نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.

چکیده نگار چکیده‌نگار داستان کوتاه سایه احساس | فاطمه قاسمی اسکندری (هورزاد) کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع FATEMEH.83
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 5
  • بازدیدها 93
  • Tagged users هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

FATEMEH.83

ویراستار آزمایشی
سطح
7
 
ارسالی‌ها
70
پسندها
868
امتیازها
4,848
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام داستان: سایه احساس
نویسنده: فاطمه قاسمی اسکندری (هورزاد)
ژانر: #درام #عاشقانه
خلاصه: سایه احساس، قصه دلدادگی و تاخت و تاز احساسی اشتباه در زندگی آدم های داستان است، آدمهایی که دلداده کسانی‌اند که سهم‌شان از آنها تنها درد است و درد!
دردی که بی شک مستلزم درمان است، اما چگونه و چه کسانی آن را درمان می‌کنند؟
لینک:
 
آخرین ویرایش

FATEMEH.83

ویراستار آزمایشی
سطح
7
 
ارسالی‌ها
70
پسندها
868
امتیازها
4,848
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #2
- ببین من هم ازت متنفرم، هم نمی‌تونم ازت متنفر باشم. هم دوست ندارم، هم نمی‌تونم دوست نداشته باشم! و این پارادوکس تلخیه. که اگه بگم خودت باعثش هستی بی انصافی نکردم.
 
آخرین ویرایش

FATEMEH.83

ویراستار آزمایشی
سطح
7
 
ارسالی‌ها
70
پسندها
868
امتیازها
4,848
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #3
هوم کش داری گفت.
- یعنی دیگه دوستم نداری، نه؟ یا دوستم داری ولی دیگه دوست داشتنت مثل قبل نیست! هوم؟
- دیوونه آخه من کی همچین حرفی زدم؟ من به هر دلیلی قید خیلی ها رو زدم ولی تو حکم شاهرگم رو داری، حالیته؟ چجوری می‌تونم قید شاهرگم رو بزنم؟
 
آخرین ویرایش

FATEMEH.83

ویراستار آزمایشی
سطح
7
 
ارسالی‌ها
70
پسندها
868
امتیازها
4,848
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #4
اولین بار بود اشک می‌ریخت.
- د لعنتی لااقل عاشق کسی باش که عاشقت باشه، که وقتی غم می‌شینه تو چشم ‌هات دنیا روی سرش آوار شه! نه اونی که براش یه ارزن هم نمی‌ارزی.
سپس با انزجار خطاب به او گفت:
- اونی که عاشقته منم، اونی که اگه غم‌ بشینه تو چشم‌هات دنیا سرش آوار می‌شه منم، بفهم!
 
آخرین ویرایش

FATEMEH.83

ویراستار آزمایشی
سطح
7
 
ارسالی‌ها
70
پسندها
868
امتیازها
4,848
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #5
-گریه نکن قلب من! بی‌انصاف تو که می‌دونی گریه کنی قلبم می‌گیره!
آرام گرفته بود، اما گویی صدایش‌ از ته چاه می‌آمد.
- توام می‌دونی چقدر باهام قهر کنی حالم زار می‌شه، می‌دونی دیوونه می‌شم ولی باز قهر می‌کنی.
سکسکه‌اش شروع شد ولی بی‌اهمیت، ادامه داد.
-اینجوری می‌کنی قلبت یه روز وایمیسته ها!
دستش را نوازش وار روی سر روشنا به حرکت درآورد.
-نه نمی‌ذارم، اجازه نمی‌دم. حق نداره واییسته!
 
آخرین ویرایش

Shiva.Panah

مدیر بازنشسته
سطح
28
 
ارسالی‌ها
1,174
پسندها
23,305
امتیازها
43,073
مدال‌ها
38
این تاپیک بنابر اتمام رمان بسته شد
خسته نباشید خدمت نویسنده‌ی عزیز
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا