نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

دلنوشته مجموعه دلنوشته‌های کاروان‌سرای ذهن | فاطمه فاطمی نویسنده انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع FATEME078❁
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 19
  • بازدیدها 394
  • Tagged users هیچ

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,144
پسندها
52,749
امتیازها
64,873
مدال‌ها
42
برای من عشق یه بچه مو فرفری شش ماه‌ تا دو ساله‌ست که صدای خنده‌هاش بلنده، تو رو می‌زنه ولی بازم دوستش داری. کلی باهاش حرف می‌زنی اما اون یهو بلند میشه میره. تو هی بغلش می‌کنی و لپ‌های تپلش رو ماچ می‌کنی اما اون فقط دنبال یه راهی برای فرار از آغوشته! وقتی داره چیزی می‌خوره اول تو دهن تو می‌ذاره ببینی خوش‌طعمه یا نه بعد خودش می‌خوره! اون دست‌ و پاهای کوچولو تپل، اون چشم ریز کردن‌ها، اون خنده‌های قهقهه‌ مانند، مو کشیدن‌ها، و گاهاً بلند بلند گریه کردن برای نرسیدن به خواسته‌ش...با دست غذا خوردنش، اون موقع‌ها که بغل تو آروم می‌گیره و دیگه حاضر نمیشه کسی بغلش کنه...تو با وجود همه بدی‌ها و خوبی‌هاش باز عاشقشی طوری که یادت میره دو دقیقه پیش با دست‌های کاکائوییش لباس‌ سفید تو کثیف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,144
پسندها
52,749
امتیازها
64,873
مدال‌ها
42
شب‌هایی که بارون می‌زنه، عمه پری از ترس، تو اتاق آخری کاروان‌سرا دور خودش پتو می‌پیچه و تو جفت گوش‌هاش پنبه می‌ذاره‌.
میگه از بارون می‌ترسم، می‌ترسم خیس شم و کسی نباشه خشکم کنه‌. می‌ترسم آب یاغی‌گرانه من رو با خودش ببره، ببره به جایی که کاکا اسماعیل رو برد. می‌ترسم انقدر ابرها به حال زار طبیعت و مایی که داریم هر روز بیشتر بهش آسیب می‌زنیم گریه کنند که آخر سیل بشه و ما رو با خودش ببره، مثل کاکا اسماعیل که رفت دخترش رو نجات بده، اما آبِ تشنه جفت‌شون رو با هم بلعید!
 

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,144
پسندها
52,749
امتیازها
64,873
مدال‌ها
42
داشتم به روزای رفته فکر می‌کردم، به روزایی که پر بودم از خالی! پر از نرسیدن، نداشتن و حتی نخواستن.
انقدر گم شده بودم تو نداشته‌هام که دیگه خودم رو هم پیدا نمی‌کردم.
تلخ، تلخ، تلخ! همه روزا این‌جوری می‌گذشت.
خیال می‌کردم تموم شدم...آخه می‌دونی خیلی از آدم‌ها نمی‌میرن، تموم میشن! خودشون، وجودشون، بند بند رویاهاشون همه با هم به پایان سلام می‌گن، این از مرگ ناگهانی هم بدتره! ذره ذره توسط افکار منفی جویده میشی!
منم همین بودم، یه مرده که داره سرسختانه زندگی می‌کنه!
اما یه روز زدم رو شونه‌ی خودم. گفتم:

- رفیق! همیشه یه صبحی هست که بعد شب تاریک می‌رسه....که صبحی هست که تو پنجره‌ی خونه‌ت به سمت یه حیاط قدیمی رنگی رنگی باز شه. که هنوز یه قناری هست که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,144
پسندها
52,749
امتیازها
64,873
مدال‌ها
42
دیر بود، خیلی دیر!
آخرین فصل زندگی‌مون بود. زندگی که فقط به نفس کشیدن نیست. الان من زنده‌ام ولی درونم مُرده! عجیبه؟ خب آره...تمام این عالم عجیبه، من و تو هم یکی مثل بقیه! تو رفتی، من موندم و دردهایی که دیگه اشک هم نمیشن.
اختر مامان وقتی فهمید شب رو با گریه به صبح رسوندم، پاهاش رو دراز کرد، بالش کوچیک رو گذاشت رو پاش. گفت بیا که الان همون نوزادی هستی که باید آروم بگیره. توقع داشت مثل بچگی‌ها رو پاش جا بشم. خوابیدم، مثل بچه‌ها...به این امید که دیگه پا نشم. که دیگه عقربه‌های ساعت نبودنت رو به رخم نکشن. که من از دنیا، یه تو رو می‌خواستم که نبودی... . بدی آدمیزاد همینه دیگه! همیشه تو جمع‌ها، یکی هست که نبودنش حال رو بد می‌کنه! تو اون آدمی، هنوزم! اما با این وجود برای برگشتن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,144
پسندها
52,749
امتیازها
64,873
مدال‌ها
42
محمود دولت‌ آبادی تو کتاب سلوک می‌گه:«مغزم، مغزم درد می‌کند از حرف زدن، چقدر حرف زده‌ام، چقدر در ذهنم حرف زده‌ام، خروار خروار حرف با لحن و حالت‌های متفاوت، مغایر، متضاد، و... گفته‌ام و شنیده‌ام...»
می‌بینی؟ می‌بینی منم پرحرفم! اما فقط تو ذهنم باهات حرف می‌زنم. انقدر حرف می‌زنم تا از خستگی، خوابم ببره. بعد سرم رو می‌چسبونم به سنگ قبر سرد تویی که آشناترین آدم زندگیمی! هنوز بوی عطر تو میده. بوی گل محمدی...هنوزم نزدیکت بودن آرومم می‌کنه. هنوز وقتی از همه عالم دلخورم بغل تو میشه آرامشِ حال پریشم.
گریه نمی‌کنم! میگن گریه خوبه، پس من خوبی‌ها رو می‌ذارم یه گوشه تا زودتر بتونم به تو برسم. میگن مادرا حرف دل بچه‌هاشون رو از برن...پس بذار این‌طوری بهت بگم:« من میان تنهایی غریبانه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,144
پسندها
52,749
امتیازها
64,873
مدال‌ها
42
ذهن آدم رو باید برد کارواش که قشنگ شست‌وشو بدنش. بعدم مثل رخت‌ از بند آویزش کنند تا خشک شه. بعد بسپرن یه پزشک غیر سهمیه‌ای بذارتش سر جاش!
اون وقت خیلی خاطرات شیرین هم همراه تلخ‌ها از بین میرن...اما چه اهمیتی داره؟ من این کاروانسرا رو نمی‌خوام!‌
چرا همه رهگذرا تو ذهن من خونه می‌کنند اختر مامان؟ دیشب یکی داشت فرش می‌شست، یکی دیگه قلیون می‌کشید...سر همین کاراشون تا صبح خوابم نبرد.
می‌دونی‌چیه؟ ذهن رو باید هر شب شست، هر شب!
 

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,144
پسندها
52,749
امتیازها
64,873
مدال‌ها
42
گفت:«زندگی رو چطوری ارزیابی می‌کنی؟ به‌نظرت ارزش جنگیدن داره اصلاً؟»
گفتم:«تا حالا دیدی کسی تیر بخوره و برای زنده موندن تقلا نکنه؟ تا حالا دیدی آدم‌ها برای زنده موندن تن به چه کارهایی می‌دن؟ حتی برای یه روز بیشتر زندگی کردن حاضرن همه چی و همه کس رو فدا کنند!»
گفت :« پس ما آدم نیستیم! یه گونه دیگه‌ای از جاندارانیم که خسته‌ایم... حتی از نفس کشیدن!»
 

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,144
پسندها
52,749
امتیازها
64,873
مدال‌ها
42
سال 1385، خانه قدیمی مراد، بوی سوختن چوب..کرسی ننه راضیه، بغض اختر مامان وقتی پای زخمی من رو می‌بینه. اسب مراد طوری زمینم زد که دردش تا ساعت‌ها تو تنم موند. اون روز همه برای پای من و خونی که بند نمیومد گریه کردن، جز خودم. از درد چشمه اشکم هم خشک شده بود. زن مراد گفت: داری از درون منفجر میشی، بریز بیرون خود تو بچه. مرادم گفت: یه زخم کوچیکه دیگه اختر خانوم انقدر گریه نکن.
اما اختر مامانم جای من داشت درد می‌کشید.
-‌ این بچه تازه هفت سالش شده مراد! زخم کوچیکشم بزرگه! من باید زخمش رو بوس کنم که خوب شه، بیا اینجا مارال.
سال‌ها گذشت...این بار از پله‌ها افتادم پایین، پام شکست. هفته ها تو گچ بود اما دریغ از خوب شدنش...آخه اختر مامان نبود که بگه با بوس خوب میشه... این بار اما من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,144
پسندها
52,749
امتیازها
64,873
مدال‌ها
42
کتاب‌ها، کتاب‌های لعنتی! آدم‌های بی‌غم لعنتی! فیلم‌ها، فیلم‌های دروغین! عشق‌ها، عشق‌های پوچ! عاشقانه‌ها، عاشقانه‌های کلیشه‌ای... من نمی‌خوام شماها تو ذهن من باشید! می‌خوام که تموم بشید، قبل از این‌که من رو تموم کنید! من می‌خوام شخصیت اصلی قصه زندگیم باشم، نه بیننده دائمی زندگی شماها!

-‌ ببخشید آقا، کتاب جدید چی دارید؟
 

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,144
پسندها
52,749
امتیازها
64,873
مدال‌ها
42
-‌ مرده‌ها کجا میرن؟ میرن پیش خدا؟ خدا کجاست؟ تو آسمونه؟ اختر مامان تو از کجا می‌دونی که مرده‌ها میرن تو آسمون؟
-‌ دختر کنجکاو من! تو دوست داری کجا برن؟
موهام رو از دست‌هاش جدا می‌کنم و میگم.
-‌ تو داستان‌ها...شاید میرن تو قصه‌ها تا دوباره زندگی کنند! چون که اونا هم دلشون می‌خواد از نو شروع کنند. برای همینه هر روز کلی آدم میان از تو ذهن ما عبور می‌کنند...و موندگار میشن!
 
بالا