نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان عزل از آفاق | دینا ذاکر سهیلی کاربر انجمن یک رمان

Dina_♡

تازه وارد
سطح
2
 
ارسالی‌ها
49
پسندها
264
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: ۴۶۰۵
ناظر: Blood ᵒᶠ my brain *mahgol*

نام رمان: عزل از آفاق
نام نویسنده: دینا ذاکر سهیلی
ژانر: #تاریخی #فانتزی #عاشقانه

خلاصه:
دختری از جنس اشراف و شمشیر. دختری که به جرم عشق به خانواده‌ش به جایی دور افتاده و عجیب برای کاری سخت تبعید میشه. اتفاقی غیرمنتظره تمام اتفاقاتی که براش برنامه‌ریزی شده را از بین می‌برد و بانوی اشراف‌زاده مجبور به کشیدن شمشیر و پوشیدن لباس عروسی به رنگ سرخ خون‌های دشمن می‌شود... .
 
آخرین ویرایش

CHISTA.S

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
15
 
ارسالی‌ها
578
پسندها
9,884
امتیازها
24,873
مدال‌ها
23
716201_775237f76b190a238a3357cd57afa8ab.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Dina_♡

تازه وارد
سطح
2
 
ارسالی‌ها
49
پسندها
264
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
نور منعکس شده‌ روی شمشیر چشمان تماشاچیان را آزار می‌داد.
خون روی زمین، زمین را به زیبایی گلگون کرده بود.
پیراهن که زمانی سفید بود و حال به رنگ قرمز در آمده بود در هوا افراخته شده بود.
صورت زخمی و خون خشک شده‌ی روی صورتش اصلا شبیه دیدار اول نبود.
سالن ازدواج در سکوت فرو رفته بود.
سربازان با خون خشک شده روی صورتشان بی‌صدا ایستاده بودند.
دست گلی از جنس بوته‌ی خار در دستانش بود.
و در آخر یک تابوت شیشه‌ای که روبه‌رویش قرار گرفته بود.
 

Dina_♡

تازه وارد
سطح
2
 
ارسالی‌ها
49
پسندها
264
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #4
(فصل اول: یک ذبح کوچک!)
موهای سیاه دخترک با انواع گل و جواهرت آراسته شده بود و بالای سرش جمع شده بود. لباس صورتی ملایمش به پوست گندم‌گونه‌اش می‌آمد.
لبانش مانند غنچه گل رز قرمز رنگ می‌درخشید. چند تیکه باریک از موهای سیاهش به صورت چتری روی پیشانی کشیده‌اش ریخته شده بود. چانه‌ی خوش‌فرم‌اش بخاطر سرما می‌لرزید. در مژه‌هایش هنوز هم اثری از اشک‌های باقی‌مانده دیده می‌شد.
انگشتان کشیده‌اش درهم قفل شده بود.
با زانوهایش خم شده بود تا خواجه قصر، فرمان سلطنتی را اعلام کند.
خواجه: بانو وینستر زیبا، باهوش و فداکار هستند. ایشان الگو تمام زنان ملت هستند. من به او لقب شاهدخت آتوسا را عطا می‌کنم و از این به بعد او همانند اولین شاهدخت سرزمین‌مان، دختر من است. او بعد از دوازده روز دیگر با فرمانده ایرانی،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Dina_♡

تازه وارد
سطح
2
 
ارسالی‌ها
49
پسندها
264
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #5
جلوی در اتاق پدرش مکث کرد.
پرونده‌هایی که در بغل داشت؛ اسنادی بودند که نشان می‌داد تمام این سال‌ها بجای برادرش که در میان جنگ بوده و خواهر مریضش تمام کارهای وارث خانواده را انجام داده.
این‌دفعه مثل دفعه‌های دیگر برای گزارش دادن نیامده بود؛ آمده بود تا خداحافظی‌ای وند و به قلب‌اش ثابت کند که هیچکس او را نمی‌خواهد... .
شاید هم امید داشت که این‌دفعه پدرش در آغوشش خواهد کشید و بگذارد در آغوشش گریه کند.
نفس عمیقی کشید و در را زد.
بعد چند لحظه صدای پدرش که بیا داخل را می‌گفت به گوش رسید.
داخل شد.
غروب افتاب، نور نارنجی رنگ خود را از پنجره‌ی روبه‌روی در وارد اتاق کرده بود و همه‌جای اتاق را روشن کرده بود؛ طوری که صورت پدرش که پشت میز بزرگ وسط اتاق نشسته بود دیده نمی‌شد و فقط دستاتش که به سرعت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Dina_♡

تازه وارد
سطح
2
 
ارسالی‌ها
49
پسندها
264
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #6
(فصل دوم: اخترها برای ماه می‌درخشند)
لبان باریکش به سفیدی می‌زد و از شدت سرما می‌لرزید. مصرانه پتو را بیشتر دور اندام لاغر و کشیده‌اش کشید تا سرما از بدنش کاسته شود. ماه در آسمان را منور می‌کرد و امشب آخرین فرصتی بود که می‌توانست در عمارت پدرش، در بالای پشت‌بام گرامی‌اش، ماه را تماشا کند.
در شهر مرزی هم ماه انقدر تابان خواهد بود؟
لبانش از هم فاصله گرفتند و در بین باد فریاد کشید:
- عمارتِ پدریم!
باد کلماتش را در آغوشش کشید و با خود برد. موهای فر مشکی رنگ‌اش تقلا می‌کردند تا خودشان را به کلمات در آغوش باد برسانند؛ اما امان از بال‌هایی که شکسته شده بود.
واقعا می‌خواست فردا اینجا را ترک کند؟
درختان از بالای طبقه دوم هم‌قد و کوتاه به‌نظر می‌رسیدند و با هر وزش باد مثل امواج ملایم دریا در روز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Dina_♡

تازه وارد
سطح
2
 
ارسالی‌ها
49
پسندها
264
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #7
قدم اول را که روی پله‌های مرمری گذاشت؛ نگاه سربازان ناشناخته به سمتش چرخید.
اسب‌های سیاه و سفید با زره‌های نقره‌رنگ پوشیده شده بودند. بیشتر از صد سرباز با اسب‌هایشان با پنج صف بیست نفره مرتب جلوی عمارت پدری‌اش ایستاده بودند.
سربازان با زره‌های جنگی یکدست روی اسب‌ها نشسته بودند و شمشیر‌های مختلف‌شان از کمرهایشان آویزان بود.
کلاه پارچه‌ای روی سرشان نشان از این می‌داد که انتظار این سرما را داشته‌اند.
درست کنار اسب هرکدام یک سپر آویزان شده بود. سپرهایی که او مطمئن بود حتی توانایی بلند کردن‌شان را ندارد.
سپرهایی که با رنگ قهوه‌ای رنگ شده بودند و طرح پروانه‌ای در حال پرواز رویشان حک شده بود.
دامن پیراهن عروس بلندش را کمی بالا کشید و همان‌طور که از یک بانو انتظار می‌رفت؛ با وقار و با ثبات از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Dina_♡

تازه وارد
سطح
2
 
ارسالی‌ها
49
پسندها
264
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #8
چشمان‌اش را روی هم فشار داد تا دیگر گریه نکند. اگر می‌خواستند او را را فدای این جنگ بکنند؛ بگزار با فداکاری او این جنگ پایان بیابد.
دستانش را از روی دستکش‌های سفید خزدارش قفل هم کرد.
او فقط باید زندگی می‌کرد؛ لازم نبود زنده باشد.
او خیلی وقت بود که مرده بود.
شاید همان روزی که تولدش را در تاریکی اتاق جشن گرفت؛ چون خواهرش تب داشت. درست همان لحظه که شمع را بدون آرزویی فوت کرد؛ فهمید که فقط زنده است.
شاید هم آن روزی که از تولد گرفتن محروم شد تا خواهرش بخاطر ضعیف بودنش و دوست نداشتن ضربه نخورد.
گاهی چه آسان سپر می‌شویم و قربانی!
او مرده بود و جایی در عقلش، جایی در قفسه‌سینه‌اش گویی خالی بود.
چهار ساعت بعد، بلاخره ایست کردند.
بعد چند لحظه صدای سربازی از پشت در کالسکه به گوش رسید.
- برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Dina_♡

تازه وارد
سطح
2
 
ارسالی‌ها
49
پسندها
264
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #9
تاریکی در آغوشش کشید.
چادرهای سفید رنگ با علامت پروانه قهوه‌ای رنگ در وسط‌شان، دور تا دور کالسکه‌اش را گرفته بودند و آتش بزرگی روبه‌رویش روشن بود.
باد ناگهان شدت گرفت و او از شدت سرما لرزید.
خودش را در آغوش کشید و به سمت کنده‌ی چوبی مقابل آتش رفت و نشست.
گرما آتش دل سردش را پر از گرمای پوشالی کرد و به خودش اجازه داد لبخند بزند.
لبان کوچک و قلوه‌ای قرمز رنگ‌اش را کش داد. سعی کرد لبخند بزند. باید به مترسکی خندان بودن عارت می‌کرد.
- بانوی‌من!
صدایی که از پشت سرش شنید؛ باعث شد دهانش برای جیغ باز شود؛ اما قبل از بیرون آمدن حرفی دست پینه بسته مرد روی دهانش قرار گرفت و چشمان قهوه‌ای رنگ مرد در تاریکی جلوی صورتش قرار گرفت.
- هیش! بانو آرام باشید؛ بقیه را بیدار می‌کنید.
تازه به لطف کورسوی نور آتش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Dina_♡

تازه وارد
سطح
2
 
ارسالی‌ها
49
پسندها
264
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
بعد از چند دقیقه سکوت شوکا به حرف آمد.
- از بعدازظهر از کالسکه خارج نشدید؛ حتما الان احساس گرسنگی دارید. غذا می‌خورید؟
- اگر غذایی برای خوردن باشد؛ عالی ست.
شوکا لبخند زد و بدون حرف به سمت یکی از چادرها رفت و با یک پاکت برگشت.
پاکت را جلوی او گرفت.
دستانش که از شدت سرما کرخت شده بودند را دراز کرد و غذا را گرفت.
- سپاس!
ایندفعه شوکا با فاصله از او روی کنده درخت نشست.
ماهی کباب شده‌ی داخل پاکت سرد بود اما گرسنگی‌ای که در دلش بود مانع از نخوردن ماهی بیچاره نشد.
تنها کمی از ماهی را خورده بود که فرمانده دوباره به حرف آمد.
- فکر می‌کنم به اندازه کافی به زبان ما مسلط نیستید.
لفمه داخل دهانش را به سختی قورت داد و در جواب گفت:
- میشه گفت همینطور است. فقط یازده روز است که سعی کردم پارسی را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا