نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان کشتی بی‌لنگر | س.سرحدی نویسنده انجمن یک رمان

س.سرحدی

نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
1,795
پسندها
25,293
امتیازها
49,573
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 4664
ناظر: F_N F_N


به نام او که در تمام نامطلوبی هوا در کنار تمام کشتی‌های بی‌لنگرش هست.

نام رمان: کشتی بی‌لنگر
نام نویسنده: س.سرحدی
ژانر: #عاشقانه_اجتماعی
خلاصه:

زندگی گاهی همانند کشتی‌ست که در امواج نامطلوب دریا بی‌لنگر، سرگردان می‌ماند.
قصه کشتی بی‌لنگر مثال دختری‌ست که لنگرِ کشتی آرزوهایش به دست آشناترین آدَمش می‌شکند.
کسی که او گمان می‌کرد لنگر دائمی‌ست که می‌تواند تکیه‌گاه باشد و نبود.
در یک روز طوفانی، وقتی دریا پر شده از گرداب بود لنگری دائم وصل کشتی‌اش می‌شود و
او بی آنکه بخواهد تکیه می‌دهد به لنگری که می‌تواند نجات دهنده‌اش شود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Shiva.Panah

مدیر بازنشسته
سطح
28
 
ارسالی‌ها
1,174
پسندها
23,311
امتیازها
43,073
مدال‌ها
38
1642353365219.png
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

س.سرحدی

نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
1,795
پسندها
25,293
امتیازها
49,573
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه
غرق غربتم لحظه لحظه‌یِ هر دقیقه‌ای
که بی تو طی شود خسارت است
اگر چه خانه در اسارت است
بمیرم که بی من چه جُوری کشیدی
به چَشمت چه دیدی!
برمی‌گردم کمی بمان برمی‌گردم
حتی زخمی و نیمه جان بر می‌گردم
حتی اگر فرشته‌ات اهریمن شد
از دستش سرنوشتِ ما پوسیدن شد

چارتار
 

س.سرحدی

نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
1,795
پسندها
25,293
امتیازها
49,573
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #4
سلام همراه عزیز کشتی بی‌لنگر. از وقفه طولانی پارت‌گذاری عذرخواهی می‌کنم. این مدت در تلاش بودم برای کسب اطلاعات و حالا دست پر اومدم. پس با من سوار کشتی بی‌لنگر شید.
فصل اول (برگردان به گذشته)
ستاره‌ای در دورترین نقطه آسمان سیاه به رویش چشمک میزد. شبیه به کورسویی در میان تاریکی خوف انگیز زندگی بود. انگار داشت با او احساس همدردی می‌کرد. گویی داشت به او دل‌داری می‌داد که خودش تنها کسی نیست که در میان تاریکی گرفتار شده. تلاش بود تا بگوید ستاره‌ها هم با تمام عظمت و زیبایی‌شان دچار سیاهی می‌شوند. در واقع آن‌ها دنیایشان همیشه در میان تاریکی‌ست.
- فراز! چرا تو حیاط نشستی؟
سرش را چرخاند و نگاهش را به او که مقابل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

س.سرحدی

نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
1,795
پسندها
25,293
امتیازها
49,573
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #5
سپس بی‌آنکه چیزی بگوید نگاهش را از تینا گرفت و سوی درب حیاط شتافت. تینا که دلش خنک شده بود و می‌دانست همانند همیشه فراز از او دفاع خواهد کرد و حق علی و رضا، همسایه چند خانه آن طرف‌ترشان را کف دستشان خواهد گذاشت دفترش را برداشت و از روی سکو بلند شد. به محض بسته شدن درب خانه چند ثانیه بعد درب خانه به صدا در آمد. او که در حال رفتن به داخل خانه بود لحظه‌ای متعجبانه ایستاد. سوی درب خرچید و با اخم زیرلب گفت:
- چرا اینقدر زود برگشت!
سوی پله‌ها دوید؛ سپس از سکو پایین رفت. مقابل درب ایستاد و درحالی‌که در را باز می‌کرد گفت:
- چرا اینقدر زود برگشتی مگه...!
با دیدن چهره آشنای حاج نادر و پس از آن ناآشنای دیگری در کنار حاج نادر حرف در دهانش ماسید. نگاه آبی‌اش را لحظه‌ای به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

س.سرحدی

نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
1,795
پسندها
25,293
امتیازها
49,573
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #6
با دیدن راه باریکی که سمت راستش خانه ویلایی دوطبقه با چراغ‌های روشن بود و سمت چپش درختان انبوهی همانند دیواری بودند سرعتش را فراوان می‌کند و سوی راه باریک می‌رود. در میان راه باریکی که شبیه به کوچه تنگ و تاریک بود لحظه‌ای می‌ایستد. نفس‌هایش یکی درمیان شده و انگار قصد داشتند برای او کمی خساست به خرج دهند. درحالی‌که یک دستش را به سینه‌اش گرفته و با دست دیگرش پلاستیک مشکی رنگی که برایش ارزش بالایی داشت به خودش چسبانده، روی دو زانو خم می‌شود و نفس‌های کشدار و بلندی می‌کشد. وزش باد بهاری موهایش را که از زیرشال بیرون زده بود به بازی گرفته و قصد داشت حوصله نداشته‌اش را سر ببرد. با خشم تکه موی سمچی که روی پیشانی‌اش افتاده و وصل مژه‌های کوتاهش شده بود با دست به عقب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

