نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان شاید در زندگی بعدی | ملیکا امینی کاربر انجمن یک‌ رمان

melish

مدیر بازنشسته
سطح
7
 
ارسالی‌ها
198
پسندها
848
امتیازها
5,133
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 4504
ناظر: miss_marynovel miss_marynovel
نام رمان: شاید در زندگی بعدی
نویسنده: ملیکا امینی
ژانر: #عاشقانه #فانتزی
خلاصه:
در پس تمام اتفاقات و رویدادهای تلخ و شیرین زندگی، سرنوشتی است که زندگی انسان‌ها را هیجانی و گاه بی رنگ و روح می‏‎‏‎‌‎کند. اما اینبار سرنوشت داستان زندگی اورینا را به کل عوض کرده و مشتاقانه او را دنبال می‌کند. اورینا هر چقدر هم تقلا کند باز اسیر دست سرنوشت است، هر چقدر هم سعی کند باز درگیر گذشته‌اش می‌شود. این گذشته و سرنوشت است که دست به یکی کردند تا زندگی او را زیر و رو کنند.
زندگی برخلاف انتظار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ZAHRA MODABER

مدیر بازنشسته
سطح
12
 
ارسالی‌ها
473
پسندها
3,650
امتیازها
17,033
مدال‌ها
30
رمان.jpg
«باسمه تعالی»
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

melish

مدیر بازنشسته
سطح
7
 
ارسالی‌ها
198
پسندها
848
امتیازها
5,133
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #3
تفاوت میان آدم‌ها بسیار است؛ وقتی کسی بد است، بد به دنیا نیامده. شرایط زندگی‌اش باعث شده که او دچار دگرگونی‌ها و تفاوت‌های رفتاری بشود، یا این که از سوی کسی دچار آسیب سخت و بدی شده است و حالا احساس می‌کند که زندگی‌اش آن طور که باید و شاید خوب نیست.
فرشته‌ها موجوداتی هستند که همواره به خوبی و نیکی زندگی می‌کنند و هر چه انجام می‌دهند لحظات خوش و مثبتی خلق می‌کند، مسئله مهم این است که تفاوت میان انسان بودن، فرشته و یا شیطان بودن را خودمان رقم می‌زنیم... . حال اورینا چه انتخابی می‌کند؟



***


سرفصل‌ها

1. حضور گذشته
2. اجباری تلخ
3. اعتماد یا ترس
4. بلوغ یک نیمه
5. گردنبند حیات
6. نِوِرلند، سرنخ
7. ذهن مغشوش
8. وارثان
9. دیدار با سرنوشت
10...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

melish

مدیر بازنشسته
سطح
7
 
ارسالی‌ها
198
پسندها
848
امتیازها
5,133
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #4
فصل اول
«حضور گذشته»

تمام حواسم پی خط‌های صاف و گاهی مواج روی کاغذ بود. مداد رو بین انگشت شصت و اشاره گرفته بودم و تار تار موها رو طراحی می‌کردم. سالهای زیادی رو وقف کشیدن و یاد دادن این هنر کرده بودم و برام لذت بخش‌ترین شغل جهان بود. به زمان حال برگشتم، مداد رو از روی مقوا اشتنباخ سفید کرمی برداشتم و به یلدا، هنرجو نوجوون این روزهام نگاه کردم.
- متوجه شدی؟! با مهربونی و لطافت هرچه تمام مداد و توی دستت بگیر. نیازی نیست دستت رو فشار بدی، هرچی تارها ظریف تر باشه واقعی‌تره.
نگاه یلدا از روی دستم به سمت صورتم کشیده شد. لبخند جان داری حواله صورت گرد و تپلش کردم. حتی چشم‌های قهوه رنگش هم می‌خندید. صندلی زرد رنگشو که با فضای اتاق ست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

melish

مدیر بازنشسته
سطح
7
 
ارسالی‌ها
198
پسندها
848
امتیازها
5,133
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #5
چیز زیادی نمونده بود، یک ماه! یک ماه هم امتحان و بالاخره تمام! دوازده سال تحصیل کردنم هم با سرعت گذشت.
بابا راست می‌گفت! حواست که نباشه یه روز چشم باز می‌کنی و می‌بینی نصف بیشتر عمرت رو صرف روزمرگی های عادی کردی و سر چیزهایی که اونقدر هم مهم نیست، کلی حرص و جوش زدی!
کتونی‌های مشکی و کتونی‌های سفید! تضاد جالبی بود؛ نگاهم رو از روی کفش‌های مشکی کنارم گرفتم و به روبه رو نگاه کردم تا از در براق آسانسور، شخصی که شونه به شونه‌ام ایستاده بود رو ببینم. قدش خیلی از من بلند‌تر بود. من تا زیر شونه‌اش بودم!
یاد حرف بابا افتادم! همیشه من رو خاله ریزه صدا می‌کرد. لبخندی زدم! دلم برای بابا تنگ شد، من از بابا فقط دو طبقه دور بودم! اونقدری بهش وابسته بودم، که حتی تو محل کار هم باهاش باشم.
آسانسور به طبقه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

melish

مدیر بازنشسته
سطح
7
 
ارسالی‌ها
198
پسندها
848
امتیازها
5,133
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #6
بابا تک خنده‌ای کرد.
- امان از دست تو و این دختر!
بلند شدم و کیفم رو روی دوشم انداختم.
- من برم پیشش ببینم چه کاری داره که انقدر زنگ زده!
- مراقب خودت باش خاله ریزه.
- چشم. من برم به مهتا زنگ بزنم تا منو نکشته، فعلا.
برای بابا دست تکان دادم و به سمت در رفتم، تو راه شماره مهتا رو گرفتم که به دو بوق نرسیده سریع جواب داد.
- دلارا!
جیغی که کشید باعث شد از جا بپرم. درآموزشگاه رو بستم و با ترس بله‌ای به مهتای عصبی پشت خط گفتم.
- پس تو کجایی؟! نمیگی آدم نگرانت میشه؟ همش دو دیقه نشد فاصله تماس تو و من.
- حالا چرا انقدر حرص می‌خوری؟ می‌بینی که الان زنگ زدم حالمم خوبه.
نفس پرحرصش رو بیرون داد.
- خداروشکر که خوبی، انقدر آدمو عصبی می‌کنی سلامم یادم رفت!
مهتا همین بود، عصبی ولی مهربون!
- سلام.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

melish

مدیر بازنشسته
سطح
7
 
ارسالی‌ها
198
پسندها
848
امتیازها
5,133
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #7
در ماشینو باز کردم و نشستم. کیفمو رو پام گذاشتم و به سمت مهتا چرخیدم.
- چه خبرته؟! کشتی خودت رو! بگو ببینم چی شده؟
خندید و ابرو بالا انداخت.
- فکرش رو نکن به این زودی بهت بگم!
سر تکون دادم. معلوم نیست باز چه اتفاقی افتاده که قصد دق مرگ کردن داره. مهتا بود دیگه!
- تو که بالاخره میگی، فکر کردی نمی‌شناسمت؟! آلو تو دهنت خیس نمی‌خوره.
- نخود!
با تعجب به مهتا نگاه کردم.
- نخود! نخود چیه؟
مهتا ماشین رو استارت زد و لبخندی زد.
- میگن نخود تو دهنش خیس نمی‌خوره!
- حالا هر چی. مهم منظور حرف منه که تو فهمیدی، بگو دیگه.
دنده ماشین رو جا انداخت و راهنما رو زد. همونطور که داشت به خیابون نگاه می‌کرد جوابم رو داد.
- بذار برسیم پاتوقمون. بهت میگم!
- بچه‌ها هم هستن؟
نیم نگاهی بهم انداخت و راه افتاد.
- تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

melish

مدیر بازنشسته
سطح
7
 
ارسالی‌ها
198
پسندها
848
امتیازها
5,133
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #8
چینی به بینیش داد و زیر لب چیزی گفت.
- دلت خوشه‌ها! مهراد و امیر فقط مونده بود اشکم رو دربیارن. خدا نکنه این دوتا با هم بیوفتن.
ترمز کرد و دستی ماشین رو کشید.
- رسیدیم.
رسیدیم؟! به اطراف نگاه کردم. کوچه کنار کافه بود! جایی که همیشه ماشین رو پارک می‌کنیم. چه زود! اونقدر تو افکار خودم و حرف‌های مهتا غرق بودم که اصلا حواسم به اطراف نبود. در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم. مهتا هم ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد. از صندلی عقب کیفشو برداشت و روی دوشش انداخت.
- بریم تو، باز اون دو نفر برن رو مخم این دفعه دیگه گلوشون رو می‌جوم، از الان بگم!
به حرص خوردن بامزه مهتا خندیدم. و کنارش راه افتادم.
- من نمی‌دونم مشکل تو با اونا چیه؟! از اول مثل سگ و گربه به هم می‌پریدین.
بند کیفش رو محکم تو دستش فشار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

melish

مدیر بازنشسته
سطح
7
 
ارسالی‌ها
198
پسندها
848
امتیازها
5,133
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #9
- دلارا، مهتا چش شده؟
کیفم رو روی کابینت گذاشتم و دستامو قفل هم کردم.
- نمی‌دونم ولی به نظر خیلی از دست تو و مهراد شکاره.
با تعجب بهم نگاه کرد.
- من؟ مهراد؟ ما که کاری نکردیم.
- مهمونیه دیشب! مهراد مگه اونجا بود؟
تازه انگار متوجه شده باشه. ابروهاش بالا رفت و چشماش کمی گرد شد، عقب رفت و به کابینت پشت سرش تکیه داد.
- اره، یه سر اومد پیشم. کیلید‌های کافه رو گم کرده بودم، می‌خواست بره کرج کار داشت. شب اومد کلیداشو داد بهم که بیام کافه رو باز کنم.
دست به سینه نگاهش کردم.
- خب؟!
- هیچی دیگه گفتم حالا که مهتا‌ام هست بیاد تو یکم با هم حرف بزنیم بخندیم. ما چیزی نگفتیم.
اینو می‌دونستم، امیر و مهراد هیچوقت حرفی نمی‌زدن که کسی دلخور بشه. مهتا به احتمال زیاد از جای دیگه دلخور بوده و دیشبم به شوخیه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

melish

مدیر بازنشسته
سطح
7
 
ارسالی‌ها
198
پسندها
848
امتیازها
5,133
مدال‌ها
7
مهراد پوفی کرد و لیوانو ازم گرفت و توی سینک گذاشت و رفت بیرون.
- دلارا!
سر بلند کردم و امیرو دیدم. تو نگاهش جز مهربونی چیزی نبود. لبخندی به نگاه خیره ام زد.
- مهراد و من فقط نگرانتیم. خیره سر نشو. درمانتو جدی بگیر.
سرتکون دادم. کیفمو از روی کابینت برداشت و به سمتم گرفت.
- بگیر برو بالا فکر کنم بقیه اومدن.
کیفمو از امیر گرفتم و تشکر کردم.
- برو بالا که برات نسکافه و کیکی شکلاتی بیارم.
با ذوق سرمو بالا گرفتم و با نیش باز به امیر نگاه کردم. کیک شکلاتی؟ اونم با نسکافه؟ وای من عاشق این ترکیب بودم. امیر جلوی چشماشو گرفت.
- آی برق چشات کورم کرد.
بلند خنیدیدم که اونم خندید و دستشو از جلوی چشماش برداشت.
- همیشه بخند. برو بالا اینجا بمونی آب شیرم برات نمیارم.
بدو بدو رفتم سمت در و بلند داد زدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا