• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان آرمان ز دست رفته | ساحل صالحی‌زاده کاربر انجمن یک رمان

خانومِ سـین❀

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
676
پسندها
19,832
امتیازها
39,373
مدال‌ها
25
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #1
آخرین ویرایش

Shiva.Panah

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
1/3/20
ارسالی‌ها
1,169
پسندها
23,401
امتیازها
43,073
مدال‌ها
38
1642353365219.png
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

خانومِ سـین❀

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
676
پسندها
19,832
امتیازها
39,373
مدال‌ها
25
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #3
꧂بنام خداوند جان و خرد꧁

مقدمه:
گیرم، که به آخر خط رسیدم!
صدایم به جایی نرسید...
هربار که می‌خواستم از جایم بلند شوم، این زندگی دوباره به من زخم داد؛ اما هنوز کسی جرأت ندارد به من دست بزند، یا من را از صحنه‌ی بازی روزگار بیرون بیاندازد.
تخریب می‌کنم آنچه را که نمی‌توانم باب میلم بسازم.
آرمان طلب نمی‌کنم؛ آرمان می‌سازم.
حتی اگر بهایش، یک پوکه‌ی خالی و تاریکی مطلق باشد....
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

خانومِ سـین❀

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
676
پسندها
19,832
امتیازها
39,373
مدال‌ها
25
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #4
꧂شروع رمان
تهران‌
«ساختمان مسکونی پَرَند»


باران، شهر غبارآلود تهران را شسته و رنگ و رویی تازه به خیابان‌ها بخشیده بود. از پس پرده‌ی حریری که باد به تلاطم درمی‌آوردش؛ پرتو ماه به شمعدانی‌های بلورین روی کنسول چوبی اثابت کرد و بازتابش در تاریکی اتاق، تا کریستال‌های تک چلچلراغ آویزان از سقف کشیده شد. کاغذهای پرپر شده روی زمین و قاب عکسی که شیشه‌اش ترک خورده بود.
 مهمانی ناخوانده، نشسته بر مبل عتیقه‌ای که چوب ماهون و چرم دکمه‌دار داشت. عضلات صورتش، در بی‌حالت‌ترین وضعیت‌ ممکن قرار گرفت و لب‌هایش به آرامی کش آمدند. کف دستش را بر دسته‌ی مبل چرمی که روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

خانومِ سـین❀

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
676
پسندها
19,832
امتیازها
39,373
مدال‌ها
25
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #5
درد، ذره‌ذره داشت در گوشت و استخوانش رسوخ می‌کرد که دگربار، همان پژواک بم آمیخته با لهجه‌ی لاتین، گیرنده‌های گوشش را هدف گرفت:
- شاید از خودت بپرسی یه پسربچه‌ی لاغرمردنی چطور تونست یه نرغول رو از پا دربیاره!
نگاه از چلچراغ گرفت و به سمت تکه فلز نقره‌فام هدایت کرد. دو انگشت اشاره و میانی‌اش را آرام روی آن کشید و گفت:
- تو نمی‌دونی؛ ولی تیزیِ یه چاقو خیلی کارا می‌تونه بکنه.
دومین پکش را محکم بیرون راند. این‌بار دود غلیظی از سوراخ‌های بینی قلمی و لابه‌لا‌ی لب‌های باریکش بیرون آمد و چیزی نگذشت که صورتش در حجم عظیمی از دود، غرق شد.
- اولین روز مبارزه‌ش تا می‌خورد، زدنش. حریفش دیگه مطمئن شده بود پیروز میدون خودشه؛ ولی حس تیزیِ فلزی سرد روی شاهرگش، به زندگی نکبت‌بارش تو این دنیا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

خانومِ سـین❀

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
676
پسندها
19,832
امتیازها
39,373
مدال‌ها
25
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #6
مرد هم‌چنان که خون بالا می‌آورد و به خود می‌پیچید، دست‌های مشت شده‌اش را به قصد رهایی از حصار طناب‌ها اندکی چرخاند، اما افاقه نکرد. زیر لب به بختش لعنت فرستاد، سپس بزاق و خونی را که در دهانش جمع شده بود، محکم به بیرون تف کرد و با درماندگی لب‌ جنباند:
- به خدا من نه تو و نه اون مایکی سلاخ رو نمی‌شناسم. توروخدا دست از سرم بردار! آخه چرا این کارارو می‌کنی؟! مگه من چیکارت کردم؟!
بی‌توجه به ضجه‌های مرد، آخرین پکش را محکم بیرون راند و باقی‌مانده‌ی ته سیگارش را بر زمین انداخت.
سپس پاهایش را از روی عسلی برداشت و از جایش برخاست. با پاشنه‌ی کفشش ته سیگار را مماس بر سرامیک‌های سفید له کرد و قدمی جلوتر آمد.
- خیلی کم‌حوصله‌ای! اصلاً شنونده‌ی خوبی نیستی! باشه، اگه می‌خوای زودتر بریم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

خانومِ سـین❀

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
676
پسندها
19,832
امتیازها
39,373
مدال‌ها
25
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #7
فصل اول «وصال»
«مرا امیدِ وصالِ تو، زنده می‌دارد»
حافظ
***
دلچسب و فرح‌بخش بود، سوز ملایمی که با هر نسیم خنک بهاری، نرم بر صورتش می‌نشست‌. طبق عادت همیشگی در عمارت خانوادگی‌اش، پشت حصارهای شیشه‌ای تراس طبقه‌ی هم‌کف نشسته بود و چشم می‌گرداند به روی واژه‌های کتاب مورد علاقه‌اش. انگاره کهربای چشمانش را از خورشید وام گرفته بودند که هر بار در تلاقی با آن، کم‌رنگ‌تر از هر وقت دیگر می‌شدند و انعکاس واژه‌ها به وضوح در برق چشمانش جلوه‌گری می‌کرد. عمیق نفس گرفت. شمیم گل‌های بهاری مشامش را نوازید، بینی گوشتی کوچکش را بالا کشید و کتابش را ورق زد.
همان‌دم حضور عطا را در کنار خود حس کرد. خدمت‌گذار باوفا و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

خانومِ سـین❀

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
676
پسندها
19,832
امتیازها
39,373
مدال‌ها
25
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #8
واژه‌ها در سرش چرخ خوردند و او آهسته پلک برهم نهاد. عرق سردی بر تنش نشست و حال خرابش را شور داد. دم عمیقی گرفت تا بلکه نفوذ مقداری هوای تازه‌ی بهاری در ریه‌هایش، نفس به تنگ آمده‌اش را طراوت بخشد. دستانش یخ کرده و سرش از هجوم افکار پریشان درد می‌کرد. اصلاً چطور شد که کارشان به اینجا کشید! تابحال پای هیچ مأمور پلیسی به عمارتشان باز نشده بود. تا همین چند روز پیش پدربزرگش که صحیح و سالم بود!
قلبش بی‌قرار در سینه نبض گرفت. از یادآوری اتفاقات چند روز اخیر متنفر بود! ریتم ضربان قلبش را برهم میزد، در سرش سنگینی می‌کرد و او هربار از به خاطر آوردنشان طفره می‌رفت و در خلوتش، خود را با آرامبخش‌های قوی، به خوابی عمیق دعوت می‌کرد. دوست داشت چشم‌هایش را ببندد؛ نبیند! گوش‌هایش کر شوند؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

خانومِ سـین❀

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
676
پسندها
19,832
امتیازها
39,373
مدال‌ها
25
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #9
جا خورده از پاسخ آوا، ابرو‌های بور آرمین یک‌باره بالا پریدند. خیزی برداشت و کنارش روی مبل نشست.
- ازدواج؟! (پلک برهم فشرد و لحظه‌ای تعلل کرد) با کی؟
آوا، سرش را پایین انداخت و زبان به لب‌ کشید. حرف‌های وکیل را یک‌دور در ذهنش با خود مرور کرد و مردد لب گشود:
- نمی‌دونم... ولی... ولی از گفته‌های وکیل این‌طوری فهمیدم که می‌تونم با شخصی که تابعیت یه کشور خارجی رو داره فعلاً نامزد کنم و بعدش با ویزای نامزدی مهاجرت کنم.
با تصور سرنوشت نامعلومش، لب گزید و ناگهان با چشمانی که در حدقه تکان می‌خوردند، به فرش گرانقیمت زر‌کوب زیر پایش خیره ماند.
- راستش، هنوز نمی‌دونم با کی قراره ازدواج کنم!
لبخند بر لب آرمین ماسید. حس خوشی نسبت به این موضوع نداشت. یک‌تای ابروی بورش بالا پرید و پرسید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

خانومِ سـین❀

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
676
پسندها
19,832
امتیازها
39,373
مدال‌ها
25
سن
23
آرمین کلافه پوفی کشید و از جایش بلند شد. پشت سر آوا تکیه‌ بر پشتی مبل داد و دستش را در جیب شلوارک راحتی‌ طوسی‌اش گذاشت. باید کاری می‌کرد! وجدانش به او اجازه نمی‌داد دختر بی‌سرپناه را اینگونه به حال خود بگذارد که برود. سنش کم بود و هنوز خام؛ اما شهامت و غیرت مردی بالغ را داشت. نمی‌توانست دست روی دست بگذارد و هیچ کاری نکند. کاش پدربزرگش زنده بود. کاش همچو گذشته لبخند مهربانش را بر لب می‌نشاند و می‌گفت:«غصه نخور عزیز دردونه. همه‌چیو به خودم بسپر!»
سر چرخاند و نگاهش را سمت آوا گرفت. بی‌اختیار نگاهش روی خون روانه از انگشت او متوقف شد و خاری در دلش خَلید. همین کافی بود تا بفهمد دختر مقابلش چه استرسی را تنهایی تحمل می‌کند. با لحنی آرام و در عین حال قاطع گفت:
- این‌دفعه منم باهات...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا