نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان عطر بارون، بوی سیب | م. اسماعیلی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع م . اسماعیلی
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 85
  • بازدیدها 947
  • Tagged users هیچ

م . اسماعیلی

گوینده انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
615
پسندها
2,672
امتیازها
14,773
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد:4666
ناظر
: VALEH._.pd HADIS._.pd
نام رمان: عطر بارون، بوی سیب
نام نویسنده: م. اسماعیلی
ژانر: #عاشقانه #درام
1roma02.jpg
خلاصه:
طلا از پس عشقی گرم و پر شور بخاطر روبرو شدن با مشکلی بزرگ حال به اوج تلخی و سردی رسیده و تنها راه رهایی را جدایی می داند. شاهرخ به هر دری می زند برای حفظ این عشق اما تلاش هایش سرانجامی ندارد، تا اینکه داستان یک زندگی، زندگی پر فراز و نشیب نهال آرام آرام پوسته این شکاف عظیم را کنار می زند و طلا را بین دوراهی تصمیم و انتخاب می گذارد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Lavin~

نویسنده انجمن
سطح
24
 
ارسالی‌ها
1,410
پسندها
17,502
امتیازها
38,073
مدال‌ها
26
803158_775237f76b190a238a3357cd57afa8ab.jpgنویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

م . اسماعیلی

گوینده انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
615
پسندها
2,672
امتیازها
14,773
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
مثل کوه استوار، مثل دریا پر خروش، مثل سنگ صبور و مثل درخت همیشه پابرجا
من مانند این مثل ها بودم و تو مرا ندیدی، مثل کوه در برابر عظمت مشکلاتمان استواری کردم، مثل دریا چرای رفتنت را خروشیدم ، رنج تو رنج قلب بی تپش من بود، درد دست های تو دردی است که تمام کالبد خسته ام را می فشارد و برایش التیامی نیست، سوزش زخم هایی که گونه های همیشه خیست را در بر گرفته تا همیشه با من است و میان باورهایم جای درستی دارد.
چگونه باید باور کنم که روی پیشانی صاف تو تقدیر با قلم خویش نقش انسان پر درد انداخته و گوشه اش هککرده
مثل سکوت بی صدا
مثل درد پر رنج
مثل اشک زیبا
و مثل مرگ همیشه آرام.
***
آ مثل آغاز...
آ مثل آرزو...
آ مثل آشتی...
آیا زندگی فقط خلاصه ای از این واژه هاست؟!
***
محمودی روی دو پاهاش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

م . اسماعیلی

گوینده انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
615
پسندها
2,672
امتیازها
14,773
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #4
عقربه های ساعت زمان رو به سرعت می بلعید و محمودی اصلا تو حال و هوای خودش نبود، گاهی می خندید، گاهی گریه می کرد و گاهی ناخودآگاه فریادی از سر شوک شدگی می کشید، دوسه تا از کارگرها از صدای فریاد اون ترسیده بودن و با رسوندن خودشون به پشت در قصد کمک داشتن اما محمودی انقدر غرق در خوندن نوشته ها بود که حتی وقتی حاج اصغر خدمتکار صداش زد هم که آقا دیر وقته متوجهش نشد، جواب زنگ های ممتد تلفن رو نداد و به حاج اصغر گفت که امشب خونه نمیره، بی هیچ سوا و جواب اضافه ای تمام تلفن ها رو کشید و مشغول خوندن شد؛ هر برگه ای رو که می خوند بی اعتنا رهاش می کرد رو زمین، داستان زیادی قلقلکش داده بود که تا خود صبح پلک رو هم نگذاشت و خوند و خوند و خوند تا جایی که بعد از پایان آخرین جمله عینکش رو انداخت رو سینه و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

م . اسماعیلی

گوینده انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
615
پسندها
2,672
امتیازها
14,773
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #5
محمودی یه نیم نگاه به چشمهای خمار و درشت طلا انداخت و بعد گفت:
- می خوام در مورد شاهرخ باهات حرف بزنم.
چهره طلا یهو دگرگون شد و ابروهاش تو هم گره خورد، بی پیشونی ش چین انداخت و دست های ظریف و لرزانش رو کرد تو هم، پدرش گفت:
- بیخود اخم نکن.
طلا با حرص از روی تخت بلند شد و رفت جلوی آینه میز توالتش:
-نمی خوام در مورد شاهرخ چیزی بشنوم، نه حالا و نه هیچوقت دیگه.
محمودی دور اتاق کوچیک اون چرخید، روبروی قاب عکس های رو دیوار ایستاد و گفت:
- شاهرخ... .
طلا چرخید به عقب و دید پدرش خیره شده به قاب عکس عقد اونا، همون عکسی که با ژستش پر از خاطره شده و از بین همه فقط اون یکی قاب شده بود، دیگه نتونست حرصی حرف بزنه، اینجور خیره شدن پدرش به عکس اونا و حالا هم حرف زدن از اون نشون می داد که هنوزم شاهرخ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

م . اسماعیلی

گوینده انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
615
پسندها
2,672
امتیازها
14,773
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #6
- خودتی طلا؟
- برای چی اینجا زنگ زدی؟
- گوش کن طلا، من حالم خوب نیست.
- حالت خوب نیست برو دکتر، برای چی زنگ زدی به من؟
- من هنوز شوهرتم بی انصاف!
طلا با عصبانیت جیغ زد:
- تو هیچکس من نیستی، هر چی بین ما بود تموم شده، حلقه م رو پس فرستادم، هدیه ها رو برگردوندم، تا یه هفته دیگه هم اسمت رو از تو شناسنامه م خط می زنم، خاطراتت رو هم راحت فراموش می کنم و اونوقت راحت می فهمی که هیچکس من نیستی.
صدای شاهرخ محزون و گرفته شد:
- نمی خوام باور کنم.
طلا بغض سنگینش رو خورد و در حالیکه تکیه می داد به در کمدش به سختی گفت:
- تاوان دروغیه که بهم گفتی.
- طلا من دوستت داشتم، نمی خواستم از دست بدم، چرا متوجه نیستی؟
- قصه تکراریه آدمها برای توجیه دروغگویی هاشون، نمی خواستم از دست بدمت، آخه به چه قیمتی؟ به قیمت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

م . اسماعیلی

گوینده انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
615
پسندها
2,672
امتیازها
14,773
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #7
سری تکون داد و ادامه داد:
- طلا عاطفه ت کجا رفته؟ تو که اینجوری نبودی!
طلا روش رو برگردوند، هنوز از صدای فریاد اون به خودش می لرزید، پنجه کوچکش رو روی لبش فشرد و سعی کرد خودشو آروم کنه، مهران متوجهش شد و آب خشک گلوش رو به زور پایین داد:
- ببخش که سرت فریاد زدم.
طلا پلک رو هم گذاشت و چیزی نگفت، واقعا توقع این فریاد بی دلیل رو نداشت، مهران همیشه باهاش مهربون بود، همیشه اونو جدا از آدم های دیگه حساب می کرد حتی جدا از شاهرخ؛ وقتی ماشین دوباره راه افتاد اینبار خود طلا سر حرف رو باز کرد:
- نمی دونم بخاطر این پنج سال باید ازت عذرخواهی کنم یا نه اما می خوام که فراموش کنی، هم منو و هم حسی که نسبت بهم پیدا کردی، مهران من و تو نمی تونیم با هم خوشبخت باشیم، من زن زندگی، اونم خارج از کشور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

م . اسماعیلی

گوینده انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
615
پسندها
2,672
امتیازها
14,773
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #8
با یه حالی اینا رو به زبون آورد که مهران دلسوزانه نگاش کرد، زل زد به نیمرخ صورت سفیدش و متوجه اشک نشسته رو گونه ش شد، یه دستمال کاغذی بیرون کشید و به سمتش گرفت:
- معذرت می خوام.
طلا دستمال رو گرفت و بدون اینکه زیر چشم هاش بکشه شروع کرد به تا زدنش و گفت:
- من رکب بدی خوردم، شاید، شاید تقاص دل شکستن تو باشه.
مهران یه دستمال دیگه برداشت و با یه تای کوچیک اونو به آرومی روی گونه طلا کشید و بعد گفت:
- وقتی فهمیدم با شاهرخ نامزد کردی دلم شکست اما آه نکشیدم، خوشبختیت آرزوم بود، همین الانم هست، منتها نمی دونم الان دیگه چه مانعی این وسطه.
طلا با گرفتن دستمال از اون مانع کارش شد و بعد در حالیکه زل می زد تو چشم های سیاه و نافذش با لحن گرم و خاصی گفت:
- گیجم! نمی دونم چکار می خوام بکنم، خواهش می...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

م . اسماعیلی

گوینده انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
615
پسندها
2,672
امتیازها
14,773
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #9
نهال قهقهه زد و امید بعد از باز کردن تور رفت سراغ سنجاق ها، هنوز اولین سنجاق مویی رو جدا نکرده بود که نهال میون قهقهه خنده ها یهو دو دستش رو قاب صورت نرم و اصلاح شده امید کرد و خودش رو جلو کشید، امید دست از کار کشید و زل زد تو چشم های اون، با یه نیم نگاه نگرانی رو توش خوند اما با این حال خودش رو ریلکس نشون داد و گفت:
- چی شده؟
- مطمئنی اشتباه نکردی؟
امید دستهای اونو زیر دست های خودش جمع کرد و با مهربونی گفت:
- چه اشتباهی؟
- مطمئنی پشیمون نمیشی؟
امید متعجب سر و گردن تکون داد و گفت:
- معلومه که نه، آخه چرا باید پشیمون بشم وقتی مهربونترین و زیبا ترین و خوش قلب ترین دختر دنیا نصیبم شده، یه دختر با همه صفت های تفضیلی تر...
نهال میون جدیت حرف هاشون زد زیر خنده و امید اونو خم کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

م . اسماعیلی

گوینده انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
615
پسندها
2,672
امتیازها
14,773
مدال‌ها
13
احترام خانوم با یه سینی حاوی صبحانه جلوی در اتاقشون ایستاد و در رو به صدا درآورد:
- امید... نهال... پاشید بچه ها، براتون صبحانه آوردم.
احترام خانوم جای جواب فقط سکوت محض شنید، چندین بار دیگه صدا زد اما بازم بی جواب موند، سینی حاوی صبحانه رو روی زمین گذاشت و به آرومی دستگیره رو پایین داد، شرم داشت بی اجازه وارد اتاقشون بشه، همینکه اومده بود تو واحدشون کافی بود دیگه وارد شدن به اتاق...
بعد از کلی صدا زدن و جواب نگرفتن چون نگران شد درنگ رو جایز ندونست و وارد شد و بعد با خودش گفت هر چه باداباد.
هر دو خواب بودن، سر سجاده نماز، صورت سفید نهال تو اون چادر نماز صدفی گل درشت زیباترین تصویری بود که تو اون صبح به چشمش اومد، سرش رو سینه امید بود و به آرومی نفس می کشید، دست امید به دور اون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا