نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

درحال ترجمه رمان یادداشت خودکشی | bahareh.s مترجم انجمن یک رمان

bahareh.s

مدیر ترجمه + معلم انجمن
پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
24
 
ارسالی‌ها
1,505
پسندها
19,001
امتیازها
43,073
مدال‌ها
23
روز 4
این‌جا یک سری حقایق اساسی هستن. اسم من جف و 15 سالمه. یک خواهر به اسم آماندا دارم که 13 سالشه. پدر و مادرم هنوز کنار هم شادن و هر چهارنفرمون در یک خانۀ کاملاً زیبا در یک محلۀ کاملاً زیبا در شهری کاملاً زیبا زندگی می‌کنیم که دقیقاً مثل میلیاردها شهر دیگر می‌ماند. پدر و مادرم هرگز کتکمان نزده‌اند، هرگز توسط یک کشیش مورد آزار و اذیت قرار نگرفتم و از بچه‌های همسن و سالم بدم نمی‌آید و مثل آن‌ها به دث‌متال، بازی‌های ویدیویی خشن و بریدن سر حیوانات برای سرگرمی روی نیاوردم. این دقیقاً تمام چیزی بود که در جلسۀ امروز به کثافت گربه گفتم؛ که اساساً طولانی‌تر از جلسه‌های دیگرمان بود روی صندلی آن‌قدر نشستم تا این‌که بالاخره رضایت داد تا بروم. اما، امروز متفاوت بود او فقط خودکارش را در دستانش نگه داشت و گاهی روی کاغذی که در یکی دیگر از دستانش نگه‌داشته بود، ضربه می‌زد. فکر کنم جلسات روان‌گردان این‌طوری‌ است که آن‌قدر به هم خیره می‌شویم تا سر حرف توسط من باز شود! مسئله این است که جواب می‌دهد! هرچه بیشتر بهم خیره می‌شد دلم بیشتر می‌خواست تا دهن وا کنم و کلمات را روبه رویش به رژه دربیاورم، آن‌قدری که دیگر دلم می‌خواست بهش بگویم دست از این‌کارش بردارد. نمی‌خواستم درمورد خودم صحبت کنم بنابراین به جایش راجع‌به بچه‌های گروه که چقدر عجیب غریب‌اند صحبت کردم، از این‌که با حالی که دومین جلسۀ آشنایی‌ماست متوجه شدم که آلیس موهایش را می‌جوید، ژولیت هنوز عاشق بون است و بون عاشق کفش‌هایش. در اصل خیلی اطلاعات دقیق و عمیقی به کثافت گربه دادم، طوری که انگار اصلاً قرار از این نبوده است.
- من به این‌جا تعلق ندارم. این افراد دور و ورم خیلی دیوونه‌ان، مطمئنم یذره دیگه این‌جا بمونم اثری از مغزم این بالا نمی‌مونه!
حتی دلش نیامد دهنش را برای لحظه‌ای باز کند. فقط به ضربه زدن ادامه داد، تپ، تپ، تپ، تپ، تـ...تا این‌که گفتم دست از این‌کارش بردارد وگرنه مداد را در گلویم فرو می‌کنم. او هم مداد را درون جیبش گذاشت. پرسید:
- چرا فکر می‌کنی به این‌جا تعلق نداری؟
- چرا باید فکر کنم که دارم؟!
دوباره به نگاه خیره‌اش ادامه داد و جوابی نداد. عجیب بود که چطور می‌توانست بدون پلک زدن خیره‌ام بماند! سعی کردم مانند او پلک نزنم؛ اما چشمانم خشک شد. بالاخره دوباره شروع به حرف زدن کردم.
- تو واقعاً دکتری؟ یعنی با مدرک و همه چیز
- من روان‌پزشکم
- یعنی دکتر نیستی؟
- روان‌پزشک، همون دکتره
گفتم:
- پس یعنی بر اساس چیزی که میگی، تو فکر می‌کنی بهتر از بقیه روان‌پزشکایی؟ خیلی جالب به‌نظر نمیاد، منظورم اینه که اونا هم زحمت می‌کشن.
- این دوتا کار متفاوته.
پرسیدم:
- کجا مدرسه رفتی؟ یه دانشگاه از اون واقعی‌ها یا نه از اونا که دزدای دریایی کارائیپ می‌رفتن؟ یه بار یه جا شنیدم هرکی نتونه قبول‌شه میره کارائیپ، اون‌جا آبمیوه میزنه تو رگو چهار سال کنار ساحل میشه تا بهش مدرک بدن...
- من کارشناسیمو از شیکاگو گرفتم، دکترامم از دانشگاهی توی تورنتو
- کانادا، پس باید می‌رفتی خارج... .
سرم را طوری که انگار این یک ناامیدی بزرگ است تکان دادم و ادامه دادم:
- متأسفانه دکتر من با اعتبار کاری شما راحت نیستم، یه گزینۀ دومی هم باید وجود داشته باشه لااقل.
کثافت گربه گفت:
- من ده ساله که با نوجوون‌ها سروکار دارم. بهت اطمینان میدم که برای کمک بهت واجد شرایطم!
تعجب کردم، فکر نمی‌کردم ان‌قدر پیر باشد. گفتم:
- ده سال؟ چی کار کردی مگه؟ تو نه سالگی دانشگاه رفتی یا کودک کاری چیزی بودی؟! یا منظورت از "ده ساله که با نوجوون‌ها سروکار داری" اینه که راهنمای اردوگاهی چیزی بودی؟
فکر کردم که شاید سنش را بگوید، اما به خیره شدنم کفایت کرد. به اطراف دفتر نگاه کردم و توجهی بهش نکردم. به‌جز میزش یک کاناپه و صندلی دیگر هم در اتاق وجود داشت، جنسش مثل اینی که رویش نشسته بودم پلاستیکی نبود، چرم اصل بود؛ از آن‌ها که موقع نشستن مطمئناً پشتت خواب نمی‌رود. یک قفسۀ کتاب با ردیفی از کتاب‌های خسته‌کننده، کنارش گیاهانی با گل‌های صورتی و نقاشی که سگ سیاه و سفیدی را نشان می‌داد که پرندۀ مرده‌ای در دهانش نگه‌داشته بود، بود. همچنین یک پنجره، با این تفاوت که دیگر حصاری پشتش نبود. حدس می‌زنم که آن‌ها نمی‌ترسند که دکترها از پنجره بیرون بپرند! به فکر امتحان کردنش افتادم ولی ما طبقۀ چهارم بودیم و مطمئناً اگر از آن می‌پریدم پایم می‌شکست. آن‌وقت دیوانه‌ای می‌شدم که در نقش‌آفرینی زیاده‌رویش، موفق بوده. وقتی از نگاه کردن به دفترش خسته شدم گفتم:
- من مثل اونا نیستم.
پرسید:
- مثل کیا؟
انگار فراموش کرده بود که درمورد چه چیزی صحبت می‌کردیم. دستانم را به اطراف تکان دادم:
- اونا، بقیۀ اعضای گروه. خدایی یه نگاهی بهشون بنداز! اونا دیوونه‌ان.
- چرا این حرف رو می‌زنی؟
یک انگشتم را بالا گرفتم:
- یکیشون سعی کرد یه مرد و کباب‌پز کنه.
ادامه دادم، برای هرفردی که به لیستم اضافه می‌کردم یک انگشتم را بالا می‌بردم.
- یکشون عاشق کسی شده که حتی عشقش نمی‌دونه کیه و چرا این‌جاست و دقیقاً چی از جونش می‌خواد.
انگشت آخر را برای آخرین نفر بالا بردم.
- یکی هم بدون هیچ دلیلی می‌خواسته خودشو توی رودخونه غرق کنه.
گفت:
- حالا تو فکر می‌کنی با اونا متفاوتی؟
جواب دادم:
- آره، تو این‌طور فکر نمی‌کنی؟
- دربارۀ خانواده‌ات بهم بگو.

همان‌طور که گفتم خانوادۀ من کاملاً عادی هستند. خب، همان‌طور که اکثر خانواده‌ها عادی‌اند گاهی باهم بحث می‌کنیم که با گذر زمان همه چیز حل می‌شود. ما آن‌قدر کسل‌کننده‌ایم که دلم می‌خواست یک مشت اَراجیف درام تحویل کثافت گربه دهم، مثلاً هروقت که مادرم غذا درست می‌کند شکایت می‌کنیم، مادرم من و خواهرم را در زیرزمین زندانی می‌کند، پدرم همیشه بهمان فشار می‌آورد که در همه چیز بهترین باشیم باحالی که خودش می‌گوید که هیچ‌وقت در ریاضیات قوی نبوده یا این‌که با نمرات بالایی که در انگلیسی می‌گیرم می‌توانم نمرات افتضاح مثلثات را جبران کنم. و مادرم معمولاً شام چاینا درآگون یا سونت آف بوردر می‌گیرد؛ چون هروقت می‌خواهد آشپزی کند گاز آتش می‌گیرد بنابراین اصلاً هیچ‌ مشکلی بابت غذا نداریم. گفتم:
- عالین!
- همه چی فوق‌العاده‌ست، پس چرا سعی کردی خودتو بکشی؟
مردی ضد نفوذ بود و اعصابم را بهم می‌ریخت. خیلی طولش دادم تا او فکر کند واقعاً دارم به این موضوع فکر می‌کنم. بعد آهی کشیدم.
- باشه! به گمونم می‌تونم بهت بگم.
کثافت گربه کمی صندلی را سمت راست کشید. خودکار را در دستانش گرفت و منتظر ماند. انگار می‌خواست کلمه به کلمه و تک‌ به تک جملات این سخنرانی مهم را یادداشت‌برداری کند.
- من این‌کار رو کردم چون...
به اطراف نگاه کردم، کمی هوا درون بینی‌ام فرو بردم، مردد بودم، پلک می‌زدم انگار که هرلحظه ممکن بود بزنم زیر گریه.
- من این‌کار رو کردم چون...‌طاقت زندگی کردنو نداشتم. همون دنیای قشنگ پاریس‌هیلتون.
منتظر بودم فریاد بزند، اما فقط روی صندلی‌اش نشست و درون دفترچه یادداشتش را خط‌خطی کرد.
- خانم هیلتون درسته آزاردهنده‌ست، اما دلیل منطقی و درستی برای مرگ یه نفر نیست...چرا دلیل اصلی رو بهم نمی‌گی؟
عصبانی بودم از این‌که به حرفم گوش نمی‌دهد. گفتم:
- دلیل خاصی نداره. جوونی و خامی، از یه چیزایی خسته می‌شیم و از بس خنگیم این راهو در نظر می‌گیرم. الانم دیگه تو نخ این‌کارا نیستم و خیلی دلم می‌خواد برم خونمون.
به ساعتش نگاهی انداخت و گفت وقتمان تمام شده است. فقط دلم می‌خواست از این‌جا برم بیرون، بنابراین زمانی که گفت دارند یکی از داروهایم را مصرفش برایم کنار می‌گذارند و ممکن است کمی احساس بدی بهم دست دهد، سری تکان دادم و بدون نگاه کردنش بیرون رفتم. وقتی گودی فنجان کاغذی کفش‌دوزک‌ها را بهم داد، یکی از آن آبی رنگ‌هایش دیگر نبود. چند ساعتی حالم خوب بود. بعدش احساس کردم یکی هزاران‌بار با پاهایش به سرم کوبیده و احساس خستگی می‌کردم. واقعاً احساس بدی است که متوجه شوید تمام احساساتتان تنها به یک قرص بند است و توسط یک قرص کوچک بندانگشتی کنترل می‌شود. و این‌که ترکیب عجیب داروها با یکدیگر ممکن است مغزتان را وادار کند تا احساس کنید در یک تعطیلات شیرین به سر می‌برید درحالی که در اصل برهنه وسط کافه‌تریای مدرسه ایستاده‌اید و مردم دارند از شما عکس می‌گیرند. به صورت استعاری یا هرچیز دیگری.
 

bahareh.s

مدیر ترجمه + معلم انجمن
پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
24
 
ارسالی‌ها
1,505
پسندها
19,001
امتیازها
43,073
مدال‌ها
23
روز 5
نصف شب از خواب بیدار شدم، که خیلی مزخرف بود! از آن رویاهایی بود که به‌نظر می‌رسید ادامه‌دار است؛ اما واقعاً هیچ‌وقت اتفاقی نمی‌افتد. در خانه‌ام داشتم می‌دویدم به‌خاطر این‌که کسی داشت تعقیبم می‌کرد. کسی که ان‌قدر نزدیک بود که می‌توانستم نفس‌هایش را بشنوم و ان‌قدر دور بود که نمی‌توانستم ببینم کیست. خانه چیزی به جز راه‌پله و راهرو نبود. در میان بزرگی خانه می‌دویدم، مدام از پله‌ها بالا پایین می‌رفتم و دنبال راهی می‌گشتم. خانه اتاقی برای پنهان کردن خودم وجود نداشت. تنها کاری که می‌توانستم انجام دهم این بود که به دویدن ادامه دهم. بالاخره از پلکانی باریک بالا رفتم و به دری رسیدم. درست پشت سرم بود و هنگام بالا رفتن از پله‌ها پشت سرم خش‌خش به پا کرده بود، انگار که داشت از چیزی آویزان میشد. صدای نفس‌ها بلند و بلندتر میشدن و تنها کاری که می‌تواستم انجام دهم این‌ بود که قبل از دیدن چهره‌اش از آن‌جا دور شوم. دستگیره را در دستانم گرفتم و پیچاندم. قفل در صدای تیکی داد و در باز شد. با قدم گذاشتن در اتاق یک دفعه زمین آب شد و من در حال سقوط بودم و فریاد می‌زدم و صدای سرد باد در گوش‌هایم می‌پیچید، همه چیز تاریک بود. سپس از خواب بیدار شدم، صورت شیطان را درست روبه رویم، روی سقف دیدم. سعی کردم دوباره بخوابم اما ذهنم جنب و جوشش شروع شده بود و من درواقع به چیز خاصی فکر نمی‌کردم. فقط جریان کلمات و نیمی هم تفکر بود، انگار که کانال‌های هزارتایی مغزم هی درحال تغییر کانال‌اند. به هیچ‌ چیز فکر نمی‌کردم تا این‌که متوجه شدم اگر یک دقیقۀ دیگر این‌جا بمانم دیوانه می‌شوم. پس بلند شدم و وارد اتاق عمومی شدم. یکی از پرستاران شب، که فکر کنم نامش موون است(خب، شاید این‌طور نیست درواقع نمی‌دانم اسمش چیست) پشت میزی نشسته بود که روبه روی دیواری مقابل راهروست. داشت جدولی از کلمات متقاطع درست می‌کرد. پرسید:
- چیزی نیاز داری؟
عصبانی به نظر می‌رسید. تلاشش برای پیدا کردن شمارۀ 32 ردیف پایین را متوقف کرد. سرم را تکان دادم و گفتم:
- می‌خوام بشینم.
سرش را به سمت کاناپه تکان داد. وقتی وارد شدم، متوجه نشدم که سدی هم از قبل این‌جاست و روی کناپه جمع شده. نور تلویزیون روی صورتش سوسو می‌زد؛ اما صدایی از خودش درنمی‌آورد. واقعاً دختر عجیبی بود! وقتی من را دید به قسمت کناری مبل ضربه زد و گفت:
- بشین.
درست کنارش نشستم. البته نه به‌خاطر این‌که خودش گفت، به‌خاطر این‌که دلم نمی‌خواست برگردم اتاقم. درحال تماشای یک فیلم سیاه و سفید بود. زن و مردی در اتاق نشیمند ایستاده بودند. صورت زن ناراحت به‌نظر می‌رسید و مرد هم سعی می‌کرد به زن نگاه نکند. سدی با صدایی ناراحت و گرفته گفت:
- منظورت چیه که داری میری، ریجنالد؟
با تعجب نگاهش کردم، نمی‌دانستم دارد راجع‌به چه چیزی صحبت می‌کند. به مستقیم خیره شده بود.
- بهت که گفتم دافنه! من می‌خوام برم تا شهر گم‌شده کوزالاکوتان رو پیدا کنم!
به سمت صفحۀ تلویزیون برگشتم و متوجه شدم که دارد برای آن فیلم دیالوگ می‌سازد. وقتی زن خودش را در آغوش مرد پرتاب کرد و بازوهایش را گرفت، سدی گفت:
- منم با خودت ببر!
صدایش مثل ‌هق‌هق کردن بود. نمی‌توانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم.
- این یه فیلم درامه، نباید بخندی.
گفتم:
- ببخشید
سدی ادامه داد:
- تو ریجنالد باش
- عیبی نداره؟ آخه این نمایش مال توئه
سدی گفت:
- ان‌قدر تابلو بازی درنیار، فقط انجامش بده.
حوصلۀ بحث نداشتم بنابراین با هم شروع به نقش بازی کردن، کردیم. جایی که در فیلم مرد سعی کرد زن را از خودش دور کند گفتم:
- نمی‌تونم تو رو به پرو ببرم دافنه، تو قایق جا نیست.
سدی گفت:
- اما من لاغر مردنیم، هیچی نمی‌خورم ببین چقدر استخونیم!
جواب دادم:
- نه دافنه، پرو جایی برای زن‌های لاغرمردنی نیست، مالاریا می‌گیری میمیری!
سدی فریاد زد:
- اما من بلدم تو پرو چطور حرف بزنم. من توی مدرسۀ دخترونۀ میس پیفینگهام یاد گرفتم.
ریجنالد هیجان‌زده به‌نظر می‌رسید:
- چرا هیچ‌وقت بهم نگفتی؟
سدی در نقش زن گفت:
- خیلی چیزها هست که درموردم نمی‌دونی، ریجنالد!
مرد را رها کرد و دستانش را روی پهلوهایش گذاشت. و بعد آگهی تبلیغاتی شروع شد. سرم را تکان دادم.
- تو واقعاً دیوونه‌ای
- سرگرم‌کننده نیست؟ من همیشه این‌کار رو می‌کنم. داستانای من خیلی بهتر از داستانای اصلین، هیچ‌وقت به اصلیشون گوش ندادم ولی خب، مطمئنم مال من بهتره.
دوباره به تلویزیون نگاه کرد.
- نتونستی بخوابی، نه؟
سری تکان دادم و گفتم:
- انگار بیست و سه نفر تو سرم دارن زندگی می‌کنن.
سدی گفت:
- فقط بیست و سه نفر؟ خوش به حالت!
به پرستار موون نگاه کرد، سپس به سمتم خم شد. در گوشم زمزمه کرد.
- اونا داروی شگفت انگیز و از توی لیوانت برداشتن، نه؟
- چی؟
- داروی شگفت انگیز، همون چیزی که وقتی وارد این‌جا میشیم بهمون میدن. واسه این‌که نترسیم یا سعی نکنیم به خودتون صدمه بزنیم. وقتی مطمئن بشن که این‌کار رو نمی‌کنیم دیگه نمی‌زارن ازش چیزی بخوریم. حتماً پسر خوبی بودی که دیگه نمی‌زارن مصرفش کنی، من یه هفتۀ تموم داشتم از اونا می‌خورم.
- کاش هنوز از اونا می‌خوردم.
- این بده! این بخش مال بخشیه که سعی می‌کنی به یادش بیاری
به مچ دستم نگاه کرد.
- جواب میده؟
بدون این‌که متوجه شوم آستین پیرژامه‌ام بالا رفته بود و من داشتم پانسمانی که روی مچ دستم بود را می‌مالیدم. دوباره به سمت تلویزیون برگشت. دستم را صاف کردم تا پیرژامه‌ام به سر جای اولش برگردد. سدی درحالی که به صفحۀ تلویزیون خیره بود گفت:
- مواد شیمیایی توی سرت کم‌کم از بین میرن.
جوابی ندادم. فقط همان‌جا نشستم و تلویزیون تماشا کردم. بعد از مدتی پرسیدم:
- یادت میاد؟
سدی سری، سَرسری تکان داد. درحالی که صدایش کاملاً رویایی به‌نظر می‌رسید گفت:
- دلم می‌خواست غرق‌شم. مطمئن بودم که می‌تونم زیر آب نفس بکشم اگه خیلی سخت تلاش کنم، مثل یه پری‌دریایی!
پرسیدم:
- ولی واقعاً می‌خواستی بمیری؟
خندید.
- شاید، شایدم نه، به هرحال که نشده. یکی پریده تو آبو نجاتم داده.
با چشمان آبیش نگاهم کرد.
- کی تو رو نجات داد؟
شانه‌ای بالا انداختم.
- نمی‌دونم، شاید امدادگرا
سری تکان داد.
- اما اول یکی دیگه باید نجات داده باشه. می‌دونی؟ منظورم اینه که یکی باید صداشون کرده باشه تا بیان و نجاتت بدن پس...کی نجاتت داده؟
- پدر و مادرم
- پس این همون کسیه که نجاتت داده.
از این زاویه بهش فکر نکرده بودم. اما حق با او بود. نجاتم داده؟ بیشتر شبیه گرفتن دستم بوده. داشتم به این موضوع فکر می‌کردم که سدی گفت:
- پس چرا این‌کار رو کردی؟
شانه بالا انداختم. با این‌که در کنار هم روی فیلم‌ها دیالوگ‌های فرضی خودمان رو گذاشتیم ولی نمی‌خواستم چیزی از خودم را با او به اشتراک بگذارم. علاوه بر این چیزی هم برای گفتن وجود نداشت. گفت:
- اشکالی نداره، اگه نمی‌خوای بهم بگی، مجبور نیستی. حالا بیا تلویزیون ببینیم.
و این‌کار را با صدای خاموش و صحبت نکردن انجام دادیم. بعد از مدتی احساس کردم واقعاً خسته‌ام، به سدی شب‌بخیر گفتم و به اتاقم برگشتم. با این حال، داشتم به سدی فکر می‌کردم و به این‌که چطور سعی کرده خودش را غرق کند. و این چیزی است که ازش تعجب می‌کنم: چطور همیشه کسانی وجود دارند تا آن‌هایی را که می‌خواهند خودکشی کنند نجات دهند و مجبورشان کنند که به‌خاطر خراب کردن عصرشان یک معذرت خواهی بهشان بدهکار باشند. مدام احساس می‌کنم همه می‌خواهند که من ازشان عذرخواهی کنم. اما چیزی برای عذرخواهی وجود ندارد، آن‌ها کسانی هستند که عذرخواهی بدهکارند آن هم با خراب کردن همه چیز. نه من! من خودم که نمی‌خواستم نجاتم دهند!
 

bahareh.s

مدیر ترجمه + معلم انجمن
پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
24
 
ارسالی‌ها
1,505
پسندها
19,001
امتیازها
43,073
مدال‌ها
23
روز 6
وقتی کلاس هفتم بودم، یک دوست مکاتبه‌ای پیدا کرده بودم آن هم به‌خاطر بخشی از کلاس مطالعات اجتماعی‌مان. حدس می‌زنم در اصل هدف این‌کار این‌ بوده که بچه‌های دیگر نقاط جهانمان را بشناسیم، ببینیم همه مثل هم هستیم تا دیگر هیچ‌کداممان نخواهیم وقتی بزرگ‌ شدیم تا رئیس جمهور شویم یکدیگر را بمبماران کنیم!
به‌هرحال، بخت من با دختر افتاد که در قبیلۀ ماسای در کنیا زندگی می‌کرد. حتی حدسش را هم نمی‌زدم که نامه‌ام بهش رسیده باشد. در نامه این‌طور برایش نوشتم: که چقدر بازی اسکیت بورد، نقاشی کردن یا گوش کردن به سرخابی‌های دزد و طول کشید باحالی که سرگرم‌کننده بود(آهنگ) را دوست دارم!
او هم برایم نوشت: با خانواده‌اش در کلبه زندگی می‌کنند، گاو پرورش می‌دهند و خونشان را با شیر می‌خورند؛ یک‌شنبه‌ها هم پانزده‌مایل به روستایی می‌روند تا سریال قاتل‌خون‌آشام و ای‌آر را ببیند از آن‌جا هم یادگرفته که چطور انگلیسی صحبت کند و بنویسد. یک بار عکسی از خودش برایم فرستاد که تمام بدنش را با گل و لای پوشانده بود، در آن نامه نوشته بود که آیا تمام آمریکایی‌ها استخر و موی بلوند دارند؟
یادم می‌آید فکر می‌کردم که مهرهای نامه‌هایی که برایم می‌فرستد از هر مهری که تابه حال دیده بودم زیباترند و چیزهای زیادی از خودم درآوردم چون من خیلی کسل‌کننده بودم و او؛ خیلی باحال و سرگرم‌کننده! بهش گفتم که پدرم یک کاشف مشهور است و ما همیشه به نمایش‌های برادوی می‌رویم چون مادرم در آن نمایش‌ها حضور دارد. تقریباً تا آخر سال تحصیلی به هم نامه می‌نوشتیم. یادم نمی‌آید آخرین بار کی جواب نامه را نفرستاد. احتمالاً من بودم. شاید به‌خاطر تمام شدن دروغ‌هایم؛ این‌که دیگر هیچی نداشتم تا از خودم سر هم کنم و برایش بگویم!
امروز در جلسه‌ای که با کثافت‌گربه داشتم، داشتم به او فکر می‌کردم. چون اساساً او هم می‌خواست چیزهایی از خودم برایش تعریف کنم و من هم دروغ می‌گفتم. به نوعی این‌کارم را یک بازی تجسم می‌کنم، بازی دروغ! گفت:
- تقریباً یک هفته از زمانی که این‌جایی می‌گذره. چه حسی داری؟
گفتم:
- وای! عاشق این‌جا شدم!
عینکش را به سمت بینی‌اش بالا می‌کشد که متوجه شدم وقتی عصبی یا هیجان‌زده‌ست این‌کار را می‌کند. می‌پرسد:
- واقعاً؟
سرم را تکان دادم.
- کاملاً! این‌جا یه جای چهارستاره‌ست که مشخصاً من بهش پنج میدم! استخر زیادی برام خفنه ولی سرویس‌دهی یکم ضعیفه مخصوصاً اون همبرگرایی که واسم میارین، نمی‌دونم فقط گفتم باید بدونی!
کثافت‌گربه دفترچه یادداشتش را کمی پایین می‌گیرد.
- جف...این‌کارات جواب نمیده. تنها کاری که باید بکنی اینه که باهام حرف بزنی!
به او یادآوری می‌کنم.
- دارم حرف می‌زنم دیگه. می‌بینی دهنم حرکت می‌کنه و کلمات ازش بیرون میان؟ به این می‌گن حرف زدن!
گفت:
- تو جوان باهوشی هستی؛ اما حیف که نمی‌تونی از هوشت درست استفاده کنی.
می‌دانستم سعی دارد چه کار کند. داشت از ترفند روان‌شناسی معکوس استفاده می‌کرد، آن هم با گفتن این‌که نمی‌توانم کاری را انجام دهم که شاید بخواهم به او ثابت کنم که می‌توانم! اما نمی‌توانستم باور کنم که فکر می‌کرد می‌تواند کاری کند تا من از آن روش استفاده کنم! بنابراین سعی کردم از این لحظه تا حد ممکن لذت ببرم. گفتم:
- حق باتوئه!
این را طوری گفتم که بفهمد من سخت‌تر از آن‌چیزی که به‌نظر می‌رسد اغفال می‌شوم.
- من فقط می‌ترسم.
دفترچه‌اش را دوباره برداشت و یکی از انگشتانش را به سمت عینکش بلند کرد، شاید فکر می‌کرد قرار است پیشرفتی داشته باشیم. گفت:
- از چی می‌ترسی.
"آه"ی عمیق کشیدم، انگار که خیلی سخت‌ است بخواهم احساساتم را بیان کنم.
- از همه چی. من از همه چی می‌ترسم.
این‌کار واقعاً او را به راه انداخت. مثل دیوانه‌ها مدادش را روی کاغذ دفترچه تکان می‌داد و سرش را هم هی عقب و جلو می‌برد.
- از چی بیشتر می‌ترسی؟
گفتم:
- حدس می‌زنم تنهایی، می‌دونی هیچ‌کس درکم نمی‌کنه!
به بالا نگاه کرد.
- فکر می‌کنی هیچ‌کس درکت نمی‌کنه؟
گفتم:
- مردم طوری رفتار می‌کنن که انگار درکم می‌کنن، اما واقعاً این‌طور نیست. چیز متفاوت این‌جاست که هیچ‌کس نمی‌بینتش.
دستی به سینه‌اش کشیدم و آهی عمیق ازش خارج کردم. قیافه‌اش همچین مالی‌ام نبود ولی اگر یک دوربین برای ثبت این لحظه داشتم، مشخصاً کلی پول به جیب می‌زدم. نمی‌دانست که من اساساً دارم صحنه‌ای از یک فیلم تلویزیونی ساخته شده را که یک بار دیده بودم بازی می‌کنم. ولی با این‌کار قصد نشان‌دادن مشکلی که با نیکول داشتم نبودم. کثافت‌گربه پرسید:
- چی درونته؟
کمی صبر کردم تا جوابش را بدهم. می‌خواستم فکر کند که دارم یک راز بزرگ را آشکار می‌کنم که فقط قرار بود او بداند! بعد خم شدم جلو و گفتم:
- یه بالرین!
- ببخشید؟ آ...چی؟!
کمی بلندتر گفتم:
- یه بالرین. یه بالرین درونمه.
روی صندلی‌اش صاف نشست و تماشایم کرد. خیلی سریع شروع کردم به صحبت کردن.
- خب ببین، وقتی پنج_شش سالم بود مادر پدرم منو بردن به نمایش فندق‌شکن. این یکی از زیباترین چیزهایی بود که تاحالا دیده بودم.
چشمانم را بستم، طوری که انگار دارم آن نمایش باله به‌خاطر می‌آورم. حتی لبخند هم زدم. گفتم:
- زنی که داشت نقش پری قندآلو رو بازی می‌کرد چه لباس خوشگلی تنش کرده بود! نمی‌تونستم دست از تماشاش بردارم. می‌خواستم مثل اون باشم.
چشم‌هایم را باز کردم و به کثافت‌گربه نگاه کردم.
- وقتی به پدر و مادرم گفتم می‌خوام مثل اون باشم، بهم خندیدن. اما واقعانی دلم می‌خواد مثل اون باشم!
دوباره به جلو خم شدم.
- اون درون من گیر کرده. الان خیلی آروم می‌شنوه بهت چی میگم حتی الان از دستم عصبانیم هست، می‌خواد بیاد بیرون!
کثافت‌گربه مدادش را به دفترچه کوبید و گفت:
- تو خودکشی کردی چون می‌خواستی یه بالرین باشی؟ درسته؟!
- بله! واقعاً این‌طوریه. همیشم تقصیر اونه که مجبورم کرد این‌کارو بکنم.
برای اثبات حرف‌هایم هم یک آهنگ عجیب و غریب که مثل آهنگ رقص بالرین‌هاست که در زمان رقص پری قندآلو پخش می‌شد، زمزمه کردم.
کثافت‌گربه برای مدت طولانی چیزی نگفت. وقتی چیزی گفت، به‌نظر عصبی می‌آمد.
- به‌نظرت من احقم، جف؟
سرم را تکان دادم.
- نه! تو گفتی که توی کانادا درس خوندی، شنیدم اون‌جا سیستم آموزشی نسبتاً قوی‌تری تا به ما داری. پس واسه چی باید احمق باشی؟
بدون پاسخ به این‌ سؤالم گفت:
- این‌جا افرادی هستن که واقعاً نیاز دارن که احساس بهتری نسبت به خودشون داشته باشن. اما تو این‌جا نشستی و داری برای من اراجیف می‌بافی و نمی‌خوای قبول کنی مشکل داری!
طوری که انگار شوکه شدم گفتم:
- چی؟! من راستشو گفتم، گفتم که پری قندآلو منو تسخیر کرده. سعیم کرده منو بکشه. یه کاری کن، مثل جن‌گیری، پری‌گیری... .
کثافت‌گربه گفت:
- تو داری وقتمو تلف می‌کنی، برای امروز بسه.
با نگرانی گفتم:
- اگه بخواد دوباره بهم صدمه بزنه چی؟ یا مجبورم کنه بخوام به یکی دیگه صدمه بزنم؟! یا توی سالن مثل دیوونه‌ها راه برم؟
- تموم شد؟
- بستگی داره به این‌که بذاری برم خونمون.
کثافت‌گربه گفت:
- تو 45 روز کامل این‌جایی، می‌تونی همه‌ش رو همین‌طوری هدر بدی ولی توی همین‌جا هدرشون میدی!
این حرفش باعث عصبانیتم شد. با صدای بلند گفتم:
- مگه نگفتی دارم وقت تو رو هدر میدم؟
- چرا. ولی وقت خودتم داری هدر میدی. همین‌طور شخصی که واقعاً نیاز داره بهش کمک بشه ولی به‌خاطر وجود تو توی این‌جا همچین امکانی رو نداره! می‌خوای دراین مورد تصمیم درست بگیری؟ فردا می‌بینمت.
به پایین نگاه کرد که این معنی را میداد که باید بری بیرون. من هم این‌کار را کردم. خوشحال بودم که از آن‌جا بیرون آمده بودم. اصلاً چه کسی هست که بخواهد درمورد وقتم برایم سخنرانی کند؟ خودش مرا این‌جا نگه داشته. تنها کاری که باید انجام بدهد این‌ است که بگوید عادی‌ام و من هم می‌روم سر خانه زندگیم! اگر یک متهد به شغل خیلی سخت بخواهد این‌جا بمانم، مطمئناً تمامش را هدر می‌کنم.
از این‌که دیگران ان‌قدر می‌خواهند به من لطف کنند خسته شدم!
 

bahareh.s

مدیر ترجمه + معلم انجمن
پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
24
 
ارسالی‌ها
1,505
پسندها
19,001
امتیازها
43,073
مدال‌ها
23
روز 7

امروز صبح زمانی که به سالن رفتم، سدی را درحالی دیدم که داشت نامه می‌نوشت. وقتی از او پرسیدم که برای کیست گفت «دوست صمیمی‌م». پرسید:
- تو دوست صمیمی نداری؟ همونی که همه چیزو می‌تونی بهش بگی.
- نه من زیاد دوست ندارم.
سدی با نمک نگاهم کرد، سپس متوجه ساعت شد. نامه‌اش را تا کرد:
- باید برم پیش کت‌زروپوس. بعداً می‌بینمت؟
گفتم:
- حتماً، فقط باید یه مشت تکلیف مسخره رو بنویسم. ظاهراً زندانی شدن توی دیوونه‌خونه‌ام باعث نمیشه که تولید مثل قورباغه رو یادنگیریم!
این هم یک دروغ دیگر. البته نه بخش مربوط به تکالیف، بخش بهترین دوستم؛ اسمش الی‌ست، اما حوصلۀ حرف زدن راجع‌به‌اش را با سدی نداشتم. درست است!
او یک دختر است، می‌دانم برای یک پسر عجیب غریبی مثل من داشتن یک دوست صمیمی دختر احمقانه‌ست ولی بله، من داشتم! اولین باری که او را دیدم زمانی بود که خانم پنی فال، منشی مدیر او را به کلاس مطالعات اجتماعی کلاس هفتم‌مان آورد. الی طوری به اطراف کلاسمان خیره شده بود که انگار دلش می‌خواست همه را آتش بزند. تنها میز خالی، میز کناری من بود؛ بنابراین مجبور شد، کنارم بنشیند.
تمام کلاس، اون آن‌جا نشسته بود؛ سرش را پایین روی جلد کتابش انداخته و رویش نقاشی می‌کشید. مدام سعی می‌کردم ببنم که چه می‌کشد؛ اما دلم نمی‌خواست که فکر کند بهش خیره شده‌ام. آخر سر دفترش را کمی جابه جا کرد که دیدم چه کشیده است.
 
بالا