در حال تایپ رمان ازدواج به سبک دزدی | n.ghasemi کاربر انجمن یک رمان

نظرتون درمورد رمان چیه؟

  • الف) عالی

    رای 27 81.8%
  • ب) الف

    رای 10 30.3%
  • ج) ب

    رای 4 12.1%
  • د) ج

    رای 6 18.2%

  • مجموع رای دهندگان
    33

n.ghasemi

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/26/18
ارسال ها
91
امتیاز
13,413
سن
12
محل سکونت
روبه روی کولر.
کد رمان: 1391
ناظر: @سیده پریا حسینی


نام نویسنده: n.ghasemi کاربر انجمن یک رمان
نام رمان ازدواج به سبک دزدی
ژانر: عاشقانه. طنز
خلاصه: ۳ تا دختر که از قضا بخاطر مسائلی که می خونید مجبورن دزدی کنن
اما‌، به جاش ازدواج میکنن!112800
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

روشنک.ا

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,290
امتیاز
64,873
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

n.ghasemi

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/26/18
ارسال ها
91
امتیاز
13,413
سن
12
محل سکونت
روبه روی کولر.
شخصیت ها:
ملین:ارام کننده .۲۳ساله
ارسین:پسر اریایی.۲۸ساله
ملیسا:زنبور عسل.۲۱ ساله
ارتین:پاک ومقدس.۲۶ساله
نفس:مایه ی زندگی.۱۹ساله
اهورا:هستی بخش.۲۴ساله
پارت 1 :
نفس
امشبم وقتش بود! وقت چی؟ بروبخون خودت بفهم. (نفس خجالت بکش! همین اول کاری ادمِ رو اعصابِ نشو) این چی میگه دیگه؟ بخیالش عامو زر میزنه.با ایستادن ماشین سریع از ماشین پریدم پایین.(مگه قورباغه ای)ملین و ملیسا هم اومدن پایین. یه در بزرگ مشکی بدون حرف ازش رفتم بالا درو باز کردم . از سنگ فرشا که گذشتیم ملین با کلید همه کارش درو باز کرد و اروم رفتیم داخل رسیدیم به سالن.
ملیسا
یا حضرت عباس ! ۳تا پسر و ۳تا دختر که دخترا تو بغل پسرا بودن و داشتن فیلم نگاه می کردن. فیلم هم که جای حساس.با صدای جیغ دختره ناخدا گاه جیغ منم بلند شد .
من و دختره:« جیغ».
دختره :«هی تو دزدی؟اینجا چیکار میکنی؟»
اه دختره صدا تو دماغی.اصلا دزدم به تو چه اخه؟برای اینکه کم نیارم هر چی اومد تو ذهنم گفتم :
:« تو اینجا چیکار میکنی تو بغل نامزد من؟ها ؟»
چی گفتم! ملینم حرفمو ادامه داد:
ملین :«اره اینا تو بغلتون چیکار میکنن دو روز نبودیم»
یکی از پسرا:«چیدارید میگید؟ ما شمارو نمیشناسیم»
یکی از اون دخترای عملی:« پس چطور نامزدته؟ دخترا بریم»
و بلند شدن رفتن تو یه اتاق و پسرا هم دنبالشون. بالاخره رفتن و پسرا هم رو کاناپه نشستن.ملین
وقتی پیرا حواسشون به ما نبود یه چشمک به دخترا زدم که یعنی سرین دَرییم.
ولی این پسر چشم ابی جیگر که خیلیم قزمیت برگشت سمتمون. سرجام میخکوب شدم بلند شدن بیان سمتمون که یه نگاهی بهم کردیم و سریع دوئیدیم سمت در ٬که اینا هم اومدن دنبالمون و ما سریع در باز کردیم و پریدیم بیرون و رو سنگ فرشا می دوئیدیم که برسیم به درکه با اتفاقی که افتاد از ترس جهتمون و عوض کردیم و حالا دور ویلا می چرخیدیم.
آرسین. پسر چشم آبی.
۱۰ متر تا در بیشتر نمونده بود که سالی سگمون افتاد دنبالشون و دخترا جهت و عوض کردن و حالا دور ویلا می گشتند. یه دور گشته بودن که دیگه واقعا نزدیک بود از خنده عشق کنم به خاطر قیافه و حرفاشون.

.ملیسا.
حالا هی ما بدو سگِ بدو.
من :«وای خدا عجب سگ گاوی هستی٬ خب وایسا دیگه واقعا که خیلی گاوی.»
نفس:« وای خدا... تروخدا به این سگ گاوتون بگین وایسه.».
.ملین:« هر کاری بگین می کنیم.»
پسر چشم سبز:« هرکاری ».
من:«اره هر کاری».
پسر چشم عسلی:«سالی بیا اینجا.»
سگ ایستاد ما هم ایستادیم. رفتیم پیش پسرا و من زدم پشت سر چشم سبز ٬
من:« واقعا...که..سگت گاو.»
ملین دست گذاشت پشت کتف پسر چشم ابی
ملین:«راست میگه... سگتون خیلی... خیلی گاو.»
نفس- سگتون مثل خودتون خیلی گاو
پسر چشم عسلی چنان برگشت سمتش که واقعا دلم برای گردنش سوخت.
چشم عسلی:«با ما بودی.»
نفس:«منظورم این بود که ...که ...اها گاو خیلی خوب شیر میده ما از گوشتش استفاده می کنیم و حیوون خیلی نجیبی در کل ...اره!».
چشم عسلی- خوبه..
اخی بیچاره خواهرم.
چشم ابی:«خب بسه...بریم داخل باید با هم حرف بزنیم.»
ملین:«باریکلا...این پسر خوب و متینی به این میگن یه پسر نمونه.»
و بعد حرفش رفت سمت در و خودش رفت داخل من و نفس هم پشت سرش.
 
آخرین ویرایش

n.ghasemi

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/26/18
ارسال ها
91
امتیاز
13,413
سن
12
محل سکونت
روبه روی کولر.
پارت 2 :
نفس.
تو سالن نشسته بودیم که پسرا هم اومدن
.پسر چشم ابی:« ام... خودتون و معرفی کنید.» ملین:« سرکار خانم محترم ملین رادمنش هستم،فوق لیسانس پزشکی و شغل پاره وقت دزدی.».
ملیسا:«ملیسا گل گلابا هستم. لیسانس کامپیوتر.»
من:«نفس هستم و نفس همتون، دانشجوی وکالت.»
به به چی چی گفتم .
چشم ابی:« ام ، از اشناییتون چندانم خوشبخت نیستم... ارسین راد.».
ایش..‌.
چشم سبز:« ارتین راد...فوق لیسانس عمران.»
چشم عسلی:« اهورا هستم... لیسانس معمار.»
ای جونم پس اسمت اهورا
..ملین.
چقدر این پسره خوشکله.(هیز بدبخت) خفه وجدان بی فرهنگ.
ارسین:« حالا شما چرا دزدی میکنین؟»
یه نفس عمیق کشیدم و شروع کردم.
من:«خب٬ ما چند وقت پیش مادر و پدرمون تو یه تصادف فوت کردن. و پدرم یه شرکت صادرت وادرات فرش داشت. بعد از فوتش معاون شرکت مثل اینکه چندتا چک و صفته دستش بوده و حالا ما باید پاسشون کنیم.»
:
ارتین:« اسم پدر و مادرتون؟»
ملیسا:« سارا علیزاده و علی رادمنش»
اهورا:« و اسم معاون؟»
نفس:« سامیار گودرزی.»
پسرا برگشتن و یه نگاهی بهم کردن.
.اهورا
این عالیه هم از دست اون ۳تا مزاحم راحت می شیم هم سامیار. برگشتیم سمت دخترا.
من :«میخوایید شرکت و پس بگیرید؟»
سه تاشون سر تکون دادن .
ارتین:«پس باید با ما ازدواج کنید و.»
ارسین :«به ما کمک کنید».
دخترا:«باید چیکار کنیم؟»
با بیخیالی شونه م و انداختم بالا و گفتم :«
چیز خاصی نیست ٬و البته ما پلیسیم.»
نفس:«وات؟.. شما پلیسید؟»
ملیسا:«نه!»
ملین:« بیخیال بابا»
ارسین:« حالا قبوله؟»
چند لحظه ای سکوت شد که بعد یه دقیقه دخترا یه نگاه بهم کردن.
ملین:« قبوله»
درینگ درینگ‌.گوشیمو برداشتم٬ اَی خدا٬ مثل همیشه گندم.
ارسین:« مثل همیشه؟»
سرمو به علامت مثبت تکون دادم. گندم دختر خاله سیریش و عملیمه. ریجکت کردم و گوشیو گذاشتم رو حالت پرواز.
ملیسا.
خب ما دقیقا اینجا نشستیم چیکار کنیم؟
اهورا:«حالا کی با کی ازدواج میکنه؟»
ارتین :«من که با ملیسا ازدواج می کنم»
یا حضرت ادم
.اهورا :«منم با نفس.»
دقیقا حس کردم رنگ از رخ نفس پرید.بیخیال اینا من گشنمه.
ملین:«نمی خواین از مهموناتون پذیرایی کنید؟»
اخ این که میگن دل به دل راه داره اینه. احسنت خواهر گلم٬ احسنت.

نفس.
منتظر بودیم پسرا یه چی بیارن بخوریم که با حرف اهورا به کل ناامید شدم‌.
اهورا:« محض اطلاع الان دیگه شما همسر مایید پس شما باید برای ما خوراکی و غذا بیارید.»
ای سطل زباله. درینگ درینگ. صدای گوشی یه بنده خدایی بلند شد٬ ارسین گوشیشو برداشت٬ و جواب داد
-الو.
چنان دادی از اون طرف اومد که حاضرم بگم ما سه تا تو شلوارمون شکوفه های رنگی رنگی زدیم.اونطرف.
-الوکوفت‌! گوشی این پدر صلواتی چرا همش اشغال ها؟»
ارسین:« خیلی ممنون مامان ، من خیلی حالم خوبه.»
یا خدا پس این مادر شوئرمون.
 
آخرین ویرایش

n.ghasemi

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/26/18
ارسال ها
91
امتیاز
13,413
سن
12
محل سکونت
روبه روی کولر.
پارت 3 :
پس این مادرشوئرمون.
مادر شوهر:« سکوت. بابات می گه فردا بیاین اینجا میدونی که اگه عصبانی بشه چی میشه.»
ارسین:« مامان ما که گفتیم چند نفرو مد نظر داریم» مادرشوهر:« اخه اونا کین؟ تو بگو کین. من نمیدونم یا با اون دخترا میاین یا با اینا ازدواج میکنین. خدافظ... بوق بوق.»
چه خشن.
اهورا:« یه مسافرت شمال افتادیم.»
ارتین:« صبح میریم خونه تا وسایلاتون و جمع کنین» ماهم که مودب فقط سر تکون دادیم.

.ملیسا.
خدا چرا نمی فهمن من گشنمه. بلند شدم رفتم سمت اشپزخونه که از اپن به سالن دید داشت. رفتم در یخچال و باز کردم. مگسم پر نمیزد چه برسه به خوراکی. نا امیدانه در یخچال و بستم. در کابینت هارو باز کردم اونجاهم چیزی نبود. خدایی چیزی نیسن بخوریم. برگشتم تو سالن و دوباره نشستم.
ملین:« چیزی پیدا نکردی؟»
سرمو به چپ و راست تکون دادم. سرمون و نا امیدانه انداختیم پایین. بهتره بریم خونه تا از گشنگی از حال نرفتیم. بلند شدیم و رفتیم سمت در.

. آرتین.
دخترا بلند شدن رفتن سمت د که سریع گفتم
- کجا
نفس - میریم خونه یه چیزی بخوریم تا از گشنگی نمردیم
اهورا یه تک خنده کرد.
اهورا :«بیاید بشینید تا زنگ بزنم غذا سفارش بدم»
و گوشیشو برداشت. دخترا هم اومدن سر جای قبلیشون نشستن.
اهورا:«چی می خورین؟»
من:« پیتزا»
ارسین:« پیتزا»
دخترا باهم:« پیتزا»
یه نگاه بهم کردن با جیغ موهای همدیگرو کشیدن. یا خدا این چه کاری بود.

. آرسین.
من:« این چه کاری بود؟» ملین:« وقتی چندتا دختر باهم‌ یه حرفو میزنن موهای همدیگرو میکشن تا شوهرشون از اون یکی خوشگل تر نشه»
ما سه تا باهم
:«چه جالب»
یه نگاه بهم کردیم. ارتین صداش و دخترونه کرد و گفت
-اِوا٬ خدا مرگم بده.»
و موهای مارو کشید. صدای خنده دخترا بلند شد. افتادیم روش و موهاش و کشید.
همون لحظه صدای زنگ اومد و خودم رفتم پیتزا هارو گرفتم.

.ملیسا.
نصف پیتزامو خوردم. بلند شدیم و رفتیم تو سالن نشستیم. رو کاناپه ها نشسته بودیم که نفس دهنش و باز کرد و خمیازه کشید.
اهورا:«اَه. ببند غار هونگ سانو»
زدم زیر خنده. نفس:«هرهر. رو اب هرهر کنین»
ملین:« ما باید کجا بخوابیم؟»
ارسین:« معلومه اینجا رو کاناپه»

.نفس.
تا گفت رو کاناپه بخواب از کلم پریدبلندگفتم
- بله؟ فکرشم نکن»
ارسین:« پس میخواید بیای تو اتاق ما بخوابید» ملین:« باشه»
ارتین چشماش و تو حدقه گردوندو رفت سمت پله ها اهورا و ارسین هم پشتش.
من:« من که ترجیح میدم همینجا بخوابم نه پیش اون قوزمیت»
کنترل تی وی رو برداشتم و روشنش کردم. گشتم تا شبکه مورد نظرو پیدا کردم(چونکه ماهوارن شبکشو نمیگم)
همیشه فکر می کردم پلیسا ماهواره ندارن. یا امام حسن مجتبی! کوسن مبل و بغل کردم بودم و چشام و از صفحه تی وی بر نمیداشتم. همون لحظه ، پخ ؛ و من فرشته مردم.

.اهورا.
رفتم تو اتاقم و طبق عادتم٬ تیشرتمو در اوردم و رو تخت خوابیدم.اباژور رو پا تختی و خاموش کردم. ای بابا اگه خوابم بردحالا هم باید بریم.حتما اونجا تو جلسه چرت میزنم٬ برم یه قهوه بخورم. د اتاق باز کردم که ارسین و ارتینم از اتاق اومدن بیرون.
ارتین:« شماهم خوابتون نمیبره؟»
سرمون و به علامت نه تکون دادیم.و از پله ها اومدیم پایین.

. آرسین.
اوف، اگه حالا خوابم برد.( بفرما برو پیش همسرت) چی میگی؟ برم بگم چی. ( برو یکم باهاش حرف بزن) هی. باشه.از اتاق اومدم بیرون که اهورا و ارتینم اومدن بیرون.
 
آخرین ویرایش

n.ghasemi

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/26/18
ارسال ها
91
امتیاز
13,413
سن
12
محل سکونت
روبه روی کولر.
پارت 4 :
اهورا و ارتینم اومدن بیرون.رفتیم تو سالن٬دخترا نشسته بودن و داشتن فیلم ترسناک نگاه میکردن به اهورا و ارتین نگاه کردم و سر تکون دادیم . اروم رفتیم پشت سر دخترا و ، پخ !
چنان جیغ کشیدن که خودم کر شدم .
نفس برگشت و با کوسن تو دستش زد تو سرمون و ملین هم چکی زد تو گوشم و از همه بدتر ملیسا که روی سینه ارتین نشسته بود و فقط با کوسن می زد تو سرش.
اهورا :«وای خدا ما ایم بس کنید »
دخترا دست نگه داشتن و به ما نگاه کردن و ملیسا بازم ۲تا زد تو سرش و نفس هم زد تو سر اهورا فقط ملین کاری نکرد رفت نشست رو کاناپه و ما هم هر کدام یه جا نشستیم.

.آرتین.
وای خدا چه جوری هم می زنن.دخترا بلند شدن رفتن طبقه بالا. یه نگاه بهم کردیم و تی وی رو خاموش کردم و ما هم رفتیم بالا و هر کی رفت تو اتاق خودش. در و باز کردم و رفتم داخل ملیسا رو تخت خوابیده بود. منم رفتم رو تخت خوابیدم.
ملیسا:«تو چی میگی اینجا»
من :«ساکت باش میخوام بخوابم.»
ملیسا:«ایش.»
و بالشت و برداشت و خواست پتو رو هم برداره که پتو رو گرفتم٬
من:«پتو رو کجا می بری؟»
پتو رو ول کرد و یه نگاه با حرص بهم کرد و رفت رو کاناپه خوابید و زیر ل**ب غر می زد.
ملیسا :«اه ٬مردا هم مردای قدیم اخه چقدر یه نفر میتونه بیشور باشه؟»
من :«هر چی میگی خودتی»
هیچی نگفت و خوابید بعد از ۲۰دقیقه که مطمئن بودم که خوابیدم رفتم یه ملافحه اوردم و انداختم روش.هوف الان باید بریم سرهنگ و ببینیم. یه پیرهن کرمی با شلوار کتون کرم پوشیدم و ساعت رولکس هم دستم کردم و گوشیمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون و از پله ها رفتم پایین و رفتم طبقه زیر زمین و در پارکینگ و باز کردم این خونه سه طبقه ک زیر زمین و همکف و بالا که به پارکینگ راه داشت و اتاق تمرین . سوار ماشین فراریم شد و از پارکینگ زدم بیرون در و با ریموت باز کردم و بیرون منتظر موندم.

.آرسین.
بعد از این که ملین خوابید که البته نزاشت من رو تخت بخوابم از بسکی غر زد . سریع یه شلوار کتون مشکی و یه پیرهن مشکی و ساعت رادو و موهامم زدم بالا که بازم چند تار افتاد رو پیشونیم . رفتم از اتاق بیرون و رفتم طبقه پایین. وای گوشیم !
بیخیالش رفتم از خونه بیرون و این ور و اون ور خیابان و نگاه کردم که نگام به ماشین ارتین افتاد رفتم سمتش با استایل همیشگیم و در کمک راننده رو باز کردم و سوار شدم بعد یه ربع که حسابی اعصابمون خورد شد اهورا هم اومد.
یه شلوار کتون مشکی و پیرهن کرم .اومد سوار شد . ارتین :«میخواستی نیایی؟»
اهورا :«بابا مگه میخوابید؟! بریم تا جناب سرهنگ زنگ نزده »
ارتین استارت و زد و حرکت کرد.

.ملین.
با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم. بر خروس بی محل لعنت .... گوشیو از رو پاتختی برداشتم و جواب دادم .
من :«بله»
اون طرف:«هی تو کی هسی؟مگه این شماره ارسین نیست»
خواب از کلم پرید و به گوشی نگاه کردم. این که گوشی من نیست!
ولش حالا بزار یه کم سرکارش بزارم.
من :« اهم ... چرا من همسرشون هستم ٬و شما؟»
با اون صدای تو دماغیش داد زد
-چی همسرشی نه اون به من خ**یا*نت نمیکنه »
من:«حالا که کرده . بگم کی زنگ زده؟»
اون :« بگید ...فین فین ...نازی ...فین ..زنگ زد ..بوق بوق .»
ایشش فین فینی بدبخت.
 
آخرین ویرایش

n.ghasemi

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/26/18
ارسال ها
91
امتیاز
13,413
سن
12
محل سکونت
روبه روی کولر.
پست پنجم:
یکم با گوشیش ور برم. رفتم تو مخاطباش.نازی سیریش ، سرمه پولکی ، زیبا خوشگله ، مینا عملی ، این چه وضعشه ، گوهر هستی این دیگه کیه ؟ پیاماش.
زیبا:« سلام ارسینم.٬ سلام قشنگم.»
عق.
زیبا:« میای بریم بیرون.٬ نه حوصلم نمیشه »
زیبا:« چرا؟ خیلی بدی من این همه بهت محبت میکنم.، خفه تو مثل من زیاد داری با اونا برو».
زیبا:« شوخی کردم تو عشق منی.، باشه تو خوبی.»
و اتمام. ایش. خزا. یکمم بازی کنم. داشتم کلش بازی میکردم. که با صدای در سرمو گرفتم بالا‌. ارسین با لباسای بیرونی اومد داخل و دکمه های پیرهنش و باز کرد و درش اورد. ای جونم بدن ۶ تیکه اش و جون...(هیز) حرف نزن. همینجوری داشتم به ارسین نگاه میکردم که با حرفش صورتم داغ شد.
آرسین:«دید زدنت تموم شد؟».
خدا چه ضایع بازی. خاک با کود اضافه تو سرت. ارسین:« چرا خجالت می کشی؟ اشکال نداره هر کی بود نگاه میکرد.»
پسره پفیوز.

آرسین.
با جناب سرهنگ خدافظی کردیم و سوار ماشین شدیم.سرهنگ با همکاری دخترا موافقت کرده بود. ارتین درو با ریموت باز کرد وایستاد و پیاده شدیم و ارتین سوئیچو انداخت تو بغل هومن مثلا نگهبان.در اتاق و باز کردم و رفتم داخل و تو همون حال دکمه های پیرهنمو باز کردم و درش اوردم. سنگین نگاهی و حس کردم.سرمو برگردوندم.ملین در حالی که با چشمای گرد نگام می کرد.
من:« دید زدنت تموم شد؟»
سرشو انداخت پایین .
من:« اشکال نداره هرکی دیگه ام بود نگاه می کرد.» سرمو به چپ و راست تکون دادم و دستمو بردم سمت کمربندم تا بازش کنم.

.ملین.
دستش رفت سمت کمر شلوارش تا درش بیاره. میخواد چیکار کنه؟.
من:«هی! می خوای شلوارت و در بیاری؟»
کاملا برگشت سمتم و با چشمای گرد نگام کرد. ولی لحظه بعد تو چشاش برق شیطنت نشست.
ارسین:« چیه؟ نکنه تو می خوای درش بیاری؟»
ای پسره اشغال تر.
من:« نه خیرم... من... من.»
ارسین:« تو چی؟ا.».
اومدمیه چیزی سرهم کنم بگم که حرکت یه چیزی روی دستم حس کردم. یا خدا! اگه گودزیلا باشه چی؟ یا لولو؟یا شاید...
خیل خب فقط غول تو موش و گربه نباشه!
اروم برگشتم.
یا حضرت سلیمون . کاشکی لولو بود
حاضرم قسم بخورم به جون خودتون که الان سوسک داره با شاخکاش‌جفت گیریی میکنه.
همین رسید به ارنجم به جیغ فرابنفش که هیچ فرا بادمجونی کشیدم.جیــــــغ

. آرسین.
تا برگشت و سوسک دید حاضرم به جون همین خودت بگم که رنگ از رخش پرید و چند لحظه بعد یه جیغ بنفش کشید و از همونجا رو تخت پرید تو بغلم و پاهاش و دورم حلقه کرد و دستشو دور گردنم و تو همون حال جیغ زد
- برو بیرون الان می خورتم.
دستمو دورش حلقه کردم و در حالی که از کولی بازی هاش قهقه می زدم در و باز کردم و رفتم بیرون.
اتاقای ما تویه راهرو بود . همنوجوری که تو بغلم بود در اتاق بچه ها باز شد و همه افتادیم زمین.
 
آخرین ویرایش

n.ghasemi

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/26/18
ارسال ها
91
امتیاز
13,413
سن
12
محل سکونت
روبه روی کولر.
پست ششم:

.ملین.
تقریبا خوابم برده بود که با صدای در خواب از کله مبارکم پرید. اَی خاک با کود اضافه بر سرت با این در بستنت. اوم حالا که بیدار شدم بذار یکمم حس فوضولیمو برطرف کنم.بلند شدم و جلوی کمد دیواری با چند قسمت ایستادم. درشو باز کردم.جون. همش کت و شلوار.و پایینشم کفش.بستمش و کمد بعدی رو باز کردم پیرهناش و شلوار مردونه هاش و و شلوارای کتون و لی هشم بودن. چه تمیز!
کمد بعدی سویشرت و تیشرت و کت های اسپرت و پایینش کفش های کتونی ورزشی ؛ حالا میز ارایش ، بیشتر از ۱۰ تا ادکلن و عطر مارک دار . کشاب اول و باز کردم فکم خورد زمین. تو عمرم این همه کروات ندیده بودم همه کشاب کروات بود . همیشه عاشق کروات بودم یه سرمه ای ساده اشو برداشتم وگذاشتم رو میز ارایش. کشاب بعدی رو باز کردم ژون چقدر ساعت همش رادو و رولکس بود .یه رولکس برداشتم گذاشتم رو میز ارایش و کشاب اخرو ها، چقدر جوراب . در کشاب و بستم و رفتم در کمد و باز کردم و یه پیرهن سفید برداشتم و در کمدو بستم.
درکمدو بستم. یکم با وسایل این شوئیرمون عکس بگیریم. پیرهن و پوشیدم و استین هاش و تا کردم تا مثل این دیوونه ها نشم.کرواتم بستم و ساعتم دستم کردم.ساعت برام بزرگ بود ولی اشکال نداره. قصدم از این کارا برای این بود که عمه بهم گیر نده و من و برای پسرش بگیره و من گفته بودم خودم یه نفر و دوست دارم. چندتا سلفی از خودم گرفتم گذاشتم اینستا. نگام به خودم تو اینه افتاد چقدر بامزه شدم داشتم جلوی اینه دلقک بازی در می اوردم .

.نفس.
هوف حوصلم سر رفت که هیچی دیگه داره ته میگیره.الان سرمو میکوبم به دیوار( بکوب ماهم از شرت خلاص شیم) خفه شو و شر اصلی هم تویی که شرت خلاصی نداریم.( من دیگر حرفی ندارم) پس برو ماهم راحت شیم وا وجدان ها هم وجدانای قدیم ، خب حالا چیکار کنم. یه میز کار گوشه اتاق بود. رفتم و رو صندلی چرخ دارش نشستم و یه چرخی زدم. خب اینجا چی داریم. کشو اولی که چندتا کتاب. کشو دوم . چه خشمزه چند بسته لواشک برداشتم و با ملچ ملوچ خوردم . کیفش به همینه .
همینجوری داشتم میخوردم با صدای یه نفر دست از خوردن کشیدم.

.اهورا.
هیچ از این جلسه های شبونه خوشم نمی یاد! در اتاق و باز کردم و پیرهن مو در اوردم. به تخت نگاه کردم. نفس کو؟ نگام افتاد به میز کارم . به به چه قشنگ لواشک هامو میخوره؛
من:« اروم تر بخور تو گلوت گیر نکنه »
سرشو چنان با شتاب اورد بالا که دلم برای گردنش سوخت .
نفس:« کی اومدی؟»
من:« وقتی داشتی لواشکای من و می خوردی»
یه لبخند زدو گفت
- خب خوشمزه ان»
و شروع کرد به خوردن . سرمو به چپ و راست به علامت تاسف تکون دادم. شلوارک و چیز دیگه ام و برداشتم و رفتم تو حموم.
رفتم تو حموم.
بعد از حموم ۱۰ دقیقه ایم امدم بیرون.

.نفس.
وقتی رفت حموم منم رفتم از طبقه پایین یه بطری اب و لیوان اوردم. یه لیوان اب ریخته ام و یه کم خوردم که گلوم سوخت و به سرفه افتادم بعد حدود ۵ دقیقه که سرفه ام خوب شد اهورا از تو حموم اومد بیرون و این و که دید دستم گفت
- این چیکار میکنه دستت.»
 
آخرین ویرایش

n.ghasemi

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/26/18
ارسال ها
91
امتیاز
13,413
سن
12
محل سکونت
روبه روی کولر.
.اهورا.
این دستش چیکار میکنه دیگه؟
نفس:« این ؟ هیچی داشتم ازش میخوردم.»
حرفاشو کش دار میگفت ، لعنتی م**س.ت. همون لحظه لیوان از دستش افتاد رو تخت، نه تختم.
من:« هوی تختم»
نفس:« میدونسی هیکلت خیلی قشنگ!»
نَ مَ نَ. رفتم جلو که پرید از تخت پایین و رفت سمت در درو باز کرد و رفت بیرون و منم پشت سرش که با باسن خورد زمین و منم که ریسه رفتم.

.آرتین.
در اتاق و باز کردم و رفتم تو اتاق. با دیدم ملیسا و اَداهاش ریسه رفتم از خنده با اون لباس ها شده بود خدای دلقک ها.
بعد از اینکه خندم تقریبا قطع شده بود بلند شدم که با دیدن قیافه اش که خیلی مظلوم بود دوباره صدای خندم بلند شد.

.ملیسا.
اَه چقدر میخنده. ساعتم و دراوردم و پرت کردم سمتش که صاف خورد وسط موخش... خندش قطع شد و جاش و به یه اخم وحشتناک داد. قدم قدم اومد جلو و منم رفتم عقب. یه لقمه چپم نکنه یه وقت.؟سریع فرار کردم و اونم اومد دنبالم.
ارتین:« اگه دستم بهت برسه از وسط به دو قسمت غیر مساوی تقسیمت میکنم.»
درو باز کردم و رفتم بیرون که تالاپ خوردیم زمین.

.ملین.
همه خورده بودیم زمین به غیر از اهورا که به ریش نداشته ما میخندید...
حس کردم یه چیزی داره رو دستم راه میره برگشتم به دستم نگاه کردم و جیغم دوباره بلند شد .سوسک پرواز کرد و رفت روی دست ارسین نشست که دوباره جیغمون بلند شد. نگام به صندل ارسین افتاد برش داشتم و زدم روی دستش که دادش بلند شد. قبل از اینکه بزنم روش پرواز کرد و روی دست ارتین نشست که ملیسا کار من و تکرار کرد و زد روی دست ارتین.
ملیسا:« کشتمش »
ارتین:« بعله افرین ولی زدی دست مو داغون کردی»
ملیسا صندل و برداشت. سوسک ریقش درامد بود . برگشتم سمت ارسین که دستش و میمالید. اوخی دردش گرفت. برگشتم سمتم و خشن نگام کرد. خیس کردم خودمو.
من:« ببشید»ن
نفس« امشب شب مهتاب»
برگشتم سمت نفس.
ملیسا:« چیزی زدی خواهرم.»
اهورا:« اره! از مشروب توی یخچال خورده»
من و ملیسا:« هین»
ارتین:« بفرما! گفتم نزارید اونجا.»
همون لحظه گریه نفس بلند و همه سرها برگشت سمت نفس.
نفس:« هق هق ، من ابنبات می خوام.»
قهقه پسرا بلند شد. شده بود یه بچه. نفس از جاش بلند شد که نتونست تعادلش و حفظ کنه.

.اهورا.
بلند شد و نتونست تعادلش رو حفظ کنه و داشت می افتاد زمین که شلوارم و برای اینکه نیوفته گرفت و کشید پایین.

.آرسین.
نفس شلوار رو با خودش کشید پایین. ملین جیغ زد و دستش و گذاشت روی چشاش. اما ملیسا از خنده پخش شد بود کم کم خنده ی ماهم بلند شد. داشتیم می خندیدیم. که صدای گریه بلند شد.! خندمون قطع شد و به نفس که توی بغل اهورا بود نگاه کردیم. اهورا:« هیش.اگه گریه نکنی برات ابنبات می خرم» نفس کش دار گفت
- واقعا؟»
اهورا یه دستش و گذاشت زیر کمرش و یه دستشم زیر زانوهاش و بلندش کرد و بردش توی اتاق و ماهم رفتیم توی اتاق هامون.

.اهورا.
روی تخت گذاشتمش و پتو کشیدم روش.
لایکم کنیدو
اگه مشکلی هست بگید
میسی:love_struck:
 
آخرین ویرایش

n.ghasemi

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/26/18
ارسال ها
91
امتیاز
13,413
سن
12
محل سکونت
روبه روی کولر.
پست هشتم:
کشیدم روش‌. اومدم بیرون و رفتم توی سالن. بچه ها نشسته بودن.
من:« نمی خواید بخوابید؟»
ارسین :« چرا‌.»
و بلند شد همه پیش بندش بلند شدن و رفتن سمت اتاقاشون.منم رفتم توی اتاقم و روی تخت خوابیدم. تقریبا داشت خوابم میبرد که لگدی خوردتوی شکمم. و لحظه بعد دستی توی دماغم. به نفس که داشت جفتک می پروند نگاه کردم. دستاشو گرفتم پاهاشو با پاهام قفل کردم و بغلش کردم. یکم تکون خورد ولی بعدش اروم شد و خوابیدم .

.آرتین.
با صدای الارم گوشیم از خواب بیدا شدم . به ملیسا نگاه کردم که پتو رو کشیده بود روی سرش. پتو رو زدم کنار . دماغم و چین دادم. این چه وضع خوابیدن. به جای اینکه معصوم شده باشه شبیه گودزیلا شده. موهاش بهم ریخته بود و دهنش باز بود و یکم از اب دهنش ریخته بود روی بالشت. گفتم حالا مثل رمان ها مثل بچه ها خوابیده و معصومه . ولی بیشتر شبیه جادوگر شهر از. بیدارش کنم تا بالشتم بیشتر از این کثیف نشده.
من:« ملیسا. ملیسا.»
چسماش و باز کرد و روی تخت نشست.
من :« بلند شو تا بریم.»
سرش و تکون داد و بلند شد و رفت داخل دستشویی .
داخل دستشویی.

.آرسین.
داشتم خواب دوست دخترام و میدیدم که سرم دعوا میکردن.نسیم( یکی از دوست دخترام) و صداکردم که.جــیـــــ‌ـــــــــغ.با ترس روی تخت نشستم.
من:« چی شده کی مرده!؟ دارن دفنش میکنن.»
به اطراف نگاه کردم.روی ملین ثابت موندم.تازه دُزاریم افتاد. تلافیش و میکنم. همون لحظه در با شتاب باز شد و ارتین با یه تیشرت سفید و کاپشن چرم و شلوار کتون مشکی اومد داخل.
ارتین:« پاشین دیگه چقدر میخوابید باید راه بی افتید.»
و درو بست و رفت. از تخت اومدم پایین و رفتم حموم.
( ربع ساعت بعد)
با یه حوله دور کمرم و یه حوله کوچیک تر دور گردنم از حموم اومدم بیرون. با حوله نم موهام و گرفتم. یه پیرهن سفید و شلوار کتون سفید، پالتوی مشکی کفش مشکی . خواستم گوشیم و از روی پاتختی بردارم که دیدم نیست! گوشیم کو؟ گذاشتم همینجا! نگام و دور اتاق گردوندم که روی یه گوشه اتاق ثابت موند. رفتم گوشیم و برداشتم گوشی من اینجا چیکار میکرد؟ مطمئنم کار ملین.‌‌از پله ها اومدم و رفتم پیش بقیه.
اهورا:« بیشتر به خودت میرسیدی.»
ایستادم گفتم:
_ تو زود اماده شدی وگرنه من دیر نمیکنم.»
ارتین:« حالا برای کی خوشتیپ کردی؟»
و با شیطنت نگام کرد. من:« برای عشقم.»
و به ملین نگاه کردم با تعجب نگام میکرد.
اهورا:« اونوقت عشقتون کی هست.»
به ملین اشاره کردم و گفتم:
_ اون.!»
همه گفتن «او»
اهورا:« زن داداش! دیشب باهاش چیکار کردی که اینجوری شده.»
ملین:« من که کاری نکردم. اما معلوم نیست شما چیکار کردی که خوار ما از خستگی چشاش باز نمیشه!.»
و به نفس اشاره کرد که به دیوار تکیه داده بود و چرت میزد.
 
آخرین ویرایش

موضوعات مشابه


بالا