س.سرحدی

نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
1,795
پسندها
25,293
امتیازها
49,573
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #7
با اولین بوق صدای خشمگین فراز درون گوشش طنین می‌اندازد.
- ‌‌کدوم گوری هستی تو؟
یا خدایی زمزمه می‌کند و بزاق دهانش را قورت می‌دهد.
- من...گفتم که با دوستام میرم خارج از شهر.
- ولی نگفتی جواب تلفنت رو نمی‌دی! کجایی؟
- هنوز...هنوز خارج از شهرم. یه کم دیگه میایم.
فراز نفس عمیق و تندی می‌کشد. مکث کوتاهش نشان از خشم فراوانش است و تینا با فهمیدن این موضوع ترسش صدبرابر می‌شود. او خشم و عصبانیت فراز را دیده و ابداً نمی‌خواست دوباره آن خشم فراوانی که تنها یکبار در سال اتفاق می‌افتد را ببیند.
- میام فراز. جای دوری نیستیم که. بابا اگه نگران ماشینتی که... .
فراز میان کلامش می‌دود و با خشمی پر رنگ‌تر می‌گوید:
- حرف بیخود نزن تینا. زودتر حرکت کن بیا...ناسلامتی اینجا امانتی دست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

س.سرحدی

نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
1,795
پسندها
25,293
امتیازها
49,573
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #8
***
درب خانه را محکم می‌بندد و در حالی‌که کفش‌های گِلی‌اش را درون پلاستیک مشکی میان مدارک‌ها انداخته بود نگاهش را به سالن همیشه تاریک خانه می‌دوزد.
- من اومدم. باز چشم یاسمن رو دور دیدی چراغ‌ها رو خاموش کردی؟
بوی دود غلیظ سیگار و هوای گرفته‌ی خانه حالش را بد می‌کند. حدس زدن اینکه فراز در کجا به سر می‌برد و چه می‌کند چندان برایش سخت نیست. نفس حبس شده‌اش را بیرون می‌فرستد و از سالن نود متری خانه که دو دست مبل طوسی و دودی دیزاین زیبا و شیکی به فضا داده بود گذر می‌کند و سوی راهروی اتاق‌ها می‌رود. درب سمت چپ را که رو به راهرو بود آرام باز می‌کند و داخل اتاقی که یک تخت دو نفره سفید و یک کتابخانه بزرگ و کمد دیواری سفیدی درونش بود می‌شود. پلاستیک مدارک را به سرعت زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

س.سرحدی

نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
1,795
پسندها
25,293
امتیازها
49,573
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #9
کتابش را روی میز رها می‌کند و عینک طبی‌اش را که او را مردانه‌تر می‌کرد از روی چشم‌هایش برمی‌دارد. تیله‌های سیاه‌ یاغی‌اش را به صورت او می‌دوزد.
- چرا فکر می‌کنی من حرف‌های بی‌ثبات بقیه رو باور می‌کنم؟ اگر قرار بود چرندیات بی‌ثبات بقیه رو باور کنم الان همچین جایگاهی داشتم؟
تینا دو دستش را ستیزجویانه روی لبه میز ساخته شده از چوب گردو می‌گذارد و کمی به جلو خم می‌شود. چشم‌های آبی تیره‌اش را به دیدگان سیاه او می‌دوزد.
- واسه همینه وضعت اینقدر خرابه. از بس به آدم‌ها شک داری. ذهن مریضی داری فراز. تو وقتی نمی‌تونی رفیق چندین ساله خودت رو باور کنی چه انتظاری میشه ازت داشت؟ فکر کردی همه چیز ماده و تبصره و اون قانونای مسخره‌ای که برای خودتون ساختین؟ چطوری میشه آدمی که از هفده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

س.سرحدی

نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
1,795
پسندها
25,293
امتیازها
49,573
مدال‌ها
18
یاسمن قهقهه بلندی می‌زند و منتظرتم می‌گوید. فراز تماس را قطع می‌کند و بی درنگ از پشت میز بلند می‌شود. سوی کمد دیواری سمت راست اتاقش می‌رود. با پوشیدن سوئیشرت بهاره‌ی سورمه‌ای درب کمد را می‌بندد و سوئیچ و موبایلش را برمی‌دارد و از اتاق خارج می‌شود. لحظه‌ای کنار درب اتاق یاسمن می‌ایستد. نگاهی به ساعت مچی‌اش که نصف شب را نشان می‌داد می‌اندازد. حماقت‌های او که پایان نداشت. با تمام احوالات بدی که ده دقیقه‌ هم نمی‌شد تینا به او خورانده بود، اما نگرانی برای او را هرگز نمی‌توانست کنار بگذارد. تقه آرامی به در می‌زند. پس از چند دقیقه از داخل اتاق صدای پلاستیک و پس از آن صدای تینای سرکش به گوش می‌رسد.
- بله؟
لحظه‌ای به تن صدای کش‌دار او که همانند دختربچه‌های تخس پاسخ داده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا