نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان اصیل و خونخوار (جلد اول) | کیمیا وارثی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع ~Kimia Varesi~
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 62
  • بازدیدها 1,225
  • Tagged users هیچ

~Kimia Varesi~

کاربر سایت
سطح
1
 
ارسالی‌ها
63
پسندها
138
امتیازها
523
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد:4587
ناظر: F_N F_N

نام رمان: اصیل و خونخوار (جلد اول)
نویسنده: کیمیا وارثی
ژانر: #فانتزی #ترسناک #عاشقانه
تعداد جلدها: ۲ جلد

آصیل و خون_خوار.jpg

خلاصه:
«هر لحظه ممکن است سرنوشت، داستان زندگی‌ات را عوض کند!»
این جمله حکایت دختری‌ست که تنها با سفر کردن به یک روستای متروک، سرنوشت و داستان زندگی‌اش را تغییر داد.
افسانه، دختری که بدون اطلاع داشتن از حقایقِ وهم‌آلود آن روستای خونین و جهنمی، پا به آن‌جا می‌گذارد و ناخواسته درگیر ماجراهای فراوانِ خطرناکی می‌شود.
پی به حقیقت‌های مخفیِ عجیب و کهنه‌اش می‌برد. زندگی‌اش با موجوداتی عجیب و افسانه‌ای یکی می‌شود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Lavin~

نویسنده انجمن
سطح
24
 
ارسالی‌ها
1,410
پسندها
17,502
امتیازها
38,073
مدال‌ها
26
803158_775237f76b190a238a3357cd57afa8ab.jpgنویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید....​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

~Kimia Varesi~

کاربر سایت
سطح
1
 
ارسالی‌ها
63
پسندها
138
امتیازها
523
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
اصیل و خونخوار، دو هیولایی که باعث شدند داستان زندگی من تغییر کند.
من، یک دختر معمولی، حال یک هیولای خون‌آشام هستم.
من نه یک انسانم، نه یک هیولا‌؛ من یک هیولای دورگه‌ام.
نه تنها من، بلکه حتی نوادگانم هم همین‌طور.
فرزندانی که همانند من، همانند وارث من، نه یک انسانند و نه یک هیولا. آن‌ها موجوداتی ابرقدرت هستند که شرّ به دنبال آن‌هاست.
اصیل و خونخوار داستان من است؛ داستان من و هیولاهای اطرافم.
اما این پایان نیست، داستان من ادامه دارد.
داستانی که آغازش اصیل و خونخوار بود و انتهایش، انتهایی گنگ که باید آن را به دست سرنوشت سپرد.
سرنوشتی که مرا دست اصیل و خونخوار سپرد و تقدیرم را با آن‌ها رقم زد.
 
آخرین ویرایش

~Kimia Varesi~

کاربر سایت
سطح
1
 
ارسالی‌ها
63
پسندها
138
امتیازها
523
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #4
تندتند شروع به دویدن کردم و دستم رو بالا گرفتم. بالاخره اتوبوس ایستاد و من داخل پریدم.
نفسی تازه کردم و به‌خاطر پر بودن صندلی‌ها، همون‌جا ایستادم.
کلی خودم رو نفرین کردم که چرا ماشینم رو با خودم نیاوردم. اگه آورده بودم الان این‌طور مجبور نبودم به‌خاطر اتوبوس بدوم.
پوفی کشیدم و به نرده تکیه دادم. دستی به صورت عرق‌کرده‌‌م کشیدم. از گرما و همچنین دویدن، نفسم گرفته بود و بالا نمی‌اومد.
بالاخره بعد از یک ‌ربع، اتوبوس توقف کرد و من بعد از دادن مبلغ به پسر جوون راننده که موهاش رو فشن کرده بود و مثل لات‌ها شده بود، پیاده شدم و سمت خونه رفتم‌. زنگ زدم و بعد به دیوارهای آجری تکیه دادم. کمی بعد، درِ رنگ‌ورورفته‌ی خونه باز و فاطمه در درگاه نمایان شد.
طلبکار نگاهم کرد و گفت:
- کاشکی می‌ذاشتی فردا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

~Kimia Varesi~

کاربر سایت
سطح
1
 
ارسالی‌ها
63
پسندها
138
امتیازها
523
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #5
لنزم رو درآوردم و چشم‌هام رو چند بار باز و بسته کردم. به انعکاس چشم‌های طلایی‌رنگم از داخل آینه زل زدم و قطره اشکی رو که روی مژه‌های بلندم بود، پاک کردم.
همون موقع فاطمه داخل اتاق اومد و با دیدنم پرسید:
- چی‌کار می‌کنی؟
با دیدن لنزها، اخم محوی کرد و گفت:
- چرا باز این آشغالی‌ها رو زدی؟ من جات کور می‌شم آخر.
سمتش برگشتم و بهش تشر زدم:
- آشغالی چیه؟! دکتر گفته‌ها.
فاطمه نگاهم کرد و سؤالی گفت:
- لپات چرا انقدر قرمزه؟! فلفل خوردی دوباره؟
به گونه‌هام دست کشیدم و سمت آینه برگشتم. گونه‌های برجسته‌‌م سرخِ سرخ شده بود و به‌خاطر پوست سفیدم، خیلی ناجور تو چشم می‌زد. مطمئناً برای گرما بود؛ چون آزار ندارم فلفلی رو بخورم که بهش حساسیت دارم.
دستی بهشون کشیدم و گفتم:
- گرممه فکر کنم.
بعد چند بار به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

~Kimia Varesi~

کاربر سایت
سطح
1
 
ارسالی‌ها
63
پسندها
138
امتیازها
523
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #6
سینی رو داخل آشپزخونه بردم و پیش‌بند سفیدم رو که چند لکه هم روش بود، درآوردم.
حتی کار کردن داخل رستوران هم مکافاته.
کیفم رو که روی چوب‌لباسی آویزون بود، برداشتم که جلالی پرسید:
- کجا می‌ری حیدری؟
روی شونه‌م انداختمش و رو بهش گفتم:
- خونه.
- می‌دونی که شامانی بفهمه پوست سرت رو...
اخم کردم و گفتم:
- بیخود! یعنی چی؟ کار تو رستوران به من نیومده.
جلالی شیر آب رو بست. موهای حناکرده‌ش رو زیر شالش فرستاد و بعد دست‌به‌سینه شد. با چشم‌های عسلی‌رنگش بهم زل زد و گفت:
- نیومده؟ مگه الکیه که اول بیای درخواست استخدام بدی و بعد استعفا؟
- الان مشکل اینه؟ اُکی خب الان می‌رم با خودش حرف می‌زنم.
بعد از آشپزخونه بیرون رفتم و به‌سمت میز شامانی که گوشه‌ی سالن بود، حرکت کردم.
مقابل میزش ایستادم که سرش رو بلند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

~Kimia Varesi~

کاربر سایت
سطح
1
 
ارسالی‌ها
63
پسندها
138
امتیازها
523
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #7
گوشی رو روی تخت پرت کردم و چنان به‌شدت روش نشستم که زیر پام مورمور شد؛ اما اعصاب من اون‌قدر متشنج بود که برام مهم نباشه.
خاله‌مریم که با ناراحتی نگاهم می‌کرد، گفت:
- دخترم تسلیت می‌گم! غم آخرت باشه!
غم آخر؟ مگه من اصلاً خوشحال بودم که غم‌هام بخوان تموم بشن؟!
مزه‌ی شادی اصلاً چجوریه؟ کاش می‌شد طعمش رو امتحان کرد! خیلی هوس کردم مزه‌ش رو ببینم. از طعم غم خسته شدم.
اما باز هم این فکرها رو پس زدم. کلافه دستی به صورتم کشیدم و گفتم:
- خاله‌بیتا تنها کسی بود که از خونواده‌ی مامانم برام مونده بود. حالا هم که...
مکث کردم و یهویی بغضم گرفت. خاله‌بیتا، خاله‌ی مهربونم، اون هم رفت. تنهام گذاشت و پیش مامان آرزو رفت. خاله‌مریم پرسید:
- خاله‌ی مادرت بود؟
سرم رو تکون دادم و بلند شدم. سمت کوله‌پشتیم رفتم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

~Kimia Varesi~

کاربر سایت
سطح
1
 
ارسالی‌ها
63
پسندها
138
امتیازها
523
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #8
شیشه رو بالا دادم و سمت ضبط، دست دراز کردم و خاموشش کردم. فاطمه غرید:
- چرا خاموشش کردی؟
دستم رو سمت فرمون بردم و گفتم:
- سرم درد گرفت.
فاطمه اخم کرد و دست برد تا روشنش کنه که پشت دستش زدم.
- نکنی‌ها!
- افسانه می‌زنم...
مکث کرد و نفسش رو با حرص بیرون داد. بعد برگشت و به محیط تاریک روبه‌رو خیره شد.
دست‌به‌سینه شد و گفت:
- چقدر این روستائه دوره!
پوفی کشیدم. شقیقه‌م رو لمس کردم و گفتم:
- یه‌ جای پرته.
نگاهی به بیرون انداخت.
- آب‌وهواش چجوریه؟
- یادم نمیاد. آخرین باری که اونجا بودم فکر کنم یازده سالم بود. دَه سال گذشته، معلومه که یادم نیست.
متعجب نگاهم کرد و گفت:
- تو دَه ساله اونجا نرفتی؟! اوف! پس چجوری راهش رو بلدی؟
موبایلم رو از کنارم برداشتم. صفحه‌ش رو روشن کردم و سمت فاطمه گرفتم. به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

~Kimia Varesi~

کاربر سایت
سطح
1
 
ارسالی‌ها
63
پسندها
138
امتیازها
523
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #9
فاطمه همون‌طور که با چشم‌های گرد به اطراف نگاه می‌کرد، متعجب زمزمه کرد:
- خدایا... اینجا دیگه کجاست؟
خودِ من هم با چشم‌های درشت به دوروبر نگاه می‌کردم و مبهوت بودم؛ چطور جواب این رو می‌دادم؟
شیشه‌ی ماشین رو پايين دادم و همون‌طور که سرعت ماشین رو کمتر می‌کردم، به اون روستای غرق در شب و تاریک نگاه کردم. روستایی که انگار از جامعه دور مونده بود!
سرم رو برگردوندم و خونه‌هایی رو دیدم که همه کاهگلی بودن و خشتی. مطمئناً برای زمان عهدبوق هستن. تیرهای چراغ برقی رو دیدم که یا داشتن چشمک می‌زدن یا سوخته بودن. شاید از دَه‌تا فقط سه‌تا سالم داشت!
چشمم به مغازه‌هایی افتاد که همه کرکره‌هاشون کشیده بود و همچنین مفازه‌هایی که متروکه شده بودن.
روم رو برگردوندم و قسمتی از روستا رو دیدم که شبیه جنگل بود و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

~Kimia Varesi~

کاربر سایت
سطح
1
 
ارسالی‌ها
63
پسندها
138
امتیازها
523
مدال‌ها
3
به حیاط کوچیک و باغچه‌ای که وسطش بود نگاه کردم. یه ساختمون ازریخت‌افتاده هم انتهای حیاط بود.
با قیافه‌ای پوکر گفتم:
- هِه! عالیه!
فاطمه با نیشخندی از کنارم رد شد و بهم طعنه زد و گفت:
- همینه که هست، می‌خواستی نیای!
اخم کردم و گفتم:
- حرف خودم رو به خودم برنگردون.
پوزخند بلندی زد و از دوتا پله‌ی جلوی در ساختمون بالا رفت و اشاره کرد تا بیام و در رو باز کنم. کلافه چشم‌هام ‌رو تو حدقه چرخوندم و داخل حیاط رفتم.
در رو بستم و سمت ساختمون رفتم. کلید رو داخل قفل کردم. بازش کردم و قفل رو درآوردم و فاطمه دستگیره رو پایین داد و در رو باز کرد.
کفش‌هاش رو درآورد و داخل رفت و من هم دنبالش. با ورودم، اولین بویی که به مشامم خورد، بوی خاک و کهنگی بود.
به خونه‌ی کوچیک خاله‌بیتای خدابیامرز نگاه کردم و با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا