نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان زنجیر را باور نکن | مبینا یحیی‌زاده کاربر انجمن یک رمان

Mobina.yahyazade

مدیر بازنشسته
سطح
12
 
ارسالی‌ها
625
پسندها
2,659
امتیازها
14,773
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #1
به نام پروردگار یکتا
کد: ۴۶۰۹
ناظر: SETAYESH.MO SETAYESH.MO


نام رمان: زنجیر را باور نکن
نویسنده: مبینا یحیی‌زاده
ژانر: #اجتماعی #درام
زنجیر را باور نکن.jpg
خلاصه:
کتایون دخترکی از میان جبر و اجبارها، که سوار بر موج رویاهایش به سوی بی‌کران در حرکت است و با آرزوهایی که برایش محال است، دست و پنجه نرم می‌کند و به ناگاه طوفانی بر روی زندگی دخترک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

RAHA~A

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
سطح
33
 
ارسالی‌ها
1,609
پسندها
36,603
امتیازها
61,573
مدال‌ها
43
رمان.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mobina.yahyazade

مدیر بازنشسته
سطح
12
 
ارسالی‌ها
625
پسندها
2,659
امتیازها
14,773
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
حالا من تاریخ‌ها خوانده‌ام
از زنده به گور کردن دختران،
داستان‌ها شنیده‌ام از داس‌ها،
تصویرها دیده‌ام از دست‌درازی‌ها اما،
اما دختران زیادی دیده‌ام

که دست روی زانوهاشان گذاشتند و
دوباره ایستادند...!
 
آخرین ویرایش

Mobina.yahyazade

مدیر بازنشسته
سطح
12
 
ارسالی‌ها
625
پسندها
2,659
امتیازها
14,773
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #4
سیلی مادر درد داشت، من اما به قول خودش یاغی شده بودم؛ این‌ها دیگر روی من اثری نداشتند. از جایم بلند می‌شوم، قاطع و گستاخ روبه‌رویش می‌ایستم، آن قدر ابروهایم به هم گره خورده بودند که دردشان را حس می کردم.
می‌دانستم در این موقعیت، خندیدنم حرص‌اش را می‌افزاید؛ من هم همین‌کار را می‌کنم. لبخند ژکوند و خونسردی را گوشهی لبانم می‌نشانم و به حرف می‌آیم
- این ضربه‌ها دیگه رو من اثری نداره رخساره خانم! من دیگه ضدضربه شدم، به قول خودت یاغی شدم. ولی مطمئن باش من کاری که بهت گفتم رو انجام میدم! انگشتم را تهدید وار بالا می آوردم و بلندتر داد می زنم:
- انجامش میدم!
با ترش‌رویی و اعصاب‌خراب‌اش نگاهم می‌کند و نیشگونی از بازویم می گیرد:
- غلط کردی دختره‌ی خیره سر؛ فکر کردی این‌جا شهر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mobina.yahyazade

مدیر بازنشسته
سطح
12
 
ارسالی‌ها
625
پسندها
2,659
امتیازها
14,773
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #5
مادرم بی‌توجه به من و اشک‌هایم روانه آشپزخانه می‌شود و من همان‌جا، وسط پذیرایی چهار زانو می‌نشینم.
اشکهایم یک‌به‌یک می‌ریختند؛ اما صدایی از من در نمی‌آمد.
به راستی تا کی قرار بود دختر بودنم مانع رسیدن من به اهدافم شود؟ تا کی قرار بود دختر بودنم را بر سرم بکوبند و مرا در خانه نگه دارند؟
منی که شبیه‌شان نبودم. آری من واقعا شبیه هیچ‌کدام از زنان اطرافم نبودم، روح من خواهان پرواز و ترقی بود.
من هیچ‌گاه نمی‌توانستم به خودم بقبولانم که مثل مادرم و امثالش، آشپزخانه را مأمن تنهایی‌هایم بگیرم و کفگیر و ملاقه‌ها همدم اشک‌هایم شوند، نه من نمی‌توانستم!
نگاهم به کامیار، برادر ده ساله‌ام می‌افتد که ترسیده نگاهم می‌کند.
برعکس همسن و سالانش با کوچکترین چیزهایی می‌ترسید. با به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mobina.yahyazade

مدیر بازنشسته
سطح
12
 
ارسالی‌ها
625
پسندها
2,659
امتیازها
14,773
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #6
اما سال به سال تعدادمان کمتر و کمتر می‌شد.
پسران همان تعداد بودند؛ اما دختران محکوم بودند از پشت واسطه‌ای به نام پنجره، بازی دوستانشان را ببینند چون به قول همه بزرگ شده بودند، چون به قول همه دیگر نامحرم نباید بالا و پایین پریدنشان، خنده‌هایشان، حرکاتشان و اصلاً خودشان را ببیند.
آن‌قدر هر سال تابستان ما دختران را خط زدند که دیگر بازی‌ها نوبتی نبود، اصلاً دیگر خاله‌بازی‌ای نبود؛ فقط فوتبال بود و بس.
من هم از این قاعده مستثنی نبودم، ده سالم که شد به من گفتند که دیگر نباید به کوچه بروم برای بازی؛ اما کیارش می‌رفت، آن‌جا بود که برای اولین بار لب به اعتراض گشودم و برای اولین بار این جمله را شنیدم که «او پسر است» من اما در حال و هوای کودکی‌ام درک نمی‌کردم یعنی چه!
فکر گذشته را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mobina.yahyazade

مدیر بازنشسته
سطح
12
 
ارسالی‌ها
625
پسندها
2,659
امتیازها
14,773
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #7
پوزخندی می‌زنم به رویش، فرزند عزیزدردانه‌ی مادر بود و باید هم نگرانش می‌شد.
او کسی بود که هر کاری هم می‌کرد، حرف نمی‌شنید و اگر هزاران خبط هم از او سر می‌زد شاید فقط تذکر آرامی می‌دادند.
من اما اگر نصف همان کارها را می‌کردم، زمین و آسمان را به هم می‌دوختند و باید به هزاران نفر جواب پس می‌دادم.
قطره‌ی اشک سمجی که گوشه چشم‌ام را اذیت می‌کند را با نوک انگشت اشاره‌ام پاک می‌کنم.
- آره دیگه، تو که مشکلی نداری؛ همه چیز برات گل و بلبله! کسی کاری بهت نداره، هر وقت خواستی میری، هر وقت خواستی میای.
باز هم بغض گلویم را می‌فشارد و به سختی ادامه‌ی حرفم را می‌زنم:
- هیچ‌وقت جای من نبودی کیارش، پس اصلاً نمی‌تونی درک کنی من چی می‌کشم. خواهشاً این‌قدر به پر و پام نپیچ.
کاش می‌توانستم با او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mobina.yahyazade

مدیر بازنشسته
سطح
12
 
ارسالی‌ها
625
پسندها
2,659
امتیازها
14,773
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #8
از اتاقم بیرون می‌روم، مادرم باز هم در آشپزخانه مشغول شستن ظرف‌هاست و کیارش و کامیار هم پی اس فایو بازی می‌کردند.
خودم را روی مبل پرت می‌کنم و داد می‌زنم:
- سارا و مهسا یکی دو ساعت دیگه میان اینجا.
مادر از پشت سینک ظرفشویی برمی‌گردد، اخمی حواله ابروهایش شده و می‌دانستم دردش چیست؛ اما فکر و خیالی که او برایم می‌کرد، من حتی لحظه‌ای هم فکرم را مشغولشان نکرده بودم.
- به جای این‌کارا یکم درس بخون کتی! پارسال که کنکورتو گند زدی، حداقل امسال یکم باعث افتخار شو.
با بی‌خیالی رویم را برمی‌گردانم. او در فکر چه چیزی بود و من چه! بند کلاه هودی‌ام را به بازی می‌گیرم و می‌گویم:
- خودت بهتر از من می‌دونی رخساره خانم که مسیر من از مسیر کنکور کلاً سواست، اونم از نوع تجربیش!
زیر لب غر می‌زند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mobina.yahyazade

مدیر بازنشسته
سطح
12
 
ارسالی‌ها
625
پسندها
2,659
امتیازها
14,773
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #9
***
قلم تبلتم در دستم بود و مشغول کشیدن طرح‌های جدید بودم. کامیار و مادرم که مدرسه بودند و کیارش هم معلوم نبود که کجاست.
فکرم درگیر بود، دیشب فراخوان مسابقات را دیده بودم. اما مسابقه آنلاین برگزار نمی‌شد که طرح‌هایم را بفرستم، حتماً باید خودم می‌رفتم به عنوان طراح.
آن‌قدر کلافه بودم که حتی تمرکز کشیدن را هم نداشتم. کاش پدرم زنده بود، شاید او حداقل به من حق می‌داد، شاید او به من اجازه می‌داد.
به ناگاه یاد چیزی افتادم که خیلی وقت پیش شماره‌اش را از یکی از هم‌کلاسی‌های مدرسه‌ام گرفته بودم و آخرش هم نفهمیدم او چطوری چنین کسی را پیدا کرده بود. به سرعت کمد مخفی زیر تختم را می‌گردم و بالاخره آن چیزی را که می‌خواستم پیدا می‌کنم.
دودل بودم که به آن شماره زنگ بزنم یا نه؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mobina.yahyazade

مدیر بازنشسته
سطح
12
 
ارسالی‌ها
625
پسندها
2,659
امتیازها
14,773
مدال‌ها
12
چشمانم را ریز می‌کنم و از حرص این‌که نمی‌توانم محتویات داخل ساک را ببینم زبانم را گاز می‌گیرم، آن‌قدری زبانم از درد بی‌حس می‌شود.
کیارش تکانی می‌خورد و من هم عقب‌تر می‌روم تا چشمش به من نیافتد. بعد از این‌که کامل فهمیدم ساک را کجای کمد قرار داده سریع خودم را به آشپزخانه می‌رسانم که مثلاً مشغول انجام کارم.
کیارش آرام و با طمانینه غذایش را می‌خورد و من لحظه‌شماری می‌کردم که برود تا بتوانم حس کنجکاوی‌ام را آرام کنم.
- میشه سریع‌تر بخوری بری؟!
با تعجب سر بلند می‌کند و در چشمم زل می‌زند. با چشمانم برایش خط و نشان می‌کشیدم. لقمه‌ی پر و پیمان بعدی را در دهانش جا می‌دهد و به زور می‌گوید:
- روی سر تو نشستم مگه؟! بعد هم نکنه قرار داری که منتظری من برم؟
چشمانش را ریز می‌کند و با شک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا