• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آرزوی صبا | دخترصحرا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع دخترصحرا
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 54
  • بازدیدها 3,032
  • Tagged users هیچ

دخترصحرا

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
2/7/18
ارسالی‌ها
59
پسندها
766
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 1394
ناظر: @Aby_M

نام رمان: آرزوی صبا

نام نویسنده: دخترصحرا (فاطمه مختاری)
76916

ژانر: #اجتماعی #جنایی
خلاصه:
موضوع رمان در مورد دختری به اسم صباست.که روزی اتفاق غیر منتظره‌ای در زندگیش رخ میده و باعث رسیدن صبا به آرزوش میشه. در اول داستان صبا که یک دختر با ظاهر و سطح زندگی معمولیه به همراه دوستش بیتا توسط یک باند قاچاق انسان و اعضای بدن دزدیده میشن اما همه چیز اون‌طور که انتظار می‌رفت پیش‌نمی‌رود و...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

روشنک.ا

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
1,867
پسندها
34,674
امتیازها
64,873
مدال‌ها
26

{ به نام داعیه سرمتن‌ها }

505049_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه فرمایید.
" تاپیک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دخترصحرا

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
2/7/18
ارسالی‌ها
59
پسندها
766
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
تلاش می‌کنم انقدر که حتی کوه ها در مقابل اراده و ایستادگی ام سر تعظیم فرود می اورند؛ جهنم در برابر سختی های زندگی ام مانند کاهی در مقابل کوه است.
جنگ من با زندگی همانند جنگ درخت و پاییز است من می‌جنگم ومقاومت می‌کنم برای از دست ندادن برگ شانسم؛ اما در اخر انقدر خسته و زخمی می‌شوم که برای مدتی از این درد ها و غصه ها بی هوش می‌شوم و قدم به قدم به نابودی نزدیک تر می‌شوم؛ اما بازهم خودم را نمی بازم شاید با دروغ برای خودم امید می‌سازم؛ و این خوب است این تلاش من برای بازسازی خودم است؛ و حتی اگر هم نابود شوم من آن آخرین قطره‌ی بارانم که شاید پایان عمر باران باشم؛ اما سازنده‌ی رنگین کمانم.
سلام اسم من صباست. می‌خوام جریان رسیدن به آرزوم رو براتون بگم پس شروع می کنم:
_ ازخواب بیدار شدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

دخترصحرا

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
2/7/18
ارسالی‌ها
59
پسندها
766
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #4
_شما به من لطف داری.
مسعود: ولش کن داداش با این کل کل نکن یکم عاقله یکم لوده.
_ اع این فهمید.
مسعود: مشاهده می‌کنی داداش مهدی خل و چل دزدیدیم.
_خجالت نکشید ها! همینطوری به قهوه ای کردن من ادامه بدین.
یهو یه جوری زدن زیر خنده که از ترس چسبیدم به سقف. خنده‌شون که تموم شد گفتم:
_ ای حناق این چه طرز خندس زرد کردم که.
مسعود: دختر تو چرا هیچ چیزت به دخترا نرفته؟ نه ترسی نه شرم و حیایی.

با سرخوشی گفتم:
_ چون شما هم هیچ چیزتون به ادم ربا ها نرفته.
ویه لبخند دندون نما زدم.
مهدی: اینجوریاس؟ مسعود بی‌هوشش کن.
_داداش نقطه ضعف گیر اوردی. خب ببخشید بابا اصلا شما دوتا نمونه های بارز ادم ربایی هستین. خوب شد؟
مهدی: نه دیگه! مسعود بی‌هوشش کن .
_ ای بابا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

دخترصحرا

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
2/7/18
ارسالی‌ها
59
پسندها
766
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #5
نمی‌تونستم ریسک کنم ممکن بود اینجا دوربین باشه یا اینکه کسی مراقبمون باشه پس چشم هامو باز نکردم و منتظر شدم تا بیتا هروقت بیدارشد صدام کنه. اگه همین تو همین هفته بتونم به خواستم برسم عالی می‌شه حدود یک ساعت گذشته بود ودیگه اعصابم خورد شده‌بود حوصلم سر رفته بود و حتی خوابم هم نمی‌برد تا دیگه نخوام انتظار بکشم؛ و فکر کنم از زمان دزدیده شدنمون حدود سه ساعت می‌گذره و الان دیگه باید حدود ده‌ونیم یا یازده شب باشه. وای اخ جون! انگار بیتا داره به‌هوش مییاد اخه صداش داره می‌یاد.
بیتا : هیـع! یا خود خدا اینجا کجاست؟ و بعد صدای قدم‌هاش اومد. وشروع کرد به تکون دادن من
.بیتا : صبا! صبا! هوی صبا مردی؟ بلند کن جسدتو ببین بدبخت شدیم بلند شو احمق !
یهو جیغ کشید:
_ پاشو دیگه اه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

دخترصحرا

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
2/7/18
ارسالی‌ها
59
پسندها
766
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #6
دخترا هیچ کدوم حرفی نزدن.
(نه بابا !دمشون گرم ادم فروش نیستن)
از اونجایی که همیشه ادم کله خری بودم بدون ذره ای استرس دستمو بالا اوردم و به چشمای مرد زل زدم.
مرد بهم نگاه کرد و گفت:
_ به قد وقوارت که نمی خوره.
خیلی جدی و بدون داشتن حالت لجبازی گفتم:
_ حالا که می بینی با این قد و قواره کاری کردم که تو با اون قد و قواره چهار شاخ موندی.
دخترا همه از ترس هینی کشیدن .
مرد:
_ دخترجون خیلی نترسی زبون تند و تیزی هم داری مراقب باش این زبون تیزت کار دستت نده!
ادم زود جوشی بود و از همون جمله ی اول من از عصبانیت سرخ شده بود
_ کار دادن دست من کار تو نیست اینو مطمئن باش.
دخترا از ترس دیگه نفس هم نمیکشیدن و مرد از عصبانیت می‌لرزید.
بیتا اومد دستمو کشید و گفت:
_ صبا کله خراب بازی از خودت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

دخترصحرا

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
2/7/18
ارسالی‌ها
59
پسندها
766
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #7
مرد: حسن احمق تو می خواستی رو اینم دس بلند کنی؟ این‌دفعه دیگه خودت می‌دونی و رئیس! پاشو برو گمشو بیرون تا خودم برم باز به رئیس بگم باز شروع کردی.
حسن:دادش بیخیال غلط کردم ،این دختره خیلی زبونش تیزه.
مرد داد زد: پاشو بهت میگم.
طفلکی دخترا دیگه نفس هم نمی‌کشیدن، منم جاخوردم. دروغه اگه بگم نترسیدم ولی چهره و رفتارم این رو نشون نمی داد.
حسن بلند شد و راه افتاد و مرد هم بی هیچ حرفی پشت سر حسن از اتاق بیرون رفت. منم خسته و کوفته رفتم و شالم رو روی بالشتی که روی تخت بود پهن کردم و بدون در اورردن مانتوم روی تخت دراز کشیدن اما هر کار کردم دلم نیومد از پتوی روی تخت استفاده کنم معلوم نیست چند نفر از این تخت استففاده کردن. اه.
واینقدر خسته بودم که ده دقیقه بعد غرق در خواب شدم.
صبح با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

دخترصحرا

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
2/7/18
ارسالی‌ها
59
پسندها
766
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #8
دستمو روی گونه ام گذاشتم و سرم رو به سمتش برگردوندم، اشکم داشت درمیومداما اجازه ندادم. من تو مسابقه هایی که شرکت کرده بودم ضربه زیاد خورده بودم، اما نه با تحقیر.
به چشماش نگاه کردم هیچوقت بلد نبودم ازچشمای آدما حسشون رو بفهمم اما می‌تونستم حدس بزنم که تعجب کرده.
پوزخندی بهم زد و دورم چرخید. وبراندازم کرد.کم کم داشتم استرس می گرفتم.
_ می‌تونم چیزی بگم؟
اون: بگو. حتما می خوای ولت کنم بری.
_ می‌خوام یکی از افرادت باشم. به وضوح جاخورد.
اما درست 1 ثانیه بعد چنان سیلی بهم زد که مثل موکت پهن زمین شدم.
با عصبانیت به سمتم اومد و لگد محکمی به پهلوم زد و گفت: دختره ی احمق من رو دست می‌اندازی فک می کنی با احمق طرفی؟!
بازوم رو گرفت واز زمین بلندم کرد و پرتم کرد رو مبل.
داشت به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

دخترصحرا

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
2/7/18
ارسالی‌ها
59
پسندها
766
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #9
اون: خب ارزوت چیه؟
_ بزرگترین باند قاچاق انسان و قاچاق اعضای بدن و قاچاق مخدر توی خاورمیانه.
لبخندش خشک شد و بی حس بهم نگاه کرد. قبل از اینکه چیزی بگه یا بهم حمله کنه گفتم:
_ خواهش می کنم یه شانس بهم بده ،هر کاری که برای اینکه بهم اعتماد کنی لازم باشه انجام میدم. فقط یه فرصت.
از جاش بلند شد و داد زد: یه شانس! خیل خب بهت یه شانس میدم.
به سرعت به سمتم اومد چرخید و گفت: ولی اگه موفق نشی در جا می کشمت. وبا فریاد کسی رو صدا زد: ارش، ارش !!!
یه پسر 26_27 ساله در اتاق رو باز کرد و گفت: بله!
اون: این دختر رو ببر انبار بالا سر اون لاشخور. مجبورش کن *ترنسفر‌ش کنه اون بالا بالا‌ها، اگه نتونست نشد درجا بکشش.
ارش جا خورد و با تعجب گفت : چی؟! مطمئنی؟این که خودش داره می میره.
من سکوت کردم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

دخترصحرا

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
2/7/18
ارسالی‌ها
59
پسندها
766
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
دوباره همون محوطه دوباره ساختمان همون اتاق و همون مرد لعنتی.
به ارش نگاه کرد و گفت: چرا نکشتیش؟!!
ارش: انجامش داد.
با تعجب به سمتم اومد و گفت: واقعا؟
ارش: اره.
چونم رو تو دستش کرفت و گفت: هوم! نه،مثل اینکه اشتباه می‌کردم زیاد هم بی‌مصرف نیستی. سرم رو عقب نکشیدم بذار عقده‌هاش رو خالی کنه. من ادم لجباز و بی‌فکری نبودم اون‌هم توی این موقعیت.
با گستاخی بهش زل زدم و گفتم: یکی طلبم! هم اسم خودت هم اسم اونی که کشتمش.
اروم عقب عقب رفت و با تمسخر گفت: اوه! خانوم ببره، دستت چی شده؟! موش گازت گرفته؟
بی حرف بهش چشم دوختم که گفت: فرزام.اسم من فرزامِ، اما اونی که کشتیش، بهداد. خیل‌خب دیگه می‌تونی بری.
ارش :فک کنم انگشت هاش شکسته.
فرزام: چرا؟
ارش: هه! فشار روحی.
و دوتایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا