نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه مردی که قلبم را برد | فاطمه محمدی اصل کاربر انجمن یک رمان

.fatemeh.m.asl

کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
62
پسندها
422
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد: 439
ناظر: Madlinღ 'Persia'


داستان کوتاه: مردی که قلبم را برد
نویسنده: فاطمه محمدی اصل
ژانر: #عاشقانه #اجتماعي
خلاصه: تا قبل از آن شب فکر می‌کردم عشق وجود ندارد. یا مال قصه ها و فیلم هاست یا اگر هم واقعیست سهم من نمی‌شود؛ اما آمد.

بی‌خبر و بی‌صدا بدون آنکه در بزند، یا حتی ببینمش تنها حسش کردم... عشق عجیب است! می‌آید در جانت خانه می‌کند. یا تلخ می‌شود شبیه زهرمار، یا شیرین تر از قند به دلت می‌نشیند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

YEGANEH SALIMI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
ارسالی‌ها
2,276
پسندها
7,628
امتیازها
28,973
مدال‌ها
22
814296_224e8f314cb4445b28c7cb338a41c745.jpg

«ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ»
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین - تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی

برای انتخاب ژانرِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

.fatemeh.m.asl

کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
62
پسندها
422
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #3
« به نام خداوند لوح و قلم »

آنقدر سریع می‌دوییدم که صدای محکم قدم هایم در گوش هایم می‌پیچید.
صدای ایست گفتن پلیس هارا از پشت سرم می‌شنیدم؛ اما از سرعتم کم نمی‌کردم.

نباید دستشان بهم می‌رسید.
تینا هزاران بار برایمان تکرار کرده بود.
وقتی گیر افتادیم فرار کنیم. بدون آنکه به پشت سر نگاهی بی‌اندازیم. فقط بدوییم وگرنه عاقبتمان شبیه تبسم سیاه می‌شود.
او احمقانه پشت سرش را نگاه کرده بود.
تا ببیند هنوز هم دنبالش می کنند یا نه. ناغافل پایش به سنگ گیر می کندو زمین می‌خورد. بعد هم دستگیر می‌شودو به جرم پخش مواد اعدامش می‌‌کنند! تبسم زیادی مظلوم و مهربان بود...
اولین باری که بسته های شیشه را در دست هایمان گذاشتن به یاد دارم. به قدری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.fatemeh.m.asl

کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
62
پسندها
422
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #4
همه ما بدبخت بودیم. یکی کاخ نشین بود؛ اما از خوشی زیاد فرار کرده بود.
دیگری خودش مصرف کننده بودو به زور دماغش را بالا می‌کشید. در بین ما شیش نفر هر آدمی پیدا می‌شد. بنظرم خوشبخت ترین آنها هم من بودم...
از اول به دنیا آمدنم. بین دود و سرنگ و دزدی بزرگ شدم! بی‌مادری که زیاد کشیدم...
یک پدر از دار دنیا داشتم. آن هم چه پدری، از ده سالگی جنس در لباس هایم قایم می‌کرد و در کوچه ها می‌فرستادم.
بعد از مرگش هم خیری به ما نرسید. سپردم دست تینا، تینا اصلا آدم بود مگر؟! بنابراین چیزی برایم عوض نشد. هنوز هم در لجن زندگی می‌کردم.
از شانس بدم پسر بچه ای سر راهم آمد.
به قدری تند می‌دوییدم که نتوانستم خودم را نگه دارم و محکم به او خوردم.
روی زمین پرت شد و بلند زیر گریه زد. باز هم دوییدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.fatemeh.m.asl

کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
62
پسندها
422
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #5
وقتی لباس نو دیدم از خود بی‌خود شدم.
سالی یکبار به زور مانتوی جدید می‌خریدیم. و انگاری فرانک دور از چشم تینا بازم ولخرجی کرده بود.
او همیشه‌ی خدا با تینا لج می‌کردو از قوانین سر پیچی، آخر سر هم همه‌چیز به ضررش تمام می‌شد؛ ولی برایش مهم نبود.
نمی‌دانم چراغ سبز است. یا قرمز که تمام ماشین ها درحال حرکت هستند و تنها آدمی که در خیابان با عجله می‌دود من بودم.
از هولم جلوی ماشین خوشگلی که تقریبا داشت‌ پرواز می کرد می‌پرم، راننده با شتاب روی ترمز می‌زند. و از شیشه‌ی جلو با تعجب خیره ام می‌شود.
با وحشت از اینکه قرار بود. زیر ماشین به آن بزرگی له شوم خشک شده نگاهش می‌کنم.
مردم آسی شده. از این ترافیکی که بین من و راننده‌ی آن ماشینِ درست شده. دست از بوق زدن بر نمی داشتند.
مرد زودتر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.fatemeh.m.asl

کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
62
پسندها
422
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #6
دردش را فقط من فهمیدم آن موقع که صورت‌اش را قرمز شده دیدم. و صدایش که هیچ نفس‌اش هم در نمی‌آمد. قلب‌اش گرفته بود.
همیشه مادرم را دوست داشت و هر دقیقه نازش را می‌کشید.
یک روز موهایش را می‌بافت یک روز برایش گل می‌خرید... مادرم بی‌لیاقتی بود. اعتیاد داشت و چشمانش هیچ چیز را نمی‌دید.
چهار سالم که بود. بی‌خبر رفت. پدرم هم بعد از رفتن او معتاد شد. شبیه خودش...
گفته بودم که، بین دود و هزاران زهرمار دیگر بزرگ شده‌ام. از آدم های معتاد هم متنفرم!
در دنیای خودم سیر می‌کردم. ناگهان دستم گرم شدو به سمتی کشیده شدم.
بی اراده پاهایم وادار به حرکت می‌شوند.

و کنار کسی که دستِ راستم را گرفته. شروع به دوییدن می‌کنم.
صدای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.fatemeh.m.asl

کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
62
پسندها
422
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #7
یهو ایستاد و من بی تعادل به آغوشش افتادم. با چشم های گشاد شده هینی می‌کشم.
دستم را که ول کرد. سرما را دوباره احساس می‌کنم؛ اما طولانی نه! چون اینبار هر دو دست‌اش را دور شانه هایم حصار می‌کند و تنها زمزمه اش را می‌شنوم که می‌گوید: هیس.
جالب بود با همان هیس جذبه دار خفه خون گرفتم. فقط کنجکاوانه سرم را بلند می‌کنم تا چهره‌اش را ببینم.
راننده‌ی همان ماشین خوشگل بود.

حالا با یک اخم غلیظ. نگاه‌اش بالای پل را نشانه گرفته. موهای مشکی‌اش روی پیشانی بلندش ریخته بود و باد تکان تکانشان می‌داد.
جای فرانک حسابی خالی است که با چشم هایش این پسر را قورت بدهد. امروز عاشقش شود و فردا فارغ. من توی این خط ها نیستم کلی گرفتاری داشتم عشق را این وسط برای چه بخواهم؟ من حتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

.fatemeh.m.asl

کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
62
پسندها
422
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #8
آب دهنم را قورت دادم، خواستم فاصله بگیرم. فشار دستانش بیشتر شد. صورتم از درد درهم رفت. سعی خودم را کردم، آخم در نیاید. موفق هم شدم.
چه آدم بیشعوری. انگار بالشت‌ بی‌جان‌اش را بغل گرفته اینگونه فشار ‌می‌دهد.
من هم آدم بودم دیگر. جان داشتم و درد را می‌فهمیدم. برعکس صورت جذابش اصلا شعور نداشت.
پلیس‌ها بالای سرمان قدم برداشتندو قصد رفتن کردند‌ انگار بلاخره ولکن من بدبخت شده بودن.
از دور شدنشان که تقریبا پنج دقیقه گذشت.
آرام گفتم: می‌خوام برم.
تنها نگاهم کرد. از این کارش عصبی شدم. با حرص توپیدم.

- محرم نامحرم که ایشالا سرت می‌شه؟ ولم کن تا به گناه آلوده نشدی.
روی صورتم خم شد. چشم های من هم مشکی بود. مشکی که به قهوه ای تیره می‌خورد؛ ولی چشم های او سیاه سیاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

.fatemeh.m.asl

کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
62
پسندها
422
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #9
دست به جیب نگاهم می‌کرد. خسته نمی‌شد از زل زدن‌های الکی؟
با اون صدای قشنگ و بم که انگار گوییندست گفت:
- جواب ندادی. دختر کوچولو چند سالته؟
بی‌اختیار زمزمه کردم:
- کوچولو چیه؟ بیست سالمه.
آروم تک خنده‌ای زدو طولانی نگاهم کرد. سرش را کمی کج کرد.
- اسمی هم داری؟
جوابی بهش ندادم. باد ملایمی وزید. بخاطر مانتوی نازک‌ام سرما لرزاندم و باعث شد با دست خودم را بغل کنم.
لبخند‌ش محو شد. آرام نزدیک آمد. خواست از کنارم رد شود. بلند گفتم:
- آتی.
همانجا ایستادو گنگ نگاهم کرد.با بیخیالی شانه‌ای بالا انداختم. بنظر می‌رسید نفهمیده باشد. کوتاه برای حالی کردنش گفتم: آتی، اسمم آتیه.
با چشم هایی که برق می‌زد. نامم را زیر لب زمزمه کردو بعدناباورانه گوشم هایم شنید:
- اولین دختری هستی که بهش کمک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.fatemeh.m.asl

کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
62
پسندها
422
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
قلبم را می‌گویم که سخت بی قراری می کند!
دیگر اورا ندیده‌ام. صد بار در آن خیابان به قصد دیدار دوباره قدم زدم؛ اما نبود! مسلما با آن ماشین و لباس های مارک مال محله‌ی ما نبود.
فقط آمده بود مرا بدبخت کند... منکر آن نمی‌شود نجاتم داد ! این را هم جا نندازم حالا که خوب فکر می کنم من هم خوشبخت تر از آن شیش نفر نیستم.
عشق بد دردیست‌... .
یک هفته‌ایی که از بی‌قراری هایم‌ گذشت خیلی ناگهانی دور سفره ‌ای که انداخته بودیم با اضظراب گفتم:
- می‌خوام... می‌خوام از اینجا برم!
صدای من با بی‌رحمی تمام شلاقی به سکوت خانه زد و در هم شکاندش. همه با دهن پر هاج و واج نگاهم می‌کردند.
لقه‌ی املت پرید در گلوی فرانک و بی چاره آنقدر سرفه کردو قرمز شد.رنگ صورتش با گوجه فرنگی هیچ فرق نداشت.
تینا اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا