• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان یکی برایم بماند | هاجر منتظر کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع hesarabi1399
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 44
  • بازدیدها 866
  • Tagged users هیچ

hesarabi1399

ویراستار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
145
پسندها
656
امتیازها
3,803
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد: 4549
ناظر: - MAEVE - Sogi.an

عنوان: یکی برایم بماند
نویسنده: هاجر منتظر
ژانر: #عاشقانه #اجتماعی
1641911665431.png
خلاصه:
داستان حول دختری میگرده به اسم پریناز.پریناز یه دختر خیلی تنهاو سادس ،که قلب پاکی داره.که با مرگ پدرش این تنهایی رو بیشتر حس میکنه.برای فرار از این تنهایی یه تصمیم میگیره.که هرطور شده ازین تنهایی دربیاد.اون با پسری اشنا میشه که دور و برش خیلی شلوغه و با اینکه میدونه این دوستی پایان خوبی نداره.باز هم برای نگه داشتنش تلاش میکنه.این داستان یه پایان خوش داره.که پریناز قصه ما بلاخره یه روز از تنهایی در میاد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ZAHRA MODABER

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
12/5/20
ارسالی‌ها
433
پسندها
3,034
امتیازها
16,863
مدال‌ها
28
رمان.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

hesarabi1399

ویراستار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
145
پسندها
656
امتیازها
3,803
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #3
*** این متن مخفی شده است برای مشاهده ان باید از ان تشکر کنید ! ***
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

hesarabi1399

ویراستار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
145
پسندها
656
امتیازها
3,803
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #4
_اِ نه تورو خدا...اگه گوش میکردی میشنیدی که گفتم دارم میرم در خونش نه اینکه بیای بگی میری بهش زنگ میزنی...
وای نه گند زدم.دستپاچه گفتم:وای...همش تقصیر النازه...به جان تو گوش میکردما...
_برو از جون خودت مایه بزار...بشین درستم بخون...فردا فلسفه امتحان داریم...نیای بگی بهم برسونا که دیگه ازین خبرا نیست...
تقریبا داد زدم:چی؟!...فلسفه کی امتحان داریم؟
_فردا...بشین بخون...بای...
زدم رو سرمو گفتم:وای عسل بدبخت شدم...آخه کی گفت امتحان داریم من نفهمیدم...
بعد دویدمواز تو کتابخونه کوچیک اتاقم فلسفه رو برداشتم و بعد تا خود شب بکوب پای درسم نشستم.شب پایین رفتم که دلی از عذا دربیارم.همه دور میز نشسته بودن بابا تا منو دید با اخمایه درهمی گفت:هرروز باید صدات کنن؟نمیدونی هشت وقت شامه باید بیای پایین؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

hesarabi1399

ویراستار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
145
پسندها
656
امتیازها
3,803
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #5
از پنجره‌ی اتاقم بیرونو نگاه کردم که ورودی روبه روش بود.بابا بیا دیگه... .
خیلی وقتا شده بود من تو خونه تنها بمونم؛ ولی اینجور مواقع دلشوره نداشتم.
یه‌بند اسم بابا رو زیر لب می‌آوردم. چشم از پنجره نگرفتم. هوا کاملاً تاریک بود؛ ولی تا زمانیکه چراغِ اتاقم روشن بودو عسل پیشم بود از هیچی نمی‌ترسیدم که یهو چراغ خاموش شد. ترسیدم؛ آخه من از تاریکی می‌ترسم و از من بیشتر عسل از تاریکی می‌ترسه. پاورچین و بااحتیاط بلند شدمو به سمتِ تختم رفتم. چشمام هیچ جا رو نمی‌دید. با دست روی تشکم کشیدم تا پیداش کردم. مهربون گفتم:
_بیا قربونت بشم نترسیدی که؟ من اینجام، ببین من اینجام.
بغلم گرفتمشو آروم‌آروم موهاشو ناز کردم و به جایی که نور کمرنگ ماه ازش میومد نگاه کردم. سر عسلو بوسیدمو گفتم:
_عسل؛ تو می‌دونی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

hesarabi1399

ویراستار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
145
پسندها
656
امتیازها
3,803
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #6
دستمو برای اولین ماشینی که از جلوم رد شد تکون دادم و به سرعت خودمو به بیمارستان رسوندم. روبه‌روی استیشن پرستاری ایستادم و مشخصاتِ‌بابا‌رو به یه پرستار گفتم. پرستار یه نگاه به دم‌ودستگاه جلوش انداخت؛ بعد سرشو آورد بالا و گفت:
- شما چه نسبتی با ایشون دارید؟
- دخترشم، حالشون خوبه؟
یه نگاه تصنعیِ پر از تاسف بهم انداخت و گفت:
- دچار ایست قلبی شده بودن؛ دیشب وقتی رسوندنش اینجا چند دقیقه‌ای از فوتش گذشته بود، متاسفم! شما باید این فرمو پر کنید و اگه بزرگتری دارید بگید بیاد تا کارایه اداریشو انجام بده و صورت حسابو پرداخت کنه و...‌ .
اون یه‌بنند حرف میزد، بابام مُرد.
تلفنم لرزید. جواب دادم:
- پری رفتی بیمارستان؟
- آرش.
- میگم رفتی؟
-بابا مُرد، آرش حالا چیکار کنم؟
سکوته اونور خط عذابم می‌داد.
کاش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

hesarabi1399

ویراستار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
145
پسندها
656
امتیازها
3,803
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #7
عمه تا چهلم پیشمون موند ولی بقیه رفتن. سر چهله باز همه اومدن؛ وقتی دیدن من به مدرسه میرم؛ همه جور حرفی پشته سرم زدن. دوستام درکم نمی‌کردن ولی دلداریم می‌دادن.
اونا هم تعجب کرده بودن که چطور عین خیالمم نیست، فقط خودم می‌دونستم که اگه خیلی فکر کنم دق می‌کنمو دنبال بابا میرم!
روزها گذشت...چهلمم گذشت.
آرش از، بعد از تدفین بابا حتی یک بارم سراغم نیومد.
قبلِ‌ چهلم نیمه شب با کابوسِ‌‌ مرگِ‌ بابا از خواب پریدم و درِ اتاقش رفتم. چراغش هنوز روشن بود، قبل این‌که دستم رو دسته دَر بره و درو بزنم، صدایِ‌ مونس و شنیدم:
- آرش درکت می‌کنم، خیلی سخته ولی دیگه وقتش شده بلند شی...همه چیز رو هواست.
و صدایِ‌ گرفته‌ی‌ آرش:
- میگی چیکار کنم؟ جایِ‌ بابا واسم خیلی خالیه.
سکوت و بعد دوباره صدایِ‌ آرش:
- نگرانِ‌...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

hesarabi1399

ویراستار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
145
پسندها
656
امتیازها
3,803
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #8
و رفت.داد زدم:
- منو نبری به همه میگم به مامانتم میگم.
زودی سمتم برگشت و یه کشیده خوابوند تو گوشم که برق از سرم پرید؛اما کوتاه نیومدم، قبل ازینکه چیزی بگه گفتم:
- به جا روناک؛ من نمی‌دونم روناک کیه ولی بزار من جاش بیام.
عصبی چند بار نفس‌نفس زدبعد لبشو گزید و آروم شد:
- می‌‌خوای بیای چیکار؟
آخ جون کوتاه اومد:
- تو خونه حوصلم سر میره ،واسه وقت گذرونی می‌خوام بیام.
یه برو بابایی گفت و برگشت.خواستم بازم اصرار کنم که صدای مربیمونو شنیدم؛داشت صدامون می‌کرد تا سر تمرینمون برگردیم.بعد ساعت ورزش دنبالش رفتم.یه گوشه‌ی حیات با یکی از دخترا ایستاده بود و پچ‌پچ می‌کرد.نگار بهم رسید:
- پس چرا الی نیومد؟
محلش ندادم.ناخونامو بهم می‌ساییدم و تو ذهنم به انواع و اقسام التماسا فکر می‌کردم.من باید به هر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

hesarabi1399

ویراستار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
145
پسندها
656
امتیازها
3,803
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #9
- چرا نمیشه؟! میشه لنگِ‌ظهر با این تیپ بیرون بزنی نمیشه یه سرخاب سفیداب بمالی؟
نچی کردمو گفتم:
- به دو دلیل.اول اینکه عادت ندارمو خوشم نمیاد؛ دوم اینکه، بابام تازه فوت شده.
نگاهش پر از دلسوزی شدوآروم گفت:
- شنیدم،خدا بیامرزتش.
به اطراف نگاه کردمو گفتم:
- میان اینجا؟
ابروش پرید بالا و گفت:
- پنج‌شیش نفرن،همه هم زوجن،نصفشون اکیپ خانوادگین،یعنی فامیلِ دورمن،یکی دوتاش مهمونن، یکیش تک افتاده بود قرار بود روناک بیاد که تو جاش اومدی که اینم قانون داره.
نگاش کردم که انگشتاشو اورد بالا و شروع کرد به شمردن:
- یک: کجا می‌ریم نداریم ،دو: می‌خوام برگردم من می‌ترسم نداریم ،سه: این نامحرمه ال نکنه بل نکنه نداریم ،چهار: اخم و تَخم و نازو نوز نداریم، می‌خوایم خوش بگذرونیم، گند بزنی به روزمون گند می‌زنیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

hesarabi1399

ویراستار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
145
پسندها
656
امتیازها
3,803
مدال‌ها
7
پریدم رو مبلو کولمو یه گوشه پرت کردمو داد زدم :
- عسل ! من اومدم نترسیدی که ؟
رو به مجسمه‌ی روباهی که یه گوشه بود گفتم :
- نیومدن ؟ داداش که به خونه زنگ نزد ؟ شاید اومد ببینه خونم یا نه ؟
خودم جوابامو می‌دونستم ؛ سعی کردم انرژی منفی رو دور کنم ، کفه دستامو بهم زدمو گفتم :
- و اما شام !
بعدم پریدم اول یه تخم‌مرغ خوردم بعدم ریاضیات خوندم ، یه زنگم به الی زدم که جواب نداد و بعد مشغول شام شدم ، یکم برنجِ‌کته‌ای و ماست درست کردم و در انتظار آمدنِ‌داداشی تا پاسی از شب بیدار بودمو تلوزیون دیدم و بعد رفتم پیشِ‌عسلو خوابیدم . صبح زود از خواب پریدم . طبق معمول از ترس اینکه دیرم نشه با شتاب آماده شدمو پایین رفتم و داد زدم :
- مونس ! مونس !
انگار که دیروز تکرار شده باشه ؛ بویِ‌چایِ‌تازه و یه کاغذ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا