد. حال برای فرار از رسم کثیف خون‌بس، به ازدواج با مردی که جای پدرش است، روی می‌آورد. ایده‌ی رمان تا جایی که منتهی به ظلم پدر، عشق نافرجام، قتل و خون‌بس شدن و ازدواج اجباری با مردی مسن است، تکراری بوده و بسیار نیازمند مسائل، دلایل و اتفاقات جدیدتری است که پوششی بر این تکراری بودن شود یا به طور کل مخاطب را به چالشی دچار کند که تصوراتش را نسبت به تکراری بودن ایده از دست بدهد.

پردازش ایده نسبت به ایده از سطح بالاتری برخوردار بود اما هنوز جای کار زیادی داشت. پرداخت به تمام ارکان از جمله شخصیت‌ها، توصیف‌ها، فضاها، شغل‌ها، سبک زندگی و فرهنگ‌ها نیاز به گسترش بیشتری داشت. البته تا به اینجا استفاده از فرهنگ، عقاید و ملیتی متفاوت یک پوئن مثبت برای پردازش ایده است اما جای خالی اتفاقات، گره‌ها و مسائل فرعی اما تاثیر گذار بسیار حس می‌شود‌. نکته‌ی بسیار قابل توجه این است که قلم نویسنده نیاز به تمرین و بازنویسی دارد تا به پختگی مطلوب و مورد نظر برسد. تا به اینجا روایت رمان ساده و معمول بود و خاص بودن لازمه را در خود به نمایش نمی‌گذاشت.
 

Nora⸙

منتقد انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
17/6/19
ارسالی‌ها
2,226
پسندها
32,240
امتیازها
64,873
مدال‌ها
29
سن
18
عنوان رمان:
روان گسیخته, ترکیبی اضافی از دو کلمه‌ی " روان" به معنای جان و روح و " گسیخته" پاره پاره, دریده شده. در ابتدا بنظر می‌رسد که رمان در خصوص شخصی باشد که توسط اشخاص و یا سختی‌های زندگی جانش دریده شده و زندگی‌اش در سختی به وجود آمده مجروح! عنوان رمان شرح حال ملاله‌ایست که در تمام مدت توسط اطرافیانش چه پدر و برادرش و چه مادر و همسرش مورد اذیت قرار می‌گیرد. زندگی و جان و نفس ملاله تحت تاثیر خانواده و باورهایی پوچ و آلوده به افکاری احمقانه, آسیب دیده و مجروح شده و آرزوها و باورهای او را مورد هدف قرار داده. ارتباط عنوان با رمان به خوبی حس می‌شود و متن رمان ارتباط با عنوان را به خواننده می‌رساند اما بهتر بود به جای عنوان " روان گسیخته" که حال و احوال ملاله را بیان می‌کند, عنوان رمان, دلیل این سختی‌ها را که ملاله تحمل می‌کند متذکر شود. " روان گسیخته" از نظر آوایی سلیس است و بر دل خواننده می‌نشیند؛ " روان" کلمه‌ایست که ممکن‌ است در برخی رمان‌ها دیده شود اما " گسیخته" کلمه‌ای جذاب و نو بود که اشکال جزئی کلمه‌ی روان را در خود حل کرده و از بین می‌برد. جذابیت عنوان رمان نسبتا خوب بود و وجود کلمه‌ای آشنا (روان), و کلمه‌ای نسبتا نا آشنا و نو (گسیخته) باعث شده بود خواننده را کنجکاو سازد و او را دعوت به خواندن رمان نماید. عنوان روان گسیخته به خوبی ژانر تراژدی را که ژانر اول و قالب رمان است بیان می‌کند چرا که ملاله غم‌ها و مشکلاتی زیاد و سنگین را تحمل کرده است. عنوان رمان همچنین احاطه‌ی نسبی‌ای بر ژانر اجتماعی نیز دارد چرا که آسیب‌هایی که ملاله متحمل شده می‌تواند در اثر مشکلاتی اجتماعی باشد اما ژانر عاشقانه ژانری‌ست که که از این عنوان برداشت نمی‌شود هرچند که ژانر عاشقانه چون در مقام آخر در میان ژانر‌ها قرار دارد نمی‌توان اشکال آنچنانی‌ای در خصوص ارتباط آن با عنوان رمان گرفت اما نبودش توانسته به میزان کمی از مناسب بودن این عنوان برای رمانتان بکاهد.

ژانر:
ژانر‌های رمان به ترتیب موارد زیر بودند: تراژدی_ اجتماعی_ عاشقانه
اسم ژانرهای انتخاب در رمان با ژانر‌های موجود در انجمن یکی‌‌ست و اشکالی نمی‌توان از آن‌ها گرفت. کل رمان مجموعه‌ای ترکیبی از ژانرهای تراژدی و اجتماعی و عاشقانه بود که به ترتیب ذکر شده به میزان بیش‌تری در رمان مشهود بودند. ملاله‌ای غم‌ها و دردهایش تمامی ندارد و به مرور بیش‌تر می‌شود, گویا که با بزرگ‌تر شدن سن او, به همان میزان نیز سختی‌هایش افزون می‌شود. ژانر قالب رمان که تراژدی‌ست به طرز بسیار عالی‌ای اتفاقاتش را احاطه کرده, تم غم و ناراحتی در تمامی رمان به خوبی مشخص است و مشهود! به مراتب ژانر اجتماعی هم با توجه به ژانر دومش همین منوال را به پیش گرفته, مشکلات ملاله و خانواده‌اش که سرچشمه از باورهای اشتباه و پوچ آن‌ها, از جمله اینکه زن همچون حیوانی خانگی‌ست یا اینکه زن باید چشم‌گو باشد و حرف شوهرش را چه درست و غلط بپذیرد از جمله‌ باورهای اشتباهی هستند که بر اشخاص موجود در رمان سایه انداخته و حتی پاگیر ملاله هم شده است. تمامی موارد ذکر شده اشاره به وجود ژانر اجتماعی و مشکلات دارد که حتی فکر خواننده را مشغول می‌کند و حتی این باورها تنها ارتباط رمان با ژانر اجتماعی نیست! و مشکلات ملاله با همسرش و اخلاقیات بد یوسف, پدرش, و یا موضوع قتل سرفراز و حتی نحوه‌ی سخن گفتن آن‌ها و یا لباس پوشیدنشان ارتباط رمان را با ژانر دوم داستان که ژانر اجتماعی باشد می‌رساند. و در آخر ژانر عاشقانه که به نسبت دو ژانر قبل کمرنگ بود اما این, مبنا بر نامناسب بودن میزان اتفاقات و پیشامد‌های عاشقانه نیست! به عکس اتفاقات عاشقانه‌ هم در رمان به خوبی دیده می‌شد, نیاز ملاله به محبت توسط برادر و یا مادرش, عشق میان سرفراز و آویزه, اشاره‌های کوتاهی به ارتباط نزدیک سرفراز و ملاله که در گذشته بوده, آرزوها و رویاهای ملاله در خصوص اینکه شخصی بیاید و زندگی او را سراسر عشق کند, تماما اشاره به ژانر عاشقانه دارد که همین‌ اتفاق‌ها می‌توانند به خوبی ژانر سوم رمان را آشکار نمایند و هرچند که میزان آن در رمان نسبت به ژانر‌های تراژدی و اجتماعی کم باشد؛ اما باز هم دلیل بر ارتباط نامطلوبی نیست. در یک کلام, نویسنده به خوبی با اتفاقات ریز و درشتی که در رمان خلق کرده توانسته ژانرها را برای خواننده مشخص نماید طوری که حتی اگر ژانرها در ابتدای رمان اعلام نشده بود نیز خواننده خود متوجه این ژانرها میشد. ژانرهای داستان که تراژدی و اجتماعی و عاشقانه بودند از خواننده داستانی متشکل از اتفاق‌های ریز و درشب غمناک و ناراحت کننده که ریشه در باور ها و مشکلات اجتماعی دارد, طلب می‌کرد که کمی چاششنی عشق و محبت به آن افزوده شده باشد که نویسنده تمامی این نیازها را برطرف کرده و هیچ مشکلی نمی‌توان از آن گرفت.

خلاصه:
حجم خلاصه در رمان مطلوب بود و نه آنقدر طولانی بود که خواننده را خسته کند و نه آن‌قدر کم که خواننده اطلاعات کلی آنچنانی‌ای از رمان نیابد. خلاصه به صورت قصه گویی و یا شعر سپید نبود و همچنین دارای جمله‌ی باز و سوالی نبود و به خواننده اطلاع می‌داد که ملاله در آینده قرار است با چه مشکلاتی روبه‌رو شود. این خلاصه به زبان ادبی معیار بوده و با پیرنگ رمان در ارتباط بود و در رمان همان چیزی که از خلاصه انتظار می‌رفت, پیش آمد منتها میزان اطلاعات داده شده در خلاصه زیاد بود چرا که گفته شده بود ملاله‌ی پانزده ساله در آینده با شخصی ازدواج می‌کند که آن‌طور که فکر می‌کرد نیست و به جای اینکه آن شخص بشود شاهزاده‌ی رویاهایش ولی اینطور نشد و تنها مجهولی که به در ذهن خواننده به وجود می‌آمد این بود که ملاله پس از این ازدواج ناخوشایند چه بلاها و مشکلاتی دست و پنجه نرم می‌کند, میزان اطلاعات داده شده به خواننده زیاد و میزان مجهولات کم شده بود و تعادل دانسته‌ها و مجهولات را از بین برده بود و باعث شده بود که خواننده پس از خواندن خلاصه سوالی در ذهنش ایجاد نشود که آن را به ادامه‌ی خواندن رمان ترغیب کند اما این نمود از جذابیت نداشتن آن نیست! نحوه‌ی به کار بردن این اطلاعات در کنار هم و جمله بندی‌هایی روان باعث شده بود که خواننده جذب قلم نویسنده شود و رمان را شروع کند. از نظر بنده خلاصه, خلاصه‌ای مطلوب نیست چرا که این اطلاعات داده شده در آن را خواننده در پست‌های سی تا چهل رمان می‌خواند و به عبارتی بخش زیادی از رمان لو می‌رود و در واقع هنگامی که ملاله دارد در ذهنش رویا بافی می‌کند که ای‌کاش شخصی برسد که با او ازدواج کند و او را نجات دهد, خواننده می‌داند که رویای باطلی‌ست. تنها نکته‌ی مثبت خلاصه قلم نویسنده است که با توجه به قلم شیوای ایشان پیشنهاد می‌شود خلاصه‌ای مطلوب‌تر بنویسند که میزان اطلاعات داده شده و مجهولات آن یکسان باشد و اتفاقاتی که در آینده قرار است برای کارکتر اصلی ما بیوفتد را لو ندهد.

مقدمه:
متن مقدمه‌ی رمان که اشاره دارد به ملاله‌ای که مادرش نام اون را هم‌معنی اندوه گذاشت چرا که ملاله با وجودش اندوه بیش‌تری را مهمان زندگی مادرش کرد و خودش نیز در آینده در این اندوه سهیم شد, متن مقدمه سرشار از احساس غم, تنهایی و حسرت است که نه تنها برای ملاله, بلکه برای ملک, مادر ملاله نیز احساس می‌شود و ارتباط مقدمه را با ژانر قالب داستان می‌رساند. متن مقدمه از نظر بافت با رمان یکسان بود و تناقضی میان آن‌ها دیده نمی‌شد, همچنین حجم مقدمه نیز گرچه که کم بود اما اطلاعاتی کافی به خواننده می‌داد و شخص خواننده را با حال و هوای رمان آشنا می‌کرد. متن مقدمه بخشی از متن رمان نبود و نویسنده متنی مستقل نوشته بودند که جذابیت خوبی داشت منتها جمله‌ی میانی مقدمه " ملال بودم برایش آنگاه که پناهش را با دیگری تقسیم کرد!" کمی گنگ بنظر می‌رسید گرچه که با خواندن رمان برای خواننده آشکار می‌شود که این جمله اشاره به زمانی دارد که ملک, در زمانی که هوویش آمال پسری آورده بود, ملاله را که دختر بود به دنیا آورد و مایه‌ی ننگش شد اما در مرحله‌ی اول برای خواننده گنگ است و ممکن است این تصور در ذهن خواننده به وجود بیاید که کل رمان نیز ممکن است این‌طور, فهمش سخت باشد و میزانی او را برای خواندن به تردید بیندازد, بنابراین بهتر است که کمی این جمله را آشکار تر بیان کنید که این سوء تفاهم به وجود نیاید.

آغاز:
آغاز رمان از همان اول غم ملاله و مشکلات دختران را بیان می‌کند و اشاره می‌کند که غم ملاله به دلیل سوزانده شدن دفترش است که برگ‌برگ آن, آرزوهایش را برایش تدائی می‌کرد و سپس ملاله توسط مادرش صدا می‌شود و او نیز به سوزانده‌ شدن دفتر ملاله توسط پدرش را حق می‌داند یا اینطور نشان می‌دهد و سعی می‌کند ملاله‌ را با وعده‌ی غذایی که دوست دارد سر ذوق بیاورد, غافل از اینکه ملاله بزرگ‌تر از آن شده که غم از دست رفتن دفتر آرزوهایش را با غذایی طاق زند. آغاز سرشار از جمله‌هایی غمگین که با چینش حرفه‌ای کلمات زیبا شده بودند, آغاز رمان تا حدی جذاب بود و استفاده‌ از کلمه‌ی " تاحدی " به این دلیل است که میزان جمله‌های غم انگیز در خصوص مشکلات دختران زیاد از حد بود‌, طوری که خواننده دوست داشت سریع‌تر به بخش اصلی رمان برسد و دلیل غم آغاز رمان را بداند اما با این حال آغازی جذاب چرا که غم کارکتر اصلی به دلیل سوزانده شدن دفتر آرزوهایش از آن اتفاقاتی نیست که در اکثر رمان‌های دیگر استفاده شود. اتفاق پیش آمده برای ملاله با ژانر تراژدی کاملا محسوس بود و از همان ابتدا ذهن خواننده را با غم این مسئله که " چرا باید دفتر مورد علاقهی ملاله‌ی پانزده ساله سوزانده شود؟" همراه می‌کرد. توهم کاذب در رمان وجود نداشت اما می‌توان در نظر گرفت که غم ملاله برای دفترش زیاد بوده که البته با در نظر گرقتن سن ملاله این موضوع توجیه می‌شد و رفتار ملاله نیز طبیعی به حساب می‌آمد. توصیف زیاد و اغراقی در آغاز نبود و ذهن خواننده را خسته نمی‌کرد اما جمله‌های ابتدایی پارت همان‌طور که قبل اشاره کردم کمی زیاد بود و بهتر است از میزان آن کمی کاسته شود که شخصِ خواننده را بیش از پیش به ادامه‌ی رمان ترغیب نماید.
سیر:
سیر رمان در ابتدا تند بود, اتفاقات پیش‌آمده در آن اعم از رفتن به پاکستان, موضوع عشق میان آویزه و سرفراز, قتل سرفراز و ازدواج ملاله از مهم‌ترین اتفاقات رمان‌ بود و در عین حال به آن‌ها در حدی که لازم بود پرداخته نشده بود و به خواننده مهلت کافی داده نمی‌شد تا با آن ارتباط کامل بگیرد. فلش بک یا فلش فورواردی در رمان وجود نداشت و تمامی اتفاقات در زمان حال به وقوع می‌پیوستند که باعث شده بود خواننده گیج نشود همچنین سیر رمان با توجه به ژانر قالبش که تراژدی بود (به غیر از ابتدای رمان) تاحدی بود که خواننده را با احساسات ملاله و اخلاقیات سایر افراد آشنا کند. حتی در پست‌های آخر که نشان از رفتارهای عجیب و بسیار سخت‌گیرانه‌ی شاهد می‌دهد نیز سیر تقریبا مناسب بود و رفتارهای شاهد به آرامی در آن نمایان می‌شد و تنها نیاز به تذکر است که نویسنده حواسشان باشد که زیاد در یک مشکل ملاله با شوهرش نماند چرا که در این‌صورت سیر رمان از کیفیت اصلی و متعادلش افتاده و رمان ممکن است خسته کنند شود.

شخصیت‌پردازی:
شخصیت ملاله: دخترکی پانزده ساله همراه با آرزوها و رویاهایی که متناسب با سن اوست و یا شاید کمی نپخته‌تر از سن او که به دلیل روش بزرگ‌شدنش است, در خانواده‌ای با باورهای قدیمی و احمقانه که مرد را همه کاره‌ی زندگی و زن را مهره‌ی کوچکی برای رفع نیازهای مرد می‌داند.‌ ملاله‌ای که اکثرا در جلوی پدر و برادرش دخترکی مهربان, مطیع و ترسو است و در جلوی بقیه گستاخ است و مخالف‌ باورها و تبعیض‌های خانواده‌اش میان جنس مونث و مذکر است اما اگر کمی در شخصیت او عمیق شوید متوجه خواهید شد که این باورها در لایه‌های درونی و ناخودآگاه او نیز نفوذ کرده و باعث شده در آرزوهایش به جای اینکه خودش ناجی خود باشد, همسرش ناجی‌اش باشد و همچنین این‌طور بیندیشد که بدون شوهر نمی‌تواند زندگی را بگرداند. دختری که اگر نیاز ببیند می‌تواند قوی باشد و شاید این مورد را خود او نیز در وجودش کشف نکرده باشد و علت بیان این مورد به دلیل این است که ملاله برای برادرش, برای ارزش عشق میان برادر و آویزه, با اینکه خیلی می‌ترسید به آن دو کمک کرد که هم را ببینند و حتی توانست در جلوی عارف تا حدی قوی جلوه کند.
سرفراز: سرفراز هجده ساله که از بیرون شخصی خشن دیده می‌شود و همچنین سعی می‌کند که خشن و بی‌احساس دیده شود چرا که این اخلاق را از روی پدر خود الگو برداری کرده؛ اما در عین حال می‌تواند در درونش مهربان باشد, عاشقی باشد که برای دیدن معشوقش ذوق داشته باشد , شخصی که در عمق وجودش شخصیتی خودخواه به وجود آمده که هرچیزی را که طلب کند باید به آن برسد حتی اگر راه آن کشتن یک انسان باشد! که این خودخواهی ناشی از تربیت بچگی اوست که هرچیزی را که خواسته برایش محیا کند.
شاهد: که اخیرا جزو شخصیت‌های مهم به شمار می‌‌آید اما تا آن حد لایه‌های شخصیتی او برای مخاطب باز نشده, تنها می‌توان گفت که لایه‌ی بیرونی او شخصی مهربان و سر زبان دار است اما در درون شخصیتی زورگو و دیکتاتور بودع و باور دارد که هرچه مرد بخواهد زن باید انجام بدهد و به خود این حق را می‌دهد که حتی زن را کتک بزند تا خواسته‌هایش را عملی کند, شخصیتی که آنچنان مقید به سنت‌ها نیست و از وضع مالی خوبی برخوردار است.
شخصیت پردازی رمان به نسبت خوب بود, ما در رمان افرادی تاکنون سه و یا چهار لایه‌ی شخصیتی می‌توانستیم ببینم و تنها مواردی معدود بودند که لایه‌ی شخصیتی نداشتند و در کل یک رو بودند, مثل عارف و یوسف که هردو رفتارشان بر یک محور می‌چرخیده, شخصیت‌هایی هم بودند که تنها دو لایه‌ی شخصیتی داشتند که به ندرت به آن‌ها پرداخته شده بود, مثل آمال و سیاوش که البته انتظار میرود در آینده سیاوش شخصیتی قوی‌تر به نظر برسد. در رمان آن‌چنان به موقعیت اجتماعی کارکترها پرداخته نشده بود, گرچه که نویسنده به میزان اموال و دارایی‌ها (از جمله خانه ها و زیور آلات زنان) اشاره‌ی کوتاهی کرده بودند اما شغل کارکتر‌ها و همچنین نحوه‌ی تغییر رفتاری آن‌ها با توجه به وضعیت اجتماعی‌شان پرداخته نشده بود. تغییر رفتاری برای شخصیت‌ها آن‌چنان مشهود نبود, البته چون هنوز در ابتدای رمان هستیم این مورد طبیعی‌ست چرا که اتفاق آنچنان مهمی رخ نداده و اگر هم رخ داده شده مثل ازدواج ملاله و قتل سرفراز همچنان زمان نیاز است که این تغییر رفتاری نمایان شود پس به نویسنده پیشنهاد می‌شود که در هنگامی در اتفاقات رمان پیش می‌روند توجه داشته باشند که شخصیت‌ها با توجه به شرایط تغییر کنند, به عنوان مثال اگر قرار است تا مدت‌ها خبری از سرفراز در رمان رمان نباشد, به جای آن نویسنده می‌تواند روی تغییر رفتاری آمال که پس از رفتن پسرش و همچنین آمدن هووی جدیدش افسرده شده مانور دهند و همچنین تغییر رفتار ملاله پس از ازدواجش هم کم‌کمَک آشکار شود و او دیگر به اندازه‌ی قبل آرزوهای بلند پروازانه نداشته باشد. شخصیت پردازی داستان هم بصورت مستقیم و هم غیر مستقیم بود و اطلاعات در ذهن خواننده باقی می‌موند. شخصیت‌های موجود در داستان باتوجه به پیرنگ رمان هستند و شخصیت‌هایی نسبتا به وجود آورده‌‌اند, شخصیت ملاله‌ای که آرزوهایش منتهی میشد به نجات داده شدن توسط همسر که اکثرا جزو مواردی هستش که من به شخصه توی واقعیت دیدم اما توی رمان‌ها زیاد نیستش چون که خیلی از نویسنده‌ها این‌طور فکر نمی‌کنند و برایشان سخت است که چنین آرزوهایی به کارکتر اصلی بدهند. ملک که ممکن‌ است امثال آن را به تعداد محدودی در اشخاص قدیمی دیده باشیم یا از خاطره‌ها شنیده باشیم, شخصی که خود را پایین‌تر از مرد‌ها بداند و اصطلاح تو سری خور باشد, چنین شخصیتی اکثرا جزو کارکتر‌های در حاشیه‌ی برخی رمان‌هاست ولی در تعداد محدودی از رمان‌ها این‌چنین دقیق به آن پرداخته شده است. سایر شخصیت‌ها نو نبودند اما آنچنان کلیشه‌ای هم نبودند که این به دلیل واکنش‌های متفاوت آن‌ها به شرایط بود به عنوان مثال از آویزه انتظار می‌رفت که پس از اینکه سرفراز همسر او را کشت و آن‌ها در این مصیبت قرار گرفتند که ترکش‌های آن, ملاله را نیز مورد اصابت قرار داد, حداقل با ملاله رفتار خوبی داشته باشد اما آویزه بسیار طلب‌کارانه با ملاله رفتار می‌کرد از این نمونه‌ها بود و این کلیشه‌ای نبودن باعث می‌شد خواننده این رمان را از سایر رمان‌های کلیشه‌ای جدا کند و مجذوب خواندن آن شود. رفتارهای شخصیت‌ها اکثر بر طبق رفتارها و شرایط منطقی بود اما تنها یک مورد استثناء به حساب می‌آمد آن‌ هم رفتارهای ضد و نقیض سرفراز بود, گاهی با ملاله بسیار بد رفتاری می‌کرد ( مانند زمانی که ملاله امکان دیدار سرفراز با آویزه را فراهم کرد) و گاهی برخلاف چیزی که از او انتظار می‌رفت مهربان بود (مثل زمانی که ملاله از او درخواست کرد که بگذارد در آغوشش به خواب ببرد و او نیز گذاشت و همچنین زمانی که سرفراز می‌خواست راهی افغانسان شود و ملاله راهی خونه‌ی بخت, سرفراز مهربان با او برخورد کرد.) این مهربانی و نامهربانی‌های سرفراز در طی شیبی متعادل نبود و اگر هم نویسنده دلایلی منطقی برای نحوه‌ی رفتار او دارد بهتر است در رمان این مورد را بیش‌تر پردازش کند که واقعی‌تر شود.

توصیفات چهارگانه:
توصیفات در برخی از رکن‌ها خیلی قوی و خوب بود اما در برخی رکن‌ها کم‌کاری شده بود, توصیفات نشان‌گر فرهنگ و مذهب اشخاص مورد نظر بودند و البته لازم به ذکر است که در رمان ما با عقاید و فرهنگ‌های خاصی آشنا می‌شویم که در رمان‌های دیگه به کار برده نشده و نو است و این نو بودن باعث ماندگاری در ذهن مخاطب شده و یک نکته‌ی مثبت به حساب می‌آید, توصیفات در کل به صورت تدریجی به خواننده منتقل می‌شد و اغلب توصیفات در ذهن خواننده ماندگار می‌ماند و البته در توصیفات ظواهر خواننده گاهی توصیفات را در فاصله‌های زمانی تکرار کرده بودند( به عنوان مثال ابروی نازک ملک و چشم‌های عسلی اعضای خوانده‌ی ملاله) که برای ماندگار در ذهن خواننده کمک شایانی می‌کرد. توصیفات شخصیت‌ها را زنده نشان می‌دهند به خصوص درقسمتی که سرفراز توسط درخواست ملاله تعجب کرد ( درخواست ملاله مبنی بر در آغوش کشیدن او) و همچنین تنبیه‌های پدر و پدربزرگ ملاله بسیار طبیعی بود ک.منتها یکی از مواردی که به صورت کلی بیان کرد, ضعیف بود اطلاعات مربوط به وضعیت‌ خانوادگی ملاله بود که از نویسنده درخواست می‌شود که به شرایط اجتماعی آن‌ها اعم از شغل و املاک خانواده‌ی ملاله را بیش‌تر بپردازند.

ظواهر:
ملاله‌ای پانزده ساله که دارایی دماغی گوشتی و اندامی لاغر است, ابروهای سیاه پیوندی او چشمان قهوه‌ای‌اش را از یک طرف حصار کرده است. پوستی سبزه, موهایی پیچ‌دار و دارای لبی نازک. ملاله‌ای که لباس‌های گشاد و پرزرق و برق به تن دارد اما همسرش شاهد به دلیل علاقه نداشتن به این لباس‌های سنتی, تیشرت‌ها و لباس‌های امروزی را برخلاف میلش به او اجبار می‌کند.
شاهد, همسر ملاله: چشم‌هایی سیاه (که چشمان سیاوش پسرش نیز به آن رفته), موهای جوگندمی, زیر چشم‌هایش چروک, لب‌های باریک صورتی به همراه صورت چین دار. تا به کنون اکثرا کت شلوار بر تن دارد.
توصیفات چهره نسبتا خوب بود و چهره‌ی شخصیت‌ها را برای خواننده مشخص می‌کرد و طوری بود که چهره‌ی آن‌ها را تصور شود اما از نظر پوششی که خود بخش مهمی از توصیفات ظواهر است, داستان جای کار دارد چرا که در بسیار از حالات گفته نشده بود, لباس‌ سرفراز و حتی قد و اندام او, لباس مادر ملاله ( که تنها اشاره‌های کوچکی به داشتن دامن او شده بود), پوشش آویزه در هنگام پاکستان از موارد بود, چگونه است. این‌ها نمونه‌هایی از مواردی بود که به آن توجهی نشده بود. همچنین توصیفات هیچ نشانه‌ای از نوع لباس‌های مورد علاقه, مدل مو و یا رنگ مورد علاقه نیز نداده بود, تنها مورد قابل توجه اشاره‌ی کوتاه ملاله در هنگامی که شوهرش به او لباس‌های امروزی را قبولاند به دوست داشتن لباس‌های گشاد و پرزرق برق خودشان بود اما این مقدار برای رمان عالی نویسنده کافی نیست و از نویسنده درخواست می‌شود که این مورد را در ذهن داشته باشند و با کمی ویرایش چنین توصیفاتی را به متن رمان اضافه کنند. افراد ویژگی ظاهری مخصوص به خود را نداشتند, طوری که خواننده با خواندن آن بتواند بدون آن که نامی از کارکتر برده شود, شخصیت را حدس بزند که البته این به دلیل ویژگی‌های مشترکشان بود که دلایل نسبتا موجهی داشت, از جمله نسبت‌های ژنتیکی ( اشاره به رنگ چشم‌های پسرهای خانواده‌ی ملاله که همگی به رنگ عسلی بودند و به پدرشان یوسف رفته بودند و او نیز این صفت را از پدرش, پدربزرگ ملاله به ارث برده بود) و یا شاید سنت‌های آن‌ها ( اشاره به داشتن ابروهای نازک که در بین آمال و ملک مشترک بود که ممکن این به دلیل سنت‌ آن‌ها باشد که یک زن ازدواج کرده باید ابروهای خود را نازک بردارد البته متذکر می‌شویم که این‌ مورد تنها بر حسب احتمال است.) از مواردی هستند که مشترک بودن ویژگی‌هایی را میان کارکتر ها توجیه می‌کرد اما نویسنده می‌توانستند با اضافه کردن داشتن یک ویژگی مشخص و خاص امضای مشخصی برای کارکترها به وجود بیاورند مثل: داشتن خالی گوشتی, ماه‌گرفتگی, و یا حتی حرکت‌ دادن دست‌ها در هنگام صحبت کردن. توصیفات ظواهر تنها در مونولوگ‌ها وجود داشتن و در دیالوگ جایی نداشت البته کم بودن میزان دیالوگ‌ها می‌تواند بانی این مورد شده باشد که البته در بخش نقد دیالوگ و مونولوگ ذکر می‌شود. نوع پوشش ملاله و خانواده‌اش خاص است که بنظر می‌رسد رسم پوشیدن این لباس‌های گشاد و پرزرق و برق را از خانواده‌‌شان که ساکن پاکستان هستند گرفته باشند و اینا تفاوت پوشش یک پوئن مثبت می‌شود که در ذهن خواننده باقی بماند, نویسنده با بیان تفاوت‌های پوششی آن‌ها با سایر افراد شهرشان می‌توانند این مورد را برجسته کنند و بر کیفیت توصیفات ظواهر بیفزایند. باتوجه به این تا به کنون مراسم خاصی در رمان گرفته نشده و همچنین مراسم عقد ملاله هم آن‌قدر ساده و سرسری بوده که او حتی لباس سفید نپوشیده نمی‌توان نظری در خصوص نحوه‌ی پوشش آن‌ها در مراسم‌ها داد ولی از نویسنده انتظار می‌رود که اگر مراسم‌هایی اعم از مراسم ازدواج یا عقد یا حتی ختم در رمان جای دادند تفاوت پوششی کارکترها را در مراسم نشان دهند.
* در یه پارت بود که ملاله گفت دست سفیدم رو گرفت که باتوجه به رنگ پوست سبزه‌ی ملاله احساس می‌کنم اشتباهی لپی باشه... درستش کنید.

حالات:
حالات استفاده شده در رمان خوب بود, تمامی حالات بیان شده قابل لمس بود, چشم‌ چرخاندن و بی‌حوصلگی ملاله, چشم غره‌ها و ابرو بالا انداخت‌های مادر, سکوت و اخم پدر, نگاه مشتاق سرفراز برای رسیدن به پاکستان و دیدن آویزه و حتی محبت‌های ظاهری شاهد و اخم و تخم های سیاوش از سری حالاتی که بود که منِ خواننده توانستم آن‌ها را تصور کنم. حالت‌های بیان شده تماما به حال و احوال‌های روحی کارکتر ها می‌خورد به خصوص ملاله که ما در تمامی رمان با احوالش کاملا آشنا بودیم. توصیفات متناسب با سن اشخاص بود, ملاله‌ای که با شادی این‌ور آن‌ور می‌پرد, پدر بزرگی که در هنگام نوازش نوه‌هایش بر پیشانی آن‌ها با لبخند بوسه می‌زند, مادری که مرتبا برای سرزنش دخترش به او چشم غره می‌رود و ابرو بالا می‌اندازد, همه و همه متناسب با سن افراد بود و تناقضی وجود نداشت همچنین حالات به موقعیت‌ها می‌خورد, ترس و استرس اعضای خانواده هنگامیکه یوسف خان عصبی بود و می‌خواست دست به کمربند شوداز نمونه‌های برجسته‌ی حالات متناسب با موقعیت کارکترها بود. در رمان بعضی از حالات مختص به یک کارکتر بود, مثل همان ابرو بالا انداختن ها و نیشگون گرفتن‌های مادر برای ملاله, اما سایر حالات بین کارکترها مشترک بودند و نمونه‌ای از آن‌ها اخم و سکوت پدر, پدر بزرگ و شوهر ملاله در هنگام تنبیه آن‌هاست, پیشنهاد می‌شود که یک سری حالات خاص برای کارکترها در نظر بگیرید, طوری که اگر خواننده‌ای رمان شما را خواند بتواند ادای حرکات کارکترها را در بیاورد مثل: دست کشیدن بر مو یا گردن در هنگام عصبانیت, تیک عصبی داشتن و سایر موارد. توصیف حالا کاملا طبیعی بود, سکوت پدر و پدربزرگ در هنگام تنبیه و یا حتی جمله‌ی کوتاه پدر بزرگ ملاله (" بیا اینجا") که با خونسردی بیان شده بود نه تنها که نسبتا جدید بود از کلیشه به دور ( با توجه به اینکه اکثریت نویسنده‌ها تنبیه کردن را در هنگام عصبانیت بیان می‌کنند) به همراه حس ترس و اضطراب ملاله از مواردی بود که کاملا طبیعی‌ می‌مانست و حتی اضطراب را به خواننده هم منتقل می‌کرد.

احساسات:
احساسات برترین رکن توصیف در میان توصیفات چهارگانه بود! احساس غم در بخش اعظمی از رمان حس می‌شد درست همان‌گونه که از یک رمان با ژانر تراژدی انتظار می‌رود. توصیفات احساسات ملاله اعم از غم و ترس او در اثر تنبیه شدنش توسط پدر, ناراضی بودن از تبعیض میان او و سرفراز, شادی او از رفتن به پاکستان, همه و همه مخاطب را درگیر می‌کرد, طوری که مخاطب گاهی خود را جای او می‌گذاشت و لحظه‌ای با خود فکر می‌کرد " اگر به جای ملاله بودم چه؟ چه باید می‌کردم؟" به خصوص در هنگامی که قرار بود ملاله تنبیه شود, کاملا استرس را به خواننده منتقل می‌کرد. همچنین احساسات کارکترها تاحدی متناسب بود, شادی‌های کوچک و آنی ملاله به سنش می‌خورد و حتی ناراحتی‌هایش ( ناراحت شدن از مادرش در هنگام تنبیه او) و آرزوهایش ( اینکه یکی بیاید و او را نجات بدهد) نیز با سنش هماهنگ بود. همچنین دلسوزی‌های و دل‌نگرانی‌های مادرانه‌ی ملک, احساس شور و اشتیاق سرفراز برای دیدن آویزه و حتی خشم او هنگام فهمیدن ازدواج کردن آویزه, خشم سیاوش به عنوان یک برادر از مواردی بود که با سنشان می‌خورد. احساسات درونی و بیرونی ملاله به دلیل اینکه خود او راوی داستان است تماما برای خواننده روشن است اما فهم احساسات درونی سایر کارکترها کمی مشکل بود, از جمله احساس درونی آمال نسبت به فرزندانش که گاهی از دوری آن‌ها هیچ حسی نداشت و یا گاهی در حد یک مادر برای پسر ارشدش نگران می‌شد که به کتک خوردنش ختم می‌شد. یکی از مواردی که لازم به ذکر است علاوه بر تضادهای رفتاری شاهد که صبح‌ها خوش سر و زبان می‌شود و شب‌ها ظالم ( که البته به نظر می‌رسد که ممکن است بیماری‌ای روانی داشته باشد), تضاد احساسی سرفراز نسبت به ملاله است, در کلیت رمان برای مخاطب مشخص نیست که آیا سرفراز, ملاله را دوست دارد یا خیر, چراکه گاهی همانند برادری مهربان می‌شود ( اشاره به زمانی که ملاله از او خواست او را در آغوش گیرد و او پذیرفت و یا حتی زمانی که او و آویزه روانه‌ی افغانستان شدند و ملاله روانه‌ی خانه‌ی شوهر, با او به مهربانی یک برادر خوب رفتار کرد.) و گاهی با اینکه ملاله در حق او لطفی کرده با او بد رفتاری می‌کند (اشاره به زمانی که ملاله امکان ملاقات او با آویزه را فراهم کرده بود و سرفراز با او بدرفتاری کرد), به نویسنده پیشنهاد می‌شود که این تضاد‌ها مورد را رفع کنید یا با توضیح بیش‌تری برای آن‌ها این مورد را توجیه کنید. اولین اتفاق مهم و بزرگ غمناک داستان ماجرای قتل سرفراز بود کمی لازم است که تاثیرات این اتفاقات ناگوار را در رمان برجسته‌تر کنید و می‌توانید حتی از احساسات سرفراز و احساس غم و اندوه او از مرتکب شدن به قتل بگویید و اگر که پس از این زمان تا مدتی طولانی سرفراز در داستان جایی ندارد حتما از حال و احوال آمال از دوری پسر و همچنین آمدن هوویی جدید بنویسید و بگویید چه تاثیری بر حال و احوال او داشته. همچنین ترجیحا حواستان باشد که ملاله پس از این رنج و عذاب‌هایی که توسط شاهد دیده و به دلیل نابود شدن آرزوهایش حتما تغییر رفتاری بزرگی داشته باشد که داستان روند طبیعی بودنش را طی کند.

مکان:
توصیف مکان در بین توصیفات چهارگانه, مطلوب نبود. اتاق مشترک ملاله با چهار برادرش, خانه‌ی پدری ملاله, خانه‌ی پدربزرگش در پاکستان و اتاقش, عمارت همسر ملاله, پارک دیدار آویزه و سرفراز, انباری خانه‌ی پدر ملاله و خانه‌ی شاهد و آشپزخانه‌اش از اماکنی بودند که نام برده شده بود. توصیفات به غیر از پارکی در پاکستان, همه جزو املاک شخصی به حساب می‌آمدند پس نمی‌توان در خصوص آن نظری داد, توصیفات مکان به حقیقت کم بود و اماکن تنها در حد صحنه سازی بیان شده و جزئیات در میانشان جایی نداشت شما می‌توانستید به جزئیات بیش‌تری از جمله محل قرار گیری اشیاء موجود در خانه‌ها اشاره کنید مثلا در انباری خانه‌ی ملاله موقعیت قرار گیری ترشی‌ها, اصلا ترشی‌ها در کل چند‌تا بودند؟ زیاد یا کم؟ دبه‌هایآن‌ها کوچک‌ بود یا بزرگ؟ انواع مختلفی داشت یا خیر؟ وسایل دیگری هم بودند؟ اگر بودند ذکر کنید, پوششی برای زمین انباری قرار داده بودند؟ مثل موزائیک یا خیر خاکی بوده؟, رنگ دیوارها در امکان چه رنگی بوده؟ سفید؟ کرمی؟ یا چند رنگ؟, جنس دیوارها در اماکن چطور بوده؟ گچی؟ کاهگلی؟ و یا موارد دیگر؟, طرح‌های موجود روی فرش‌ها چطور بوده؟, پنجره‌ها پرده داشتند یا خیر؟ و... شما می‌توانستید از این موارد اشاره کنید و جلوه‌ای واقعی‌تر به مکان‌هایی که شخصیت‌ها در آن نقش ایفا می‌کنند بدهید. به اماکن آن‌طور پرداخته نشده بود که بتوان به طور غیر مستقیم متوجه شد که مالک آن خانه و خانواده در چه وضعیت اقتصادی‌ای قرار دارند, نویسنده تنها به صورت کلی چند مورد از ویژگی‌های یک خانه‌ را گفته بودند و گفته بودند که آن خانه باکلاس و اعیونی است (اشاره به خانه‌ی شاهد و عمارت عمان) یا در کل به آن اشاره‌ای نکرده بودند گرچه که رمان در ابتدای کار است و ممکن هستش که توصیفات در آینده برای ذهن مخاطب تجسم شود اما بازهم این مقدار توصیفات کم برای رمانی به خوبی رمان شما کافی نیست و از کیفیت آن کاسته.

پیرنگ:
پیرنگ رمان بدین صورت بود: ملاله‌ای که از همان آغاز دفتر خاطراتش سوزانده می‌شود و ناراحت است تا زمانی که پدرش اعلام می‌کند که باید بروند پاکستان و در پاکستان برادر ناتنی‌اش, سرفراز متوجه می‌شود که ای دل غافل, عشقش, آویزه‌ی پانزده ساله‌اش ازدواج کرده و اکنون در خانه‌ی شوهر است و قصد می‌کند که او وا ببیند و در این بین, چه کسی دم‌دست‌تر از ملاله برای کمک گرفتن؟ به کمک ملاله آویزه را می‌بیند و پس از مدتی تصمیم میگیرد با او فرار کند و ملاله و مادرش هم شبانه به تهران بازگردند, پس از چندین روز که با بدخلقی‌های پدر ملاله همراه بود, سرفراز برمی‌گردد و خبر از قتل شوهر آویزه می‌دهد و در آن بین با آویزه دعوا می‌کند که میان دعوای آن‌ها عارف, عموی شوهر مرده‌ی آویزه سر می‌رسد و اعلام می‌کند که می‌خواهد ملاله را به عنوان خون بها ببرد خانه‌ی بخت و به این صورت تهدیدش را که به ملاله گفته بود عملی می‌کند اما پدر ملاله از خود پدرانه‌ی تظاهری‌ای نشان می‌دهد و نمی‌گذارد که ملاله به‌خاطر بچه‌ی دیگرش قربانی شود پس او را شوهر می‌دهد و سرفراز را به افانستان روانه می‌کند و خودش نیز با دختر دوستش که حال شوار ملاله است ازدواج می‌کند یا به عباراتی این دو دختر در میان یوسف(پدر ملاله) و شاهد تعویض می‌شوند, ملاله در حال و هوای بچه‌گانه‌ی خودش می‌بیند که ای دل غافل! شاهد آنطور که نشان می‌دهد نیست و زبانش با اعمالش متفاوت است و زندگی‌ او با دست و پنجه نرم کردن با رفتارهای ضد و نقیض شاهد آغاز می‌شود. پیرنگ رمان با زمان تطابق دارد و تمامی پیشامدهای آن از نظر زمانی بی‌اشکال است و همچنین تمامی اتفاقات با منطق جور در می‌آید و کمی قبل از هر اتفاقی مقداری برای آن زمینه‌‌چینی انجام شده که اتفاقات رمان را قابل باور می‌کند و مشکلی برای آن برجای نمی‌گذارد (مثل شوق و ذوق سرفراز برای رسیدن به پاکستان که بعدا متوجه میشیم که این شوق و ذوق به دلیل آویزه بوده و یا تغییر ناگهانی رفتار یوسف خان با آمال که بعدا متوجه می‌شویم که یوسف قصد دارد دختری جدید را به همسری برگزیند.) در رمان کشمکش‌هایی وجود دارد که یکی پس از دیگری ظاهر می‌شوند (به عنوان مثال نویسنده ذهن خواننده را با موضوع عشق آویزه و سرفراز و مشکل ازدواج آویزه درگیر می‌کند و برای حل شدن این کشمکش و مشکلاتش ائم از مرگ شوهر آویزه, کشمکش دیگر را که ازدواج ملاله‌ است آغاز می‌کند) این ترتیب کشمکش‌ها هم باعث می‌شود که خواننده پیوسته به ادامه دادن رمان ترغیب شود و همچنین پیرنگ رمان نظم و انسجام خاص و خوبی را داشته باشد. تعلیقی که خواننده از همان اول با آن همراه است این است که سرانجام ملاله چی می‌شود؟ آیا ملاله به آرزوهایش و یا آرامش می‌رسد؟ این تعلیق‌ها به عنوان تعلیق جدید و یا نویی نیست اما کشمکش‌ها آن را جذاب می‌کند. باتوجه به متن رمان تا کنون به نظر می‌رسد که هدف پیرنگ باز کردن چشم دخترانی است که فکر می‌کنند که ازدواج کلید خوشبختی‌ها است, این‌طور به نظر می‌رسد که پیرنگ رمان به این افراد این هشدار را می‌دهد که این‌طور ساده باورانه به زندگی نگاه نکنند. همچنین هدف پیرنگ می‌تواند این باشد که اشخاص را دعوت به مبارزه کند, مبارزه با باورهای غلط, مبارزه با ظلم چرا که بنظر می‌رسد تنها راه نجات ملاله خودش است و خودش! و باید یا بماند و بسوزد یا اینکه مبارزه کردن را یاد بگیرد و مبارزه کند برای زندگی‌اش, برای آزادی‌اش که این مورد اگر درست باشد, شاید که نقطه‌ی امیدی برای سرانجام ملاله به وجود بیاید اما اگر مورد دوم هدف مد نظر نویسنده است باید جوانب احتیاط را رعایت کند چرا که در این‌صورت ژانر تراژدی ممکن است دیگر در صدر ژانر‌ها نباشد.

دیالوگ و مونولوگ:
در رمان پارت‌های زیادی وجود دارند که میزان مونولوگ‌هایش زیاد اما دیالوگ‌هایش کم است و این خبر از نداشتن تعادل میان مونولوگ‌ها و دیالوگ می‌دهد و باعث شده مواردی از جمله: نبود توصیفات در دیالوگ‌ها, نبود دیالوگی ماندگار, کمبود میزان انتقال اطلاعات و همچنین کمبود بار ادبی در دیالوگ‌ها باشیم. متاسفانه بنظر می‌رسد که قلم نویسنده در خصوص نوشتن دیالوک کمی جای کار دارد که بهتر است این مورد را با تمرین و تکرار حل کنید و در هنگام نوشتن به این فکر کنید که اگر من جای فلان کارکتر بودم چه عکس‌العملی را نشان می‌دادم و چه چیزی می‌گفتم؟ این مورد باعث می‌شود که هم میزان دیالوگ‌ها زیاد شود و هم کارکترها واقعی‌تر جلوه کنند. همچنین با توجه به این سخن معروف " سخن بگو تا شناخته شوی" شناخته شدن کارکترها برای خواننده تنها از طریق مونولوگ دشوار است و در این خصوص بنده به نویشنده پیشنهاد می‌کنم که با افزودن دیالوگ‌هایی پربار میان مونولوگ‌ها به شناخته شدن کارکتر ها برای خواننده کمک شایانی کنند. مونولوگ کاملا با راوی داستان که ملاله بود مرتبط است و خبر از اخلاقیات او از جمله خیال‌پرداز بودنش, دلسوز بودنش, تنفرش از تبعیض و سخت‌گیری‌ها به دختران می‌دهد. مونولوگ‌ها به خوبی در انتقال احساسات موفق بوده‌اند اما باتوجه به میزان کم دیالوگ‌ها, انتقال احساسات از سوی دیالوگ دیده نمی‌شود شما می‌توانستید در هنگام دعواهای یوسف‌خان با اعضای خانواده ( به خصوص در هنگام کتک زدن‌های او) از طریق‌ دیالوگ‌ها احساسات و نگرانی‌های اشخاص را به خواننده منتقل کنید, به عنوان مثال لعن و نفرین در این زمان توسط مادر ملاله و یا حتی سرزنش کردن او هم انتقال احساس را از سوی کارکترها زیاد کنید و همچنین باعث واقعی‌تر جلوه دادن دعوا شوید . در رمان دیالوگ‌های زائدی وجود دارد که به خوش‌آمدگویی یا جمله‌های سرسری دیگر خلاصه می‌شود, پیشنهاد می‌شود که این‌چنین دیالوگ‌هایی را با اضافه کردن موضوعی برای صحبت بسط دهید و در آن‌ها اطلاعاتی برای خواننده بگنجانید به عنوان مثال, در هنگامی که پدربزرگ ملاله به ملک بی‌توجهی می‌کرد و او را به حساب نمی‌آورد, بهتر بود به جای توضیحی که در مونولوگ از زبان ملاله گفته شده بود, در دیالوگ این را مشخص می‌کردید, به عنوان مثال, مادربزرگ یا پدربزرگ ملاله به ملک به اصطلاح تیکه می‌انداختند و به عنوان مثال می‌گفتند:
" - آویزه دیگر اینجا نمی‌آید؟ مادربزرگ دستی بر لب‌های خشک شده‌اش می‌کشد و می‌گوید:
- نه او دیگر خانه‌ی شوهر رفته و بدون عمان جایی نمی‌رود سپس مکث می‌کند و با چشم‌هایی که نشانه‌هایی از سرزنش در آن مشهود است به مادر می‌نگرد و می‌گوید:
- زنی که تنها به این‌جا و آن‌جا برود که زن نیست! ولگرد است!" البته مشخصا من نمی‌توانم به خوبی نویسنده از زبان شخصیت‌هایشان صحبتی خلق کنم اما این مورد را تنها به عنوان مثالی بیان کردم که منظور را بهتر برسانم. دیالوگ‌های شخصیت‌ها به مقدار قابل توجهی با شأن اجتماعی آن‌ها در ارتباط بود, ملاله‌ای که برای صدا کردن مادرش به جای استفاده از کلمه‌ی مامان یا مادر با لهجه‌ی خانواده‌گی‌اش او را مورجان صدا می‌کند و نمی‌تواند حتی این عادت را از سرش بیندازد از مواردی بود که باعث شده بود به سطح دیالوگ‌ها ارتقا ببخشد و حتی باعث شود اگر کلمه‌ی " مورجان" را در رمان دیدیم اما اشاره‌ی به کسی که آن را گفته بود نشد, بتوانیم حدس بزنیم که این دیالوگ برای ملاله است و خب اینکه شخص دیگری در رمان از این کلمه استفاده نمی‌کند می‌تواند مورجان را به عنوان انضای مشخصی از دیالوگ‌های ملاله به حساب آورد. دیالوگ‌ها مطابقت زمانی و مکانی دارند, شخصیت‌ها در نقاط حساس رمان از سخنانی پوچ و کم‌اهمیت صحبت نمی‌کنند و حتی گاهی از ترس مهر سکوت بر لب می‌نهند که به طبیعی شدن آن صحنه‌ی مهم کمک می‌کند اما همان‌طور که در بالا ذکر کردم, گرچه که کم‌تر سخن گفتن در هنگام شرایط بحرانی طبیعی است اما به همین مقدار نیز نگفتن سخن یا هیچ اعتراضی در این زمان‌ها نیز غیر طبیعی جلوه می‌کنند, بهتر است نویسنده در این شرایط حد تعادل را رعایت کنند. زاویه‌ی دید: نوع زاویه‌ی دید اول شخص و از زبان ملاله بود که نویسنده به خوبی از انتقال احساسات در آن موفق بیرون آمده‌اند و مخاطب را درگیر احساسات دختر قصه‌ی ما کرده بودند به خصوص در هنگام ترس و یا اضطراب ملاله در هنگام تنبیه شدنش یا در زمانی که امیدهایش برای رسیدن به آرزوهایش ناامید شد, نویسنده‌ به گونه‌ای عمل کرده بودند که مخاطب می‌توانست خود را جای شخصیت تصور کند که این مورد به کیفیت ژانر رمان که ژانر تراژدی‌ست و ملزم است که خواننده احساس غم کارکتر را حس کند, افزوده بود. راوی در کل داستان تا کنون ملاله بود و تعویض راوی در رمان انجام نشده بود و تمامی رمان بر محور بیان اول شخص بود که این مورد باعث شده نثر نیز از کیفیتی خوب برخوردار باشد.

نثر:
نثر رمان ادبی معیار بوده و باتوجه به ژانرها مناسب است و نثر به ژانر ضربه‌ای نمی‌زند. در رمان اختلالی که به نثر ضربه بزند و یکپارچگی و منسجم بودن آن را ازبین ببرد, اعم از تعویض مرتب دیدگاه, شکسته نویسی, پرش‌های زمانی, نامتعادل بودن افعال در متن رمان وجود ندارد و این به کیفیت متن و روان بودن متن افزوده, تنها موردی که در نثر رمان مشکل به وجود آورده استفاده‌های مرتبط از زبان بیگانه‌ی پشتو است, گرچه که خانواده‌ی ملاله به عنوان زبان دوم از آن زیاد استفاده می‌کنند اما بازهم در هنگامی که ملاله و مادر به همراه سرفراز به پاکستان رفته بودند, این نوع گفتگوها افزایش یافته بود, پیشنهاد می‌شود که در رمانتان کم‌تر از زبان‌های بیگانه استفاده کنید و اگر استفاده از زبان بیگانه را در کشوری دیگر لازم می‌بینید, می‌توانید اشاره کنید که فلان شخصیت به زبان پشتو گفت: و بعد از معادل فارسی آن استفاده کنید, این روش تا حدی می‌تواند به کاهش این‌چنین دیالوگ‌ها کمک زیادی کند. اما به غیر از مورد گفته شده نثر بسیار خوب و روان بود و, نحوه‌ی چینش کلمات درکنار هم ماهرانه بود.

باورپذیری:
در رمان تمامی اتفاقات و رفتار و اعمال تمامی اشخاص باتوجه به زمینه‌سازی‌های مناسب, قابل باور بود و تنها دونکته در این بخش قابل ذکر است: اول این تناقضات اخلاقی سرفراز که پیش از این گفته شده بود و خب برخی از رفتارهای او را غیر قابل باور می‌کرد و دومین مورد اینکه عارف چطور سرفراز را در انباری خانه‌اش خفت کرد؟ هرچند که ذکر کرده بودید که عارف پر نفوذ است اما باز هم با وارد شدن به خانه‌ی شخصی دیگر, صاحب‌خانه اطلاع می‌یابد و همچنین این سوال پیش می‌آید که عارف چگونه وارد شد که کسی او را ندید؟ در باز بوده یا دیوار ها کوتاه؟ بهتر است ذکر کنید تا در این خصوص ابهانی باقی نماند. و همچنین مگر نه اینکه شاهد اجازه‌ی ورود هر شخصی به خانه را منع کرده؟ پس چگونه سیاوش توانسته وارد خانه شود؟ درست است که سیاوش پسر شاهد است اما این زندانی کردن ملاله در خانه نشان از بدبین بودن او می‌دهد, خب در این‌صورت اگر شاهد بدبین است چطور پسرش در خانه حضور داشته؟ آیا بی‌اطلاع پدر بوده یا آن‌جا زندگی می‌کرده؟ اگر بی‌اطلاع پدر بوده که تنها با اشاره‌ای بهتر است ذکر کنید ولی اگر در آن خانه زندگی می‌کند, این نیز به باورپذیری رمان لطمه‌ ایجاد می‌کنید که یکی از دلایلش همان بدبین بودن شاهد است و دومین مورد تنفر سیاوش نسبت به شاهد است که در گذشته بیان شده... خب در این‌صورت باتوجه به اینکه شاهد ثروتمند است, پس دور از انتظار خواهد بود که پسرش با او زندگی کند.

صحنه‌چردازی:
صحنه‌پردازی رمان در حد معمولی‌ای بود, ما به طور کلی با اماکن آشنا شدیم اما همچنان مکان‌ها گنگ بودند و در ذهن خواننده تا آن حد ماندگار نبودند, به آب‌ و هوا چه در تهران و چه در پاکستان آن‌چنان پرداخته نشده بود, روز و شب بودن در اکثریت مواقع داستان مشخص نبود که این خود نکته‌ای منفی به حساب می‌آید, حتی خانه‌ی پدری ملاله که مکان اکثریت صحنه‌های مهم تا به اینجا بود در آن حد که باید صحنه‌پردازی نشده بود, به عنوان مثال برای خواننده مشخص نکرده بودید که آن‌خانه چند اتاق دارد, مطبخ با سرا چقدر فاصله دارد؟ حیاط چگونه است؟ این‌ها مواردی هستند که فی‌الحال در ذهن منِ خواننده سوال به وجود آورد که از نویسنده‌ی عزیز انتظار می‌رود که این موارد را ذکر کنند. با اینکه کم‌کاری‌هایی در صحنه‌سازی وجود داشت اما تا آن حد هم صحنه‌پردازی بد نشده بود و حداقل کارکترها توانسته بودند در آن صحنه در حد نسبتا خوبی ایقای نقش کنند, سرفرازی که توسط ازدواج آویزه خشمگین است و به تندی و با قدم‌هایی محکم به داخل خانه‌ی پدربزرگش می‌رود و به اتاقش پناه می‌برد, ملاله‌ای که در خانه‌ی همسر به حدی کتک خورده که حرکت‌ کردن برای او سخت است و حتی جرات نمی‌کند از کنار آیینه‌ی قدی رد شود تا تن زخمی خودش را ببیند مثال‌های خوبی از ایفای نقش کارکتر در صحنه بود اما همچنان از نظر بنده در هنگام تنبیه‌ها و کتک‌کاری های پدر ملاله شما می‌توانید صحنه‌سازی‌های بیش‌تری قرار بدهید و فضای رمان را برای خواننده قابل تصور کنید. باتوجه به این به این رکن در رمان آن‌چنان پرداخته نشده بود نمی‌توان نظری آن‌چنانی در خصوص تناسب صحنه‌‌های رمان با واقعیت داد اما با این حال تضادی میان صحنه‌پردازی و همچنین واقعیت نبود, تنها موردی که قابل ذکر است این است که هنگامی که ملاله و مادرش به همراه سرفراز به پاکستان رفتند, پس از اینکه ملاله به اتاقش پناه برد از باران‌های موسمی پاکستان نوشته بودید اما پیش از آن زمینه‌چینی‌ای نکرده‌ بودید, شما می‌توانستید به هوای ابری آن‌جا و نبود آفتاب اشاره کنید که درک باران موسمی در آن زمان واقعی‌تر جلوه کند. آداب و رسوم خانواده‌ی ملاله, باورهایشان و اخلاقیاتشان به علاوه‌ی وقایع داستان اعم از خون‌خواهی عارف, از مواردی بود که با سایر فرهنگ‌ها متفاوت بوده و نشان از فرهنگ‌هایی را می‌داد که به احتمال از رسوم پاکستان است و کارکترها به نحوه‌ای خوب در این آکسیون و محیط رمان نقش بازی کرده بودند که این نکته‌ای مثبت برای صحنه‌پردازی رمان شما به حساب می‌آید. به اسقرار صحنه به درستی پرداخته شده, گرچه که زمانو فصل‌ها در رمان آن‌چنان مشخص نبود اما رفتاری غیر معمولی در رمان که با زمان (تا آن‌حدی که مشخص است) وجود نداشت. باتوجه به اینکه ملاله و برادرهایش در یک خانواده‌ای با سنت‌های نسبت خاص به دنیا آمده‌بودند رفتارها و پوشش و یا حتی باورهایشان مطابق با آن رسوم بود و سازگاری کارکترها در صحنه‌ها مشهود, به عنوان مثال دلتنگی ملاله برای لباس‌هایی که در خانه‌ی پدر می‌پوشید یا تته پته کردن او در برخی اوقاتی که می‌خواست فارسی صحبت کند نمونه‌ای خوب در این خصوص است.

ایده و پردازش آن:
ایده‌ی رمان در خصوص ملاله‌ای‌ست که از شرایط خانواده خسته شده و به دلیل سن کمش و باورهای اشتباهظ منتظر شوالیه‌ای بر اسب سفید است که بیاید و او را از خانواده‌اش دور کند و او را نجات دهد اما آن شوالیه سفید پوش شخصی ظاهری‌ست و خود آن همسر مشکلات, ناراحتی‌ها و دغدغه‌هایی بزرگ‌تر را برای ملاله به وجود می‌آورد. ایده به نسبت نو بود, همان‌طور که ذکر کرده بودم در رمان‌ها وجود دارد دخترکی بی‌پناه که منتظر شخصی است که او را نجات دهد ولی از دید و منظر ملاله و افکار کودکانه‌اش کم‌تر پیش‌ می‌آمد که شخصی به آن پرداخته باشد, ایده خلاقانه بود و پرمعنا, این رمان می‌تواند به خوبی ذهن اشخاص را باز کند که منتظر ناجی‌ای بودن به خصوص از دید همسر اشتباه است و انسان, خود باید ناجی خود باشد. ایده نه تنها از نظرباور پذیری مشکلی ندارد؛ بلکه خود باورهای اشتباه را نیز به زبانی شیوا از بین می‌برد. رفتن ملاله به پاکستان, موضوع عشق سطحی میان آویزه و سرفراز, تهدید عارف و عمل به تهدیدش و درواقع درخواست خون‌خواهی برادر زاده‌اش, ازدواج ملاله با شخصی پیر که در اثر تعویض دختران مردانی خودخواه بود, از جمله اتفاقاتی بود که در قالب پردازش ایده در رمان وجود داشت, پردازش ایده نیز در برخی موارد کاملا نو بود (اشاره به خون‌خواهی عارف) و در برخی موارد در سایر رمان‌ها وجود داشت (اشاره به عشق سطحی آویزه و سرفراز) اما در کنار هم تعادلی را به وجود آورده بود و کیفیت ایده را حتی بهتر می‌کرد. درکل این رمان تا حد خوبی از کلیشه به دور است و جذاب و خواننده را در گیر خود می‌کند.


امیدوارم نقدم کمک کننده باشه
موفق باشید.
 

ریحانه عیسایی(زینب)

منتقد انجمن
سطح
11
 
تاریخ ثبت‌نام
1/7/20
ارسالی‌ها
250
پسندها
4,609
امتیازها
21,013
مدال‌ها
10
به نام خدا
نقد رمان روان گسیخته

عنوان: روان گسیخته. کسی که روانی آشفته دارد و افسار افکارش گاهی ازهم گسیخته می‌شود، اشاره‌ای مستقیم به شخصیت اصلی رمان دارد؛ ملاله و سکوت‌هایش با وجود تمام تبعیض‌ها و ظلم‌هایی که در حق او روا داشته اند و همچنین انتخاب مردی اشتباه که لطمه‌ای عمیق بر روانش وارد کرده. عنوان رمان ترکیبی‌ست و ترکیب کلمات روان و گسیخته بکر است و عنوانی پخته و جدید را به وجود آورده. روان گسیخته ارتباط مستقیمش را با ژانر اول رمان حفظ کرده و در نگاه اول هم می‌توان یک تراژدی دردناک و ناگفته‌های اجتماع را در عنوان یافت، ارتباطش با ژانر عاشقانه هم همین‌طور است عشقی شیرین و خیال‌بافی‌های ملاله از شاهدی که او را ناجی زندگی‌اش تصور می‌کند، اما در جریان داستان متوجه چهره‌ی واقعی‌اش می‌شود. عنوان جذاب است از ترکیبی نو برخوردار است و در نگاه اول کاملاً آشکار است که نویسنده روی عنوان وسواس به خرج داده و موفق هم عمل کرده، این روان گسیخته ناشی از چیست؟ مخاطب با کمی کنکاش می‌تواند عنوانی روان و نو و دارای جذابیت را بخواند و در ذهنش سوال‌هایی طرح شود. عنوانتان زیباست و ایراد زیادی در پایه و اساسش به چشم نمی‌خورد. ژانر: ابتدا باید گفت که ترتیب ژانرها کاملا مرتب است و در این امر هیچ ایرادی نمی‌توان گرفت. ژانر غالب و اصلی رمان تراژدی است، چه در ابتدای رمان و چه در اواسط رمان به خوبی غم نوشته ها و توصیفات حفظ شده بود و فضای غمگین و توصیفات استعاری ژانر تراژدی را به خوبی تثبیت کرده بود. تبعیض‌های جنسیتی و خشونت علیه زنان، مردسالاری و خشونت در خانواده و... همگی خود را درون ژانر دوم رمان جای کرده بودند. ژانر اجتماعی هم به اندازه‌ی ژانر تراژدی خودی نشان داد و در هر قسمت از داستان رنگ و رویی از این ژانر حس می‌شد؛ سرکوب زنان و مردانی که چشم بسته قادر به هرکاری هستند. به خوبی می‌شد ردی از ژانر ها را در رمان حس کرد؛ مرگ عمان به دست سرفرازی که از عشق آویزه مجنون شده و حال باید مانند آوارگان زندگی کند، بر افروختگی اعضای خانواده از این خبر و خشم بی‌حد و اندازه‌ی پدر خانواده غمی که میان‌شان دست به دست می‌شود و ملاله‌ای که باید تاوان این گناه را پس دهد و وانی شود؛ همگی در لحظه‌به‌لحظه‌ی داستان وجود هر سه ژانر را تثبیت می‌کردند. ژانر عاشقانه کمرنگ‌تر بود، حتی به جز عشق کم جان سرفراز و آویزه همچنین عشق گذرای ملاله به شاهد و قند در دل سابیدن‌هایش در ادامه ژانر عاشقانه در هاله‌ای از تاریکی محو شد! ژانر عاشقانه آخرین ژانر رمانتان است و مسئله‌ای گیرا نسبت به حضور کمرنگ این ژانر وجود ندارد، اما بهتر است حضورش را با توصیفات بیشتر تثبیت کنید؛ همین که مخاطب جای‌جای کلمات غم‌آلود و تراژدی که در کلمات و داستان حکمرانی می‌کند، اندکی چاشنی عشق را در کلمات حس کند. عشق تازه جوانه زده‌ی ملاله و وصف چهره‌ی خیالی مردی که قرار است به زودی فرشته‌ی نجاتش باشد، تپش‌های بی‌قرار قلبش در نگاه اول یا حتی سرفرازی که با عشق آویزه در اعمالش مصمم‌تر می‌شود؛ همه‌ی این‌ها ردی از عشق و امید را در داستان شکل می‌دهد، مثلاً خوب است که ملاله به عشق گل‌های شبوی حیاط خانه‌ی شان از خیر خوردن غذای مورد علاقه‌اش بگذرد، برای تثبیت ژانر عاشقانه می‌توانید توصیفات را گسترش دهید.

خلاصه:
در این میان خلاصه‌ی رمان که مهم‌ترین رکن جذب مخاطب را دارد، خوب عمل نکرد! کفه‌ی مجهولات به آخرین حد ممکن رسیده بود و خلاصه‌ رمان بیش از حد باز بود. خلاصه دقیقاً نقطه‌ی اوج رمان را هدف گرفته، رویای شیرین ملاله و شاهزاده‌ی سوار بر اسبش را در همان خلاصه‌ی رمان به ناخوشی مبدل کردید؛ میشود گفت خلاصه‌ی رمان لقمه‌ی آماده را در دور سر نچرخانده به خورد مخاطب داده است، دیگر هدفی برای خواندن نمی‌ماند زیرا مخاطب هما ابتدا، انتهای رمان را خوانده است. خلاصه تا حدی متوسط روبه پایین است که ردی از کلیشه ها در ذهن مخاطب جا خشک می‌کند و حتی اگر موضوع رمانتان خالی از کلیشه باشد، مخاطب به کمک خلاصه ذهنش به طرف داستان‌های تکراری سوق پیدا می‌کند. خلاصه‌ی رمان هرچند که با ژانر تراژدی هم‌خوانی کامل دارد، اما دلنشین نیست و غم درون واژگانش به وجود خواننده تزریق نمی‌شود بلکه زیادی ساده است. آرایه‌های ادبی برای زیبا ساختن خلاصه‌ی رمانتان کمک بسیاری می‌کنند، با کلمات بازی کنید و به راحتی نقطه‌ی اوج رمانتان را دست مخاطب ندهید. با استفاده از تشبیهات طوری از فراز و فرودهای رمانتان برای مخاطب بگویید که ناگاه ذهن مخاطب سراسر مجهولات باشد و با انگیزه داستانتان را بخواند. تمام تبعیض‌ها و اجبارها، تمام زورگویی‌ها و مرد سالاری‌ها و... تمام موضوعاتی که هرکدام یک محور از رمانتان را تشکیل می‌دهند رها نکنید و در خلاصه فقط به روایت نقطه‌ی اوج بسنده نکنید و به محورهای دیگر رمانتان اشاره‌ کنید. خلاصه خطوطی کوتاه اما خودش جلوه‌ی اصلی رمان شماست، پس به راحتی از آن نگذرید. مقدمه: مقدمه‌ی رمان هم غمی آشکارا دارد و با ژانر ابتدایی ارتباط برقرار کرده، اما حجم مقدمه چندان مناسب نیست؛ بلکه کوتاه است، پیشنهاد می‌شود گسترش پیدا کند و قسمت آخر مقدمه با استفاده از بازی با کلمات ابهامی ایجاد شود و کمی از باز بودن مقدمه را بپوشاند. مقدمه یک نوع آنچه خواهید خواند کوتاه از رمان شماست و خلاصه‌وار اشاره‌ای به نقطه‌های برجسته‌ی داستان داشتید، غم ملموس ملاله و بازی با واژگان تیره بختی و عشقی که او را در خواب غفلت فرو برده و با تک‌تک کلمات بازی شده. در مقدمه سرنوشتی سیاه و تاریک نگارش شده و کورسویی نور امید هم به تاریکی گراییده و ملاله‌ای که در خواب غفلت فرو رفته. آغاز: غم از دست رفته‌ی آرزوهایی به جرم دختر بودن، آغازی که اجبار از سر و رویش می‌بارد و سکوت ملاله به جرم دختر بودن، اشک‌های ملاله و مهر سکوتی که بر لب نشانده تا دم نزند؛ سر ناسازگاری دارد بر تصمیمات بی‌رحمانه‌ی پدرش اما با نافرمانی از مادرش هم کتک می‌خورد. پدری که به راحتی حکم می‌راند و همگی باید سر تعظیم فرود بیاورند، برادری سرکشی از جنس پدر با زورگویی‌های خود. آغازی از جنس غم‌ها و دردها، در تک‌تک واژگان غمی نهان تزریق شده بود و در ابتدای رمان مخاطب همراه می‌شود با دردهایی از جنس اجبار. آغازی ملایم و همسان با ژانر اول که تراژدی بودنش را حفظ کرده. آغاز رمان نو نیست؛ دختری که به اجبار پدرش در سن پانزده سالگی باید پا به خانه‌ی شوهر بگذارد و به دید خانواده‌اش دیگر وقت این است که لباس عروسش را خود تزیین کند و منتظر شتری باشد که دم در هر خانه‌ای می‌خوابد. دختری که باید زبان در کام بگیرد و بی‌چون و چرا اطاعت کند. تراژدی درون کلمات متأثر کننده است منتها این آغاز کمی ملایمتش توی ذوق می‌زند؛ شروعی که با اجبار و سخنان زورگویانه‌ی پدری حکمران باشد چندان نو به نظر نمی‌رسد و کمی مخاطب را دل‌زده می‌کند. می‌دانیم که پردازش مهم‌ترین رکن قلم نویسنده است و کلیشه ها را با رقص قلم می‌توان پس زد و بکرترین موضوع را خلق کرد؛ می‌دانیم که ایده کلی رمان جدید نیست اما پردازش کلی شما محور کلیشه را پس زده. دخترانی که در خانه‌ی پدر حق نفس کشیدن ندارند و زبان به دهان می‌گیرند و در خفقا زندگی می‌گذرانند در چندین رمان دیگر با همین آغاز یافت می‌شود. چنین شروعی برای جذب مخاطب کافی نیست، زیرا که باید گفت ما نویسنده می‌تواند موقعیت‌های جدیدی از معضل خشونت علیه زنان خلق کند. تمامی این‌ها گفته شد تا به جهت دیگری از روایت برسیم و نویسنده آغازی را خلق کنند که چنین معضلاتی را در قالب‌هایی جدید که تا کنون نگارش نشده خلق کنند.
سیر:
سیر رمان چندان عالی بنظر نمی‌رسید. سیر ابتدایی رمان به جا و منطقی بود اما در ادامه با حجم انبوهی از اتفاقات روبه‌رو بودیم که مخاطب را در درک اتفاقات گیج می‌کرد. قتل سرسری عمان توسط سرفراز و فرارش با آویزه! در چشم به هم زدنی حضور عارف در زیر زمین و گذاشتن شرط برای گذشتن از خون سرفراز از اتفاقات سریع و بی‌وقفه‌ی رمان بودند که بدون اندکی تعلل مثل برق و باد در رمان دوانده شد. ژانرها به ترتیب ظاهر می‌شدند، اما روایت در برخی مواقع کند و برخی مواقع سریع بود. نکته‌ای که لازم به ذکر است، ازدواج ملاله و شاهد است؛ در اینکه خیلی زود و در چشم بهم زدنی ازدواج کردند به کنار، اما تغییر چهره‌ی شاهد و تنش‌های زندگی مشترک ملاله و شاهد اندکی سریع نگارش شد و با پرش زمانی از جزییات اتفاقاتی که منجرب به خشم شاهد و کتک زدن ملاله آن هم یک روز بعد از ازدواج پرهیز شده بود. سرعت نگارش اندکی غیر طبیعی بود.
شخصیت پردازی:
ملاله دختری از جنس سکوت که خوب می‌داند حقش بیشتر از این‌هاست، اما مهر سکوت بر لب نشانده و برای دفاع از حقش گاهی جسور می‌شود. در میان تمامی تحقیرها باز هم برادر و مادرش را دوست دارد. شخصیت دو بعدی دارد؛ گاه با چیزهای کوچک خوشحال می‌شد، اما غم افسار گسیخته‌ی درونش در وجودش فوران می‌کند. نصف وجودش از غم است و نوع نگاهش به همه چیز غمی نهفته را داراست. شخصیت نو و جدیدی نیست، اما راوی خوبی برای روایت گوشه‌ای از غم‌های زندگی‌اش است. نکته مثبت نگارش شخصیت ملاله این است که به قول امروزی‌ها نه خیلی خیره سر است و زبان‌کِش و نه خیلی آرام؛ از شخصیت ملاله در شرایط سختش دختری با حرف‌های ماورایی خلق نکردید و سعی نکردید شخصیت پردازی کاذب داشته باشید، با کارهای غیر متعارف و کارهایی که ملاله با توجه به شرایط خانواده‌اش بدون ترس انجام می‌دهد همین به اندازه بودن واکنش‌هایش شخصیتش را تکمیل می‌کند. سرفراز پسری خودپسند و متکبر که خوی سرکش و خشنی دارد، هر چه را متعلق به خودش بداند برای به دست آوردنش از هیچ خطایی دریغ نمی‌کند حتی آدم می‌کشد! گاه احساس کم جانی وجودش را قلقلک می‌دهد تا گوشه چشمی محبت نثار ملاله کند. شخصیتش چندان جدید نیست، پسر شر خانواده که چنان بخاطر ریش و سیبیلش به آن بها داده اند که اگر اشتباه هم بکند باز پشیمانی در کارش نیست. خصلت دیگری که دارد ترسو بودن اوست، برای خلاصی خودش به راحتی می‌تواند خواهرش را فدای اشتباهش کند. محوریت کلی این شخصیت بر پایه‌ی خشم و ترس بنا شده جز آن شخصیت جدید و نوعی را دارا نیست. پدر خانواده شخصیتی کلیشه‌ای و تک بعدی را داراست که باید روی خصلت‌هایش اندکی وقت گذاشت؛ پدری که از زبان بدنش همیشه‌‌ خوب کار می‌کند و زنان خانه‌اس را همچون برده‌ای دست و پا بسته می‌بیند. اگر به شخصیتش اندکی ویژگی‌های جدید بیفزایید و از تک بعدی بودن خارج بشود وجه تمایز بیشتری با شخصیت شاهد پیدا می‌کند. پدر خانواده و شاهد شخصیت‌های یکسان با تفاوت‌هایی جزئی را دارا هستند. هردو دست بزن دارند و هردو جایگاه زنان را حقیر می‌دانند، اما شخصیت شاهد خلاقانه‌تر نگارش شده و تغییر چهره‌ی ناگهانی‌اش هرچند که به دور از انتظار نیست باز هم وجه تمایزی با پدر خانواده دارد. مثلاً اگر پدر خانواده در موقعیت‌های مالی خساست به خرج بدهد و پولش را از جانش بیشتر دوست بدارد؛ آشکارا به پسر عزیز کرده‌اش محبت بورزد و... می‌توانید اندکی تحول در شخصیت پدر خانواده ایجاد کنید. عارف هم شخصیت پررنگی نداشت اما تا به این‌جا پسری خشن و کلامی زهردار که هر کار از دستش برمی‌آید انجام می‌دهد؛ نسبت به حقش انتقام‌جوست و برای انتقام از پا نمی‌افتد. تک بعدی است و تا به این‌جای داستان روی دیگر به جز روی خشن در آن ندیده‌ایم. در کل شخصیت پردازی رمانتان خوب است اما می‌تواند بهتر هم باشد؛ شخصیت‌ها نو نیستند اما نوع نگارش باعث جذابیت حضورشان در سیر داستان می‌شود. مردان قصه‌یتان همگی خشن اند و کلاف قصه در دستان‌شان است و با هر تصمیم قصه را به میل خود جلو می‌برند. به صورت کلی باید گفت این خشمی که یک سره در میان مردهای داستان درحال گردش است ممکن است یکنواختی را در داستان ایجاد کند، اگر در جای‌جای قصه روی دیگری از شخصیت رو شود. مانند شاهد هرچند که دور از انتظار نبود بخاطر سرنخ‌های خلاصه و مقدمه. یا اینکه می‌تواند به جز مردهای خشن قصه شخصیت‌ها و مردانی با ویژگی‌های متامیز خلق کنید، زیرا که تمامی مردان یک جلوه ندارند.

(توصیفات) مکان:
روی توصیف مکان در رمان خیلی مانور نداده بودید. در میان توصیفات خانه‌ی ملاله و شاهد، مقایسه‌ی آشپزخانه‌ی مدرن خانه جدید ملاله با مطبخ قدیمی و در دارشان ملموس‌تر است و در ذهن جای می‌گیرد. عمارت برگ شاهد و باغچه‌ی کوچک و پر درخت خانه‌ی ملاله توصیفاتی اندک داشتند. توصیف مکان به گونه‌ای هم نبود که مخاطب هنگام خواندن در ذهنش هاله‌ای سیاه رنگ از فضا را داشته باشد، هرچه بود با اندک اشاره‌ای به اشیاء و فضا شکل کم جانی از مکان را در ذهن مخاطب جای می‌داد. بهتر است روی این رکن بیشتر کار شود. مثلاً لابه‌لای کلمات گل‌های شمعدونی درون گلدان و کناره‌های حوض که ملاله با دیدن طراوتشان لبخند کم جانی روی لب می‌نشاند و توصیفاتی از این قبیل هم برای صحنه پردازی ذهنی مخاطب کفایت می‌کند.

ظواهر:
این رکن چیزی میان متوسط و خوب بود؛ نه آن‌قدر روی توصیف چهره و لب و دهان مانور داده می‌شد که اصل مطلب از یاد برود نه آن‌قدر نسبت به جزییات بی‌تفاوت بودید. چشمان سبز و جنگلی عارف؛ نگاه قهوه‌ای ملاله و عسلی بقیه‌ی اعضای خانواده که به پدرشان رفته. موهای جوگندمی شاهد و چروک اندک کنار چشمانش؛ مشکی چشمان سیاوش و موهای مشکی سرفراز و... از توصیفاتی بود که در ظواهر بکار برده شد. روی قد و وزن و رنگ پوست خیلی مانور ندادید اما همین که توانستید توصیفاتی اندک از چهره شخصیت‌ها را در ذهن مخاطب جای دهید خوب است. از چهره‌ی ملاله به جز چشمان قهوه‌ای رنگ هیچ توصیفی نشد؛ انتظار می‌رود چهره‌ی شخصیت اصلی با جزییات بیشتری توصیف شود. حتی برای تثبیت ویژگی‌های ظاهری دیگر شخصیت‌ها هم می‌توانید وجه های متفاوتی را در نظر بگیرید. مثلاً ملاله‌ای که موهای یک دست سفید و ذاتی دارد و در کودکی او را بد شگون می‌خواندند. خط ابرویی که سرفراز برای حساب بردن اعضای خانواده روی ابروی مشکی سمت راستش گذاشته. ویژگی‌های ظاهری می‌تواند کمک کند چشم بسته و با یک اشاره شخصیت‌ها را از هم تشخیص داد و به توصیف ظواهر رنگ و لعاب می‌دهد. پیشنهاد می‌شود پیش از دیالوگ اندک اشاره‌ای به این موضوع داشته باشید و به شکل و اندازه اجزای صورت هر شخصیت اشاره کنید.

حالات:
شخصیت‌ها حالات خاص مختص به خود را نداشتند. تسبیح در دستان چروک رفته‌ی پدر و حرکت نوازشگر ملاله روی برگ گل‌های باغچه و... همگی حالاتی اند که اگر به شخصیت‌ها و موقعیت‌هایشان بیفزایید سبب می‌شود درک بهتری از حال شخصیت‌ها داشته باشیم. حالات شخصیت‌ها هنگام خبر مرگ عمان باید کمی ملموس‌تر باشد و بیشتر روی آن کار شود؛ رقص کمربند روی تن نحیف ملاله و حالات شاهد هنگام عصبانیت هم نکات قابل استفاده‌ای برای رنگ دادن به توصیف حالات اند.
احساسات:
احساسات از سطح بالایی برخوردار بود؛ غم جزام‌وار ملاله و دلهره‌هایش از ترس نگاه جنگلی عارف، ناراحتی اعضای خانواده برای سرفرازی که دستش به خون آلوده شده. ترس نهفته‌ی ملاله در میان اشعاری که شاهد بر زبان می‌راند و دیگر رنگ و لعابی از عشق و محبت در آن دیده نمی‌شود. در جای جای رمان غم حس می‌شد و نویسنده در توصیف احساسات موفق بود. واکنش شخصیت ها در موقعیت‌های مختلف تغییر می‌کرد و اشکالی در این مسئله وجود نداشت.
دیالوگ مونولوگ:
حجم دیالوگ و منولوگ گاه برابری می‌کرد و گاه حجم منولوگ‌ها قد علم می‌کرد، اما منولوگ‌ها به زیبایی نگارش شده بود و آرایه‌های ادبی جلوه‌ی زیبایی به منولوگ‌ها داده بود. در این میان دیالوگ‌ها چندان چنگی به دل نمی‌زدند و ماندگاری نداشتند. اطلاعات موجود در منولو‌گ‌ها بیشتر بود و ارزش و بار معنایی بیشتر نسبت به دیالوگ‌ها داشتند. شخصیت‌ها تکه کلام خاصی نداشتند تا از هم متمایز شوند؛ اگر هر شخصیت متناسب با سن و سالش تکه کلام خاص خود را داشته باشد و برای لحن صحبتش محدوده‌ای مشخص شود قطعاً می‌توان بر این اساس شخصیتی که دیالوگ را ادا می‌کند چشم بسته تشخیص داد. لحن صحبت مردهای داستان شبیه به هم بود و گاه اصلًا وجه تفاوتی میان لحن‌شان وجود نداشت، بهتر است روی بار معنایی دیالو‌گ‌ها و کلماتی که از جانب هر شخصیت ادا می‌شود کار شود.
زاویه دید و نثر:
زوایه دید اول شخص است و شخصیت اصلی به خوبی فراز و فرود های رمان را روایت می‌کند؛ مخاطب به راحتی با نوع روایتش اوخت می‌گیرد. انتخاب راوی کاملاً درست بوده و تغییر راوی صورت نگرفته است، شخصیت اصلی همانگونه که در بیان احساسات فردی خود به خوبی عمل کرد در توصیف رفتار و حالا دیگر شخصیت‌ها و وقایع هم روند درستی داشت. زاویه دید به خوبی از پس روایت اتفاقات بر می‌آمد و با دید خود سعی داشت تمام ابعاد را در نظر بگیرد و چیزی را از قلم نیندازد. نثر رمان منسجم و ادبی بود و دیالو‌گ‌ها محاوره بودند؛ تا انتهای رمان انسجام نثر حفظ شد و افعال هم در جای درست به کار گرفته شدند.
باورپذیری:
نکته‌ای که پیش از این‌ها گفته شد، خشم فوران شده‌ی شاهد یک روز بعد از ازدواج با ملاله بود که علت این اتفاق ذکر نشد! به یک باره شخصیت شاهد تغییر شکل داد و انگار منتظر بود تا دختری را اسیر اشعار خود کند و در همان اولین روز مردانگی خود را نشانش دهد؛ این موضوع به سیر داستان لطمه وارد کرده و پیشنهاد می‌شود که اندکی بیشتر به این موضوع بپردازید. علت دعوا چیست؟ بهتر نیست به روزهای اول ازدواج بیشتر بپردازید و اختلافات و نزاع‌ها را به مرور وارد داستان کنید؟ تحول شخصیتی که با غزل‌های شیرینش می‌تواند دل دخترک قصه را ببرد، آن هم به یک باره و خشونتش به علتی مجهول و خوراندن ضرب کمربندش به جان کسی که تنها یک روز است با او زیر یک سقف رفته اندکی غیر طبیعی است. لازم به ذکر است در میان خانواده ای که آویزه را همچون اسیر در خانه زندانی کرده‌اند، چگونه سرفراز موفق به فرار با آویزه شده و آن را تا تهران بدون هیچ خطری آورده؟ چگونه عارف در کسری از ثانیه و در همان روز موفق به پیدا کردن آدرس خانه‌ی‌شان شد؟ همه این‌ها نکاتی بودند که باید حتما در رمان روایت می‌شدند یا حداقل ان‌قدر سریع در رمان نگارش نمی‌شدند.
صحنه پردازی:
بوی ترشی نارس و درهم آمیختگی‌اش با احوال آشفته‌ی شخصیت‌ها، صدای رعد و برق و علف‌زار بزرگ... آشفتگی اعضای خانواده با شنیدن خبر مرگ عمان و آوارگی آویزه و سرفراز و دیدار دوباره‌ ملاله و عارف... توصیف فصل پاییز و باران‌های موسمی پاکستان. در صحنه پردازی هم موفق عمل کردید و شب و روز در رمانتان مشخص بود و مانند زیبایی نور خورشید که روی گل‌های قالی می‌تابید. آب و هوای پاکستان را توصیف کردید و از باران‌های شدیدش گفتید؛ پاییز و ریزش برگ‌هایش را توصیف کردید و در جای‌جای رمان موقعیت مکانی را مشخص کردید. به نوع لباس ملاله هم اشاره‌ای داشتید که بهتر بود به طرز پوشش دیگر شخصیت‌ها هم بپردازید.
پیرنگ:
ملاله دختری‌ست در خانواده‌ای مردسالار که جایگاه زن برای دو مرد خانواده سکوت و اطلاعت است؛ خانواده‌ای که در آن لبخند زدن هم برای دختران عیب است. اوج رمان خبر ازدواج آویزه و عمان است که به گوش سرفراز عاشق می‌رصد و عمان را می‌کشد سپس به همراه آویزه به تهران می‌گریزد. پیرنگ رمان منسجم است و حذف اتفاقات باعث آسیب در روند داستان می‌شود؛ هدف پیرنگ به چندین بخش شونت علیه زنان مردسالاری و جایگاه کم مایه‌ی زنان در برخی خانواده ها تقسیم می‌شود. روند رمان نسبتاً خوب است و آسیبی به پیرنگ رمان نمی‌رساند. فن توصیف نویسنده از کیفیت عالی برخوردار است و گریه خنده و حس درد به مخاطب القا می‌شود.
پردازش ایده:
دختری که در خانواده‌اش احترامی ندارد و تبعیض‌های جنسیتی که میان او و برادرش قائل اند؛ دختری که به زودی باید رخت سفید بختش را تن کند و از مرد رویاهایش ناجی با اسب سفید که نجات دهنده‌ی زندگی اوست و او را مهمان عشق و محبت خود می‌کند غافل از اینکه در خواب غفلت فرو رفته و در سراب خیالش تباهی جای رویا را گرفته. ایده‌ای که نمی‌توان گفت نو و جدید است، اما نمی‌توان نوع روایت را فاکتور گرفت زیرا که نویسنده سعی دارد اتفاقات را روایت کند تا موضوع اصلی را از کلیشه ها دور سازد. کلیت ایده کلیشه‌ای است، گاهی اتفاقات و وقایع هم دست به دست هم می‌دهند تا بر کلیشه ها دامن بزنند. همان کتک زدن‌ها و سرکوب کردن‌ها، همان تحقیرها و اشک‌هایی که دختر قصه می‌ریزد و بختش را با سکوت و فنایی پیوند زده‌اند. متاسفانه شخصیت پردازی هم رنگ و رخی تکراری را داراست، دختری صبور و مردانی زرگو؛ همان‌طور که گفته شد نویسنده با سبک پردازش متفاوت و جملات زیبایش تا حدودی ایده‌ی اصلی را از محور کلیشه دور ساخته و قصه‌ای دلنشین و تراژدی غمناکی را رغم زده. غم درون داستان ملموس است و ناعدالتی‌هایی که در حق دختران روا داشته اند در قصه به گونه‌ای غمگین و گیرا بیان شده؛ اگر نویسنده‌ی عزیز به خلق شخصیت‌های جدید و غیر قابل پیش بینی بپردازد قطعاً حرفی برای گفتن باقی نمی‌گذارد. اما دختران صرفاً تنها در خانه مورد آزار اعضای خانواده قرار نمی‌گیرند، بلکه در جامعه هم میتوان چنین آزارها و تبعیض‌هایی را یافت. اصل مطلب این است که نویسنده‌ی عزیز به دور از جنجال‌های خانگی و ظلم‌ها و زن ستیزی‌ها، جلوه و جهت دیدش را تغییر بدهد، مثلاً جایگاه دختری در چنین خانواده‌ای در اجتماع چگونه است؟ در خارج از خانه از بقیه احترام دریافت می‌کند؟ با آرزوی موفقیت♡
 
بالا