• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان گودال آرزو‌ها | نور7371 کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع noor7371
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 6
  • بازدیدها 166
  • Tagged users هیچ

noor7371

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
8/8/21
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,813
امتیازها
11,713
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #1
به نام او
کد: 4487
ناظر: miss_marynovel miss_marynovel

عنوان: گودال آرزو‌ها
نویسنده: نور7371
ژانر: #عاشقانه #علمی_تخیلی

خلاصه:
دختری در میان رویاهایش، بلند پروازی هایش، او همیشه در ذهنش زندگی می‌کند. خیالش برایش زیباست. دنیا را با ذهنش می‌سازد. نمی‌خواهد عقایدش را زیر سوال ببرد. عقایدش را دوست دارد. کسی را با یک دیوانه حبابی کاری نیست. با خودش و تنهاییش حرف می‌زند. زندگی می‌کند. شاید به یه تلنگر احتیاج دارد. این تلنگر می‌تواند سقوط آزادش باشد؟..
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ZAHRA MODABER

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
12/5/20
ارسالی‌ها
392
پسندها
2,691
امتیازها
14,013
مدال‌ها
28
803158_775237f76b190a238a3357cd57afa8ab (2).jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه فرمایید.
" تاپیک جامع مسائل کاربران در رابطه با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

noor7371

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
8/8/21
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,813
امتیازها
11,713
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #3
دکتر با حرف‌هاش پُتک دیگری به پیکر خسته‌ام وارد کرد. یک موضوع جدید، یک چالش جدید، ولی چرا؟ بقیه حرف‌هاش رو نشنیدم. دلم نخواست حرف‌هاش رو گوش کنم، زیادی آشنا بود. با حرف‌هاش نیشتر به قلب خسته ام می زد.نگاهش کردم و چیزی به ذهنم نیومد که به بهش بگم. عشق خیالی من بود. باهاش زندگی می‌کردم. بلندشدم برم که صدای محکمش قلبم رو به لرزه درآورد:
- سیما...​
حتی نتونستم مثل تو خیالم بهش بگم:"جانم" و این حسرتی بود که سالها زیر ماسکم مخفی کرده بودم. بی‌توجه به صدای مردونه‌اش از اتاق بیرون زدم. جاده پاییزی و هوای بارونی بیرون از مطب گرم پسرعموم، برای من زیادی جذاب بود. هرچند سال‌های زیادی از اون کلبه پشت قصر پدرم بیرون نیومده بودم. همه چیز برام زیادی قشنگ و خیالی بود. مثل رویاهای این چند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

noor7371

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
8/8/21
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,813
امتیازها
11,713
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #4
احساس می‌کردم دنیا یه جور دیگه‌ایی شده. بیرون رفتنم باعث شده بود دوباره متولد بشم. دلم می‌خواست از کلبه کوچیکم دل بکنم. تو آیینه اتاق کوچیک کلبه‌ام خودم رو نگاه کردم؛ می‌خواستم ببینم همون سیمای پانزده ساله هستم هنوز؟ با احتیاط ماسک رو پایین کشیدم، کمی خیره به خودم نگاه می‌کردم. از صورتی که مثل برگ گل ازش محافظت می‌کردم فقط چشمام هنوز سالم مونده بود. صورتم رو حباب‌های ریزی گرفته بودن. مثل قطرات بارون. کمی با دست لرزونم دستم رو طرف صورتم بردم که بهشون دست بزنم، اما تمام بدنم لرزید. اشکام ریختن؛ دردی نداشت و بی‌آزار رو صورتم خود نمایی می‌کردن. روی صندلی افتادم. حس و توانم از دستم رفت. نه اون سیمای پانزده ساله نبودم. دختر ته تغاری حاج بهزاد تهرانی نبودم، ندیدن چه طور خدا با من بازی...​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

noor7371

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
8/8/21
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,813
امتیازها
11,713
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #5
حال هوای اون روزها بازم بهم برگشته بود. حس می کردم با نگاه کردن به سقف خاطرات اون روزاها رو می‌بینم. یکی از خاطرات اون روز کادوی خوشگل حمید بود که از هرچی طلا بود بیشتر برام ارزش داشت. اون روزها خیلی خوش بخت بودم. خوش بختی زود گذری که خیلی زود تموم شد و بقیه سال‌های عمرم رو سوزوند و با یاد و حرف‌های اون روزا بیست سال زندگی کردم. از سقف خاطره باز نگاه بریدم و از رو تخت اتاق بلند شدم. هدیه‌اش جلو چشمم بود. از اون ملاقات به این طرف اشکام زیادی رو اعصابم بودن. گوی زیبا کادوی حمید رو برداشتم. همین کلبه که الان توشم داخلش بود. چرخوندمش و صدای دلنوازش گوشم رو نوازش داد. با صداش جمله‌های قشنگ حمید تو خلوتمون باردیگه قلبم رو به درد آورد. بار دیگه چرخوندم صدای حمید دل نوازانه قلبم آروم...​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

noor7371

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
8/8/21
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,813
امتیازها
11,713
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #6
کمی تمرکزو آرامش ازم دور شده بود. زندگی خیالی بیست سالم مثل بستنی در حال آب شدن بود. ذهنم دیگه اون تمرکز سابق رو نداشت. درگیر مهمونی تازه وارد که فقط یک نام کاربری ازش داشتم و یک کارتن جملات زیبا. همه چیز آیدیش جلو چشمم بود. من بعد از طرد از خانواده‌ام از دانشگاه عقب نکشیدم. غیر حضوری دانشگاه رفتم. رشته مورد علاقم رو دنبال کردم. اما حالا.. ناتوان و کلافه دور خودم چرخیدم. همه ذهنی که از حمید پر شده بود هم به یک باره فرو ریخته بود. قهوه‌ایی درست کردم و کنار پنجره فضای بیرون رو به تماشا نشستم. حیاطی بهاری، ترجیح دادم از کلبه بیرون بیام. جلوی کلبه بعد از جاده سنگی حیاط، یه باغ پر از لباس‌های سبز خوش رنگ وجود داشت.زیبایی منحصر به فرد خونه پدری همیشه منو به وجد می آورد. دوستش داشتم، اگه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

noor7371

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
8/8/21
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,813
امتیازها
11,713
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #7
کمی از زندگی خیالی فاصله گرفته بودم. چون یک ذهن مشغول داشتم. انگار یادم رفته بود پر از حبابم، من حق نداشتم به کسی یا چیزی فکر کنم. این مهمون ساله اگر می‌خواست خودش رو باید نشون می‌داد. شاید اون هم می‌دونه که دختر ته تغاریه حاج بهزاد تهرانی به این بیماری مرگبار مبتلاست. و نمی‌تونه جلو بیاد. من بین بیماران حبابی از همه خوش شانس تر بودم که فقط صورتم پر شده بود.چون بعضیا همه بدنشون پر می‌شد. و نهایتا می‌مردند. اما من تنها صورتم در گیر بود. چیز کمی نبود اما منی که تا الان باهاش مبارزه کرده بودم پس بقیه اش رو هم می تونستم. آهی پر غم کشیدم. شاید عشقی ولقعی نیاز بود. اما کسی می تونست منو با شرایطم قبول کنه. شونه ایی بالا انداختم. برای خودم غذایی سرد درست کردم، حتی زندگی خیال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا